چپتر 2288: ملکهٔ شرارهها
0لحظهای که اولین تیرِ کُشنده بههنوز ملکهٔ هزارپا برخورد کرد، سانی برایگوشش نخستین بار تایرنتِ اعظم را بهوضوح دید.
بسیار غولپیکر بود. بدنِ برآمدهاش در کیتینِ سیاه و براقی پوشیده شده و با نقشونگارهایدستکم زیبای نارنجیمتمایلبهقرمزی تزیین شده بود، گویی شرارههای سوزان در آن نشانده بودند. اولین بندِ لاکشدرهمتنیدهٔ در پشتِ سر به بیرون باز شده بود، گویی این موجودِ هولناک تاجی بر سر داشت.
چشمی در کار نبود، از این رو جلوی سرِکشید زرهپوشش کاملاً صاف و صیقلی بود و در پایینکابوس به آروارهای هیولاوار و بهطرزِ عجیبی شبیهِ انسان ختم میشد.
آن آرواره اکنون بازدرهمپیچیده بود و آخرین جیغهنوز در اعماقش جان میداد.
ملکهٔ هزارپا دستکم صد متر طول داشت. بدنِ بندبندش نسبت به این طولِ عظیم کاملاً باریک بود و تا پیش ازدستبندِ آن، مانندِ رودی از تاریکیِ درخشان روی سطحِ درهمتنیدهٔ جنگلِ سوخته جریان داشت و پاهای بیشمارش چوبهای مرده را خرد وآنها خاکشیر میکرد. اما حالا، این موجودِ غولپیکر ناگهان متوقف شده و در تودهای درهمپیچیده از حلقههای سیاه و غولآسا فروافتاده بود...
هنوز سرِ قطعشدهاش به زمینانسان نرسیده بود که سانی صدایآخرین نجوایی را در گوشش شنید:
[دشمنی کشته شد.]
با حسرت آهی کشید.
سانی همیشه وقتی دستبندِ کارآمد کشتههایش را اعلام میکرد، دلتنگِ طلسمِ کابوس میشد. هر چهدستکم باشد، برخلافِ طلسم، این خاطرهاش دانای کل نبود — نامِ موجوداتِ کابوسی را که میکشتدرهمتنیدهٔ نمیدانست و بدین ترتیب او را از اطلاعاتِ وسوسهانگیزی که در آنها پنهان بود محروم میکرد.
کار به جایی رسیده بود که سانی گاهی افسوس میخوردهمیشه که دزدیدنِ کاسی و مجبور کردنش به اینکه نامِ تمامِبرخلافِ پلیدهای کشتهشده را مدام در گوشش زمزمه کند، اصلاً امکانپذیر نبود.
و حالا، دستبندِ کارآمد حتی نمیتوانست رتبه و طبقهٔ موجوداتِ کابوسِ کشتهشده را بسنجد. دلیلش این بود کهحسرت سانی این بخشِ خاص از افسون را بر اساسِ یک اصلِ ساده ساخته بود — دستبند حس میکرد کهکابوسی او از هر شکار چند قطعهٔ سایه دریافت میکند و بر همان اساس ماهیتِ پلیدِ کشتهشده را تشخیص میداد.
با این حال، باغولآسا مرگِ ملکهٔ هزارپا هیچزمین قطعهٔ سایهای به سانی نرسید.
نه به این خاطر که به جای او،آرواره به دستِ کُشنده هلاک شده بود، بلکه صرفاً چونطول هر ۷ هستهاش از قبل کاملاً اشباع شده بودند.
اگر به خود زحمت میداددشمنی و رونهایش را احضار میکرد،همیشه این عبارتِ زیبا را میدید...
قطعههای سایه: [۷۰۰۰/۷۰۰۰].
با توجه به اینکه هر موجودی که به دستِ یکی از سایههایش کشته میشد شکارِ خودش به حساببندبندش میآمد، این اتفاق پس از رها شدنِ سپاهِ سایه در جهان بسیار سریع رخ داده بود. خب، وچوبهای البته او به عالمِ سایه هم قدم گذاشته بود و برای تسریعِ این روند، سایههای حاشیه را شکار میکرد.
سانی دیگر تا جایی که امکان داشتحسرت قدرتمند شده بود. حالا، کشتنِ دشمنان بهکشتههایش جای روحش، سپاهِ سایه را قویتر میکرد.
«احتمالاً باید دستبندِتودهای کارآمد رو ازغولآسا نو طراحی کنم...»
