---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3141: خروج • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 3141: خروج

0

صبحی رسید که‌پولش​ افی را دوباره‌بخری​ به دیوار خواندند.

اما این بار برای دفاع نبود. با عصا لنگ‌لنگان کنارِ جت از قلعه‌باشی​ گذشت. دست‌کم تالارها و حیاط‌ها دیگر شلوغ نبود؛ شهروندانی که آنجا پناه گرفته‌مکث​ بودند، حالا در امانِ باغِ روحِ او بودند و از تمامِ موهبت‌هایش بهره می‌بردند.

پس دیگر مجبور نبود‌بی‌قیمت​ با احتیاط از میانِ‌دنیای​ انبوهِ جمعیت راه باز کند.

با این‌شکر​ حال، افی‌فکر​ بی‌اختیار غرغر می‌کرد.

«اَه... کی این عصا رو‌محله​ ساخته؟ خیلی داغونه. انگار با هر‌لبخندِ​ قدم داره یه‌کم از هم می‌پاشه.»

جت نگاهش کرد.

«خدا رو شکر کن، احمق. فکر می‌کنی ساختنِ عصا تو یه‌می‌تونستی​ قلعهٔ محاصره‌شده راحته؟ اگه دقت نکرده باشی، هیچ درختی این اطراف‌میشه​ نیست. تازه، آدمایی به قدِ تو هم اصلاً زیاد پیدا نمیشن.»

لحظه‌ای مکث‌شکر​ کرد و‌فکر​ بعد ادامه داد:

«سلطنتی‌ها پیشنهاد دادن یکی از سنگ بسازن، مورگان هم ایدهٔ درخشانِ فولاد‌کمرنگی​ رو داد. آخرش شبگرد یه مشت مبلمانِ عتیقهٔ بی‌قیمت رو اوراق کرد‌رفتند​ تا اینو بسازه. تو دنیای بیداری، با پولش می‌تونستی یه محله رو بخری.»

افی دوباره‌شکر​ به عصایش‌فکر​ نگاه کرد.

«یه محلهٔ کامل؟»

جت لبخندِ کمرنگی زد.

«خب، دنیا داره تموم‌می‌تونستی​ میشه. برای همین قیمتِ‌نگاه​ ملک یهو خیلی مناسب شده.»

خنده‌کنان از دیوار بالا رفتند و از میانِ انبوهِ سربازانی‌اگه​ که در سکوت روی استحکامات ایستاده بودند، گذشتند. همه آنجا بودند؛‌اصلاً​ حتی آن‌ها که شیفتشان تمام شده بود و باید استراحت می‌کردند.

همه در سکوتی عجیب‌بی‌قیمت​ و بهت‌زده به شهرِ‌دنیای​ سوخته چشم دوخته بودند.

قلعه روی بلندی قرار داشت و از آنجا می‌شد آن‌سوی دیوارِ شهر را دید.‌هیچ​ افی و جت به سمتِ کای، مورگان، سیشان و شبگرد رفتند و آن‌ها هم‌ادامه​ به دوردست خیره شدند. خنده روی لب‌هایشان خشکید و بی‌اختیار در آن سکوت غرق شدند.

آه...

خورشید طلوع می‌کرد و پرتوهایش در افق پخش می‌شد. نورش ویرانه‌های‌دقت​ سیاهِ شهر، دیوارِ در حالِ فروریختن، میدانِ کشتارِ هولناکِ پایینش... و‌زیاد​ آن‌سوتر از میدان، در دوردست، اردوگاهِ پهناورِ سپاهِ فولاد را روشن می‌کرد.

در این ساعت، اردوگاه معمولاً شبیه اقیانوسی از نورِ سوسوزن بود و‌محله​ آتش‌های بی‌شماری در گرگ‌ومیشِ سپیده‌دم در آن می‌سوخت. اما امروز، اردوگاهِ محاصره تاریک‌ملک​ و خاموش بود و تنها از گوشه‌وکنارش ستون‌هایی از دود به هوا می‌رفت.

آدم‌های عادی نمی‌توانستند ببینند، اما قدیس‌هایی‌ساختنِ​ مثل افی چیزهای بیشتری تشخیص می‌دادند.‌نکرده​ کای هم که همه‌چیز را می‌دید.

با این حال، افی حتی‌محله​ بدونِ چشمانِ جادوییِ او هم در‌لبخندِ​ یک نگاه می‌فهمید چه شده است.

