---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2535: باید کمی محکم‌تر بکوبی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2535: باید کمی محکم‌تر بکوبی

0

بعد از اینکه برای‌آدم​ اولین بار در عمرش‌فشار​ تفنگ به دست گرفت...

سانی حسابی‌معمولِ​ به وجد‌تضادِ​ آمده بود.

«واو. عجب‌رفته‌رفته​ تجربهٔ ظریف‌بسیار​ و والایی!»

تا همین‌جا شش دشمن را با شلیک کشته بود و حتی به نفس‌نفس نیفتاده بود. برای کشتنِ یک نفر تنها کافی‌سراغش​ بود تفنگ را به سمتش بگیرد و ماشه را بکشد. البته سروصدای زیادی به پا می‌شد، کمی لگد می‌زد و هرازگاهی‌دوباره​ مجبور بود به این‌طرف و آن‌طرف بدود و پناه بگیرد، اما در مجموع، سانی هنوز حتی یک قطره عرق هم نریخته بود.

این وضعیت با نحوهٔ معمولِ مبارزاتش تضادِ شدیدی داشت. آن بیرون در جهانِ واقعی، بیدارشدگان تقریباً همیشه در نبردِ‌تفریحی​ تن‌به‌تن با دشمنان درگیر می‌شدند؛ فرایندی نفس‌گیر و طاقت‌فرسا که فشارِ وحشتناکی به کلِ بدن وارد می‌کرد. هر ضربه‌ریه‌هایش​ در استخوان‌هایشان می‌پیچید و با هر برخورد، حتی اگر هیچ جراحتی برنمی‌داشتند، باز هم احساسِ کوفتگی و له‌شدگی می‌کردند.

به‌شدت توان‌فرسا بود.

حتی برای سلاح‌های دوربرد مثلِ کمان، فلاخن و‌پیدا​ نیزه هم آدم باید آن‌قدر به خودش فشار‌پرتاب​ می‌آورد که عضلاتش در آستانهٔ پاره شدن قرار می‌گرفت.

در مقایسه با آن، استفاده از تفنگ مثلِ قدم‌زدنی‌خورد​ تفریحی در پارک بود. برای همین، سانی رفته‌رفته داشت‌لحظه​ نظرِ بسیار مثبتی به این سلاحِ جالب پیدا می‌کرد...

البته تا‌فلاخن​ زمانی که گلوله‌ای‌باید​ به سینه‌اش خورد.

«او—اوف!»

تا سانی به خودش بیاید، به عقب پرتاب شد. هوا از ریه‌هایش با فشار بیرون زد و کلِ‌ریه‌هایش​ بدنش برای چند لحظه بی‌حس شد. دردِ برخورد هنوز به سراغش نیامده بود، اما از همین حالا می‌فهمید‌جلوی​ که خیلی زود قرار است چقدر درد بکشد. انگار جلیقهٔ ضدگلوله جلوی گلوله را گرفته بود، با این حال...

سانی حس کرد به قطبِ‌پیدا​ جنوب برگشته و جالوت دوباره‌او—اوف​ دارد به او لگد می‌زند.

«لعنتی!»

تلوتلوخوران به داخلِ برجِ نگهبانی عقب رفت و چیزی نمانده بود از پله‌ها پایین بیفتد؛ اگر مورگان‌می‌شدند​ با خونسردی یقه‌اش را نگرفته بود، حتماً غلت می‌خورد. انگشتانِ مورگان پارچهٔ کاپشنش را شکافت و بریدگی‌های‌برنمی‌داشتند​ کم‌عمقی روی پوستش به جا گذاشت، اما باز هم از شکستنِ گردنش روی پله‌های سنگی بهتر بود.

موردرتِ دیگر با شتاب‌بسیار​ سانی را به عقب‌پیدا​ و روی پاگرد کشید.

«کارآگاه سانلس! خوبی؟»

سانی نگاهِ دردمندی به‌آدم​ او انداخت و بالاخره توانست‌می‌آورد​ کمی هوا به ریه‌هایش بفرستد.

کلِ سینه‌اش مثلِ یک‌تضادِ​ کبودیِ بزرگ شده بود و‌واقعی​ دنده‌هایش از درد تیر می‌کشید.

دلش برای‌رفته‌رفته​ بافتِ استخوان‌بسیار​ تنگ شد.

«خوب... کلمهٔ سنگینیه. یه‌ذره خوبم.»

«از تفنگ متنفرم!»

سانی با انزجارِ تمام به‌شدیدی​ هفت‌تیرِ خودش نگاه کرد و‌بیدارشدگان​ نالهٔ دردمندانه‌اش را فرو خورد.

عجب سلاحِ وحشیانه و مبتذلی بود. واقعاً چیزی بود که فقط آدم‌های‌خورد​ بی‌شرم دست می‌گرفتند؛ بی‌هنرهای بی‌عرضه‌ای که نه سلیقه داشتند و نه درک،‌سراغش​ چه رسد به آموزش و پشتکارِ لازم برای به دست گرفتنِ سلاح‌های شایسته‌تر.

سانی زیرِ لب فحش داد، به چارچوبِ درِ برجِ‌خورد​ نگهبانی تکیه داد، با شتاب گلوله‌های باقی‌مانده‌اش را روی‌لحظه​ یکی از مزدوران خالی کرد و دوباره عقب کشید.

افی هم‌زمان به پناهِ برج‌باید​ عقب کشید و نفس‌نفس‌زنان خودش‌عضلاتش​ را به سنگ‌های سرد چسباند.

