چپتر 2389: پیشروی نهایی
0سانی و کای در گهوارهٔ گرمِ خاکستر مثلِ مردهها خوابیدند. این بار عمارتِهمان سایهای در کار نبود تا پناهشان دهد؛ سانی آنقدر مجروح و خسته بودحرفم که نمیتوانست عمارتی برپا کند و البته نیازی هم به این کار نمیدید.
با صدای غرشِ اژدها رو به خورشیدِ در حالِ غروب از خواب بیدار شدند. آتشفشانیدیگران که سانی ویران کرده بود، حالا دوباره به کوه تبدیل شده بود... هرچند کوهی کجآفریده و کوتاه به نظر میرسید و اصلاً به بلندی و شکوهِ قلههای برفیِ اطرافش نبود.
تهِ دلش خوشحال بود کهموجودات جایِ زخمی بر قلمروِ بازیِنسلِ آریل به جا گذاشته است.
معبدِ حقیقت حالا غرق در یخ بود و در اعماقِ کوه پنهانبازیِ شده بود. اژدها روی قله آرمیده بود و دندانهای نیشش را بهدندانهای خورشیدِ در حالِ غروب نشان میداد، انگار هشدار میداد که نزدیکتر نیاید.
خورشید البتهبهتر هیچ اعتناییگذشته به او نکرد.
سانی مدتی قلهٔ دوردست راموجودات برانداز کرد، بعد به کاینسلِ نگاه کرد و متفکرانه پرسید:
«فکر میکنی همهٔاینطور اژدهاها از ایزدِانسانها خورشید به وجود اومدن؟»
سویراکس، اژدهای عاج، از نوادگانِ ایزدِ خورشید بود. البته او صرفاً قدیسی بود کهگذاشته میتوانست به اژدها تبدیل شود... یا بهتر است بگویم، در گذشته اینطور بود. با اینهشدار حال، همهٔ موجودات به جز انسانها یا آفریدهٔ ایزدان بودند یا از نسلِ همان آفریدهها.
لابد به جز موجوداتِ هیچ. و دیگران. و موجوداتِآفریدهٔ تاریکی. قدیسهای سنگی هم هستن. دیگه کی؟ نفیلیم هم همینطور.قدیسهای راستش حرفم رو پس میگیرم... همهٔ موجودات آفریدهٔ ایزدان نبودن.
اما بیشترشان بودند.
پس چهگذشته کسی اژدهاهاحال را آفریده بود؟
کای کمی مکثقلههای کرد و بعدتهِ شانه بالا انداخت.
«مطمئن نیستم.بهتر شاید همهٔ اژدهاهایاینطور سفید اینطوری باشن.»
سانی خمیازهای کشید، از جا برخاستانسانها و چند لحظه دستِ راستِ بیحسشآفریدهها را برانداز کرد. بعد به غرب نگریست.
«احتمالاً مجبور نمیشیم باحال این اژدهای سفیدِ خاصایزدان بجنگیم. تو ذوقت خورد؟»
کای ابرویی بالا انداخت.
«ها؟ چرابهتر باید توگذشته ذوقم بخوره؟»
سانی خندهٔ ریزی کرد.
«خب، نمیخوای سومیناینطور اژدها رو همانسانها به کلکسیونت اضافه کنی؟»
کای با چهرهای درهمبرفیِ او را برانداز کرد وجایِ بعد آرام سر تکان داد.
«من طمعکار نیستم.بگویم اگه دوست داری،حال این یکی پیشکشِ خودت.»
سانی نیشخند زد.
«خیلی ممنونگذشته از لطفت! ترجیحموجودات میدم بیخیالش بشم.»
راستش به خاطرِ کارنامهٔ درخشانِ کایِ اژدهاکش، کمی به او حسودی میکرد.بازیِ کجای این انصاف بود که کای راه میافتاد و اژدها میکشت، دردندانهای حالی که سانی گیرِ موشها و کرمها و جانورانی از این قبیل میافتاد؟
با این حال، آن حسادتِ اندک ضعیفتر از آن بودایزدان که در برابرِ دیدنِ یک اهریمنِ نفرینشده دوام بیاورد. درسنگی نتیجه، سانی هیچ تمایلی به مبارزه با این اژدهای خاص نداشت.
آهی کشید.
«بیا بریم.گذشته بهزودی ازحال اینجا میریم.»
در این مقطع، سانی باید دست به انتخاب میزد. در خوشبینانهترین حالت میتوانست با پنجاست حرکت به تایرنتِ برف برسد؛ از قضا، این دقیقاً همان زمانی بود که سایههایش براینزدیکتر ترمیمِ خود نیاز داشتند. کُشنده نیز به احتمالِ زیاد در همین مدت از زخمهایش بهبود مییافت.
سانی دلیلِ چندانی برای به تعویق انداختنِ نبردِ نهایی نمیدید، از این رو مایلآفریدهها بود کوتاهترین مسیر را انتخاب کند. سه مسیر بود که او را در ۵نبودن حرکت به قلعهٔ برف میرساند... و مجبور نبود فقط یکی را در پیش بگیرد.
