چپتر 3016: دلیلی برای تلاش
0سرانجام، کنسرت تمام شد.
گیل با تشویقی کرکننده روبهرو شد. تعظیمی عمیق کرد وموسیقی پس از سخنرانیِ صمیمانهای که در آن ابراز امیدواری کردمیتواند روزی طرفدارانش را در عالمِ رؤیا ببیند، صحنه را ترک کرد.
وقتی حرفهایش تماممدیربرنامهها شد، شمارِ زیادی ازیادش تماشاگران آشکارا هقهق میکردند.
کای همداشت کمی گرفتهکارهای به نظر میرسید.
سانی چند لحظه مکثمیرم کرد، بعد به سمتِآنسوی پرده اشاره کرد و گفت:
«بههرحال فکر کنم باید بری و بهش تبریک بگی. طرف داره میرهتشکر به یه دنیای کاملاً جدید... اونم یه دنیای مرگبار پُر از هیولاهایداشت غیرقابلتصور. کینههای قدیمی به کنار، اگه بدونه اونجا یه دوست داره دلگرمتر میشه.»
کای کمی ساکتمدیربرنامهها ماند، بعد آراممیرم سر تکان داد:
«آره، احتمالاً باید این کار رو بکنم. اما نه الان... میدونی که، این چیزا واسه خودشون کلی تشریفات دارن. امروزحالا کلی آدمِ معروف بینِ تماشاچیا هست، برای همین همهشون الان میرن پشتِ صحنه؛ اگه حداقل دو کلمه حرف نزنن، بیادبی حسابداشتی میشه. بعدش باید از عوامل، گروهِ موسیقی و رقصندهها تشکر کنه. بعد با مدیربرنامهها حرف بزنه. من بعد از اونا میرم.»
سانی یادش آمد که کای میتواند آنسوی پردهآنسوی را ببیند؛ و همینطور آنسوی دیوارها را. پسناراحتی احتمالاً داشت همان لحظه کارهای گیل را تماشا میکرد.
با ناراحتی جابهجا شد و سعی کرد این حقیقت راموسیقی پنهان کند که نیروی سرکوبگری که میخواست او را ازمیتواند جهانِ بیداری بیرون براند، حالا دیگر تقریباً غیرقابلتحمل شده بود...
تقریباً، اما نه کاملاً.
هنوز میتوانست کمی دیگر بماند.
سانی بهبزنه عقب تکیه دادیادش و آه کشید:
«قبل از اینکه بیامنزنن اینجا جت رو دیدم. ازگروهِ حکومت استعفا داده، خبر داشتی؟»
کای سر تکان داد:
«آره. با هم حرف زدیم.»
سانی چندبزنه بار پلکمیرم زد و گفت:
«ها؟ این دیگهحرف چه... چرا منحساب آخرین نفریام که میفهمم؟»
کای نگاهشکنه کرد وبزنه لبخند زد:
«فقط قضیه اینههمان که من و اونناراحتی توی وضعیتِ مشابهی هستیم.»
سانی کمی اخم کرد:
«چطور؟»
کای کمیکنه ساکت ماند، بعداونا شانه بالا انداخت:
«خب، خودتداشت میدونی. کابوسِکارهای چهارم در پیشه.»
آهی کشید و گفت:
«راستش خیلی وقته داریم در این باره حرف میزنیم. جت توی یک سالِ گذشته داشته یه جانشینمیرم برای خودش آماده میکرده، ولی من... من نیازی به این کار نداشتم. راستش رو بخوای، این روزا توینیروی قلبِ زاغ کارِ زیادی برای انجام دادن ندارم. فکر میکنی چطور تونستم توی همچین روزِ شلوغی بیام اینجا؟»
سانی پشتِ سرش را خاراند:
«راستش اصلاً بهش فکر نکرده بودم.میکرد خیلی وقتا یادم میره که همهکند هفت تا بدن در اختیار ندارن.»
