چپتر 2368: ترتیبِ اشتباه
0سانی در لحظه تصمیم گرفته بود جوهرِمهیب مفهومی متضاد با گرگ را هدایت کند.پسِ با این حال، این ایده بیاساس نبود.
بلکه پس از درکِ عمیقِ دشمنش به این راهِ مقابله رسیده بود. هرچه باشد،شاید شناختِ جوهرِ واقعیِ دشمنانش یکی از کارهایی بود که بهتر از هر چیز انجامجذب میداد، چرا که در طولِ زندگیاش انسانها و موجوداتِ کابوسِ بیشماری را تقلید کرده بود.
سانی این مهارت را هنگام تسلط یافتن بر قدمِ اولِ رقصِ سایه آموخته بود. در آغاز،جذب همهچیز به پی بردن به رازهای سبکِ نبردِ دشمنش خلاصه میشد... اما همانطور که رقصِ سایهبینهایت از مرزهای یک تکنیکِ نبردِ ساده فراتر رفته بود، دامنهٔ این مهارت نیز بسیار گسترش یافته بود.
سانی مدتها بود که میتوانست جریانِ جوهر را در بدنِ دشمنانش حسجذب کند. اما پس از مبارزه با گرگ، فهمید که میتواند ارادهٔ دشمنویژهای را نیز حس کند — نه فقط تأثیرش را، بلکه ماهیتش را.
درکِ ماهیتِ گرگ، یک بخش استنتاجِانفجاری منطقی بود و بخشِ دیگرش تواناییِ حسکسی کردنِ اینکه جانِ درندهاش واقعاً چه بود.
«این...»
عجیب بود.
سانی حس کردزنده به چیزِ ژرفیآسیبِ پی برده است.
هدایتِ مفهومِ شکارچی به او کمک کرده بود از یورشِ بیامانِ دیوِ نفرینشده جان به در ببرد —آخر شاید اصلاً به همین دلیل بود که توانسته بود زنده بماند تا آتشفشان آسیبِ کافی برای ایجادِ انفجاری مهیبخُرد را جذب کند. و خودش را فریب نمیداد که فکر کند هر کسی میتوانست از پسِ چنین کاری بربیاید.
این بخشِ آخر اهمیتِ ویژهای داشت. نفیس ارادهای بینهایت قدرتمند داشت، اماجان ارادهاش استوار و تسلیمناپذیر بود. مثل شمشیری بود که نمیشکست و میخواستبرای همهچیزِ دیگر زیرِ تیغهاش خُرد شود. جانِ سازشناپذیرش میکوشید تا مطلق باشد.
اما ارادهٔ خودِ سانی ظریف و موذیانه بود. نفیس آن را سلاحی توصیف میکرد که فقطجذب کشتن بلد بود، و قطعاً حقیقتی در حرفهایش نهفته بود — اما آن سلاحِ مرگبار انعطافپذیربینهایت و تطبیقپذیر بود و حاضر بود برای کشتنِ دشمن به هر شکلی که نیاز است دربیاید.
درست همانطور که سایهها ذاتاًآتشفشان بیشکل بودند و از همین رومهیب حاضر بودند به هر شکلی دربیایند.
به همین دلیل بود که سانی در موقعیتی منحصربهفرد قرار داشت تا هرکسی مفهومِ بیگانهای را هدایت کند... که یعنی این کاری بود که فقط خودش میتوانستاستوار انجام دهد، یا دستکم بهشکلی مؤثر از پسش بربیاید. آن توانایی کاملاً برازندهاش بود.
در واقع آنقدر برازندهاش بود کهشکارچی با خود فکر کرد آیا اصلاًجان قرار بوده آن را کشف کند.
نه به آن معنایِ پرطمطراق که مقدّر شده باشد یا تحتِ تأثیرِبرای چیزی تصادفاً به آن برسد، بلکه بیشتر به این معنا که اینکاری توانایی قدمِ بعدی در مسیری بود که در تمامِ این مدت طی میکرد.
آیا این...توانسته قدمِ ششمِبماند رقصِ سایه بود؟
«فکر کنم باشه.»
سانی حس میکرد کههدایتِ همینطور است و به همینبیامانِ دلیل اینقدر گیج شده بود.
هرچه باشد، هنوزاصلاً بر قدمِ پنجمتوانسته تسلط نیافته بود.
«چقدر... بدیع.»
این اولین بار بود که درکش از رقصِ سایه از تسلطِ واقعیاش بر آن بیشتر میشد.کاری پیش از این، همیشه در تاریکی کورمالکورمال میرفت و به دنبالِ الهامات و مکاشفات بود. معمولاًمیخواست درکِ رازِ قدمِ بعدی به معنای تسلط بر آن بود. اما این بار همهچیز فرق میکرد.
قدمِ چهارمِ رقصِ سایه به او اجازه میداد شکلِ دشمنانش را به خود بگیرد. قرار بود قدمِدلیل پنجم به او اجازه دهد قدرتها و صفتهایشان را نیز تقلید کند... حتی راهی برای تسلط بر آنچنین کشف کرده بود؛ از طریقِ ادغام با سایههایش و تقویتِ افرادِ قلمروش — چه انسانها و چه اشباح.
