چپتر 2621: تامِ پیرِ (مردهٔ) عزیز
0آن بیرون در مغاکِ پهناور و سرد، فراتر از درخششِ گذرای باغِ شب، پیکریپات مهیب آرام روی جریانهای قدرتمندِ زیرِ آب شناور بود. شکلِ وهمانگیزش چنان پهناور ومعمولاً دور از ذهن بود که سانی تا مدتها نمیفهمید دارد به چه چیزی نگاه میکند.
«...آروم برو جلو.»
باغِ شب با باد یا پارو پیش نمیرفت، بلکه برای حرکت بهحسِ جادویی ناشناخته متکی بود. پس فرقی نمیکرد روی امواج بلغزد یا زیرِ آنهابدوی حرکت کند؛ جت در هر حال میتوانست سرعت و مسیرش را کنترل کند.
همانطور که سانی خواسته بود عمل کرد و زاویهٔ پایین رفتنشان را تغییرخردکنندهٔ داد. تا پیش از آن، باغِ شب صرفاً داشت در مغاکِ تاریک بهچیه پایین سقوط میکرد، اما حالا تودهٔ خردکنندهٔ آب را میشکافت و به جلو میرفت.
جت نفسِ عمیقیحسِ کشید و نگاهشاینجا به دوردست خیره ماند.
سانی ابرویی بالا انداخت.
«چیه؟»
لحظهای ساکترفتنشان ماند و بعدصرفاً سر تکان داد.
«نه، چیزی نیست. فقط وقتی زیرِ آب حرکت میکنیم حسش فرق داره؛ هر چیپات باشه باغِ شب باید تودهٔ آب رو بشکافه. پس بینِ نیرویی که باید واردمعمولاً کنم و سرعتی که میتونه بهش برسه، نسبتِ متفاوتی وجود داره. باید قلقش دستم بیاد.»
جت آهی کشید.
«لغزیدن روی دریا حسِ خوب و رهاییبخشی داره.بیاد اما اینجا... اینجا یکم مایهٔ دردسره. مثلِ اینهیکم که با وزنههایی که به مچِ پات بستن بدوی.»
سانی نگاهِرفتنشان عجیبی بهداد او انداخت.
«...تو زیاد باحسِ وزنههایی که به مچِیکم پات بسته بودن میدویدی؟»
جت به او خیره شد.
«تو نمیدویدی؟»
سانی پشتِ سرش را خاراند.
«من وقتی میدویدم، معمولاً داشتم ازاینجا دستِ چیزی فرار میکردم که میخواست منومچِ بخوره. آخه چرا باید خودمو سنگین میکردم؟»
گوشهٔ لبش بالا رفت.
«حرفِ منطقیای میزنی.»
ساکت شدند. باغِتغییر شب آرام به بقایایتاریک تامِ پیر نزدیک میشد.
سانی باید اعتراف میکرد که فاصلهٔ بینِ خودشان و آن جسدِ مهیب را اشتباه تخمینبستن زده بود. اعماقِ دریای توفان هیچ انحنایی نداشت، پس افقی در کار نبود و هیچدستِ عارضهٔ طبیعیای هم وجود نداشت که بهعنوانِ نقطهٔ مرجع عمل کند... فقط تاریکیِ بیکران بود.
معلوم شد تامِ پیر خیلی خیلیکرد بزرگتر از آن چیزی است کهصرفاً سانی در نگاهِ اول تصور کرده بود.
«اون چیز چه شکلیه؟»
تا آن موقع، جت میتوانست یکی از شاخکها را ببیند که پشتِ جسدِ در حالِ غرقشدن کشیده میشد،کشید اما بدنِ اصلیِ آن وحشتِ اعماق هنوز در تاریکی پنهان بود. با این حال سانی در جواب دادنفرق عجله نکرد و خودش هم سعی داشت بفهمد تامِ پیر چیست... یا بهتر است بگوید، چه بوده است.
طول کشید تا بالاخره از آناینجا ظاهرِ هولناک سر در بیاورد، تاوزنههایی جایی که دردِ نقصش تقریباً غیرقابلتحمل شد.
«فکر کنم... یه صدفه.»
سانی این رانسبتِ گفت، اما مطمئنقلقش نبود که درست میگوید.
در واقع، جایی در میانِ آن تودهٔ وحشتناک از گوشتِ بیشکل و شاخکهایی که از چارچوبِ بازش بیرون ریخته بود، صدفِخیره سختی شبیه به یک نرمتنِ دوکفهای وجود داشت. خودِ صدف بهاندازهٔ یک جزیره بود و با جنگلی از زائدههای سیاه ونیرویی وهمانگیز پوشیده شده بود؛ اما زیرِ آنها، با رنگِ طلاییِ کدر میدرخشید، انگار که تماماً از فلزی گرانبها ریختهگری شده باشد.
با این حال، صدفِ غولپیکر در برابرِ تودهٔ بیجانِ گوشت و شاخکهای عظیمی که از دهانش بیرون میریخت، کوچک به نظربودن میرسید. غیرممکن بود بتوان تصور کرد که آنهمه گوشتِ چندشآور میتوانست درونِ فضای پهناورِ صدفِ طلایی جا شده باشد... و چیزهایرفت دیگری هم در کنارش در آب شناور بودند؛ چیزهایی که لابد پس از مرگِ خشونتبارِ تامِ پیر از درونش گریخته بودند.
