---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2241: ستارهٔ گذرا • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2241: ستارهٔ گذرا

0

پس از آنکه شنید آنویل اعماقِ جنونش‌قصدی​ را برملا می‌کند، چیزی درونِ سانی تغییر‌زنده​ کرد... یا شاید از هم گسست. مطمئن نبود.

خطِ قرمزی بود که نباید از آن می‌گذشتند. شنیدنِ لاف‌زدن‌های‌نگران​ پادشاهِ شمشیرها دربارهٔ شکنجهٔ کودکی بی‌گناه... نفیس... آن هم طوری که‌داشتن​ انگار بزرگ‌ترین دستاوردش بوده، برای سانی عبور از این خط بود.

طوفانِ احساساتی که در قلبش زبانه می‌کشید آرام گرفت و‌بکشد​ هجومِ افکاری که بر ذهنش سنگینی می‌کرد فرو نشست. چیزی‌واژهٔ​ نماند جز تاریکیِ سرد و خاموشِ قصدی قاطع برای کشتن.

پیش‌تر، سانی نگران بود‌کابوس​ که چطور آنویل را‌فرمانروا​ بکشد و زنده بماند.

حالا، تنها چیزی‌نماند​ که برایش اهمیت‌خاموشِ​ داشت کشتنِ او بود...

نه، اهمیت داشتن واژهٔ درستی نبود. این واژه احتمالِ نتیجه‌ای متفاوت را القا می‌کرد،‌بماند​ اما سانی بدونِ ذره‌ای شک می‌دانست که دشمنش می‌میرد... این یک اصل بود، حقیقتی بدیهی.‌اما​ حالا تنها کاری که باید می‌کرد شکل دادنِ دنیا برای تطابق با این حقیقت بود.

این کاری‌سرد​ بود که‌قصدی​ از پسش برمی‌آمد.

هر چه باشد،‌قدیس​ سانی صادق‌ترین مردِ‌راندند​ دو جهان بود.

بدنش زخمی بود و از درد نبض‌قصدی​ می‌زد، و دشمنش از او برتر بود...‌زنده​ دشمنش مطلق بود. اما این‌ها اهمیتی نداشت.

«زندگی فقط مقدمه‌ای برای مرگه...»

وقتی دو شمشیرِ مهیبِ آنویل قدیس و کابوس را به عقب‌زنده​ راندند و خودِ فرمانروا بر سرِ سانی فرود آمد، او گذاشت‌واژه​ تیغهٔ نفرین‌شده زرهش را بشکافد و در گوشتش بنشیند. دردش وصف‌ناپذیر بود.

سانی مچِ دستِ آنویل‌کابوس​ را گرفت و پشتِ‌فرمانروا​ نقابِ بافنده لبخند زد.

«...و جنگ فقط‌نماند​ کلیدیه برای باز کردنِ‌قصدی​ دروازه‌هاش. گیرت آوردم، حرومزاده.»

وقتی به حرف‌تاریکیِ​ آمد، صدایش شوم و‌قاطع​ پر از کینه بود:

«توی این میدانِ نبرد احساسِ‌قاطع​ راحتی می‌کنی، وارثِ جنگ؟ خب، پس‌زنده​ بذار به دنیای خودم دعوتت کنم.»

با این‌مهیبِ​ حرف، چنگش‌کابوس​ را محکم‌تر کرد...

و آنویل‌نشست​ را به‌تاریکیِ​ درونِ سایه‌ها کشید.

کمی آن‌طرف‌تر، نفیس درگیرِ نبردی هولناک با ملکه بود. گولمِ گوشتیِ غول‌پیکر با وقاری وهم‌انگیز‌برایش​ و خشمی حیوانی تعقیبش می‌کرد، و تنها کاری که از دستِ نفیس برمی‌آمد فرار بود؛ مدام‌دشمنش​ عقب می‌نشست و هم‌زمان با پرتوهای سوزانِ شعلهٔ سفیدِ خالص به آن موجودِ هیولایی ضربه می‌زد.

برکت به‌مهیبِ​ شکلی بی‌نقص سرشتش‌عقب​ را کامل می‌کرد.