با این حال، سانی هرگز عملاً این فرایند را طی نکردهکافی بود. دلیلش این بود که وقتی رازِ گامِ پنجم را فهمید، دیگرچنین تقدیرش را از دست داده و نامِ راستینش از بین رفته بود.
بدون نامِ راستین که لنگرِ وجودش باشد، بسیار خطرناک بود که تا این حد در جوهرِ موجوداتِکسی دیگر فرو برود و شکلِ آنها را به خود بگیرد. ممکن بود بهراحتی برای همیشه خود راشمشیری گم کند و از یاد ببرد که چطور باید در جسم، ذهن و روح به شکلِ خودش برگردد.
از این رو،کافی گامِ پنجمِ رقصِ سایهمهیب دور از دسترسش ماند.
انگار آنقدر دستنیافتنی مانده بود که هم سانی وبیامانِ هم دشمنانش بهشدت قدرتمندتر شده بودند. و حالا، بیآنکه برزنده آن تسلط یابد، داشت رازهای گامِ بعدی را کشف میکرد.
پس...
کاری که درزنده نبرد با گرگآسیبِ کرده بود خطرناک بود؟
پذیرفتنش برای سانی بهشدت تلخ بود، اما میدانست که خطرناک بود. نبودِ نامِ راستین بارِ دیگر داشت سدِ راهش میشد.ویژهای این بار همهچیز بیدردسر پیش رفته بود، اما فقط به این دلیل که مفهومی که سانی در خود جاری کردهمیکوشید بود ذاتاً با جانش بیگانه نبود؛ هر چه باشد مفهومِ شکارچی بود، و خودِ سانی هم شکارچیِ بسیار ماهری بود.
اما اگر مفهومی کههدایتِ باید در خود جاری میکردبیامانِ کاملاً برایش بیگانه بود چه؟
میتوانست آن را تجسم ببخشد؟ سانی میدانستزنده که با تمرینِ کافی از پسش برمیآمد.انفجاری خوب میدانست که همهچیزِ وجودش چقدر شکلپذیر است.
اما میتوانست پس از جاری کردنِآسیبِ مفهومی که با جانِ خودش درجذب تضاد بود، دوباره به حالتِ اول برگردد؟
سانی ازآسیبِ این بابتبرای مطمئن نبود.
جاری کردنِ صد مفهوم چطور،مفهومِ که هر کدامشان کاملاً متفاوتدیوِ و در تضاد با یکدیگر بودند؟
خب، این راهی بینقص برای رسیدنتوانسته به جنونِ مطلق بود... و همین حالاایجادِ هم عقلِ چندانی برای سانی نمانده بود.
همین حالا هم میترسید که خودش، یا دستکم انسانیتشایجادِ را، به طبیعتِ رتبهٔ مطلق ببازد. میترسید در مسیرِپسِ خداشدن به چیزی تبدیل شود که از آن بیزار بود.
حسِ خیلی بدیه. لعنتی!
سانی حس میکرد سلاحِ درخشانیمفهومِ پیدا کرده... اما بعد فهمیدهدیوِ که توانِ برداشتنش را ندارد.
انگار چیزی رااصلاً که حقش بود اززنده او دریغ کرده بودند.
همانطور نامرئی و بیحرکت در سایهها ماند،کافی پنهان در تاریکیِ معبدِ حقیقت. بارِ دیگرفریب حسرتِ سوزانی داشت به جانِ روحِ زخمیاش میافتاد.
کاش انتخابِ دیگری کرده بود... کاش تسلیمِمهیب آرزوی نومیدانهاش نشده بود... کاش به دوستانش پشتچنین نکرده بود و هنوز نامِ راستینش را داشت...
اما سانی میدانست که این افکار بیمعنی است. راهی برایدیوِ بازگرداندنِ زمان نبود، و حتی اگر هم بود... باز همبماند حسرت داشت او را زنده زنده میخورد، منتها به دلیلی دیگر.
به دلیلی بسیار بدتر.
هرچقدر هم که از کارش پشیمان بود،کافی باز هم از حسرت خوردن برای کاریفریب که هرگز جرئتِ انجامش را نداشت بهتر بود.
البته به این معنا نبود...
که نمیتواند اشتباهش را جبرانمفهومِ کند و برای همیشه ازدیوِ شرِ این حسرت خلاص شود.
فقط باید انتخاباصلاً میکرد و تقدیرشتوانسته را پس میگرفت.
همین حالاتوانسته هم یهبماند دیوِ نفرینشده کشتم.
کشتنِ ترورِ نفرینشدهکافی دیگر آنقدرها همانفجاری غیرممکن به نظر نمیرسید.
اما سانی هنوز شک داشت.
...مدتی بعد، از سایهها بیرون آمد و دستی به صورتش کشید تابرای افکارِ ناخوانده را دور کند. حالا وقتِ فکر کردن به این مسائلِکاری پیچیده را نداشت، چون دشمنانِ زیادی بودند که باید از سرِ راه برمیداشت.
درسته. بریم سراغِ کارِ بعدی...
نگاهش بهآسیبِ سه پیکرکِبرای یشمی افتاد.