---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2690: قفسِ خالی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2690: قفسِ خالی

0

دیمونِ آسودگی زمانی در سرنگونیِ موجودی به قدمت و مرموزیِ خودش‌لایه​ کمک کرده بود: کاناخت، یکی از نخستین انسان‌های زاده‌شده از جرقه‌های‌هستی​ شعلهٔ آرزو، حاملِ نفرینِ ایزدِ سایه، و پادشاهِ اولین پادشاهیِ انسان‌ها.

اولین قلمروِ انسان.

به احتمال زیاد او همان کسی بود که کاناخت را تکه‌تکه کرده و هر‌عایق​ تکه را جداگانه مهروموم کرده بود. شهرِ جاودان یکی از این مهروموم‌ها را در‌لبخند​ خود نگه می‌داشت — در واقع، شاید هدفِ اصلی‌اش نگهداری از گوشتِ کاناخت بود.

حالا، شهرِ جاودان از‌داشت​ آسمان‌های سیاه سقوط کرده‌نگاه​ و مهروموم شکسته بود.

سانی همان لحظه‌چیزیه​ داشت به قطعاتِ خردشدهٔ‌ازش​ درپوشِ آن نگاه می‌کرد.

شبگرد چند بار پلک زد.

«هیچ؟ منظورت از هیچ چیه؟»

سانی آهی کشید.

«خب... دیمون‌ها هیچ‌وقت از دزدی بدشون نمی‌اومد. به‌خصوص نِتِر خیلی راحت هر ایدهٔ مفیدی رو‌قفسشه​ که همین‌طوری به امانِ خدا رها شده بود برمی‌داشت، حالا چه مالِ خواهر و برادراش‌آدمِ​ بود چه مالِ ایزدان. به نظر می‌رسه دیمونِ آسودگی هم از روی دستِ ایزدان تقلب کرده.»

با احتیاط از‌میله‌های​ رشته‌ای مهِ خاکستری‌نیستیِ​ فاصله گرفت و افزود:

«هیچ همون چیزیه که ایزدان برای مهروموم کردنِ خلأ ازش استفاده‌می‌کردن​ می‌کردن. مثلِ... یه لایه عایق بینِ خلأ و میله‌های قفسشه. یه‌دست​ حالتِ نیستیِ مطلق. بهش دست بزنی، تو هم از هستی پاک می‌شی.»

به شبگرد‌سانی​ نگاه کرد‌داشت​ و لبخند زد.

«البته مگه اینکه آدمِ محشری مثلِ من باشی.‌استفاده​ من یه بار نزدیکِ یک سال توی هیچ‌حالتِ​ دوام آوردم. تجربهٔ وحشتناکی بود، اصلاً توصیه‌ش نمی‌کنم.»

به لبهٔ گودالِ پهناوری که گوشتِ کاناخت‌مطلق​ در آن نگهداری می‌شد رفت، نگاهی به‌کرد​ داخل انداخت و چهره در هم کشید.

توده‌های کپکِ چندش‌آوری که داخلش رشد کرده بودند، به‌ازش​ تپه‌های سیاه و وهم‌انگیزی می‌مانستند؛ با گل‌های عجیبی که‌حالتِ​ با صدای قدم‌های او گلبرگ‌های گوشتی‌شان را باز می‌کردند.

اخمِ غلیظی‌سانی​ آرام روی‌داشت​ صورتش نشست.

شبگرد مدتی‌همون​ ساکت ماند‌برای​ و بعد پرسید:

«خب... حالا چی؟»

سانی با‌گرفت​ نگاهی تیره به‌چیزیه​ او خیره شد.

«مطمئنی اینجا قلبِ کاخه؟»

راهنمای جوانش سر تکان داد.

«کاملاً مطمئنم.»

سانی رویش‌گرفت​ را برگرداند و‌چیزیه​ سرش را خاراند.

«پس هیچ ایده‌ای ندارم. فعلاً.»

بیرون از آنجا نبرد بیداد می‌کرد. جت به‌سختی خودش را زنده نگه داشته‌بینِ​ بود، و نفیس داشت با دیوِ باستانیِ ماهری در حملاتِ ذهنی می‌جنگید. هرچقدر هم‌البته​ که دفاعِ ذهنیِ نفیس قدرتمند بود، باز هم این موضوع سانی را نگران می‌کرد.

باید این‌بینِ​ معما را‌قفسشه​ زودتر حل می‌کرد.

شبگرد با‌گرفت​ ناباوری به‌همون​ او خیره شد.

«همین؟ هیچ نقشه‌ای نداشتی؟»

سانی اخم کرد.

«بدونِ اینکه چیزی از جادوی آسودگی برای ساختِ‌بهش​ شهرِ جاودان بدونم، چطور باید نقشه می‌کشیدم؟ دلایلی‌البته​ داشتم که باور کنم می‌تونم از کار بندازمش، باشه؟»

لحظه‌ای مکث‌گرفت​ کرد و‌همون​ بعد افزود:

«خیلی وقت پیش، جادوی بافنده رو یاد گرفتم تا بتونم توی جادوی امید دست ببرم. اون موقع فقط یه بیدارشده بودم، تقریباً هیچی نمی‌دونستم‌به‌خصوص​ و تنها توی یه قفس نشسته بودم. نیازی به گفتن نیست که الان خیلی قدرتمندترم. خیلی بیشتر می‌دونم، کارای خیلی بیشتری از دستم برمیاد و‌فاصله​ جادوگرِ خیلی بهتری شدم. مشورتِ آدمای شبیهِ خودم رو هم دارم. پس، حداقل باید بتونم هر جادویی رو که دیمونِ آسودگی به جا گذاشته بشکنم.»

