چپتر 2605: خطر و پاداش
0حرفی که سانی به جت و قدیسهای شب زده بود، جدی بود. وضعیتشان واقعاً ناامیدکننده بود — پایانِموفقیتآمیز روزگار بهسرعت نزدیک میشد و سرنوشتِ بشریت بهطرزِ اسفناکی نامعلوم بود. شاید دیگران میتوانستند این حقیقتِ شوم را نادیدهکشتیِ بگیرند، اما سانی بهعنوان یکی از مطلقها، شخصاً در قبالِ آنچه در نهایت بر سرِ دنیا میآمد مسئول بود.
پس، برخلافِ کسانی که قدرتِ کمتریموجهی داشتند، نمیتوانست به خودش اجازه دهدموفقیتآمیز که با جهلِ عمدی تسلا پیدا کند.
«اگه میتونستم... همهچیز راحتتر میشد.»
دلش برای زمانی تنگ شده بود که تمامِ نگرانیاش به دست آوردنِ اعتبارِ کافی برای سیر کردنِنمیشود شکمش و داشتنِ یک زندگیِ مجلل بود. خب... این، و اینکه یک روزِ دیگر در دنیایی زندهدریای بماند که در آن همهچیز بهطرزِ غیرقابلفهمی قدرتمند به نظر میرسید و بهنوعی کمر به قتلش بسته بود.
در هر صورت، سانیگرفتن نمیتوانست به خودش اجازهٔمدافعِ احتیاطِ بیش از حد بدهد.
با این وجود، منظورش این نبود که اصلاً جایی برای احتیاط ندارند.موفقیتآمیز صرفاً اشاره کرده بود که انتخابهایشان محدود است و هنگامِ محاسبهٔ خطرکاهش و پاداش، جانبِ احتیاط را گرفتن تجملی بود که از پسِ آن برنمیآمدند.
اما سانی مدافعِ بیاحتیاطیِ مطلق هم نبود. دلایلِدلایلِ موجهی داشت که باور کند اردوکشی به شهرِ جاوداندستکم موفقیتآمیز خواهد بود... یا دستکم، به فاجعه ختم نمیشود.
چند عامل خطرِبیاحتیاطیِ پیروی از نقشهٔموجهی ستارگان را کاهش میداد.
اول و مهمتر از همه، خودِ باغِ شب بود. این کشتیِ زنده هزاران سال در دریای توفانجاودان سرگردان بود و هنوز هیچچیز نتوانسته بود آن را غرق کند — بنابراین، سانی باور داشت کههمه این کشتی میتواند از پسِ هر خطری که در سفر به شهرِ جاودان با آن روبهرو میشدند، بربیاید.
حتی اگر به تورِ چیزِ بیش از حد وحشتناکیاردوکشی میخوردند، کاری بود که باغِ شب در آن ازچند تقریباً هر دژِ دیگری بهتر بود: فرار از خطر.
این کشتیِ غولپیکر نهتنها بهخودیخود قدرتِ جابهجاییِ بالایی داشت، بلکه تواناییِ باز کردنِ دروازهٔ رؤیا میانِخواهد دو نقطه در عالمِ رؤیا را هم به نفیس میداد. در صورتِ لزوم، باغِ شب میتوانستخودِ تقریباً در یک آن به آبهای امنتر عقبنشینی کند؛ به این ترتیب، امنیتِ مسافرانش تضمین میشد.
هر چه باشد، سانی نمیخواست جانِ میلیونها نفر را به خطر بیندازد.موفقیتآمیز اگر تا حدِ معقولی مطمئن نبود که راهی قابلاطمینان برای محافظت ازکاهش مسافرانش دارند، پیشنهاد نمیداد که باغِ شب را به آبهای پرخطر ببرند.
و در نهایت، این موضوع هم بود که شبگرد یک بار از شهرِ جاودان فرار کرده بود. نهتنها این،خواهد بلکه توانسته بود در قامتِ یک خفته از آنجا بگریزد... حالا، ارتشی از جنگجویانِ بیدارشدهٔ کارکشته به آنجا میرفتندهزاران که سه قدیس از خاندانِ شب و خودِ دروگرِ روح، جت، رهبریشان میکردند. از همه مهمتر، سانی آنجا بود.
و سانی بهتنهایی معادلِ داشتنِ هفت فرمانروا، دستهای ازاردوکشی سایههای مطلق، و ارتشِ عظیمی از اشباحِ نامیرا بودچند که در طولِ سفر از باغِ شب محافظت میکردند.