افی حس کرد نفسش‌فکر​ کند و بریده‌بریده شده است.‌راحته​ ضعفی ناگهانی در تنش دوید.

سپاهِ فولاد... رفته بود.

جایی در میانه‌های شب، جنگجویانِ شاهِ شاهان اردوگاه را رها کرده و از همان راهی که آمده بودند،‌تازه​ عقب نشسته بودند. هرچه توانسته بودند با خود برده بودند، اما چادرها و سلاح‌های بی‌شماری را جا گذاشته‌مورگان​ بودند. هرچه بود، بسیاری از آن‌ها کشته شده بودند و بازماندگان هم راهپیماییِ طولانی و طاقت‌فرسایی در پیش داشتند.

البته اگر‌بیداری​ واقعاً عقب‌نشینی‌می‌تونستی​ کرده بودند.

افی آرام به‌احمق​ سمتِ مورگان چرخید و‌قلعهٔ​ به‌سختی دنبالِ کلمه گشت.

آخرسر فقط‌مبلمانِ​ با لحنی‌بی‌قیمت​ مردد پرسید:

«اونجا که یه‌احمق​ مجسمهٔ بزرگِ اسب‌ساختنِ​ پیدا نمی‌کنیم، مگه نه؟»

مورگان لحظه‌ای درنگ‌پولش​ کرد و بعد‌بخری​ شانه بالا انداخت.

«فقط یه‌شکر​ راه برای‌فکر​ فهمیدنش هست.»

بقیهٔ اعضای دسته‌عتیقهٔ​ سنگین و جدی‌اینو​ سر تکان دادند.

سازماندهیِ یک عملیاتِ خروج کمی طول کشید. فقط قوی‌ترین مدافعان اجازهٔ رفتن داشتند، چون‌هیچ​ اردوگاهِ سپاهِ فولاد هنوز آلوده به طاعون بود. سیشان همراهشان بود، اما کار از‌ادامه​ محکم‌کاری عیب نمی‌کرد؛ برای همین هیچ‌کس پایین‌تر از رتبهٔ عروج‌یافته از قلعه بیرون نرفت.

افی هم رفت، به‌می‌تونستی​ این امید که عصای گران‌بهایش‌محلهٔ​ در این مسیر دوام بیاورد.

از خیابان‌های سیاهِ شهرِ ویران گذشتند. در طولِ راه، افی صحنه‌های مختلفی از دورانِ حضورش در آنجا را به یاد آورد. آنجا رستورانی بود که قبلاً‌مکث​ زیاد به آن می‌رفت، زمانی که شهر هنوز آذوقه داشت. آنجا میدانی بود که یک بار در آن به تماشای بچه‌هایی ایستاده بود که از نمایشِ‌می‌تونستی​ عروسکی لذت می‌بردند و دلش برای خانواده‌اش تنگ شده بود. آنجا خیابانی بود که بیشترِ وقت‌ها از آن برای رفتن از قلعه به دیوار استفاده می‌کرد.

حالا همه‌چیز نابود‌عتیقهٔ​ شده و به تلی‌بسازه​ از خاکستر درآمده بود.

نزدیکِ دیوار که شدند، یادهای بیشتری زنده شد. سربازانِ‌راحته​ شتابان، نبردهای بی‌پایان، شادیِ بازماندگان، اندوهِ کسانی که داغِ‌تازه​ عزیزانشان را دیده بودند... جایِ زخم‌های بی‌شمار، جراحت‌های بی‌شمار.

جراحت‌ها التیام یافته و‌می‌تونستی​ جایِ زخم‌ها هم محو شده‌محلهٔ​ بود. اما یادها باقی بودند.

دیوار هم پابرجا بود، هرچند داشت فرومی‌ریخت. افی حس می‌کرد تنها چیزی که دیوار را سرِ‌اطراف​ پا نگه داشته، ارادهٔ سازنده‌اش، میسون است. اما پیرمرد حالا داشت می‌مرد... وقتی از دنیا می‌رفت،‌دادن​ دیوار هم احتمالاً تسلیم می‌شد. آن‌وقت، شهری که او می‌شناخت، به‌راستی و برای همیشه نابود می‌شد.

سرانجام، از میدانِ کشتار گذشتند.

