---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2225: پیمانِ شکسته • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2225: پیمانِ شکسته

0

ماهِ درهم‌شکسته‌هم‌زمان​ بر قلعهٔ‌می‌توانستند​ ویران می‌تابید.

بادهای سرد در گذر از ویرانه‌ها زوزه می‌کشیدند و‌مطلق‌ها​ با قدرتی کینه‌توزانه به توده‌های آوار می‌کوبیدند. تندبادی شدید سنگ‌ریزه‌ای‌حیاتیِ​ را از دیواری مخروبه به درونِ دیگِ خورشِ درحال‌جوش انداخت.

مورگان به سنگ‌ریزه اعتنایی نکرد.‌فقط​ بلبل را هم که همان‌استثنائاتی​ حوالی فرود آمد، نادیده گرفت.

در عوض سر‌این​ بلند کرد و‌ثابت​ آهِ بلندی کشید.

وفاداری...

وفاداری چیزِ عجیبی بود. شکل‌ها و صورت‌های گوناگونی داشت و از‌عرفانی​ جاهای مختلفی سرچشمه می‌گرفت. وفاداری به‌خودی‌خود قدرتی داشت — گاهی قدرتی‌برای​ عظیم — اما در عالمِ مطلق‌ها، از اقتداری عرفانی نیز برخوردار بود.

پیمانی بود میانِ حاکم و مردم. شریانِ حیاتیِ قلمرو بود و‌وجود​ ابزاری برای گسترشِ قلمروها. دقیق‌تر بگویم، برای مطلق‌هایی که قلمروشان را به‌اداره​ کمکِ طلسمِ کابوس بنا می‌کردند، وفاداریِ قدیس‌ها از هر چیزی مهم‌تر بود.

چون پادشاهیِ آن‌ها از دژها ساخته می‌شد و بیشترِ افراد — حتی آن‌هایی که‌فرمانروایی​ در رتبهٔ مطلق بودند — هم‌زمان فقط می‌توانستند یک دژ را مهار کنند. البته‌سنگ​ استثنائاتی هم وجود داشت؛ مثلِ برادرِ هیولاصفتش، اما این استثنائات فقط قاعده را ثابت می‌کردند.

بنابراین، قدیس‌ها نایبِ مطلق‌ها می‌شدند و دژها را به‌وجود​ نامِ آن‌ها اداره می‌کردند. برای این کار، باید با‌نایبِ​ فرمانروایی عهد می‌بستند... و به قلمرویی سوگندِ وفاداری می‌خوردند.

اما وفاداری‌سرچشمه​ یک اتفاق نبود.‌گاهی​ یک فرایند بود.

از این رو، حتی اگر قدیسی سوگندِ وفاداری می‌خورد، وفاداری‌اش روی سنگ حک نمی‌شد.‌هیولاصفتش​ می‌توانست قوی‌تر یا ضعیف‌تر شود — حتی ممکن بود به‌کلی ته‌بکشد و مانندِ سرابی محو‌قلمرویی​ شود. اگر چنین می‌شد، فرمانروا زیردستی را از دست می‌داد و قلمرو نیز دژی را.

اما ته‌کشیدنِ‌هیولاصفتش​ وفاداریِ یک نفر‌قاعده​ کارِ آسانی نبود.

چون وفاداری شکل‌های گوناگونی داشت.

وفاداریِ شخصی به یک فرمانروا وجود داشت؛ مثلِ چیزی که جنابِ گیلیاد و دیگر ملازمانِ خاندانِ بزرگِ‌مردم​ دلاوری حس می‌کردند. نوعِ انتزاعی‌تری از وفاداری هم بود، مثلِ وفاداریِ قدیس‌های زیردست که لزوماً سرسپردهٔ فرمانروایشان‌وفاداریِ​ نبودند، بلکه سرسپردهٔ خودِ قلمرو بودند — چون خانواده، خاندان، دوستان و هم‌رزمانشان بخشی از آن بودند.

و بسیاری شکل‌های دیگر.

به همین دلیل بود که قدیسی زیردست می‌توانست از فرمانروا بیزار‌اداره​ باشد، اما همچنان بخشی از قلمروِ فرمانروا بماند. هرچه باشد، قلمروها چیزهای‌اگر​ پهناوری بودند و بسیار بیشتر از شخصِ حاکمشان را در بر می‌گرفتند.

برای همین خیلی کنایه‌آمیز بود...

که مورگان، دخترِ یک‌به‌خودی‌خود​ فرمانروا، دیگر هیچ وفاداری‌ای‌عالمِ​ در وجودش نمانده بود.

چون برای او، قلمروِ شمشیر دقیقاً همین معنا را می‌داد — صرفاً‌مثلِ​ تجلیِ پدرش بود. او طوری بزرگ شده بود که حاکم باشد و‌کار​ به همین دلیل، پیوندش با پیچیدگیِ عظیمِ قلمرو با همه فرق داشت.

بسیار ساده‌تر بود‌این​ و در نتیجه، بسیار‌بنابراین​ راحت‌تر از هم می‌پاشید.

مورگان دوست یا هم‌رزمی نداشت، فقط زیردستانی داشت...‌استثنائاتی​ که صرفاً ابزاری بیش نبودند. خاندان و خانواده‌اش‌ثابت​ در یک نفر خلاصه می‌شد — پادشاهِ شمشیرها.

و به این ترتیب، همین که تمامِ‌اما​ ایمانش را به پدرش از دست داد،‌پیمانی​ ارتباطش با قلمروِ شمشیر نیز قطع شد.