کای خندید:
«اینم... حرفیه. ولی آره، با اینکه مردم هنوز بهمگروهِ میگن پیشکارِ غرب، حقیقتش خیلی وقته که حضورم اونجایادش اضافیه. فکر کنم از زمانِ طاعون به بعد اینطور شد.»
سر تکان داد:
«سیشان اوضاع رو تحتِ کنترل داره. اون خیلی بیشترسعی از من توی قلمروِ سرودِ سابق نفوذ داره. خواهرانشبیرون هم هستن و دارن کارها رو بهخوبی مدیریت میکنن.»
کای بینیاشبزنه را خاراندمیرم و گفت:
«و متأسفانه رابطهمون... یهجورایی معذبه.»
سانی نگاهش را دزدید.
میدانست کای در طولِ طاعونِ رؤیازاد چه روزگاری را از سر گذراندهکند است. اما در واقع، سیشان هم دقیقاً همان کابوس را تجربه کردهشده بود؛ و سخت میشد گفت کدامشان از آن اتفاق آسیبِ بیشتری دیدهاند.
شکنجه شدن قطعاً تجربهٔ وحشتناکی بود، اما آیاآنسوی از این بدتر بود که ذهنت را بدزدند وجابهجا برخلافِ میلت کسی را شکنجه کنی؟ گفتنش سخت بود.
چیزی که اوضاع را بدتر میکرد این بودعوامل که کای رابطهٔ پیچیدهای با خواهرانِ سرود داشت.اونا پس جای تعجب نبود که روابطشان اینقدر معذب باشد.
سانی چند لحظهمدیربرنامهها ساکت ماند، بعدمیرم با لحنی خنثی پرسید:
«مورگان چطور؟ شماهمان دو تا کهمیکرد با هم صمیمی بودین.»
کای سرش را تکان داد.
«مورگان به حصارحرف برگشت، واسه همین...حساب زیاد همدیگه رو نمیبینیم.»
سانی آهی کشید.
«پس، کابوسِداشت چهارم. تصمیمتکارهای رو گرفتی؟»
کای سر تکان داد.
«خیلی وقت بودحرف که دودل بودم. امابعدش بالاخره تصمیمم رو گرفتم.»
سانی هم احساسِ آسودگیبزنه میکرد هم اضطراب. کمیآمد مکث کرد و بعد پرسید:
«خب چیداشت باعث شدکارهای تصمیم بگیری؟»
کای خندید.
«تو.»
به عقب تکیهمدیربرنامهها داد و با لبخندیادش به سانی نگاه کرد.
«به خاطرِ چیزی بود که توی بازیِ آریل گفتی. اما علاوه بر اون... ببخشیدسرکوبگری سانی، ولی فکر نمیکنم درکِ واقعبینانهای از اینکه کابوسِ چهارم چیه داشته باشی. وبماند اینکه تو و نفیس چقدر غیرعادی هستین. این چیزی بود که کمکم کرد تصمیم بگیرم.»
سانی چند باراونا پلک زد وآمد بعد ابرویی بالا انداخت.
«چی؟ چراکلمه یهو مننزنن غیرعادی شدم؟»
کای خندیدکنه و سرشبزنه را تکان داد.
«تو... تو اصلاً به این فکر نمیکنی که آیا کارها ممکن هستن یا نه. نه، در واقع، نمیفهمی چیزایی که برایدیگر تو ممکنه، برای بقیه ممکن نیست. تو اونقدر قوی هستی که کلِ درکت از قدرت تحریف شده، سانی. یه روزی، خیلیزدیم وقت پیش، تصمیم گرفتی دنبالِ قدرت بری... و توی ذهنِ تو، این فقط مسئلهٔ شانس و تلاشه — مسئلهٔ موفقیت یا شکست.»
سانی گیج شده بود.
«معلومه که همینه.حرف مگه چیزِ دیگهایحساب هم میتونه باشه؟»
کای لبخند زد.
