---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3075: رودِ زیرزمینی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 3075: رودِ زیرزمینی

0

سانی و نفیس مدت زیادی در آن سکونتگاهِ در حالِ فروپاشی نماندند. ته دلش می‌خواست آنجا را‌بازتاب​ بگردد، اما متأسفانه منطقه امن نبود. آنجا هنوز شکارگاهِ موجودِ تاریکی بود که پیش‌تر با آن روبه‌رو‌مکث​ شده بودند، و حالا که قدیس‌های آلوده رفته بودند، دیگر چیزی مانعِ نزدیک شدنِ آن به سکونتگاه نمی‌شد.

معمولاً سانی کلِ آنجا را با حسِ سایه‌اش بررسی می‌کرد.‌خاطر​ اما حالا، تنها می‌توانست محدودهٔ کوچکی را که نور در‌مدتِ​ آن می‌تابید درک کند، و این کارش را محدود می‌کرد.

هیچ تضمینی نبود که موجودِ تاریکی هر جا که می‌رفتند تعقیبشان نکند،‌بعد​ یا با موجوداتِ وحشتناک‌تری از نوعِ آن روبه‌رو نشوند. اما باید به‌لحظه‌ای​ راهشان ادامه می‌دادند، مهم نبود جهانِ زیرین چه خطراتی برایشان در چنته دارد.

میدانِ ویران را پشت سر گذاشتند و از‌خاطر​ خیابان‌های سکونتگاهِ باستانی گذشتند. به‌زودی، زمزمهٔ آرامِ آب‌بازتاب​ بلندتر شد و به ساحلِ رودی زیرزمینی رسیدند.

رود عریض و عمیق بود و آب‌های سردش همچون سیلابی از تاریکیِ مایع جریان داشت. نورِ‌بی‌ستاره​ نفیس نمی‌توانست در اعماقشان نفوذ کند و روی سطح پخش می‌شد — به همین خاطر، سانی حس‌لحظه‌ای​ کرد دارد به آینه‌ای باستانی نگاه می‌کند که چیزی جز آسمانی پهناور و بی‌ستاره را بازتاب نمی‌دهد.

مدتِ کوتاهی رود را‌نفوذ​ بررسی کرد و بعد‌می‌شد​ نگاهی به نفیس انداخت.

«این شاخه‌ای از‌نگاه​ یکی از سه‌پهناور​ رودِ بزرگِ جهانِ زیرینه؟»

سر تکان داد.

«باید همین‌طور باشه.»

سانی لحظه‌ای مکث کرد.

«پس مسیرمون مشخصه، مگه نه؟ می‌تونیم این شاخه‌بازتاب​ رو تا رودِ اصلی دنبال کنیم، بعد خلافِ جریانِ‌رودِ​ آب بریم تا پایتختِ پادشاهیِ نِتِر رو پیدا کنیم.»

نقشهٔ معقولی بود. با‌سطح​ این حال، سانی در‌خاطر​ درون حسابی دمغ بود.

آه. از آب متنفرم...

چرا همیشه گیر می‌افتاد‌نفوذ​ و مجبور می‌شد توی آب‌های‌همین​ تاریک و مورمورکننده شیرجه بزند؟

سانی سرش را تکان داد.

با این حال،‌روی​ با کنجکاوی به‌می‌شد​ رودِ زیرزمینی نگاه کرد.

این رودها از کجا می‌آمدند‌سطح​ و به کجا می‌ریختند؟ هیچ‌کرد​ راهی برای فهمیدنش وجود نداشت.

از خودش پرسید آیا جریان‌های مرگباری که از میانِ‌همین​ دره‌های بی‌شمارِ دشتِ رودِ ماه می‌خروشیدند و در نهایت رودِ‌نمی‌دهد​ اشک را به وجود می‌آوردند، از جهانِ زیرین سرچشمه می‌گرفتند.

یه روزی‌آینه‌ای​ یکی که از‌آسمانی​ من باهوش‌تره می‌فهمدش.

دشتِ رودِ ماه در دوردست‌ها، در جهتِ جنوبِ غربی بود. اما‌نگاه​ سانی و نفیس باید به سمتِ شمال می‌رفتند — به اعماقِ‌انداخت​ جهانِ زیرین. بنابراین، او فرصتی برای فهمیدنِ این موضوع پیدا نمی‌کرد.

