---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2533: تبادلِ آتش • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2533: تبادلِ آتش

0

با اصابتِ گلوله‌ها به قایقِ تفریحی، تراشه‌های چوب به هوا پرتاب شد. سانی حسابی خم شد و از‌پرید​ پشتِ کابین سرک کشید. بازویش را بالا برد تا نشانه بگیرد. هیکلِ نوچه‌های مادوک روی دیوارِ بلندِ قلعه،‌نزدیک‌تر​ از پشتِ پردهٔ باران به‌زحمت دیده می‌شد؛ فاصله هم زیاد بود و به‌علاوه، در موقعیتی مرتفع‌تر قرار داشتند.

با این حال، او سرورِ سایه‌ها بود.‌خُرد​ کسی که می‌توانست با نیزه‌ای از جنسِ تاریکیِ‌بیرون​ خالص، هدفی را از ده‌ها کیلومتر دورتر بزند.

قطعاً یک هفت‌تیرِ ناقابل...

بنگ!

او—اوه!

گلوله‌اش واقعاً به کسی اصابت کرد؛ اما سانی‌تراشه‌هایش​ نتوانست تیرِ بعدی را شلیک کند و در حالی‌قطره‌های​ که زیرلب فحش می‌داد، دوباره پشتِ پناهگاه شیرجه زد.

سازوکارِ این سلاحِ گرمِ قدیمی فوق‌العاده ساده بود و می‌شد ماشهٔ دوکاره را به‌راحتی و بدونِ لرزاندنِ لوله‌بعد​ کشید. اما این چیزِ عجیب مثلِ قاطر لگد می‌زد! سانی پیش از این هرگز با تفنگ شلیک نکرده‌قطره‌های​ بود، چه رسد به تفنگی از گذشته‌های دور؛ برای همین انتظار نداشت لگدش تا این حد شدید باشد.

بنگ، بنگ، بنگ!

افی تفنگش را محکم با هر دو دست گرفته و حسابی خم شده بود. انگار او‌خُرد​ هم تیرش به کسی خورد، و بعد با عجله به پهلو چرخید. لحظه‌ای بعد، سقفِ کابین‌داریم​ در نزدیکیِ سرش خُرد شد و تراشه‌هایش به هوا پرید؛ طوری که صورتش را در هم کشید.

«لعنتی... واقعاً‌چرخید​ یه ارتش‌سقفِ​ اون بیرون ریخته.»

سانی قطره‌های باران را‌انتظار​ از صورتش پاک کرد‌باشد​ و پوزخندِ کجی زد.

«ولی ما یه سلاحِ مخفی‌لحظه‌ای​ داریم. فقط باید یکم نزدیک‌تر‌تراشه‌هایش​ بشیم تا بتونیم به کارش بگیریم.»

نگاهی به قدیس انداخت. با چهرهٔ بی‌نهایت زیبا و به‌ظاهر بی‌تفاوتش، خودش‌لحظه‌ای​ را به دیوارِ کابین در نزدیکیِ سانی چسبانده بود. با این حال گوش‌هایش‌ریخته​ را گرفته بود و انگار از صدای کرکنندهٔ تبادلِ آتش دلِ خوشی نداشت.

در آن لحظه برقی زد و صدای رعدی کرکننده آسمان را‌صورتش​ شکافت. صاعقه‌ای کورکننده بلندترین برجِ قلعه را به پردهٔ تاریکِ ابرهای توفان‌زای‌داریم​ پیشِ رو وصل کرد و قوس‌های الکتریسیته چند لحظه روی مناره‌اش رقصیدند.

«پوششم بده!»

سانی به پهلو خم شد و هفت‌تیرش را دوباره بالا برد. این بار درسش را گرفته بود؛ لگدِ‌ریخته​ اسلحه را مهار کرد و چهار بار پشت‌سرهم شلیک کرد. دو گلولهٔ اول به جان‌پناهِ باروها خورد، اما‌انداخت​ سومی و چهارمی به هدف نشست و به سینه و شانهٔ هیکلِ مبهمِ یکی از نوچه‌ها اصابت کرد.