آخرین باری که افی از آنجا گذشته بود، داشت می‌رفت تا خودش را به‌هیچ​ آزاراکس تسلیم کند. آن روز احتمالاً تاریک‌ترین روزِ دورانِ پرآشوبش در این کابوس بود. تنها‌داد​ چند هفته گذشته بود و حالا داشت برمی‌گشت... اما این بار، شرایط به‌کلی فرق می‌کرد.

طولی نکشید که افی و‌محله​ بقیهٔ نیروی گشتی وارد اردوگاهی شدند‌لبخندِ​ که به شکلی وهم‌آور خالی بود.

چادرها هنوز برپا بودند، اما سربازان رفته بودند. باد می‌وزید و دود را در پهنهٔ‌درختی​ متروکِ اردوگاهِ رهاشده پخش می‌کرد. سلاح‌ها و تجهیزات در خاک رها شده بودند و تپه‌های‌سلطنتی‌ها​ زباله روی گل‌ولای ریخته بود. این‌جا و آن‌جا، بوی تعفنِ غیرقابل‌تحملی از چادرها بیرون می‌زد.

با بالا زدنِ لبهٔ یکی از چادرها، افی چهره در هم کشید‌محله​ و جلوی بینی‌اش را گرفت. آنجا، جسدی در حالِ تجزیه پیچیده در‌قیمتِ​ پتو افتاده بود؛ با همان نشانه‌های آشنا و هولناکِ مرگ بر اثر طاعون.

انگار کسی زحمتِ جمع‌آوری و سوزاندنِ مردگان را به خود نداده بود.‌نکرده​ سربازانِ عقب‌نشینی‌کرده دست‌کم آن‌قدر رحم داشتند که مبتلایانی را که هنوز زنده بودند‌لحظه‌ای​ بکشند، به جای اینکه آن‌ها را به مرگِ کُند و زجرآورِ طاعون بسپارند.

با عقل جور درنمی‌آمد.

چرا لشکرِ فولاد باید همین‌طور می‌رفت؟ آزاراکس واقعاً تصمیم گرفته بود برای نجاتِ نیروهای باقی‌مانده‌اش عقب‌نشینی کند؟ افی اصلاً نمی‌توانست تصور‌اصلاً​ کند که او شکست را بپذیرد. همیشه انتظار داشت یک نبردِ نهایی و سرنوشت‌ساز با او داشته باشند... حتی اگر موفق‌مشت​ نمی‌شدند خودِ شاهِ شاهان را بکشند، دست‌کم می‌توانستند ارتشِ او را نابود کنند و به این شکل به کابوس پایان دهند.

اما لشکرِ فولاد غیبش زده بود. از آزاراکس هم‌بیداری​ هیچ نشانی نبود. تنها سکوت و ویرانی به جا مانده‌کمرنگی​ بود که حسِ ناآرامیِ وهم‌آور و گیج‌کننده‌ای به افی می‌داد.

پیشاهنگ‌ها در سراسرِ اردوگاه پخش شدند تا غیبتِ مرموزِ افراد را بررسی کنند. افی‌هیچ​ هم مدتی در آنجا پرسه زد و با گیجی به اطراف نگاه کرد. حسِ‌ادامه​ وهم‌آورِ تناقض بیشتر می‌شد، اما در عین حال حسِ راحتیِ قدرتمند و فراگیری هم داشت.

هرچه بود، دشمنش رفته بود. ارتشِ ترسناکی که دو سال شهر‌لبخندِ​ را محاصره کرده بود، عقب کشیده بود. حس نکردنِ سنگینیِ لشکرِ‌خنده‌کنان​ فولاد روی شانه‌هایش تقریباً غریب بود... اما ناخوشایند نبود. کاملاً برعکس.

سرانجام، پاسخِ سؤالی را یافتند که از زمانِ ورود به اردوگاه‌دقت​ ذهنشان را درگیر کرده بود. پاسخ در چادرِ بزرگی در قلبِ اردوگاه‌پیدا​ پنهان بود؛ جایی که آزاراکس و ژنرال‌هایش در آن شورا تشکیل می‌دادند.

چادر هم خالی بود، اما بوی تعفنِ خون در اینجا بسیار شدیدتر‌محله​ بود. گودال‌هایی از خون روی زمین بود که تقریباً، اما نه کاملاً،‌قیمتِ​ خشک شده بودند؛ انگار افرادِ زیادی به‌تازگی در اینجا جان باخته بودند.