شاید صرفاً خودخواه بود‌هم‌زمان​ و به هیچ‌کس و‌کنند​ هیچ‌چیزِ دیگری اهمیت نمی‌داد.

امکان نداره...‌هیولاصفتش​ من مورگانِ دلاوری‌ام.‌قاعده​ شاهزادهٔ قلمروِ شمشیرم.

اما امکان داشت.

مورگان لبخندِ کجی زد.

برادرش... شکستش داده بود.

حرومزاده...

خنده‌ای بی‌رمق‌هم‌زمان​ از میانِ‌می‌توانستند​ لبانش گریخت.

«بانو مورگان؟ حالتون خوبه؟»

سر چرخاند و دید‌هم‌زمان​ بلبل با نگرانی نگاهش‌کنند​ می‌کند. بقیه هم محتاط بودند.

درست... شش‌هیولاصفتش​ شمشیرِ متعالی‌اش‌استثنائات​ هم آنجا بودند.

آخه قرار‌هم‌زمان​ بود چه‌می‌توانستند​ غلطی بکند؟

مورگان به‌زور لبخندی زد.

«حالم کاملاً خوبه.»

اما نبود.

قرار بود... از حصار در برابر موردرت دفاع کند.‌وجود​ نگذارد به دستِ او بیفتد و پدرش آن را‌نایبِ​ از دست بدهد، که نتیجه‌اش قدرتمندتر شدنِ کی سونگ بود.

امروز روزِ ماهِ کامل بود — روزی که بی‌شمار بار تکرار شده بود — یعنی تا چند ساعتِ دیگر، حتی کسانی که کنترلِ‌گسترشِ​ دژِ بزرگ را در دست نداشتند هم می‌توانستند میانِ نسخهٔ واقعی و خیالی‌اش جابه‌جا شوند. برای فتحِ حصار، برادرش فقط باید به آن سوی‌آن‌هایی​ دیگر می‌رفت، واردِ نسخهٔ خیالیِ قلعهٔ باستانی می‌شد و روحش را به گذرگاهِ آن پیوند می‌زد تا نشانِ خودش را جایگزینِ نشانِ مورگان کند.

اما حالا همهٔ این‌ها بی‌معنی‌فقط​ بود. پادشاهِ شمشیرها همین حالا هم‌وجود​ حصار را از دست داده بود.

بی‌شک برادرش همچنان می‌خواست آنجا را برای ملکهٔ کرم‌ها‌می‌شدند​ — و البته برای خودش — فتح کند؛ با‌سوگندِ​ این حال، مورگان هنوز هم می‌خواست از آن دفاع کند؟

شاید می‌خواست. نه‌فقط​ برای قلمروِ شمشیر،‌کنند​ بلکه برای خودش.

...اما حتی اگر می‌خواست، دلیلی‌گاهی​ داشت که این آدم‌ها را‌اقتداری​ به خاطرش به کشتن بدهد؟

مورگان قدیس‌هایش را برانداز کرد.

دروگرِ روح، پروردهٔ‌این​ گرگ‌ها، بلبل، نیو،‌ثابت​ موجِ خون، اتر...

آن‌ها را به این جنگ کشانده بود و بی‌شمار‌وجود​ بار مرگشان را به چشم دیده بود. راستش، مورگان‌نایبِ​ دیگر کمی از این وضعیت حالش به هم می‌خورد.

چقدر... عجیبه.

دیگر بخشی از قلمروِ شمشیر نبود، اما هرگز چیزِ دیگری هم‌وجود​ نبود. تمامِ هویتِ مورگان به خاندانِ بزرگِ دلاوری گره خورده بود‌نامِ​ و از این رو، همیشه تمامِ کارهایش به نفعِ خاندان بود.

حالا که به آن پشت کرده‌ثابت​ بود، دیگر دنیا هیچ ساختاری نداشت و‌باید​ هیچ‌چیز نبود که به آن تکیه کند.

پیش از این، فدا کردنِ این آدم‌ها‌البته​ برای قلمروِ شمشیر در صورتِ لزوم، امری‌استثنائات​ منطقی و بدیهی بود. اما حالا چطور؟

دیگر هیچ دلیلی‌می‌گرفت​ نداشت که آن‌ها را‌اما​ به کامِ مرگ بفرستد.

البته به‌جز میلِ‌بودند​ خودخواهانهٔ خودش برای‌می‌توانستند​ شکست دادنِ برادرش.

آن‌قدر پست بود که زیردستانش‌قاعده​ را به خاطرِ دلیلی کاملاً‌نامِ​ خودخواهانه به کامِ مرگ بفرستد؟

آره. آره، هستم.

اما آن‌قدرها هم‌می‌گرفت​ رقت‌انگیز نبود که دست‌اما​ به چنین کاری بزند.

برای مورگان هیچ‌چیزِ‌بودند​ دیگری نمانده بود، اما‌مهار​ هنوز غرورش را داشت.

مجبور نبود کسی را فریب دهد تا‌بنابراین​ به جایش با برادرش بجنگد. اگر قرار‌فرمانروایی​ بود شکستش دهد، خودش این کار را می‌کرد.

هرچند، احتمالِ اینکه در‌می‌توانستند​ عوض مرگی بی‌وقار و حقیرانه‌وجود​ داشته باشد هم کم نبود.

این هم امری بدیهی بود.

مورگان نفسِ عمیقی‌بودند​ کشید و بعد‌می‌توانستند​ به قدیس‌هایش لبخند زد.

«نبرد تموم شد.‌این​ ما باختیم. حالا همه‌تون‌بنابراین​ می‌تونین برین... اگه بخواین.»

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net