---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2858: راهنمای دوزخ • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2858: راهنمای دوزخ

0

نفیس سر بلند کرد و بلندیِ خورشید‌بالا​ را سنجید. سپس نگاهش را پایین آورد‌برایت​ و با حالتی گرفته به آزاراکس چشم دوخت.

«نبرد در دوزخِ آریل باید در سال‌های آغازینِ جنگِ شوم رخ داده باشد.‌بالا​ پس پایانش را ندیده‌ای... با این حال، حتماً از قوی‌ترین قهرمانانِ سپاهِ دیوها‌نکرد​ و لشکرِ ایزدی خبر داشته‌ای. آن‌هایی که مقدس بودند، آن‌هایی که ایزدی بودند.»

آزاراکس قهقهه زد.

«چرا می‌پرسی، پلید؟»

اخمِ نفیس کمی عمیق‌تر شد.

«چون قلمروِ من — آخرین قلمروِ انسان‌ها — به‌زودی با حاکمانِ نفرین‌شده و نامقدسِ عالمِ رؤیا روبه‌رو می‌شود. موجوداتی‌می‌توانم​ از این دست یک‌شبه پیدا نمی‌شوند. بسیاری از آن‌ها حتماً زمانی مقدس و ایزدی بوده‌اند، درست در همان زمانی‌دوردست​ که تو مطلق بودی. پس شناختنِ خدایانِ کوچکِ آن دورانِ گذشته کمکم می‌کند تا در آینده از پای درآورمشان.»

آزاراکس مدتی در سکوت‌باستانی​ به او خیره ماند‌خندید​ و بعد تکانی خورد.

«با کمالِ میل به‌می‌توانم​ سؤالاتت جواب می‌دهم... بعد‌حالتِ​ از اینکه آزادم کنی.»

نفیس لبخند زد.

«یوریس در ازای آزادی‌اش‌مرا​ مرا تا جهانِ زیرین راهنمایی‌می‌کنی​ کرد. تو چه کار می‌کنی؟»

اسکلتِ باستانی‌می‌کنی​ جمجمه‌اش را بالا‌جمجمه‌اش​ گرفت و خندید.

«من؟ اگر بخواهی،‌حتی​ حتی می‌توانم جهانِ زیرین‌کنم​ را برایت فتح کنم.»

حالتِ چهرهٔ نفیس تغییری نکرد. در عوض،‌بالا​ دستش را بالا آورد و شعلهٔ سفیدِ‌برایت​ کوچکی را روی دستش به رقص درآورد.

«خودم می‌توانم‌ازای​ جهانِ زیرین‌مرا​ را فتح کنم.»

شعله را خاموش کرد‌باستانی​ و با همان دست‌خندید​ به دوردست اشاره کرد.

«آنجا. قول بده مرا تا‌برایت​ آنجا راهنمایی کنی، و من‌تغییری​ تو را از درخت پایین می‌کشم.»

البته که‌کار​ انگشتش مقبرهٔ آریل‌باستانی​ را نشان می‌داد.

سانی با دقت آزاراکس‌مرا​ را زیر نظر گرفت‌کار​ و منتظرِ جواب ماند.

تایرنتِ باستانی‌می‌کنی​ او را‌باستانی​ زیاد منتظر نگذاشت.

«آن مقبرهٔ کهنه؟ البته. مرا‌برایت​ از درخت پایین بکش، و من‌نکرد​ به‌راحتی شما را به آنجا می‌رسانم.»

سانی پوزخند زد.

«ببین چقدر خوش‌اخلاق شدی.»

سر تکان‌می‌کنی​ داد و‌باستانی​ لبخندِ تلخی زد.

«با این حال... اون بردهٔ بافنده‌ست و من بردهٔ‌چهرهٔ​ سایه‌ام. این دو زمانی دشمنانِ قسم‌خوردهٔ تو بودن. کی‌رقص​ می‌گه به‌محضِ اینکه آزاد بشی به ما حمله نمی‌کنی؟»

پایین کشیدنِ آزاراکس از درخت مشکلی نبود — هر چه باشد، نفیس توانسته بود‌برایت​ در رتبهٔ خفته یوریس را آزاد کند. اما هیچ تضمینی وجود نداشت که تایرنتِ‌درآورد​ باستانی بی‌درنگ علیه‌شان نشورد. به همین دلیل بود که تا الان آزادش نکرده بودند.

آزاراکس به آن‌ها خیره‌مرا​ ماند؛ پوزخندی ابدی روی‌کار​ چهرهٔ اسکلتی‌اش خشک شده بود.

سرانجام، با تمسخر گفت:

«بافنده و ایزدِ سایه هر دو‌فتح​ مرده‌اند. هزاران سال است که مرده‌اند.‌عوض​ چرا باید به شما حمله کنم؟»

جمجمه‌اش را تکان داد.

«آه، اما اشتباه نکنید.‌مرا​ یک روز شما را می‌کشم...‌می‌کنی​ فقط نه به این زودی‌ها.»

آزاراکس به سمتِ مقبرهٔ آریل نگاه‌بالا​ کرد؛ تاریکیِ خفته در حدقه‌های خالی‌اش‌می‌توانم​ لبریز از شادمانیِ شوم و بدخواهانه‌ای بود.

«من آزاراکسِ قدرتمندم، فاتحِ هزار تاج‌وتخت. به‌محضِ اینکه به قولم عمل کنم‌عوض​ و شما را به مقبرهٔ آریل ببرم، سرانجام در نبردِ ابدیِ همرزمانِ‌اشاره​ سقوط‌کرده‌ام به آن‌ها می‌پیوندم... اما مانندِ بقیه‌شان ضعیف و رقت‌انگیز نخواهم بود.»