سانی می‌خواست از این موفقیت استفاده کند و به سمتِ‌پهلو​ دماغهٔ قایق خیز بردارد، اما لحظه‌ای بعد، سیلِ گلوله روی‌صورتش​ سرش بارید و مجبورش کرد دوباره پشتِ پناهگاه شیرجه بزند.

«هی! بهت گفتم پوششم بده!»

افی خونِ بریدگیِ روی گونه‌اش را‌لگدش​ که کارِ یک تراشهٔ سرگردان بود‌دست​ پاک کرد و شانه بالا انداخت.

«چیکار می‌تونستم بکنم؟ تا نوکِ گوشم‌سقفِ​ از پشتِ کابین پیدا شد، شروع کردن‌صورتش​ به شلیک. خوب هم بلدن شلیک کنن!»

سانی دندان‌هایش‌دست​ را به‌شده​ هم سایید.

«لعنتی.»

زیرِ رگبارِ بارانِ سیل‌آسا و تراشه‌هایی که از قایق به هوا می‌پرید، خم شد، اهرمِ‌انگار​ مخصوصی را کشید و توپیِ هفت‌تیرش را باز کرد. سانی کمی تکانش داد و انتظار‌صورتش​ داشت پوکه‌های خالی بیرون بیفتند، اما فقط یکی بیرون افتاد و مستقیم روی رانِ پایش غلتید.

«آه، لعنتی! داغه، داغه!»

با حرکتی سریع پوکهٔ سوزان را به گوشه‌ای پرت کرد، از روی کلافگی‌سقفِ​ پوفی کرد و میلهٔ تخلیه را فشار داد. پوکه‌های باقی‌مانده—و همچنین یک تیرِ‌قطره‌های​ استفاده‌نشده—روی عرشه پخش شدند و سانی شش گلولهٔ دیگر از جیبش بیرون کشید.

آن‌ها را یکی پس‌سقفِ​ از دیگری داخلِ توپی لغزاند‌پرید​ و چهره در هم کشید.

«انگار بدجوری اینجا زمین‌گیر شدیم.»

افی هم‌عجله​ داشت تفنگش‌چرخید​ را پر می‌کرد.

«آره.»

وقتی گلوله‌ای از دکل کمانه‌نزدیکیِ​ کرد و از کنارِ سرش‌طوری​ گذشت، سانی خودش را جمع کرد.

«دروازه هم که هنوز بسته‌ست.»

افی توپیِ هفت‌تیرش را‌چرخید​ با ضربه بست و‌سرش​ به او نگاه کرد.

«درسته.»

سانی اخم کرد.

«و این قایق با این‌همه سوراخی که‌شدید​ اون حرام‌زاده‌ها دارن توش درست می‌کنن، قبل‌شده​ از اینکه به ساحل برسیم غرق می‌شه.»

افی قیافه‌اش را کج‌وکوله کرد.

«پر بیراه نمی‌گی.»

سانی آهی کشید.

«تو رو نمی‌دونم... ولی من از پرت شدن توی آب‌تفنگش​ متنفرم. خیلی زیاد برام پیش می‌آد. نه، واقعاً می‌گم—به طرزِ عجیبی‌چرخید​ زیاد توی آب پرت شدم. و از تک‌تکشون هم متنفر بودم.»

افی لبخند زد.

«خب شریک،‌دست​ می‌خوایم در‌شده​ موردش چی‌کار کنیم؟»

سانی پوزخند زد.

«ساده‌ست. به‌برای​ نوچه‌ها شلیک نکن...‌نداشت​ نورافکن‌ها رو بزن.»

آماده شد‌عجله​ تا به توصیهٔ‌لحظه‌ای​ خودش عمل کند.