آنجا استخوانهای غولپیکری بود که لابد به لویاتانهای شنیع تعلق داشتند، پوستههای خالی ازتاریک کیتینِ نابودنشدنی که زمانی پناهگاهِ هیولاهای هولناک بودند، لاشهٔ پوسیدهٔ بیشمار کشتیِ باستانی، تودههایخیره مچالهشده از فلزِ زنگزده، و تکههای پهناوری از چیزی که شبیه شیشهٔ الماسی بود...
تامِ پیر لابد درمتفاوتی طولِ اعصار انواع وبیاد اقسامِ چیزها را بلعیده بود.
همهٔ اینها همچون دمِ دنبالهداری شنیع، پشتِ جسدیسقوط که آرام در آب فرومیرفت کشیده میشدند ونفسِ با جثهٔ خود آن را حقیر جلوه میدادند.
پیدا بود که تمامِ این بقایا از درونِ پوستهٔدردسره زشت بیرون ریختهاند، با این حال سانی دقیقاً نمیفهمیدعجیبی چطور. حجمشان بسیار بیشتر از آن پوستهٔ عظیم بود.
سرانجام چشمانش را ریز کرد.
«فکر کنم... تامِ پیرِ مهربون قدرتهای ابعادی داشته. لابد یه بُعدِ جیبیِ پنهان توی پوستهش بوده؛ یه جهنمِ تاریکمثلِ و ترسناک که هیچچیزی بعد از بلعیدهشدن نمیتونسته ازش فرار کنه. فقط وقتی تامِ پیر مُرد، اون بُعد هم نابوددستِ شد، برای همین الان بدنش به همراه هر چیزی که توی این هزاران سال نتونسته هضم کنه، داره میریزه بیرون.»
اگر تامِ پیر میتوانست فضا را تاتاریک کند، سانی بهتر درک میکرد که چطورمیشکافت شاخکهایش هم آنقدر دراز و غیرطبیعی بودند.
باغِ شب آنقدر به پوستهٔ عظیم و تودهٔ پستِ گوشتِمثلِ بیشکلی که از درونش بیرون زده بود نزدیک بود کهبسته جت هم بتواند نگاهی به ردِّ بقایای بهجامانده در مسیرش بیندازد.
کشتی را به کنار راند،عمل ماهرانه از شاخکی غولپیکر جاخالی دادداد و بعد با لحنی گرفته پرسید:
«ولی چی کشتش؟»
سانی مدتی تودهٔ غیرقابلتصورِداد گوشتِ تامِ پیر را بررسیمیکرد کرد و بعد آرام گفت:
«هر دو نیمهٔ پوستهش خرد شده، با سوراخهایمایهٔ دندانهداری درست وسطشون. با توجه به موقعیت و اندازهٔنگاهِ سوراخها و همینطور الگوی ترکهایی که ازشون پخش شده...»
لحظهای ساکت شد وخواسته بعد با تهمایهای ازپایین اضطراب در صدایش افزود:
«تامِ پیر با یه ضربه کشته شده. یه چیزیآهی که بهطرزِ غیرقابلتصوری قوی بوده پوستهش رو سوراخ کردهدردسره و... هر چیزی رو که زندهش نگه میداشته نابود کرده.»
جت لرزید.
«آخه چی میتونستهحسِ اون جونور رواینجا با یه ضربه بکشه؟»
سانی فوراً جواب نداد.خواسته با این حال، سرانجامپایین مجبور شد جواب بدهد:
«نمیدونم. ولیبرسه فکر نکنممتفاوتی من میتونستم.»
پس از آن هر دو ساکت ماندند و باغِمیکرد شب آرام از کنارِ جسدِ آن وحشتِ وهمانگیزِ اعماقکشید گذشت و به درونِ تاریکیِ مغاکگونهٔ دریای توفان پیش رفت.
درست وقتی داشتند ازخوب کنارِ آن تودهٔ وحشتناکِمایهٔ گوشت میگذشتند، جت ناگهان پرسید:
«میدونی دارمکنترل به چیخواسته فکر میکنم؟»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«نه.»
لحظهای مکثدریا کرد، بعدخوب لبخندِ کمرنگی زد.
«داشتم فکر میکردم... اگه تامِ پیر یه جورپایین صدف باشه، فکر میکنی مرواریدی هم یه جاییمیکرد تو پوستهش هست؟ اون مروارید چی میتونه باشه؟»
سانی مدتی به او خیرهوجود ماند، بعد با شدت سرلغزیدن تکان داد و نگاهش را گرفت.
«نمیدونم. و عمراًتغییر پامو بذارم اونداشت تو تا بفهمم!»
جت با خندهای آرام،خوب باغِ شب را بهمایهٔ اعماقِ مغاک هدایت کرد.
با این حال، خندهاش نتوانستعمل اضطراب و احتیاطِ گرفتهای راتغییر که حس میکرد پنهان کند.
سانی هم محتاط بود.