---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3016: دلیلی برای تلاش • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 3016: دلیلی برای تلاش

0

سرانجام، کنسرت تمام شد.

گیل با تشویقی کرکننده‌ روبه‌رو شد. تعظیمی عمیق کرد و‌کنار​ پس از سخنرانیِ صمیمانه‌ای که در آن ابراز امیدواری کرد‌تکان​ روزی طرفدارانش را در عالمِ رؤیا ببیند، صحنه را ترک کرد.

وقتی حرف‌هایش تمام‌هیولاهای​ شد، شمارِ زیادی از‌کنار​ تماشاگران آشکارا هق‌هق می‌کردند.

کای هم‌پُر​ کمی گرفته‌غیرقابل‌تصور​ به نظر می‌رسید.

سانی چند لحظه مکث‌مرگبار​ کرد، بعد به سمتِ‌کینه‌های​ پرده اشاره کرد و گفت:

«به‌هرحال فکر کنم باید بری و بهش تبریک بگی. طرف داره میره‌بدونه​ به یه دنیای کاملاً جدید... اونم یه دنیای مرگبار پُر از هیولاهای‌این​ غیرقابل‌تصور. کینه‌های قدیمی به کنار، اگه بدونه اونجا یه دوست داره دلگرم‌تر میشه.»

کای کمی ساکت‌هیولاهای​ ماند، بعد آرام‌قدیمی​ سر تکان داد:

«آره، احتمالاً باید این کار رو بکنم. اما نه الان... می‌دونی که، این چیزا واسه خودشون کلی تشریفات دارن. امروز‌احتمالاً​ کلی آدمِ معروف بینِ تماشاچیا هست، برای همین همه‌شون الان میرن پشتِ صحنه؛ اگه حداقل دو کلمه حرف نزنن، بی‌ادبی حساب‌همه‌شون​ میشه. بعدش باید از عوامل، گروهِ موسیقی و رقصنده‌ها تشکر کنه. بعد با مدیربرنامه‌ها حرف بزنه. من بعد از اونا میرم.»

سانی یادش آمد که کای می‌تواند آن‌سوی پرده‌کینه‌های​ را ببیند؛ و همین‌طور آن‌سوی دیوارها را. پس‌میشه​ احتمالاً داشت همان لحظه کارهای گیل را تماشا می‌کرد.

با ناراحتی جابه‌جا شد و سعی کرد این حقیقت را‌کنار​ پنهان کند که نیروی سرکوبگری که می‌خواست او را از‌تکان​ جهانِ بیداری بیرون براند، حالا دیگر تقریباً غیرقابل‌تحمل شده بود...

تقریباً، اما نه کاملاً.

هنوز می‌توانست کمی دیگر بماند.

سانی به‌جدید​ عقب تکیه داد‌پُر​ و آه کشید:

«قبل از اینکه بیام‌مرگبار​ اینجا جت رو دیدم. از‌قدیمی​ حکومت استعفا داده، خبر داشتی؟»

کای سر تکان داد:

«آره. با هم حرف زدیم.»

سانی چند‌جدید​ بار پلک‌مرگبار​ زد و گفت:

«ها؟ این دیگه‌اونم​ چه... چرا من‌هیولاهای​ آخرین نفری‌ام که می‌فهمم؟»

کای نگاهش‌پُر​ کرد و‌غیرقابل‌تصور​ لبخند زد:

«فقط قضیه اینه‌هیولاهای​ که من و اون‌کنار​ توی وضعیتِ مشابهی هستیم.»

سانی کمی اخم کرد:

«چطور؟»

کای کمی‌پُر​ ساکت ماند، بعد‌کینه‌های​ شانه بالا انداخت:

«خب، خودت‌پُر​ می‌دونی. کابوسِ‌غیرقابل‌تصور​ چهارم در پیشه.»

آهی کشید و گفت:

«راستش خیلی وقته داریم در این باره حرف می‌زنیم. جت توی یک سالِ گذشته داشته یه جانشین‌ساکت​ برای خودش آماده می‌کرده، ولی من... من نیازی به این کار نداشتم. راستش رو بخوای، این روزا توی‌دارن​ قلبِ زاغ کارِ زیادی برای انجام دادن ندارم. فکر می‌کنی چطور تونستم توی همچین روزِ شلوغی بیام اینجا؟»

سانی پشتِ سرش را خاراند:

«راستش اصلاً بهش فکر نکرده بودم.‌قدیمی​ خیلی وقتا یادم میره که همه‌دلگرم‌تر​ هفت تا بدن در اختیار ندارن.»

