چپتر 3106: پارادوکسِ سوم
0سانی نفسِ عمیقی کشید و سعیدلیل کرد حس کند با کاملشدنِ بافتتخمِ چه تغییراتی در او رخ داده است.
به یاد آورد که چطور در مسیرِ به ارثتصادفاً بردنِ تبارِ آن دیمونِ مرموز قدم گذاشته بود و برایاتفاق به دست آوردنش چه آزمونهایی را پشت سر گذاشته بود.
آن زمان، در ساحلِ فراموششده، بیخبر از دنیا وچند دربندِ روحخوار... آخه چرا تصمیم گرفته بود از شاخههایلانهٔ آن درختِ بدخواه بالا برود؟ سانی بهسختی یادش میآمد.
«آهان، درسته... میخواستم خوشمزهترین میوهپرندهٔ رو پیدا کنم و بدمبرد به نفیس تا حالش جا بیاد.»
نفیس کمی بهتر از سانی و کاسی در برابرِ افسون مقاومت کرده بود؛ بیشترِ روزهایش را در ساحلِ گورتپهٔ خاکستری میگذراند و با اشتیاقآیا در چشمانش به غرب چشم میدوخت... مثلِ اودیسئوس که در ساحلِ اوژیژیا رؤیای ایتاکا را در سر میپروراند. حتی اگر به یاد نمیآورد چرا میخواستهدهه آنجا را ترک کند و برای رسیدن به چه چیزی تلاش میکرده، باز هم در آن سعادتِ فریبکارانهٔ طلسمِ ذهنی احساسِ بیقراری و گمگشتگی میکرد.
سانی با آن ذهنِ شستوشودادهاش، نمیفهمید چرا نفیسدلیل اینقدر پکر به نظر میرسد، برای همین تصمیم گرفتبافتِ چند میوهٔ روحِ خوشمزه برایش بیاورد تا خوشحالش کند.
به همین دلیل بود که تصادفاً به لانهٔگرفت پرندهٔ دزد رسید، تخمِ پرندهٔ دزد را ازدلیل بین برد و بافتِ خون را به دست آورد.
همین اتفاق او رالانهٔ در مسیرِ جستوجوی بخشهایتخمِ پراکندهٔ تبارِ بافنده قرار داد.
آیا واقعاً یک تصادف بود،خوشحالش یا همهٔ اینها بخشی ازدزد نقشهٔ بافنده به حساب میآمد؟
راستش را بخواهید، سانی نمیدانست اصلاً میشود چیزی را که به اودزد مربوط است تصادف نامید یا نه. هرچه بود، او مقدّر بود. از طرفیداد مطمئن نبود چیزی که به بافنده مربوط میشود را هم بتوان تصادف نامید.
با این حال، حالا که بیش از یک دهه را صرفِ جستوجوی ردپای آن دیمونِ مهآلود و شناختِ بیشترِ آن موجودِ مرموز کردهبین بود، سانی فکر میکرد دیمونِ تقدیر — و خودِ تقدیر — را دستکم کمی بهتر میفهمد. از این رو... فکر نمیکرد که مدتهامیشود پیش، بافنده تصور کرده باشد موشِ خیابانیای به نامِ سانی اولین قطعه از تبارش را پیدا میکند و بعد به دنبالِ بقیهاش میرود.
با این حال، بافنده بهراحتی میتوانست جریانهای تقدیر را بخواند و آنها را اندکی دستکاری کند، تا مطمئنقرار شود روزی در آینده، جهان دقیقاً همان شکلی را به خود میگیرد که آدمِ مناسبی در زمانِ مناسب وطرفی مکانِ مناسب قرار بگیرد و نقشهٔ بافنده را به جریان بیندازد — و حتی نقشهٔ بافنده را اجتنابناپذیر کند.
بنابراین، با اینکه شاید بافنده چهرهدلیل یا نامِ سانی را نمیدانست، اما میدانستبین وارثش قرار است چه جور موجودی باشد.
موجودی که از رویارویی با درختِ روحخوار و فرزندِ پرندهٔ دزدِ پست جانِ سالم به در ببرد، به اعماقِ آسمانِ زیرینبخشهای برود و بندِ انگشتِ بافنده را ببلعد، به مصبِ رودِ بزرگ در مقبرهٔ آریل برسد، جهانِ وهمانگیزِ دیمونِ خیال را فتح کند،طرفی شهرِ جاودان را در کفِ دریای گرگومیش محاصره کند، در بازیِ آریل پیروز شود و به دلِ اعماقِ تاریکِ جهانِ زیرین بزند.
سانی آهِ عمیقی کشیدپکر و با چهرهای درهمگرفت به رونها خیره شد.
