چپتر 2818: پیوندِ خون
0زوزهٔ تنها شرمنده به نظر میرسید،میخواد اما از اینکه دستش رو شدهانسان بود چندان نگران نبود. شانهای بالا انداخت.
«ببخشید، ولی خودت که دیدی.فکر اگه آستریون نبود، کارمون تموم بود.باشه راستی... اون یه پیام برات داره.»
سیشان سرش را کمی پایین انداخت و دندانهایش را به همندیده سایید. بقیهٔ خواهرانشان — جانورسالار، پردهٔ ماه، نوایِ مرگ، ردیابِ خاموش —زیرِ پشتِ سرش جمع شدند و با تنش به زوزهٔ تنها نگاه کردند.
زوزه خندید.
«دژ نابود شده، پس الان بیخانمانی. آستریون فکر میکنهبشه قدیسی مثل تو نباید بدونِ دژ باشه، سیشان. برای همین،باشن دستور میده که به جاش کاخِ یشم رو فتح کنی.»
لبخندی زد.
«به هر حال باید مالِ تو میشد.حتی باید اون رو از مادرمون به ارثقدیسهایی میبردی، نه اینکه به یه غریبه تسلیمش کنی.»
سیشان به اوبگیره چشمغره رفت و ازنور لای دندانهای کلیدشدهاش گفت:
«از کِی...»
اما زوزهٔ تنهاالان با لحنی راحتمیکنه حرفش را قطع کرد:
«آه، سرور آستریون این رو هم گفت که برنامههاش باید تغییر کنه. دیگهمنظورش از فقط صبر کردن راضی نیست — میخواد دست به کار بشه وهرگز دژهای قلمروِ انسان رو بگیره، حتی اگه اربابهاشون هنوز نور رو ندیده باشن.»
منظورش این بود که قدیسهایی که پیشترنور دربند کرده بود، باید دژهای کسانی را کهکسانی هنوز به سمتِ خود نکشانده بود فتح میکردند.
سیشان زیرِ لب ناسزا گفت.
احتمالاً هرگز دستوری از طرفِ کای درقدیسی کار نبود. زوزهٔ تنها فقط میخواست بهدستور دلیلی شوم آنها را از پناهندگان دور کند.
این یک تله بود.
اما به اینبگیره معنی نبود که نمیتوانستندنور از آن تله بگریزند.
«با زوزه چیکار کنم؟ کاسیا...نیست کاسیا باید بتونه کمک کنه،دژهای به شرطی که مهارش کنیم.»
«پردهٔ ماه، از... استفاده کن.»
برای دومینبشه بار حرفشقلمروِ قطع شد.
این بار به اینحتی خاطر نبود که زوزهٔندیده تنها میانِ حرفش پرید.
بلکه به این دلیلراضی بود که تیغهای سردکار در کمرش فرو رفت.
سیشان صرفاً از روی غریزه حرکت کرد، چاقو را از دستی که آن را نگهمیده داشته بود بیرون کشید و به عقب جهید. از میانِ دردِ آن زخمِ ناگهانی، خواهرانش راچشمغره دید — هر پنج نفرشان را — که با پشیمانی و دلهره به او نگاه میکردند.
جانورسالار که تازه خمقلمروِ شده بود تا خنجریاربابهاشون خونین را بردارد، آهی کشید.
«آروم باش، شان. ما واقعاًاربابهاشون نمیخواستیم بهت صدمه بزنیم. فقط بایدقدیسهایی مهارِت کنیم... این به نفعِ خودته.»
پردهٔ ماه سر تکان داد.
«تا الان دیگه باید فهمیده باشی. ما نمیتونیم آستریون رو شکست بدیم — در واقع، نباید همکاخِ این کار رو بکنیم. حالا که موردرت دیوانه شده، اون تنها امیدِ ماست. در حالی که ستارهٔدندانهای دگرگون و سرورِ سایهها خیلی راحت ما رو رها کردن. لطفاً مقاومت نکن... و همهچیز درست میشه.»
نوایِ مرگبشه با خوشحالیقلمروِ لبخند زد.
«همهمون قراره برایبگیره مدتی خیلی، خیلیهنوز طولانی زندگی کنیم!»
سیشان بیحرکت و مبهوت ماند.
چطور ممکن بود...
چطور چنین اتفاقی افتاده بود؟
همهٔ آنها در طولِ نبرد خودشانهنوز بودند. همهٔ آنها از خطری کهپیشتر آستریون به همراه داشت آگاه بودند.
«حتماً کاری کرده.»
رؤیازاد داشت برنامههایش را تغییر میداد و به نظر میرسید خواهرانِ سرود بخشِ مهمی از نقشهٔ جدیدشکاخِ باشند. پس، حتماً بهطورِ ویژه خواهرانِ او را هدف قرار داده بود و از خستگی و ناامیدیِدندانهای ناشی از شکستِ خردکنندهشان به دستِ موردرت استفاده کرده بود تا آنها را به سمتِ خود بکشاند.
«یعنی من...بشه تنها کسیامقلمروِ که باقی مونده؟»
زخمِ عمیقِ روی کمرش سیشاناربابهاشون را متزلزل نکرده بود، امامنظورش در آن لحظه، تنش یخ کرد.
امیدوار بودصبر رِوِل درراضی امان باشد.
سیشان با احتیاط قدمیبیخانمانی به عقب برداشت و بانباید نگرانی به خواهرانش نگاه کرد.