اگر این برای به چنگمدافعِ آوردنِ پاداشهای شهرِ جاودان کافیداشت نبود، پس چه چیزی کافی بود؟
و واقعاً هم قرار بود آن پاداشها پربار باشند — برایجاودان سانی، برای باغِ شب، و برای کلِ بشریت. پس به ایننقشهٔ نتیجه رسید که خطرِ سفر به شهرِ جاودان، کاملاً ارزشش را دارد.
البته سانی قصد نداشت این تصمیم را یکطرفه بگیرد. در حقیقت، برای دنبال کردنِ نقشهای که بافنده به جا گذاشته بود، واقعاًختم به باغِ شب نیازی نداشت — فقط کسی را میخواست که بتواند نقشه را بخواند و همراهیاش کند. مسئله فقط این بود کهنتوانسته شهرِ جاودان فرصتی برای تقویتِ این کشتیِ زنده هم فراهم میکرد. اگر اینطور نبود، سانی ترجیح میداد بهتنهایی به دلِ آبهای مهآلود بزند.
به هر حال، جت و سانی باید پیش از تصمیمگیری برای بردنِ باغِخواهد شب به اعماقِ دریای توفان، با نفیس و کاسی مشورت میکردند. باید تدارکاتِ سفریمهمتر طولانی هم چیده میشد؛ در نتیجه چند روزی به بحث و جلساتِ راهبردی گذشت.
نفیس هم بهشکلِ باورنکردنیای سرش شلوغ بود. او و کاسی هنوز داشتند با پیامدهای رسیدنِ غیرمنتظرهٔ موردرت به تختِ مطلق دستوپنجه نرمعامل میکردند. هم باید به واکنشِ افکارِ عمومی رسیدگی میکردند و هم به خودِ پادشاهِ هیچ — باید به او و ظرفهای بیشمارشبنابراین اجازهٔ عبور به سمتِ کوههای تهی داده میشد، و یک نفر باید مراقب میبود تا در این میان اوضاع به هم نریزد.
بنابراین پس ازبیاحتیاطیِ سالها، موردرت بهموجهی جزایرِ زنجیری برگشته بود.
در آنجا، اعضای خاندانِ پرِ سفید او و نفیس را تا مرزهای شمالیِ منطقه اسکورت کردند؛ همانجایی که زمانی معبدِ شبفاجعه در آن قرار داشت. گذرگاهِ تازهای ساخته شد تا شکافِ عریضِ میانِ جزایرِ شناور و دامنههای مهآلودِ کوههای تهی را پرسرگردان کند. موردرت از این گذرگاه استفاده کرد تا قلمروِ انسان را پشتِ سر بگذارد و مالکیتِ قلمروِ خودش را اعلام کند.
همزمان، حالا که پوستدزد رفته بود، باید ربعِ شرقی را احیا میکردند. نیروها باید به دیگرختم نقاطِ بحرانی منتقل میشدند. علاوه بر آن، موجوداتِ کابوسِ قدرتمندی در مناطقِ مرگِ جنوبِ گورِ خدا بهسال تکاپو افتاده بودند. از این رو، نفیس و آتشبانان نیز داشتند برای یک لشکرکشیِ نظامی آماده میشدند.
در نهایت، تصمیم بربرنمیآمدند این شد که سفر بهموجهی شهرِ جاودان باید انجام شود.
در گیرودارِ این تدارکات، سانی سپاهِ سایه را از اعماقِ جنگلِ سوخته عقب کشید. میخواست موقعیتش را درچند حاشیههای جنوبیِ آن تثبیت کند و دژِ تازهاش را در برابرِ حملهٔ احتمالی ایمن سازد — اما مهمترسرگردان از آن، میخواست ارتشش آزاد و آماده باشد تا در صورتِ نیاز در سواحلِ شهرِ جاودان مستقر شود.
همین موضوع در موردِ دیگر تجسمهایش هم صدق میکرد. سانی پسدلایلِ از پشتِ سر گذاشتنِ دو ماجراجوییِ مرگبار بدونِ دسترسی به قدرتِ کاملش،نمیشود مصمم بود که تا دندان مسلح به پیشوازِ خطراتِ شهرِ جاودان برود.
حدود یک هفته پس از دیدارِ اولیه با قدیسهای شب،شهرِ همان افراد بارِ دیگر در کابینِ شورای خصوصیِ پاگودای دکلِ اصلیپیروی دورِ هم جمع شدند. این بار، مسائلِ عملیتری برای بحث داشتند.
موندم این یکیپسِ ماجراجویی قراره چقدربیاحتیاطیِ بد از آب دربیاد...