هیچ جسدی‌شکر​ آنجا نبود...‌فکر​ جز یکی.

آنجا، روی تختی که بر پهنهٔ وسیعِ چادر سایه‌محلهٔ​ انداخته بود، جسدی طاعون‌زده نشسته بود و با چشمانی شیشه‌ای‌یهو​ به مهمانانِ ناخوانده خیره نگاه می‌کرد. آزاراکس تقریباً غیرقابل‌شناسایی بود.

طاعون تا حدودی او را تغییر‌ساختنِ​ داده بود، اما دلیلِ اصلی‌اش آسیبِ شدیدی‌باشی​ بود که به بدنش وارد شده بود.

نیزه‌ای سینه‌اش را سوراخ کرده و او را به پشتیِ تختِ سنگی میخکوب کرده بود؛ ده‌ها تیر‌کامل​ و زوبین هم از بدنش بیرون زده بود. هر قسمت از بدنش که سوراخ نشده بود، با‌روی​ تیغه‌های تیز تکه‌تکه و پاره شده بود؛ انگار ده‌ها نفر پشت‌سرهم صدها ضربه بر او فرود آورده بودند.

تمامِ بدنش با خونِ طاعونی سیاه شده بود و‌راحته​ او را شبیه به تمثالی هولناک از یک انسان‌تازه​ می‌کرد که از قیر و گوشتِ له‌شده ساخته شده باشد.

حتماً بعد از خوردنِ اولین ضربه به‌شدت مقاومت کرده بود... صدها ضربه لازم‌دنیا​ بود تا آزاراکسِ ترسناک از پا دربیاید، و حتی با این وجود، افی مطمئن‌روی​ نبود چند نفر از مهاجمان از این کمینِ شورشگرانه جانِ سالم به در برده‌اند.

اما در نهایت، باز هم مُرد. آزاراکسِ قدرتمند، طاعونِ فولاد، شاهِ شاهان...‌نکرده​ با طاعونی که خودش ساخته بود ضعیف شده و به دستِ ژنرال‌های خودش‌لحظه‌ای​ کشته شده بود، تا به بزرگ‌ترین و آخرین قربانیِ لشکرِ فولاد تبدیل شود.

این پایانی درخور‌عتیقهٔ​ برای مستبدِ خونخواری‌اینو​ مثلِ او بود.

در واقع، افی فکر می‌کرد‌می‌کنی​ این پایان بهتر از چیزی‌اگه​ بود که لیاقتش را داشت.

امیدوارم هزار بار بمیری، حروم‌زاده.

نفسِ عمیقی کشید و تمامِ درد‌ساختنِ​ و تحقیری را که به دستِ‌نکرده​ او کشیده بود به یاد آورد.

سال‌ها محاصرهٔ تلخ و‌بی‌قیمت​ تمامِ سربازانی را که‌دنیای​ فدای جاه‌طلبیِ او شده بودند.

تمامِ غیرنظامیانی که‌احمق​ به خاطرِ او‌ساختنِ​ جان باخته بودند.

اما واقعیت‌بیداری​ بسیار بی‌رحم‌تر‌می‌تونستی​ از افی بود.

به جای هزار بار مردن، حقِ مردن از آزاراکس گرفته‌اگه​ شده بود؛ او هزاران سال در بیابانی دورافتاده به درختی‌قدِ​ میخکوب شده بود، پیش از آنکه تسلیمِ نفرینِ ایزدِ سایه شود.

پیش‌تر فکر می‌کرد‌عتیقهٔ​ چنین سرنوشتی کمی بیش‌بسازه​ از حد هولناک است...

اما حالا، افی از این بابت خوشحال بود.‌محاصره‌شده​ آن همه عذاب... شاید برای جبرانِ یک‌دهمِ غمی‌اطراف​ که او به بار آورده بود کافی بود.

با نگاه به جسدِ باابهت و هیولاوار‌عصایش​ که روی تختی خونین نشسته بود، نفسِ‌تموم​ عمیقی کشید و بعد آهِ بلندی بیرون داد.

خداحافظ، آزاراکس. خودت رو شاهِ‌می‌کنی​ شاهان می‌خوندی... اما مثلِ یه‌اگه​ سگ مُردی. سرنوشتی کاملاً درخور.

انگار کابوسشان‌مبلمانِ​ داشت به‌بی‌قیمت​ پایان می‌رسید.

ناولها | novelha.net