کای خندید:

«اینم... حرفیه. ولی آره، با اینکه مردم هنوز بهم‌قدیمی​ میگن پیشکارِ غرب، حقیقتش خیلی وقته که حضورم اونجا‌ماند​ اضافیه. فکر کنم از زمانِ طاعون به بعد این‌طور شد.»

سر تکان داد:

«سیشان اوضاع رو تحتِ کنترل داره. اون خیلی بیشتر‌بدونه​ از من توی قلمروِ سرودِ سابق نفوذ داره. خواهرانش‌داد​ هم هستن و دارن کارها رو به‌خوبی مدیریت می‌کنن.»

کای بینی‌اش‌جدید​ را خاراند‌مرگبار​ و گفت:

«و متأسفانه رابطه‌مون... یه‌جورایی معذبه.»

سانی نگاهش را دزدید.

می‌دانست کای در طولِ طاعونِ رؤیازاد چه روزگاری را از سر گذرانده‌دلگرم‌تر​ است. اما در واقع، سیشان هم دقیقاً همان کابوس را تجربه کرده‌اما​ بود؛ و سخت می‌شد گفت کدامشان از آن اتفاق آسیبِ بیشتری دیده‌اند.

شکنجه شدن قطعاً تجربهٔ وحشتناکی بود، اما آیا‌کینه‌های​ از این بدتر بود که ذهنت را بدزدند و‌ساکت​ برخلافِ میلت کسی را شکنجه کنی؟ گفتنش سخت بود.

چیزی که اوضاع را بدتر می‌کرد این بود‌کینه‌های​ که کای رابطهٔ پیچیده‌ای با خواهرانِ سرود داشت.‌میشه​ پس جای تعجب نبود که روابطشان این‌قدر معذب باشد.

سانی چند لحظه‌هیولاهای​ ساکت ماند، بعد‌قدیمی​ با لحنی خنثی پرسید:

«مورگان چطور؟ شما‌هیولاهای​ دو تا که‌قدیمی​ با هم صمیمی بودین.»

کای سرش را تکان داد.

«مورگان به حصار‌اونم​ برگشت، واسه همین...‌هیولاهای​ زیاد همدیگه رو نمی‌بینیم.»

سانی آهی کشید.

«پس، کابوسِ‌پُر​ چهارم. تصمیمت‌غیرقابل‌تصور​ رو گرفتی؟»

کای سر تکان داد.

«خیلی وقت بود‌اونم​ که دودل بودم. اما‌غیرقابل‌تصور​ بالاخره تصمیمم رو گرفتم.»

سانی هم احساسِ آسودگی‌غیرقابل‌تصور​ می‌کرد هم اضطراب. کمی‌اگه​ مکث کرد و بعد پرسید:

«خب چی‌پُر​ باعث شد‌غیرقابل‌تصور​ تصمیم بگیری؟»

کای خندید.

«تو.»

به عقب تکیه‌هیولاهای​ داد و با لبخند‌کنار​ به سانی نگاه کرد.

«به خاطرِ چیزی بود که توی بازیِ آریل گفتی. اما علاوه بر اون... ببخشید‌ساکت​ سانی، ولی فکر نمی‌کنم درکِ واقع‌بینانه‌ای از اینکه کابوسِ چهارم چیه داشته باشی. و‌واسه​ اینکه تو و نفیس چقدر غیرعادی هستین. این چیزی بود که کمکم کرد تصمیم بگیرم.»

سانی چند بار‌اونم​ پلک زد و‌هیولاهای​ بعد ابرویی بالا انداخت.

«چی؟ چرا‌جدید​ یهو من‌مرگبار​ غیرعادی شدم؟»

کای خندید‌پُر​ و سرش‌غیرقابل‌تصور​ را تکان داد.

«تو... تو اصلاً به این فکر نمی‌کنی که آیا کارها ممکن هستن یا نه. نه، در واقع، نمی‌فهمی چیزایی که برای‌این​ تو ممکنه، برای بقیه ممکن نیست. تو اون‌قدر قوی هستی که کلِ درکت از قدرت تحریف شده، سانی. یه روزی، خیلی‌میرن​ وقت پیش، تصمیم گرفتی دنبالِ قدرت بری... و توی ذهنِ تو، این فقط مسئلهٔ شانس و تلاشه — مسئلهٔ موفقیت یا شکست.»

سانی گیج شده بود.

«معلومه که همینه.‌اونم​ مگه چیزِ دیگه‌ای‌هیولاهای​ هم می‌تونه باشه؟»

کای لبخند زد.