«به خودتونبشه بیاین، احمقها. دوانسان بار تکرار نمیکنم.»
وقتی بچه بودند، این لحنِ تند معمولاً باعث میشد حسابِ کار دستشان بیاید. سیشانکرده از بقیهٔ خواهرانش بزرگتر نبود، اما در گروهِ صمیمیِ دخترانِ یتیم نقشِ مادر را بازیشوم کرده بود. سالها پیش، او رهبرشان بود... و آنها هنوز هم به او احترام میگذاشتند.
اما انگارصبر پیوندِ میانشانراضی دیگر اهمیتی نداشت.
جانورسالار آهی کشید.
«متأسفم، شان.بشه واقعاً متأسفم.قلمروِ اما... بهزودی میفهمی...»
به سمتش یورش بردند.
ماههای زیبا بر دشتِراضی متروک میتابیدند و درههای نزدیکبشه با خروشِ رودهای رازآلود میغریدند.
در آن شب، سیشانبیخانمانی — شاهزادهٔ گمشدهٔ سرودمثل — خونِ خواهرانش را ریخت.
نبردشان کوتاه و خشمگینانه بود و خشونتِ هولناکش زخمهای عمیقی بر سطحِ دشتِ صخرهای برپیشتر جا گذاشت. خواهرانِ سیشان ماهر و قدرتمند بودند — در واقع بهترینِ بهترینها به حسابمیخواست میآمدند و بیش از حد شایستگیِ آن را داشتند که وارثانِ خاندانِ بزرگِ سرود باشند.
اما اوانسان قویتر، ماهرتر واربابهاشون بسیار بیرحمتر بود.
مهمتر از آن، او کسی بودمیخواد که هستهٔ تبارِ ایزدبانوی جانوران راانسان از مادرشان به ارث برده بود... [خون].
و با به ارث بردنِ آن، قدرتِ تسلطمثل بر تمامِ کسانی را که خونِ ایزدبانوی جانورانجاش را در رگ داشتند نیز به دست آورده بود.
پس در نهایت، خواهرانشقلمروِ خونریزان روی زمین افتادند، اماهنوز سیشان همچنان سرِ پا بود.
بهزحمت سرِ پابگیره بود، اما بههنوز زانو درنیامده بود.
تلوتلو خورد و دستِ لرزانشنیست را بالا آورد تا خوندژهای را از صورتش پاک کند.
«آه...»
ذهنش خالی بود.
«قراره ببازم، نه؟»
خواهرانش درهمشکسته و لتوپاره،راضی اما هنوز زنده بودند. چونبشه دلش نمیآمد جانشان را بگیرد.
و چون نمیتوانست جانشانبیخانمانی را بگیرد، در نهایتمثل او را از پا درمیآوردند.
«کمک...»
صدای جانورسالار ضعیف بود.
سیشان لرزید.
«بین!»
تلوتلوخوران به سمتِ جانورسالار رفتانسان و پر از احساسِ گناهنور و نگرانی، کنارش به زانو درآمد.
سپس، سیلیِانسان محکمی بهحتی صورتِ خواهرش زد.
«این حقهها روکردن روی من پیاده نکن.دست از سرم برو بیرون!»
احساسِ گناه، نگرانی — همهٔ اینها چیزی نبود جز حملهایبدونِ ذهنی که در قالبِ سیلی از احساساتِ واقعی پنهان شدهکنی بود. سیشان میدانست زخمهایی که به افسونگرِ زیبا زده، کشنده نیستند.
جانورسالار با بیحالی پوزخند زد.
«وگرنه چی؟ چیکار میخوای بکنی؟»
سیشان دستش را بالا برد؛نیست ناخنهایش بلند شدند و بهدژهای چنگالهایی تیز تغییرِ شکل دادند.
اما هرگزنابود آن رابیخانمانی فرود نیاورد.
در همین حین، جانورسالار دستش را جلوحتی برد و انگشتانش را در زخمِ وحشتناکِقدیسهایی پهلوی سیشان فرو کرد و آن را شکافت.
«چیکار میتونی بکنی، شان؟ تسلیم شو... یانور ما رو بکش. یکی از این دوکرده تا — هیچ کارِ دیگهای از دستت برنمیاد.»
حق با او بود.
سیشان حتی نمیتوانست فرار کند،فکر چون چند تن از خواهرانشبدونِ بسیار سریعتر از او بودند.
به جانورسالار خیرهدژهای ماند؛ چنگالهایش هنوز رویحتی گلوی خواهرش معلق بود.
سیشان فقط کافی بود یک بار گلوی ظریفِ جانورسالارباشن را بدرد. اگر میخواست فرار کند، باید کارِ خواهرانش رامیکردند یکسره میکرد. وگرنه، سرنوشتی بدتر از مرگ در انتظارش بود.
بههرحال، آستریون ازکردن قبل همهٔ آنهامیخواد را تسخیر کرده بود.
اما دستش تکان نمیخورد.
در نهایت، سیشان بهقلمروِ آن سه ماهِ زیبااربابهاشون نگاه کرد و خندید.
سپس، به هقهق افتاد.
«آخرش منمصبر دقیقاً مثلِراضی مادرمون شدم...»
سیشان دستش را پایینبیخانمانی آورد، خم شد ومثل پیشانیاش را روی زمین گذاشت.
«نمیتونم، نمیتونم... نمیتونم بکشمشون...»
تسلیم شد.