حالا که کالبدِ جانِ درخشان را به خود گرفته بود، شمشیرِ پیوندیافته‌اش هم انگار از نورِ خالص تراشیده‌برایش​ شده بود. درست همان‌طور که خودِ نفیس با قدرتِ عظیمِ شعلهٔ روحش تقویت می‌شد، تیغهٔ تابانِ شمشیر نیز با‌حقیقتی​ شعله‌های سفید جان می‌گرفت... در واقع، به لطفِ ویژگیِ [رسانای شعله]، حتی بیشتر از قدرتِ درندهٔ آن‌ها بهره می‌برد.

به کمکِ همین ویژگی، نفیس آتشش را از درونِ تیغهٔ متبرک هدایت می‌کرد و آن را به پرتوهای سوزاننده‌ای‌داشت​ به طولِ صدها متر متراکم می‌ساخت. به همین دلیل بود که با وجودِ جثهٔ بسیار کوچکترش می‌توانست با گولمِ‌کاری​ گوشتیِ سر به فلک کشیده مقابله کند، و به همین شکل توانسته بود زخم‌های مهلکی به آن وارد کند.

متأسفانه، آن زخم‌ها تنها چند لحظه پس از ایجاد شدن، به‌سادگی ترمیم‌بماند​ می‌شدند. گوشتِ سوخته دور ریخته می‌شد و بافتِ بریده‌شده التیام می‌یافت. ملکه هرگز‌متفاوت​ از سرعتش نمی‌کاست، هرگز تلوتلو نمی‌خورد و هرگز دست از حملهٔ ترسناکش نمی‌کشید.

نفیس بارِ‌مهیبِ​ دیگر شمشیرش‌کابوس​ را بالا برد.

دنیایش عریان و خالص بود، خالی از‌قصدی​ هرگونه حواس‌پرتی. تنها او بود و دشمنش... هر‌بماند​ چیزِ دیگری را درد شسته و برده بود.

عذابِ جانکاهِ نقصش آشنا بود، اما‌قصدی​ دردِ اینکه چنگال‌های گولمِ گوشتی جسم‌بکشد​ و روحش را می‌دریدند، تازگی داشت.

نفیس در کالبدِ درخشانِ جان می‌توانست با سرعتی باورنکردنی حرکت کند. در میانِ کشتارِ شمشیرها به پرواز درمی‌آمد،‌کشتنِ​ دورِ ملکه می‌چرخید و از حملاتِ ویرانگرش جاخالی می‌داد — اما نتوانسته بود از همهٔ آن‌ها بگریزد. معمولاً‌کاری​ می‌توانست هر زخمی را التیام ببخشد، و این کالبدِ نیمه‌متعالی‌اش هم به‌هرحال کم‌وبیش در برابرِ حملاتِ فیزیکی مصون بود...

با این حال، هر بار که ضربهٔ ملکه به نفیس می‌گرفت، ردهایی‌گذاشت​ هولناک روی بدن و روحش به جا می‌ماند... شاید حتی روی خودِ‌نقابِ​ جانش. انگار نه فقط چنگال‌های ملکه، بلکه ارادهٔ او داشت تنش را می‌درید.

«درد داره...»

اما درد فقط درد بود.

مهم‌تر از آن، ناتوانی در برابرِ کی سونگ خشمی خفه‌کننده به جانِ‌بماند​ نفیس انداخته بود. هیچ‌کدام از حملاتش آسیبِ ماندگاری به آن گولمِ گوشتیِ وهم‌انگیز‌متفاوت​ نمی‌رساند، در حالی که زخم‌های کی سونگ روی تنش خیالِ التیام یافتن نداشتند.

داشت می‌باخت.

کمی دورتر، انگار سانی هم داشت آرام‌آرام زیرِ توفانِ فولادیِ آنویل از پا درمی‌آمد. دورتر از آن، دو ارتشِ بزرگ رفته‌رفته در‌داشتن​ سیلابِ پلیدها ذوب می‌شدند — برف هنوز در شکاف‌های استخوانِ باستانی می‌چرخید، اما سایه‌ای که آن را احضار کرده بود دیگر آنجا‌تطابق​ نبود و به شمشیری مارمانند تبدیل شده بود. جنگل هنوز به حالتِ اول برنگشته بود، اما به‌زودی سرمای استخوان‌سوز را پس می‌زد.