به همان راحتی میتوانست به سمتِ شرق و درختِ محور برود و بعد به شمال بپیچد. در اینسنگی میان، کای میتوانست رو به شمال تا لبهٔ صفحه برود و بعد به سمتِ شرق بپیچد. اینگونه، همزمان بهنیستم قلعهٔ برف میرسیدند — با این امتیازِ اضافه که شاید ۴ آتشفشان را هم به قلمروِ خاکستر ملحق میکردند.
چشماندازِ وسوسهکنندهای بود...
اما درشکوهِ عینِ حال خیلیاطرافش هم خطر داشت.
گذشته از این، سانی فقط فرض را بر اینآفریدهٔ گذاشته بود که تایرنتِ برف در قلعهٔ برف ماندهتاریکی است. اما اگر قلبِ قلمروِ برف را ترک کرده بود...
آنوقت تنها فرستادنِ کایحال میتوانست به معنای فرستادنشایزدان به کامِ مرگ باشد.
هرچه باشد، فقط کوههای مجاور را میدیدند. اگر تایرنتِ برف یک قله آنطرفتر در کمیندیگران نشسته بود، یا بر حسبِ تصادف سرِ راهش قرار میگرفت، دیگر هیچ شانسی برای فرارِ کایکمی نمیماند... دستکم تا وقتی که یکی از اهریمنها به جای سانی، تعقیبِ او را انتخاب میکرد.
بنابراین سانی چارهای نداشت جز اینکه حسرتش را فرو بخورد وقلمروِ از نقشهٔ گسترشِ احتمالیِ قلمروِ خاکستر دست بکشد. آن دو قرارقله بود تا آخرِ کار با هم بمانند... چه خوب میشد چه بد.
«آه. مگهبهتر من بهترینگذشته دوستِ دنیا نیستم؟»
کای با شنیدنِ این ادعای ناگهانی،انسانها نگاهی از گوشهٔ چشم به اوآفریدهها انداخت، اما عاقلانه تصمیم گرفت سکوت کند.
«میدونستم قبول میکنه!»
سانی غرق در شادی شد.
هنگامِ غروب آتشفشان را ترک کردند و رو به شرق راه افتادند، و بارِ دیگر درختِموجوداتِ محور در دیدرسشان قرار گرفت. کوهی که فراوانی را روی آن کشته بودند اکنون در سمتِآفریده راستشان بود... سمتِ چپشان نیمهٔ کاوشنشدهٔ صفحهٔ بازی قرار داشت که به تایرنتِ برف تعلق داشت.
صبحدم، اهریمنِ درخت و اژدهای نفرینشده هر دو در تعقیبشان به سمتِآفریدهها شرق حرکت کردند. سانی با دیدنِ کوهی که شاهِ موش روی آنحرفم مرده بود و حالا داشت از برف پوشیده میشد، بیاختیار احساسِ ناآرامی کرد.
باورش برایش سخت بود کهموجودات کای در نهایت، به طریقی، مجبورهمان به مبارزه با اژدهای نفرینشده نشود.
اما بعد، مجبورقلههای شد حقیقتِ سادهای رادلش به خودش یادآوری کند.
...همه مقدّر نبودند.
در واقع، موجوداتِ بسیار کمی چنین صفتی داشتند و کای یکی از آنها نبود. ممکندیگران بود با چرخشی بعید در سرنوشت، در نهایت با اژدهای نفرینشده روبهرو شود، یا اصلاًآفریده نشود. راستش را بخواهید، خودِ سانی هم دیگر مقدّر نبود، پس شانس با آنها یار بود.
تنها آیندهٔ محتملی که در آن مجبور به مبارزه با اژدها میشدند... اینلابد بود که نتوانند تایرنتِ برف را بکشند و مجبور به عقبنشینی شوند. آنوقت،نبودن تایرنت و دو اهریمنش با هم بر سرشان آوار میشدند و آنها هم میمردند.
«هیچ راهِ برگشتی نیست، فقط رو بهدلش جلو. شکست یعنی مرگ. دشمن بینهایت قدرتمندهگذاشته و هیچ اشتباهی مجاز نیست... آه، چقدر خاطرهانگیزه!»
سانی که میدانست داردگذشته به چشمِ مرگ خیرهانسانها میشود، لبخندِ محوی زد.
این برایش مثلِاینطور خانه بود. هرچه باشد،آفریدهٔ او فرمانروای مرگ بود.
عصرِ روزِ بعد، در حالی که خورشیدِ در حالِ غروبنسلِ دریای ابرها را به آتش میکشید، کای و سانی ازدیگه پلِ ابسیدین گذشتند و پا روی شاخهٔ عظیمِ درختِ محور گذاشتند.
آنها درستشکوهِ به قلبِ بازیِاطرافش آریل رسیده بودند.
قبلی
بعدی