نگاهِ بی‌چشمش‌کار​ را دوباره‌اسکلتِ​ به آن‌ها دوخت.

«شاید کمی طول بکشد... اما به‌مرور دوزخِ آریل را هم فتح خواهم کرد. و بعد، ارتشِ بزرگِ بی‌مرگ‌هایم‌حتی​ را از این بیابان بیرون می‌برم و یک بارِ دیگر مثلِ طاعون به جانِ بقیهٔ دنیا می‌افتم. فقط این‌خاموش​ بار، هیچ‌کس نمی‌تواند جلودارم شود. تمامِ هستی را فتح خواهم کرد، درست همان‌طور که پیش‌تر چیزی نمانده بود بکنم!»

سانی با چهره‌ای‌اسکلتِ​ ناباور به تایرنتِ‌بالا​ باستانی خیره ماند.

آزاراکس قطعاً از توهمِ خودبزرگ‌بینی رنج‌فتح​ می‌برد... اما سانی به دلیلی می‌توانست به‌راحتی‌دستش​ تصور کند که او سرِ حرفش می‌ماند.

کی می‌دانست، شاید چند قرن بعد از اینکه فاتحِ‌خندید​ باستانی را آزاد می‌کردند، او بی‌مرگ‌ها را از بیابانِ‌چهرهٔ​ کابوس بیرون می‌بُرد تا عالمِ رؤیا را فتح کند؟

فاجعهٔ بزرگی می‌شد.

اما جالب اینکه، دقیقاً همین موضوع باعث می‌شد سانی حس کند آزاراکس دربارهٔ اینکه قصد ندارد‌حالتِ​ زیرِ قولش با او و نفیس بزند، راست می‌گوید. اگر اسکلتِ بدخلق به‌راحتی قبول می‌کرد در‌اشاره​ ازای آزادی به آن‌ها کمک کند، سانی با تمامِ قدرتِ بی‌پایانِ بدگمانی‌اش به او شک می‌کرد.

اما حالا که آزاراکس نقشه‌اش برای کشتنِ آن‌ها در آینده را در میان گذاشته‌شعلهٔ​ بود، سانی به‌طرزِ عجیبی حرفش را باور می‌کرد. گذشته از این، وقتی آزاراکس از‌درخت​ قبل قصد داشت بعداً نابودشان کند، آخر چرا باید الان به آن‌ها حمله می‌کرد؟

سانی به نفیس نگاه کرد.

با وجودِ اینکه هیچ‌کدام کلمه‌ای به‌زیرین​ زبان نیاوردند، به‌نوعی توانستند بدونِ ایجادِ‌جمجمه‌اش​ هیچ صدایی گفتگویی کامل داشته باشند.

آهی کشید.

«می‌دونی که تا‌حتی​ اون موقع یا‌فتح​ ایزدی شدیم یا مُردیم؟»

آزاراکس آرام خندید.

«چه کسی جرئت می‌کند‌مرا​ کسی را بکشد که من،‌می‌کنی​ آزاراکس، به‌عنوانِ شکارم انتخاب کرده‌ام؟»

سانی سر تکان داد.

«راستش خیلی‌ها.‌بخواهی​ ولی موضوع‌می‌توانم​ این نیست.»

در آن‌کار​ لحظه نفیس‌اسکلتِ​ به حرف آمد:

«موضوع اینه که... ما قبول می‌کنیم. تو رو از‌می‌کنی​ درخت نجات می‌دیم و در ازاش، تو هم تمامِ‌حتی​ تلاشت رو می‌کنی تا کمک کنی به مقبرهٔ آریل برسیم.»

لحظه‌ای مکث کرد‌اسکلتِ​ و بعد به‌بالا​ سانی سر تکان داد.

سانی چند قدم جلو رفت و جلوی درختِ مقدس‌چهرهٔ​ ایستاد. دستش را بالا برد و یکی از میخ‌های‌رقص​ نقره‌ای را که در بدنِ آزاراکس فرو رفته بود، گرفت.

تایرنتِ باستانی‌کار​ با دقت‌اسکلتِ​ تماشایش می‌کرد.

سانی نفسش را‌آزادی‌اش​ حبس کرد و‌زیرین​ میخ را کشید.

در کمالِ تعجبش، میخ بدونِ هیچ‌بالا​ مقاومتی از پوستِ عاجی‌رنگ بیرون آمد. خیلی‌برایت​ زود، میخِ دوم هم بیرون کشیده شد.

و کمی بعد، آزاراکس‌می‌توانم​ از درخت پایین سُر خورد‌چهرهٔ​ و روی شن‌های سفید افتاد.

خنده‌ای شرورانه‌کار​ از میانِ‌اسکلتِ​ دندان‌هایش بیرون پرید.

«آزاد... بالاخره آزاد شدم!»

صدایش سرشار از احساسی ژرف و عمیق بود، آن‌قدر وسیع‌بخواهی​ که نمی‌شد با یک کلمه توصیفش کرد. شادی، شعف، اثباتِ حقانیت،‌دستش​ جاه‌طلبی... همهٔ این احساسات و حتی بیشتر، با هم درآمیخته بودند.

نگاهش را به سانی دوخت، لحظه‌ای ساکت‌کنم​ ماند و بعد در حالی که شادمانیِ‌شعلهٔ​ تاریکی هنوز در صدایش موج می‌زد، گفت:

«پشیمان می‌شوی، سایه.‌می‌کنی​ یک روز، سخت از‌بالا​ این کار پشیمان می‌شوی.»

سانی نگاهی به او‌مرا​ انداخت، بعد رویش را‌کار​ برگرداند و آهی کشید.

«...زندگی کوتاه‌تر‌می‌کنی​ از اونه که‌جمجمه‌اش​ بخوام پشیمون بشم.»

ناولها | novelha.net