«فکر کنم قبلاً هم اینو گفتم... ولی اونتخمِ دیمونِ لعنتی نمیتونست قطعههای تبارش رو تو جاهاییپراکندهٔ بذاره که دسترسی بهشون راحتتر باشه؟ واقعاً پدرمو درآورد!»
فقط یکی از آن ماجراجوییهای هولناک کافی بود تا اکثریتِدزد مطلقِ آدمها را به کشتن بدهد. جان به در بردن ازبافنده هفتتای آنها پشتسرهم؟ حتی برای یک فردِ مقدّر هم زیادی بود.
سانی سرش راروحِ تکان داد وبیاورد احساسِ... آسودگی کرد.
دستکم، حالانمیفهمید دیگر همهچیزپکر تمام شده بود.
تنها کاری کهتصادفاً باقی مانده بود،دزد گرفتنِ جایزهاش بود.
و چه جایزهای هم بود!
سانی از همین حالا میتوانست آن را حس کند... با ادغامشدنِ هر هفت قطعهٔ بافت در یک کلِخون واحد، تمامِ بخشهای وجودش در حالِ آبدیده شدن بودند و هر کدام قویتر میشدند و از بقیه پشتیبانینمیدانست میکردند. خونش قویتر شده بود و علاوه بر اینکه او را سرسختتر میکرد، استقامتش را هم بهشدت بالا میبرد.
استخوانهایش که از قبل هم نشکن بودند، حالا تقریباً نابودنشدنی شده بودند و مغزِ درونشان سیلابهایدلیل عظیمی از نیروی حیات را جذب میکرد. ماهیچهها، تاندونها و اندامهایش از نو ساخته و آبدیدهقرار شده بودند، که او را بسیار مقاومتر میکرد و قدرتِ انفجاریِ بهمراتب بیشتری به او میبخشید.
روحش وسیعتر شده بود وپرندهٔ سنگینیِ ارادهاش فرورفتگیِ عمیقتری دربرد تاروپودِ جهان به جا میگذاشت.
روحش هم شکلپذیرتربرایش شده بود ودلیل هم نابودیاش دشوارتر.
ذهنش وسعت یافت و ظرفیتِ بهمراتببیاورد بیشتری به او داد تا بتوانددزد همزمان ایدههای بیشماری را درک کند.
سایههایش از قدرتی عظیمترپکر سرشار شدند و توانِگرفت جوهرش نیز افزایش یافت.
اما اینها... اینهاتصادفاً صرفاً عوارضِ جانبیِدزد کاملشدنِ [بافت] بود.
پیش از آنکه ذهنش را معطوفِ آخرین و واقعیترینپرندهٔ موهبتی کند که از آن گرفته بود، سانی نگاهشجستوجوی را به رونها دوخت و توصیفِ صفتِ تازهاش را خواند.
روی رونها نوشته شده بود:
[فراموشی گفت: «به من بگو، ای دیمونِ تقدیر. چطور میشود تقدیر را تغییر داد؟»
دیمونِ تقدیر با شگفتی و هراس به بافتهٔ عظیمِ تقدیر نگاه کرد و خندید.
«چرا باید بخواهی تقدیر را تغییر دهی؟ تقدیر تغییرپذیر نیست. با تقدیر نمیشود چانه زد. از تقدیر نمیتوان گریخت، چون تقدیر فرقی میانِ گذشته و آینده قائل نیست. هرچه تا به حال رخ داده، دارد رخ میدهد و رخ خواهد داد، در تاروپودِ تقدیر حک شده است، زیرا تقدیر عظیم است و هیچچیز عظیمتر از تقدیر نیست.»
دیمونِ تقدیر به فراموشی نگاه کرد و با لحنی مبهم گفت: «انسانهای فانی در برابرِ تقدیر ناتواناند. ما دیمونها نیز بهاندازهٔ فانیان ناتوانیم. حتی ایزدانِ بزرگ هم در برابرِ تقدیر سر خم میکنند، و آنان که در خلأ ساکناند نیز فراتر از آن نیستند. تقدیر بر همهچیز فرمان میراند، فراتر از همهچیز است... نیرویی است که بر فرازِ شعله و خلأ سایه انداخته، بر هر دو حکم میراند و تمامِ هستی را در بر میگیرد.»
دیمونِ تقدیر لبخندی تلخ زد.