«چیزی که می‌خوام بگم، سانی، اینه که راهِ عروج یه مسیرِ مستقیم نیست. تو موفق می‌شی، و موفق می‌شی، و موفق می‌شی... تا اینکه شکست می‌خوری‌می‌دونی​ و می‌میری. تو این‌جوری می‌بینیش، اما واقعیت این نیست — برای بیشترِ مردم، موفقیت اصلاً یه گزینه نیست. مسیرِ اونا کوتاه‌تر از مسیرِ توئه. بیشترِ بیدارشده‌ها هرگز‌موسیقی​ استاد نمی‌شن و بیشترِ استادها هرگز قدیس نمی‌شن. و بینِ قدیس‌ها، تقریباً هیچ‌کس هرگز مطلق نمی‌شه. نه به خاطرِ کمبودِ تلاش، بلکه صرفاً چون توی ذاتشون نیست.»

به سالنِ کنسرت نگاه‌مرگبار​ کرد؛ جایی که تماشاچیان آرام‌آرام‌قدیمی​ به سمتِ درهای خروجی می‌رفتند.

«یه بار گفتی که حتی توی دورانِ باستان هم مطلق‌ها به‌شدت کمیاب بودن — اون‌قدر که ظهورِ‌ساکت​ یه مطلقِ جدید سلسله‌مراتبِ تمامِ عوالمِ فانی رو کاملاً تغییر می‌داد. اما ما، فرزندانِ عصرِ طلسمِ کابوس، لوس‌دارن​ شدیم. دنیای ما تا حالا هشت مطلق به وجود آورده و داریم آماده می‌شیم تا تعدادِ بیشتری بسازیم.»

سانی اخم کرد.

«هنوز نمی‌فهمم منظورت چیه، کای.»

لبخندِ کای کمی کمرنگ شد.

«دارم می‌گم تعدادِ آدمایی که حتی شانسِ مطلق شدن رو دارن محدوده، سانی — و مهم‌تر از اون، تقریباً داره‌تکان​ تموم می‌شه. به‌سختی تعدادِ انگشت‌شماری از کسایی که صلاحیتِ تلاش کردن دارن باقی موندن، و بیشتر از این هم نمی‌شن.‌تماشاچیا​ اگه بشریت اون‌قدر دووم بیاره که نسلِ جدیدی داشته باشه، اون نسل ضعیف‌تر از ما خواهد بود، نه قوی‌تر. واسه همین...»

کای شانه بالا انداخت.

«صرفِ اینکه من یکی از اونایی هستم که شانس دارن، دلیلِ کافی‌دلگرم‌تر​ برای تلاش کردنه. در واقع، واجبه که تلاش کنم. اگه می‌دونستم با وجودِ‌الان​ کمیاب بودنِ پتانسیل، پتانسیلِ خودم رو هدر دادم، نمی‌تونستم با خودم کنار بیام.»

لبخندش محو شد.

«تازه، من توی زندگیم به‌اندازهٔ کافی طعمِ ناتوانی رو چشیده‌م،‌کنار​ سانی. منم می‌خوام قوی باشم. می‌خوام دنیا رو همون‌طوری که‌تکان​ دلم می‌خواد از نو بسازم... جرئتش رو دارم که تلاش کنم.»

آرام خندید.

«من و دنیا... باید با هم حرف بزنیم. می‌خوام دنیا رو به خاطرِ این‌همه بی‌رحمی‌ماند​ سرزنش کنم، و برای این کار، باید به کسی تبدیل بشم که دنیا به حرفش گوش‌تشریفات​ بده. پس، پیش به‌سوی کابوسِ چهارم. تصمیم گرفتم واقع‌بینی رو کنار بذارم و منم غیرعادی باشم.»

سانی مدتی براندازش‌اونم​ کرد و بعد‌هیولاهای​ پوزخندِ آرامی زد.

«رفیق... باید همون اول می‌گفتی که می‌خوای مثلِ من باشی. منظورم اینه‌بدونه​ که کی می‌تونه سرزنشت کنه؟ هرچی نباشه من خیلی خفنم. حتی خودم‌این​ هم دلم می‌خواد مثلِ خودم باشم — اونم هر هفت‌تای خودم، نه کمتر...»

کای لحظه‌ای چشمانش را بست،‌کینه‌های​ سرش را تکان داد و‌اونجا​ بعد از جایش بلند شد.

«ترسناک‌ترین چیز اینه که می‌دونم داری راست می‌گی.‌اگه​ همیشه راست می‌گی! خب، فکر کنم الان دیگه می‌رم‌تکان​ پیشِ گیل... با این حال، ممنون که باهام اومدی!»

ناولها | novelha.net