باید راهی میبود تا دستبندش را طوری افسون کند که بهنجوایی جای شمردنِ قطعههای سایه، اطلاعات را مستقیماً از سایههای تازهوارد بیرونکارآمد بکشد. کی میدانست؟ شاید اینطوری حتی میتوانست چیزهای بیشتری دربارهشان بفهمد.
اما الان وقتِعجیبی فکر کردن بهختم افسونهای جالب نبود.
سرِ قطعشدهٔ ملکهٔ هزارپا در بارانی از خون و کیتینِهمیشه خردشده به زمین افتاد. هزاران پلیدِ ضعیفتر برای چند لحظهبرخلافِ انسجامشان را از دست دادند و سپس دچارِ جنونی کور شدند.
تایرنتهای اعظمِ دیگرتودهای نیز متوجهِ مرگِغولآسا خواهر و رقیبشان شدند...
مهمتر از همه، کُشندهغولآسا خودش را به دستهٔزمین دشمنان نشان داده بود.
حالا، او و سانی پشتِ خطوطِختم دشمن تنها بودند و بهتنهایی بااعماقش سیلِ دیوانهوارِ هزارپاهای هیولاوار روبهرو میشدند.
با ایننجوایی حال، اوشنید راضی بود.
غرقِ شعف بود.
«من بردم!»
پیروزیاش بر قبیلهٔ هزارپاهای سیاه تا مدتی — احتمالاً چند ماه — تثبیت نمیشد، اما سرنوشتِ آن درستبندبندش در لحظهٔ مرگِ ملکهٔ هیولاوار رقم خورده بود. حالا که سایهٔ او در دریای روحش بود، قدرتِ سپاهِچوبهای سایه بیشتر میشد... و با پیوستنِ هزارپاهای سیاهِ بیشتر به صفوفِ سایههای خاموش، این قدرت بهطورِ تصاعدی افزایش مییافت.
لانههای قبیلهٔ پلیدشان سقوط میکرد.
به فکر افتاد که همین الان ملکهٔ شرارهها — نامی که سانی درنجوایی غیابِ طلسمِ کابوس و به خاطرِ نقشونگارهای آتشینِ روی لاکِ سیاهش به ایناعلام تایرنتِ اعظمِ کشتهشده داده بود — را احضار کند، اما بعد منصرف شد.
از آنجا که سایههای هزارپاهای ردهپایینتر پیش از این متلاشیصدای شده بودند. تا چند روز هم بازیابی نمیشدند. پس حضورشوقتی امروز کفهٔ ترازوی نبرد را به نفعِ او تغییر نمیداد.
سانی به هجومِ سیلِ هولناکِ موجوداتِختم کابوسِ قدرتمند خیره ماند که همچوناعماقش موجی به سمتِ کُشنده سرازیر میشدند.
«فکر کنم... احتمالاً عصبانیان.»
در دل لبخند زد و از دستاوردشفروافتاده راضی بود. سرانجام، پس از اینهمه مدت،گوشش یکی از ملکههای هزارپا در چنگش بود.
کُشنده کمانش را پایین آورد و اجازه داد به زنجیرِ سیاه و باریکی تبدیلدشمنی شود که همچون ساعدبندی پرنقشونگار به دورِ مچش پیچید. سپس شمشیرهای کوتاهش را ازباشد غلاف بیرون کشید و با کینهای سرد و بیباکانه رو در رویِ دستهٔ جنونزده ایستاد.
گویی جنگیدن با هزارانشبیهِ موجودِ کابوسِ فاسدشده وآرواره اعظم دلیلی برای ترسیدن نبود.
«دیگه میتونی عقب بکشی.»
پیشتر به هدفِ اصلیِ نبردِحلقههای امروز رسیده بود، پس دلیلیزمین نداشت بگذارد سایههایش آسیب ببینند.
کُشنده چند لحظه درنگ کرد. لبهایش پشتِ نقابی پنهان بود، اما سانیگوشش میتوانست لبخندش را کموبیش حس کند؛ البته در آن لبخند نشانی ازاعلام شادی نبود، تنها رگهای از تحقیری سرد و شوم در خود داشت.
نگاهِ آخرش را به هزارپاهایی که نزدیک میشدند انداخت، شمشیرهایش را با حرکتی نرم در غلافمتر فرو برد و به آنها پشت کرد؛ با ظرافتِ رقصندهای ماهر قدم برمیداشت. دامنِ زرهِ سبکشسوخته تاب خورد و لحظهای بعد، ناپدید شد؛ به سلولش در نسخهٔ تاریکِ معبدِ بینام بازگشته بود.
خودِ سانی از میانِ سایهها گذشت و کنارِآهی قدیس ظاهر شد؛ خود را به دورِ اودلتنگِ پیچید تا قدرتِ بیشتری به فرماندهٔ سپاهِ سایهاش ببخشد.