کسری از ثانیه بعد، بارانی از‌داشت​ گلوله به دیوارِ روبه‌رو خورد و‌همیشه​ آن‌ها را غرق در غبارِ سنگ کرد.

«تعدادشون... واقعاً اونجا زیاده.»

سانی حینِ‌مثبتی​ پر کردنِ تفنگش‌پیدا​ دوباره فحش داد.

یک بارِ دیگر سعی کردند آتش بگشایند، اما تقریباً در دم مجبور شدند به‌قرار​ پشتِ سنگر برگردند. ورودیِ باریکِ باروها تنگنایی طبیعی بود که میدانِ تیری مرگبار می‌ساخت؛‌پیدا​ با آن تعداد نوچه‌ای که روی دیوارِ قلعه بود، پیشرویِ بیشتر غیرممکن به نظر می‌رسید.

با این حال، وضعیتِ دشوارشان یک نقطهٔ روشن هم‌واقعی​ داشت. تا زمانی که مزدوران آتشِ خود را روی‌فرایندی​ سانی و افی متمرکز می‌کردند، کاری به کارِ قدیس نداشتند.

«فکر کنم‌رفته‌رفته​ به یه‌بسیار​ نقشه نیاز داریم.»

افی به او و‌جالب​ سپس به چارچوبِ درِ‌سینه‌اش​ برجِ نگهبانی نگاه کرد.

بعد هفت‌تیرش را‌نیزه​ در غلاف گذاشت‌آن‌قدر​ و پوزخند زد.

«یه نقشه،‌معمولِ​ همین الان‌تضادِ​ حاضر می‌شه!»

سانی ابروهایش را بالا انداخت.

«داری چی...»

پیش از آنکه جمله‌اش تمام شود، افی از سنگر بیرون‌عضلاتش​ رفت. گلوله‌ای ساعدش را خراشید، اما نادیده گرفت و دستگیرهٔ دری‌همین​ را که کمی پیش‌تر باز کرده بودند چسبید و محکم بستش.

بعد در حالی که‌تضادِ​ هنوز دستگیره را گرفته‌جهانِ​ بود، نیم قدم عقب رفت...

و شانه‌اش را به درِ‌مثبتی​ چوبی و سنگین کوبید و‌گلوله‌ای​ آن را کاملاً از لولا درآورد.

چشمانِ سانی که گرد شد، افی و در هر دو به حرکت ادامه دادند‌هوا​ و به بیرون پرت شدند — اما پیش از آنکه در بیفتد، افی با‌چقدر​ دستِ دیگرش لبهٔ آن را گرفت و وزنِ عظیمش را جلوی خود نگه داشت.

انگار سپرِ برجیِ غول‌پیکری در‌باید​ دست داشت و با آن‌عضلاتش​ رگبارِ گلوله‌ها را دفع می‌کرد.

«...می‌کنی، روانی؟!»

افی با استفاده از شتابی که گرفته بود، به جلو یورش برد.‌خورد​ سانی می‌دید که عضلاتش زیرِ بارِ وزنِ درِ چوبی و سنگین کش می‌آیند،‌نیامده​ اما با وجودِ رگبارِ گلوله‌هایی که به آن می‌خورد، افی در را نینداخت.

سرعتش را هم کم نکرد.

چند ثانیه بعد، افی مثلِ توپِ بولینگ به مزدوران کوبید و چند نفرشان را‌قرار​ از روی دیوارِ بلند به داخلِ حیاط پرت کرد. چند نفرِ دیگر هم یا به‌زمانی​ زمین افتادند یا از کار افتادند؛ آن‌قدر استخوان بینشان شکسته بود که به شمارش نمی‌آمد.

سرانجام تعادلش را از دست داد، در را انداخت و خودش هم‌همیشه​ به زمین افتاد. حالا که سپرِ برجیِ دست‌سازش را از دست داده و‌وارد​ روی آن پهن شده بود، هدفی بی‌نقص برای مزدورانِ باقی‌مانده به حساب می‌آمد...

با این حال، هیچ‌کدام از نوچه‌های‌سلاحِ​ مادوک فرصت نکردند تا وقتی روی‌خورد​ زمین است به او شلیک کنند.

چون سانی فقط با دهانِ باز به یورشِ دیوانه‌وارِ‌خورد​ افی خیره نمانده بود. تقریباً بلافاصله پس از اینکه افی‌بی‌حس​ از برجِ نگهبانی بیرون پرید، او هم به دنبالش رفت.

حالا از روی‌نیزه​ افی پرید و بینِ‌خودش​ مزدورانِ باقی‌مانده قرار گرفت.

داشتند تفنگ‌هایشان را بالا می‌آوردند تا‌داشت​ او را هدف بگیرند، اما به چشمِ‌نبردِ​ سانی انگار روی دورِ کند حرکت می‌کردند.

پوزخندی زد.

بذارید یکم‌مثبتی​ فرهنگ بهتون‌جالب​ یاد بدم، وحشی‌ها.

چاقویش را از غلافِ پنهانِ گودیِ‌آن‌قدر​ کمرش بیرون کشید و در دستِ چپ‌شدن​ گرفت؛ هفت‌تیر هم در دستِ راستش بود.

بعد تفنگش را بالا‌تضادِ​ آورد و به صورتِ‌جهانِ​ اولین مزدور شلیک کرد.

بذارید معنیِ واقعیِ‌نظرِ​ وحشی‌گری رو هم‌سلاحِ​ بهتون یاد بدم...

ناولها | novelha.net