چپتر 2850: کرمِ ماسه
0با رسیدنِ نبرد بهاصلاً تعادلی فریبنده، سانی سربازانِدارد خاموشش را زیر نظر گرفت.
سپاهِ سایه جایگاهش را حفظ کرده بود و بیمرگها هم قصدِ عقبنشینی نداشتند. در نگاهِبهتنهایی اول، دو نیروی متخاصم به بنبست رسیده بودند، اما ظاهر میتوانست فریبنده باشد. در حقیقت،تقریباً سایههای ضعیفتر با سرعتی نگرانکننده در حالِ نابودی بودند و چنین فرسایشی بههیچوجه قابلتحمل نبود.
بگذریم که هدفِاگر سانی پیشروی بود،پیشی نه درجا زدن.
لحظهای با خود فکر کرد که آیا اصلاً جنگیدن در این نبرد ارزشش راتقویتِ دارد یا نه. میتوانست دل به دریا بزند و با جهیدن میانِ سایهها بهتنهایی پیشمقبرهٔ برود... حتی در صورتِ لزوم میتوانست نفیس و سپاهِ سایه را هم با خود ببرد.
با این حال، بیدلیل نبود که این فکر را کنار گذاشته بودند. سانی بهعنوان یک مطلق، منبعی تقریباً پایانناپذیرلزوم از جوهر در اختیار داشت؛ اما نه به این خاطر که ذخایرش بیکران بود. بلکه به این دلیل بوددلیل که سیلابِ قدرتمندی از جوهرِ ذات پیوسته به روحش سرازیر میشد و هرچه جوهر مصرف کرده بود را جبران میکرد.
اما اگر مصرفش از ورودِ جوهرِ ذات پیشی میگرفت، دیر یا زود میدید کهسایهها دیگر چیزی برای تقویتِ سرشتش در بساط ندارد. بیابانِ کابوس هم پهناور بود ومطلق هم عجیب، و قوانینِ آشنای فضا و فاصله را زیر پا میگذاشت، بهویژه در شب.
پس رسیدن به مقبرهٔ آریل نیازمندِ جهشهای بیشماری بود ومیدید جوهرش حتی به نیمهٔ راه نرسیده، تهمیکشید؛ چه برسد به اینکهعجیب بخواهد بارِ نفیس و قلمروِ اشتیاقش را هم به دوش بکشد.
بهراحتی ممکن بود بدونِ ذرهای جوهر برایمیگرفت مبارزه، در دریای بیمرگها گرفتار شود؛ خطریتقویتِ که سانی حاضر نبود به جان بخرد.
«همون آهستهکرد و پیوستهاصلاً بریم بهتره.»
با غُرغُر قدم در سایهها گذاشت و بهارزشش جایی برگشت که زنجیرشکن لنگر انداخته بود وپیش یکی دو متر بالاتر از ماسهها شناور بود.
چند لحظه بعد، نفیس نزدیکش فرود آمد؛میگرفت زخمهای هولناکِ پراکنده روی تنش، در درخششِ سفیدیسرشتش که از بدنِ ظریفش ساطع میشد، محو میشدند.
در سکوت به میدانِمصرفش نبرد چشم دوخت ودیر سپس با لحنی خنثی پرسید:
«نظرت چیه؟»
سانی کمی مکث کرد،آیا سپس به شکلِ انسانیاشارزشش درآمد و سر تکان داد.
«شدنیه. ولیمیکرد باید تاکتیکمونمصرفش رو عوض کنیم.»
نفیس آهسته نفس کشید.
«منم به همین نتیجه رسیدم.»
هنوز هیچکدامشان با تمامِ توان نجنگیده بودند و میخواستند اول اوضاعبزند را بسنجند. حالا که به چشم دیده بودند بیمرگها چه درببرد چنته دارند، دیگر دلیلی نداشت در استفاده از قدرتشان محتاط باشند.
مسئله فقط این بود که این نبرد بهاحتمالِ زیاد آسانترینمیدید نبردی بود که قرار بود در بیابانِ کابوس تجربه کنند.پهناور پس نمیتوانست معیارِ درستی برای سنجشِ خطراتِ هولناکِ پیشِ رو باشد.
سانی آهی کشید.
«پس من شروع میکنم.»
نفیس سر تکان داد.
«یه لحظه بهم وقت بده.»
با گفتنِ این حرف، پشت بهپیشی میدانِ نبرد کرد، به زنجیرشکن نزدیک شدبرای و دستش را روی بدنهٔ آن گذاشت.
لحظهای بعد، کشتیِ پرندهاصلاً سوسو زد و دردارد درخششِ نوری کورکننده ناپدید شد.
انگار زنجیرشکن یک خاطره بود و نفیس مرخصش کرده بوددریا — که البته اینطور نبود. فقط آن را به درونِلزوم دریای روحش کشیده بود تا برای امنیتِ بیشتر همانجا نگهش دارد.