«وقتی خودِ زمان صرفاً سلاحی ساختهٔ ایزدان است و ایزدان در برابرِ تقدیر ناتواناند، چطور میشود آینده را تغییر داد؟ تقدیر تغییرپذیر نیست چون زمان را نمیشناسد. تقدیر در درخششِ یک لحظهٔ واحد وجود دارد. تقدیر چیزی نیست که در حالِ رخدادن باشد؛ چیزی است که از پیش رخ داده است. یک اصلِ بدیهی است، تغییرناپذیر و جداییناپذیر. چطور میخواهی چیزی را که از پیش اتفاق افتاده تغییر دهی، خواهر؟ این غیرممکن است.»
فراموشی با شنیدنِ حرفهای دیمونِ تقدیر، سر تکان داد.
«ممکن است.»
دیمونِ تقدیر پوزخند زد و با لحنی سرگرم گفت: «چه چیز باعث شده اینقدر مطمئن باشی؟»
سپس فراموشی به جلو خم شد و در حالی که صدایش در تاریکی میپیچید، گفت: «خلأ همواره در تغییر است، و از این رو، در دگرگونیهای بیپایانش، سرانجام چیزی تغییرناپذیر را زایید — شعلهٔ آرزو را. این پارادوکسِ آشوب است. تقدیر هم تفاوتی ندارد. اگر واقعاً بر تمامِ رویدادهای ممکن حکم میراند و تمامِ پیامدهای ممکن را در بر میگیرد... پس روزی چیزی را میزاید که نمیتوان در برش گرفت یا بر آن حکم راند. پارادوکسی را میزاید که نابودش خواهد کرد. خلقِ چنین پارادوکسی — اینگونه است که میشود تقدیر را تغییر داد.»
به نظر میرسید دیمونِ تقدیر وحشت کرده است: «سومین پارادوکس؟ چه موجودِ خائنی میتواند آن را به وجود بیاورد؟ آن چیز باید قدرتِ یک ایزدِ بزرگ و نفرینِ یک دیمون را داشته باشد و علاوه بر آن، خودش آواتارِ تقدیر باشد. فکر میکنی من میتوانم چنین پلیدی خلق کنم، خواهر؟»
دیمونِ تقدیر نیشخند زد: «این یک دعوت به مبارزه است؟»]
سانی مبهوتدلیل به رونهالانهٔ خیره ماند.
«ها؟»
قدرتِ یک ایزدِروحِ بزرگ، نفرینِ یکبیاورد دیمون، آواتارِ تقدیر...
آواتارِ تقدیر بودن یعنی چه؟ ایزدان آواتار داشتند. موجوداتِ پستتر هم گاهی میتوانستند تجسمهایی را مهاردلیل کنند — خودِ سانی نمونهای از چنین موجودی بود. اما تقدیر؟ تقدیر شخصیت نداشت. هدف یا جاهطلبیداد هم نداشت. صرفاً وجود داشت و از این رو، نمیتوانست آگاهیاش را در ظرفی فانی تجسم بخشد.
پس تقدیردلیل چه نوع آواتاریپرندهٔ میتوانست خلق کند؟
اگر سانی تقدیر را بهجای یک نیرو، یک موجود تصور میکرد، آنوقت شاید آواتارش نیازی نداشت آگاهیِ آن را درپراکندهٔ دست داشته باشد. شاید صرفاً باید تجلیِ تقدیر بهعنوان یک نیرو میبود، تجسمِ آن. تجسمِ زندهٔ اجتنابناپذیری، کسی که تقدیرمقدّر را صرفاً با نفسِ وجودش اعمال میکرد... چه میخواست و چه نمیخواست. و این قهرمانانِ تقدیر چه کسانی میتوانستند باشند؟
یک گروه به ذهنش رسید.
آن نُهتن.
آن نُهتن کهتصادفاً همگی [مقدّر] بودند...دزد درست مثلِ سانی.
چشمانش کمی گشاد شد.
آواتارِ تقدیر...میوهٔ کسی کهخوشمزه مقدّر است؟
سپس، چشمانشنمیفهمید کمی بیشترپکر گشاد شد.
صبر کن! پـ... پس، پس... قدرتِ یه ایزد، نفرینِ یهبرد دیمون، آواتارِ تقدیر؟ این توصیفِ کسیه که صفتِ [مقدّر]، یه سرشتِواقعاً ایزدی و تبارِ یه دیمون رو داره! این که منم، لعنتی!
پلیدِ پارادوکسیکالی کهبرایش بافنده به آن اشارهتصادفاً کرده بود... سانی بود؟
سانی که [مقدّر] بود، سرشتِ بردهٔبیاورد سایه را در اختیار داشت ودزد [بافت] را به دست آورده بود.
حالتِ چهرهاش عوض شد.
شوخیت گرفته. اونتصادفاً دیمونِ لعنتی بهدزد کی میگه پلید؟!