«چیزی که میخوام بگم، سانی، اینه که راهِ عروج یه مسیرِ مستقیم نیست. تو موفق میشی، و موفق میشی، و موفق میشی... تا اینکه شکست میخوریهنوز و میمیری. تو اینجوری میبینیش، اما واقعیت این نیست — برای بیشترِ مردم، موفقیت اصلاً یه گزینه نیست. مسیرِ اونا کوتاهتر از مسیرِ توئه. بیشترِ بیدارشدهها هرگزقضیه استاد نمیشن و بیشترِ استادها هرگز قدیس نمیشن. و بینِ قدیسها، تقریباً هیچکس هرگز مطلق نمیشه. نه به خاطرِ کمبودِ تلاش، بلکه صرفاً چون توی ذاتشون نیست.»
به سالنِ کنسرت نگاهمیرم کرد؛ جایی که تماشاچیان آرامآرامهمینطور به سمتِ درهای خروجی میرفتند.
«یه بار گفتی که حتی توی دورانِ باستان هم مطلقها بهشدت کمیاب بودن — اونقدر که ظهورِمیرم یه مطلقِ جدید سلسلهمراتبِ تمامِ عوالمِ فانی رو کاملاً تغییر میداد. اما ما، فرزندانِ عصرِ طلسمِ کابوس، لوسنیروی شدیم. دنیای ما تا حالا هشت مطلق به وجود آورده و داریم آماده میشیم تا تعدادِ بیشتری بسازیم.»
سانی اخم کرد.
«هنوز نمیفهمم منظورت چیه، کای.»
لبخندِ کای کمی کمرنگ شد.
«دارم میگم تعدادِ آدمایی که حتی شانسِ مطلق شدن رو دارن محدوده، سانی — و مهمتر از اون، تقریباً دارهمیتواند تموم میشه. بهسختی تعدادِ انگشتشماری از کسایی که صلاحیتِ تلاش کردن دارن باقی موندن، و بیشتر از این هم نمیشن.بیرون اگه بشریت اونقدر دووم بیاره که نسلِ جدیدی داشته باشه، اون نسل ضعیفتر از ما خواهد بود، نه قویتر. واسه همین...»
کای شانه بالا انداخت.
«صرفِ اینکه من یکی از اونایی هستم که شانس دارن، دلیلِ کافیکند برای تلاش کردنه. در واقع، واجبه که تلاش کنم. اگه میدونستم با وجودِبود کمیاب بودنِ پتانسیل، پتانسیلِ خودم رو هدر دادم، نمیتونستم با خودم کنار بیام.»
لبخندش محو شد.
«تازه، من توی زندگیم بهاندازهٔ کافی طعمِ ناتوانی رو چشیدهم،موسیقی سانی. منم میخوام قوی باشم. میخوام دنیا رو همونطوری کهمیتواند دلم میخواد از نو بسازم... جرئتش رو دارم که تلاش کنم.»
آرام خندید.
«من و دنیا... باید با هم حرف بزنیم. میخوام دنیا رو به خاطرِ اینهمه بیرحمیمیخواست سرزنش کنم، و برای این کار، باید به کسی تبدیل بشم که دنیا به حرفش گوشکشید بده. پس، پیش بهسوی کابوسِ چهارم. تصمیم گرفتم واقعبینی رو کنار بذارم و منم غیرعادی باشم.»
سانی مدتی براندازشاونا کرد و بعدآمد پوزخندِ آرامی زد.
«رفیق... باید همون اول میگفتی که میخوای مثلِ من باشی. منظورم اینهتشکر که کی میتونه سرزنشت کنه؟ هرچی نباشه من خیلی خفنم. حتی خودمداشت هم دلم میخواد مثلِ خودم باشم — اونم هر هفتتای خودم، نه کمتر...»
کای لحظهای چشمانش را بست،اونا سرش را تکان داد وآنسوی بعد از جایش بلند شد.
«ترسناکترین چیز اینه که میدونم داری راست میگی.جابهجا همیشه راست میگی! خب، فکر کنم الان دیگه میرمبیداری پیشِ گیل... با این حال، ممنون که باهام اومدی!»