«من سمتِ راستی‌ها رو‌شده​ می‌زنم، تو سمتِ چپی‌ها‌بعد​ رو. آماده‌ای؟ یک، دو، آتیش!»

هم‌زمان از پناهگاه بیرون پریدند و به‌سرعت تفنگ‌هایشان را نشانه رفتند.‌صورتش​ صدای شلیک‌هایشان تقریباً در یک آن پیچید و دو نورافکنِ نصب‌شده روی‌داریم​ دیوارِ قلعه منفجر شدند و بارانی از خرده‌شیشه و جرقه فرو ریخت.

لحظه‌ای بعد، دو نورافکنِ دیگر هم‌لگدش​ از بین رفتند و مسیرِ ورودیِ‌دست​ قلعه در تاریکیِ ماتی فرو رفت.

«همین باید کافی باشه...»

سانی نگاهی به‌گرفته​ پایِ دیوار انداخت‌تیرش​ و لبخندِ تاریکی زد.

«انگار هرطور‌چرخید​ که بود‌سقفِ​ زنده مونده.»

آن بیرون، در پناهِ تاریکی، شبحی با کت‌وشلوارِ شیک از پشتِ یک ماشینِ راه‌سازیِ رهاشده به‌سمتِ‌تیرش​ دیوار دوید. تا سانی و افی چند تیرِ دیگر به‌سمتِ نوچه‌ها شلیک کنند، موردرت دور از چشمِ‌اون​ همه خود را به سنگ‌های باستانیِ دیوارِ قلعه رساند، چنگ انداخت و با چابکیِ شگفت‌انگیزی بالا رفت.

بالا رفتن از دیواری عمودی و خیس با چنین راحتی‌ای، برای یک انسان هم وهم‌انگیز به نظر‌بیرون​ می‌رسید و هم تقریباً غیرممکن. با این حال، در کمتر از یک دقیقه، موردرت کاملاً دور از‌نگاهی​ چشمِ بقیه به بالای دیوار رسید و بی‌هیچ صدایی از روی جان‌پناه به آن طرف سُر خورد.

«آماده بشین که بریم.»

چند لحظه بعد، در بارانِ گلوله‌هایی که قایق را‌پرید​ به رگبار بسته بود، وقفه‌ای افتاد. سانی به‌سرعت به‌پاک​ جلو دوید و افی و قدیس به دنبالش رفتند.

از روی پله‌های سنگی نمی‌توانستند ببینند بالای دروازه چه خبر‌تفنگش​ است، اما صدای فریاد و شلیک‌های پراکنده را می‌شنیدند. جسدی‌پهلو​ به پایین افتاد، روی صفحاتِ سنگی پخش شد و بی‌حرکت ماند.

با این حال، نوچه‌هایی که در امتدادِ دیوار مستقر بودند هنوز‌پرید​ آن‌ها را نشانه گرفته بودند. تنها چند ثانیه پس از آنکه سانی،‌ولی​ افی و قدیس به ساحل پریدند، اولین گلوله زوزه‌کشان از کنارشان گذشت.

«سریع‌تر!»

دیوانه‌وار از پله‌ها بالا دویدند و‌سرش​ در نهایت پشتِ یک ماشینِ راه‌سازیِ عظیم‌ارتش​ در چند ده متریِ دروازه پناه گرفتند.

تا آن موقع، نوچه‌ها دوباره آتشِ‌لگدش​ خود را روی آن‌ها متمرکز کرده بودند‌گرفته​ و دیگر حرکت کردن تقریباً غیرممکن بود.

اما دیگر اهمیتی نداشت.

سانی نفسش را تازه کرد،‌انگار​ با آرامش تفنگش را پر‌پهلو​ کرد و به قدیس نگریست.

لبخندِ تاریکی روی لبش نشست.

«دکتر قدیس،‌برای​ اگه زحمتی‌انتظار​ نیست... وقتِ ورودته.»

ناولها | novelha.net