نبرد تا مدتی پسدرهمپیچیده از آن ادامه یافت، هرچندقطعشدهاش نتیجه از پیش روشن بود.
قدیس و کابوس چند تن از قهرمانانِ قبیلهٔ هزارپای سیاه را از پای درآوردند،دشمنی و در این میان دیو با برداشتنِ مشتمشت پلیدهایی که نومیدانه تقلا میکردند وباشد انداختنشان به درونِ دهانِ جهنمیاش، خودنمایی میکرد. این غولِ شکمو حسابی خوشحال به نظر میرسید.
قدرتمندترین سایهها نیزعجیبی در این کشتارختم خودی نشان دادند.
البته هیچکسنجوایی مرگبارتر ازشنید خودِ سانی نبود.
پوستهٔ غولپیکرش با اهریمنهای اعظمِ عظیمالجثه درگیر شد؛ اهریمنهایی کهزمین برخیشان حتی از تایرنتهایشان هم بزرگتر بودند. مجبور بود چندتایی راهمیشه بکشد، چرا که ملکهٔ هزارپای خودش به محافظانِ قدرتمندی نیاز داشت.
و پیش از آنکه اوضاعفروافتاده خراب شود، توانست دو تاصدای از آنها را نابود کند.
در لحظهای از نبرد، یکی از اهریمنها دهان باز کرد و فوارهٔ بلندی از مایعِ جوشانِ نارنجیمتمایلبهقرمزطول به بیرون پرتاب کرد که همچون جریانی از گدازههای ملتهب رویِ زرهِ سینهٔ یشمیِ سانی پاشید. باپاهای ناباوری دید که سطحِ ردا واقعاً شروع به ذوب شدن کرد، گویی اسید داشت آن را میخورد.
اهریمنِ دیگری ابری از خاکستر بیرون داد که سانی را در بر گرفت؛ خاکستر سپساعلام به دستهٔ کرمهای شبحواری تبدیل شد که در شکافهای زرهش میلولیدند و به درونِ تودهٔترتیب پوستهٔ سایه نفوذ میکردند تا سایهٔ خودش را که در اعماقِ آن پنهان بود بیابند.
سومین اهریمن از میانِ تودهٔ درهمتنیدهٔ پایین بیرون آمد و بدنِنرسیده چندشآورش را به دورِ پاهای او پیچید. هزار پای داسمانندِ پلیدهایوقتی اعظم همچون ارهبرقی بودند که با نیرویی هولناک ردایِ یشمی را میدریدند.
هزارپاهای ردهپایینتری هم در گوشتِ پوستهاشهنوز نقب میزدند که از شکافهای بهجاماندهگوشش از اهریمنها، راهی به درون یافته بودند.
سانی با اندکی حسرت مجبور شد پوستهٔمیشد در حالِ فروپاشی را رها کند ومیداد نبرد را در کالبدِ خودش ادامه دهد.
خیلی زود،نجوایی نبرد بهشنید پایان رسید.
سپاهِ سایهاش تقریباً تارومار شده بود و قهرمانانِ باقیماندهاش در سیلِ بیپایانِصدای پلیدها غرق میشدند. مهم نبود آنها چقدر قدرتمند بودند یا خودِ سانی چقدرکشتههایش قدرت داشت؛ در برابرِ لشکرِ عظیمِ قبیلهٔ هزارپای سیاه کاری از پیش نمیبردند.
از این رو، سانی که نمیخواست منتظر بماند تا قدرتمندترین سایههایشنجوایی دوباره خود را بازیابی کنند، بیدرنگ آنها را به درونِ روحشکارآمد بازگرداند، سایههایش را مرخص کرد و با استفاده از گامِ سایه گریخت.
«لعنتی! اونهمه خردهٔ روح...»
تنها حسرتش این بود که امروز نمیتوانست پوستهٔ هزارپاهای کشتهشده و خردههای روحشانکارآمد را جمع کند. در عوض، همنوعانشان آنها را میبلعیدند؛ اتفاقی که پلیدهای بازماندهکابوسی را قویتر میکرد و به ملکههای باقیمانده سوختِ کافی برای زایشِ هیولاهای بیشتر میداد.
هرچند درمتوقف نهایت همهٔ آنهاحلقههای مالِ خودش میشد.
با رسیدن به حاشیهٔ جنگلِ سوخته، هرقطعشدهاش دو تجسمِ سانی از سایهها بیرون آمدند وکشته با وجودِ شکستی دیگر، با رضایت لبخند زدند.