سانی نگاهِ دیگری‌چیزیه​ به داخلِ گودال انداخت‌ازش​ و آهِ سنگینی کشید.

«مشکل اینه که اول باید‌حالتِ​ سازوکارِ درونیِ اون جادو رو‌بزنی​ به چشم ببینم. می‌فهمی مشکل کجاست؟»

شبگرد کمی مکث‌افزود​ کرد و بعد‌برای​ به اطراف نگاهی انداخت.

«اینجا هیچی نیست. هر‌داشت​ جای این کاخ که رفتیم‌می‌کرد​ همین‌طوری بوده... مرده و خالی.»

سانی لبخندِ محوی زد.

«آره. طعنهٔ روزگاره که تو‌حالتِ​ قلبِ یه شهرِ جاودان، چیزی‌بزنی​ جز مرگ و خلأ پیدا نکنی.»

مدتی ساکت‌گرفت​ ماند، سپس‌همون​ چشمانش را بست.

حسِ سایه‌اش همچنان سرکوب می‌شد، اما‌خردشدهٔ​ آن را تا جایی که می‌توانست گسترده‌پلک​ کرد... که راستش خیلی هم گسترده نبود.

«باید یه چیزی باشه.»

کاخ آشکارا سازه‌ای بود که برای هدایتِ جادویی قدرتمند ساخته شده بود. سانی حتی پیش از ورود به این دیوارها از‌باشی​ این موضوع اطمینان داشت، اما پس از قدم زدن در میانشان، دیگر مطمئن شده بود. دیمونِ آسودگی شهرِ جاودان را دورِ‌کپکِ​ این کاخ بنا کرده بود. تمامِ کانال‌ها به دریاچهٔ پیرامونِ آن ختم می‌شدند. گنبد بر فرازِ مناره‌هایش در بالاترین حدِ خود بود.

[کاسی؟ حست بهت چی می‌گه؟]

سانی هم پیش‌تر شهودی فراطبیعی داشت، اما حالا که از تقدیر رها شده بود، این حس کاملاً عادی شده بود.‌هیچ‌وقت​ در این میان، کاسی تواناییِ دیدنِ آینده را از دست داده بود... اما با این حال همچنان ذاتاً با تاروپودِ‌نظر​ بزرگ پیوند داشت. می‌توانست ارتباطاتِ پنهانِ میانِ چیزها، تقاطع‌های پیچیدهٔ تارهای تقدیر و معنای نهفته در آن‌ها را حس کند.

بنابراین، حضورش حسابی به کار می‌آمد. و از‌استفاده​ آنجا که حالا عملاً در سرِ سانی زندگی می‌کرد،‌نیستیِ​ حتی نیازی هم نبود که حضورِ فیزیکی داشته باشد.

کاسی بی‌درنگ جواب‌میله‌های​ نداد، سپس پیامِ‌نیستیِ​ ساده‌ای برایش فرستاد:

[پایین.]

سانی آهِ سنگینی کشید.

«آه، لعنتی. می‌دونستم همینو می‌گی.»

به شبگرد نگاه‌میله‌های​ کرد و کلاه‌خودِ ردایِ‌مطلق​ یشمی را احضار کرد.

«برام آرزوی موفقیت کن.»

شبگرد دهان باز کرد تا چیزی بگوید،‌درپوشِ​ اما پیش از آنکه بتواند، سانی قدمی‌هیچ​ به جلو برداشت و داخلِ گودال پرید.

روی کپک‌ها فرود آمد و له‌شدن و شکافته‌شدنشان را زیرِ وزنِ خود حس کرد. ابرِ سیاهی از هاگ‌ها‌مطلق​ به هوا برخاست و همه‌چیز را از دید پنهان کرد، و گل‌های زننده به حرکت درآمدند و سعی کردند‌آوردم​ او را با گلبرگ‌هایشان بپوشانند. خارهای تیز روی زرهش کشیده شدند و خراش‌های کم‌عمقی بر آن به جا گذاشتند.

«اَه...»

چندش‌آور بود.

سانی خود را از چنگشان رها کرد، از میانِ‌می‌کرد​ کپک‌های لغزنده گذشت و آرام‌آرام راهش را به سمتِ کفِ‌دیمون‌ها​ گودال باز کرد. انگار داشت در باتلاقی نفرت‌انگیز شیرجه می‌زد.

امیدوار بود چیزی را که به دنبالش بود همان‌جا، مدفون زیرِ‌لایه​ کپک‌ها پیدا کند. اما در کمالِ ناامیدی، کفِ گودال که گوشتِ‌هستی​ کاناخت در آن مهروموم شده بود، هیچ تفاوتی با بقیهٔ کاخ نداشت.

آنجا هیچ‌چیز نبود. نه رون‌هایی که روی فلز حک شده باشند، نه تارهای‌می‌شی​ الماسی، نه جریان‌های جوهر، نه تارهایی که از تاروپودِ تقدیر بیرون کشیده شده‌آوردم​ و در هم تنیده باشند... فقط پهنه‌ای وسیع از فلزِ خمیده و خورده‌شده بود.

با این حال...

چشمانِ سانی کمی گشاد شد.

چیزی زیرِ گودال بود.

آن پایین،‌بینِ​ درست در دورترین‌حالتِ​ مرزِ حسِ سایه‌اش...

«این دیگه... چیه؟»

می‌توانست سایه‌ها را حس کند.

هزاران سایه، بی‌حرکت، ساکن، خاموش.

سایه‌هایی بودند‌بینِ​ که به موجوداتِ‌حالتِ​ زنده تعلق داشتند.

ناولها | novelha.net