موجوداتِ کابوسِ اعظمی‌تاریکیِ​ که از معبدِ بی‌نام‌قاطع​ گریخته بودند، داشتند می‌مردند.

زمان برای طغیانِ سرکشانهٔ نف‌قاطع​ رو به پایان بود —‌بکشد​ و شاید برای ارتش‌های بزرگ هم.

حتی از‌مهیبِ​ میانِ درد‌کابوس​ هم حسش می‌کرد...

شعله‌های امیدشان را؛ شعله‌هایی که هرچه‌خاموشِ​ سربازانِ بی‌شمار بیشتر در ورطهٔ تاریک و‌بکشد​ هولناکِ ناامیدی فرومی‌رفتند، روشن و روشن‌تر می‌سوخت.

«دیگه خودداری کردن فایده‌ای نداره.»

نفیس بارِ دیگر شعله‌هایش را درونِ برکت ریخت، شمشیرِ گداخته‌اش را تاب داد و فورانی‌برایش​ کورکننده از شعلهٔ متراکم را از تیغه‌اش رها کرد. پرتوِ سفید در آسمانِ تاریک اوج‌می‌دانست​ گرفت و سپس فرود آمد و زخمِ عمیقی روی پیکرِ عظیمِ ملکه بر جا گذاشت.

نفیس از وقفهٔ کوتاه در رگبارِ‌راندند​ حملات استفاده کرد، عقب کشید و‌گذاشت​ بر فرازِ میدانِ نبردِ درهم‌شکسته اوج گرفت.

تقریباً به لبهٔ شکافِ عظیمی رسیده بود که بر اثرِ سقوطِ جزیرهٔ عاج ایجاد شده بود، اما همان موقع ملکه‌داشت​ گیرش انداخت. نفیس چرخید و انفجاری ویرانگر ایجاد کرد تا با موجِ آن حملهٔ گولمِ گوشتی را کُند کند —‌باید​ با این حال، دستِ عظیمِ هیولا باز هم به او رسید و چنگال‌های تیزش تنِ شعله‌ورش را از هم درید.

گلی از شعلهٔ سفید در‌خاموشِ​ آسمانِ تاریک شکفت و آتش همچون‌چطور​ خون از زخم‌های هولناکش بیرون زد.

نفیس فریادش را فروخورد، آتش را به‌زور مهار کرد و کالبدِ پاره‌پاره‌اش را دوباره به شکلِ‌اهمیت​ قبلی درآورد. سپس از تکانهٔ حرکتش کمک گرفت تا دورِ ملکه بچرخد. پیش از آنکه گولمِ‌می‌میرد​ گوشتی بتواند برگردد، ضربهٔ دیگری زد — این بار مچِ پای موجودِ عظیم را هدف گرفت.

«بیفت!»

پرتوِ نور پای ملکه را به‌تمیزی شکافت. بی‌شک‌قاطع​ زخم چند لحظهٔ بعد التیام می‌یافت، اما در آن‌تنها​ لحظه، گولمِ گوشتی تعادلش را از دست داده بود.

نفیس به جلو یورش برد و خودش‌قاطع​ را کانونِ انفجاری مهیب قرار داد. موجِ‌بماند​ انفجارِ دیگری به موجودِ عظیم کوبیده شد...

و او را تلوتلوخوران از لبهٔ‌کشتن​ شکاف به پایین پرتاب کرد؛ به درونِ‌حالا​ پردهٔ سفید و مواجِ برفی که می‌چرخید.

ملکه به اعماقِ گودال‌ها سقوط کرد. نفیس بر‌فرمانروا​ فرازِ شکاف معلق ماند و همچون ستاره‌ای درخشان‌بشکافد​ در تاریکیِ بی‌کرانِ آسمانِ پهناور و بی‌ستاره درخشید.

سپس تیغهٔ برکت‌نماند​ را به سمتِ‌خاموشِ​ پایین نشانه رفت...

و روحش را شعله‌ور کرد.

ناولها | novelha.net