نفیس به سانیاگر نگاه کرد وپیشی لبخندِ محوی زد.
«ادامه بدیم؟»
سانی تعظیمِ مؤدبانهای کرد.
«اول شما، بانوی من.»
نفیس به روبهرو نگاهمصرفش کرد و سپس بارِدیر دیگر به آسمان اوج گرفت.
سانی هم به راه افتاد.
بیمرگها بهطرز عجیبی توی استراتژی و تاکتیک ماهرن. اگه عروسکگردان رو احضار کنم، میتونمبهتنهایی مهارِ مستقیمتری روی سپاهِ سایه داشته باشم و خیلی بهتر با تسلطِ موذیانهشون برمنبعی میدانِ نبرد مقابله کنم... ولی در نهایت، این کار فقط اجتنابناپذیر رو به تأخیر میندازه.
درسی بود که هر فرمانده برای هدایتِ یک ارتش و ورود به جنگ بایدسایهها یاد میگرفت: برخلافِ منطقِ معمول، تلاش برای رسیدن به بهترین نتیجه همیشه استراتژیِ خوبیمطلق نبود. در واقع، جاهطلبیِ بیش از حد گاهی مخرب، و در بیشترِ مواقع مرگبار بود.
برای سانی، بهترین نتیجه این بود که تا جای ممکن سایههای بیشتری را در نبرد نگه دارد.ندارد اما تلاش برای حفظِ تعدادِ زیادی از آنها فقط به نابودیِ کلِ سپاه میانجامید. گاهی — در بیشترِنیمهٔ مواقع — باید فداکاری میکرد... پس برای رسیدن به هدفش، باید قیدِ شمارِ زیادی از سایههایش را میزد.
به همین دلیل اهمیتی نداشت که در این لحظه چقدر باظرافت سپاهِ سایه را مهارسرشتش کند. نقشِ سایههایی که با مهارِ مستقیمِ او نجات پیدا میکردند این نبود که در نبردنیازمندِ بمانند — نقششان این بود که طوری نابود شوند که به سایههای قویتر اجازهٔ پیشروی بدهند.
پس سانی بهآیا سپاهِ سایه فرمانِاین تجدیدِ آرایش داد.
سربازانش بهجای تشکیلِ فالانکسی عریض که مثلِ دیواری تاریک با بیمرگها روبهرو شود، آرایشی سهشاخهای گرفتندپیش که در آن جناحِ چپ و راست از گروهِ مرکزی محافظت میکردند. معمولاً قویترین قهرمانانش راجوهر به فرماندهیِ جناحین میگماشت، اما این بار، سانی تمامِ بهترین جنگجویانش را در مرکز متمرکز کرد.
سپس، گرگ را مرخص کرد.
آن سایهٔ درنده حضورِ ویرانگری در میدانِ نبرد داشت؛ سایههای ضعیفتر را گردِ هم میآورد و همزمان ترس و ضعفپهناور به جانِ بیمرگها میانداخت. نامردههای باستانی حتماً مدتها پیش حسِ ترس را فراموش کرده بودند، اما حتی آنها هم نمیتوانستنداینکه در برابرِ گرگ نلرزند — در برابرِ روحِ کهنی که تجسمِ شکار بود و آنها را بهعنوانِ طعمهاش برگزیده بود.
با این حال، نه گرگ واین نه عروسکگردان هیچکدام آن سایهٔ مقدسیمیانِ نبودند که سانی الان نیاز داشت.
در عوض،فکر فراوانی راآیا فرا خواند.
آروارهٔ عظیمِ آن کرمِ تایتانی از دلِ تاریکیِ جلوی شاخهٔ مرکزیِ سپاهِ سایه بیرون زدسرشتش و تپههای شنیِ اطرافش را فروریخت. بیمرگهایی که به مرکز حمله میکردند، سعی کردند عقب بکشندنیازمندِ تا تهدیدِ تازه را ارزیابی کنند و راهِ مقابلهای بیابند، اما دیگر خیلی دیر شده بود.
کرمِ غولپیکر به جلو حرکتورودِ کرد و نامردههای نگونبختی رامیدید که سرِ راهش قرار میگرفتند، بلعید.
آن بیمرگها مثلِ طعمههای گرگجنگیدن متلاشی و بیخطر نشده بودند...بزند اما این موضوع اهمیتی نداشت.
چون وقتی فراوانی آنهاآیا را میبلعید، دیگر نمیتوانستندارزشش به سپاهِ سایه حمله کنند.
برو، راهیمیکرد برای پیشرویمونمصرفش باز کن.
کرمِ غولپیکر روی شنهای سفید خزید و بهجایدیر جنگیدن با بیمرگها، آنها را میبلعید. جناحینِ آرایشِ سپاهِندارد سایه از آن در برابرِ حملاتِ پهلو محافظت میکردند...
و سایههایی که پشتِ سرشجنگیدن صف کشیده بودند، بهراحتی دنبالشبزند میرفتند و پیشرویشان بیمانع بود.