آماده بودند تا سکونتگاه را ترک کنند. قدیس وزنش را کم کرد و از روی اسکله‌ای سنگی قدم‌نمی‌دهد​ برداشت، و طوری از روی رود گذشت که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. کششِ سطحیِ آب برای تحملِ‌مشخصه​ وزنِ او کافی بود. سانی راه‌های گوناگونی برای عبور از رود داشت، در حالی که نفیس می‌توانست پرواز کند.

با این حال، این کار نیازمندِ آن بود‌می‌شد​ که مدام سرشتِ خود را هدایت کند، و‌پهناور​ در نتیجه دردِ جانکاهِ نقصش را به جان بخرد.

بنابراین، در عوض،‌نگاه​ سانی بار دیگر به‌بی‌ستاره​ شکلِ تایتانِ یشمی درآمد.

پیش‌تر در میدان، اندازه‌اش را مشابهِ دشمنانش نگه داشته بود؛ بزرگ‌تر بودن همیشه یک مزیت‌بی‌ستاره​ نبود، به‌خصوص هنگامِ رویارویی با حریفانِ ماهر از رتبه‌های بالا. اما حالا، سانی سایه‌اش را از‌باشه​ حصارِ تنگِ کالبدِ انسانی رها کرد و گذاشت مانندِ موجی تاریک جهان را در بر بگیرد.

سپس، خود را به شکلِ واقعی و عظیمِ تایتانِ یشمی درآورد؛ پیکری که به‌راحتی دویست متر ارتفاع داشت و مانندِ ایزدی تاریک بر فرازِ سکونتگاه‌های‌یکی​ در حالِ فروپاشی قد برافراشته بود. سانی با قدم گذاشتن در رود، باعث شد آب دورِ مچِ پای عظیمش به جوش بیاید، کف کند و‌نقشهٔ​ از ساحل سرریز شود. قدمِ دیگری برداشت و به عمقِ رود رفت؛ در نهایت، وقتی به عمیق‌ترین بخشِ آن رسید، آب فقط تا کمرش می‌رسید.

نفیس روی شانه‌اش فرود آمد و از ارتفاعی زیاد به جریانِ آبِ تاریک نگاه کرد. برکت را‌بی‌ستاره​ مرخص کرد و نورِ درخشانش را خاموش کرد؛ اما در همان لحظه، درخششی کورکننده پشتِ نقابِ کلاه‌خودِ سانی‌مکث​ شعله‌ور شد، رود را مانندِ نورافکنی قدرتمند روشن کرد و او را به فانوسِ دریاییِ متحرکی بدل ساخت.

وزنِ تصورناپذیرش را به جلو راند، حجمِ عظیمی از آب را جابه‌جا کرد و امواجِ بلندی به‌رودِ​ وجود آورد. قدیس بسیار جلوتر حرکت می‌کرد و روی سطحِ رود سُر می‌خورد تا راه را شناسایی کند؛‌جریانِ​ این‌گونه بود که آن سه نفر سکونتگاهِ فرزندانِ نِتِر را ترک کردند و راهیِ اعماقِ جهانِ زیرین شدند.

سفرشان آسان نبود.

جهانِ زیرین پهناور بود و برخلافِ تمامِ مناطقِ دیگرِ عالمِ رؤیا،‌آینه‌ای​ مملو از موجوداتِ کابوس نبود. با این حال، آن دسته از‌نگاهی​ موجوداتِ کابوس که در اعماقِ بی‌نورش سکونت داشتند، همگی بی‌نهایت هولناک بودند.

پلیدهایی در رود‌اعماقشان​ سکونت داشتند. پلیدهایی‌سطح​ در ساحل منتظر بودند.

و گویی کینهٔ وهم‌آورشان‌می‌کند​ کافی نبود، چیزهای بدتری هم‌نمی‌دهد​ در تاریکی پنهان شده بودند.

بیشترِ موجوداتی که سانی و نفیس با آن‌ها روبه‌رو می‌شدند از رتبهٔ اعظم بودند. با این حال، اصلاً شبیهِ شکارچیانِ درندهٔ گورِ‌انداخت​ خدا نبودند... زادگانِ نفرت‌انگیزِ گورِ خدا، در مقایسه با موجوداتِ آن رتبه، نسبتاً جوان بودند. همگی پس از پایانِ دنیای قدیم متولد‌بریم​ شده بودند؛ جنگلِ زرشکی خلقشان کرده بود، در گرسنگیِ بی‌امانِ آن آب‌دیده شده بودند و به ماشین‌های کشتارِ درنده‌ای بدل شده بودند.

موجوداتِ کابوسِ اعظمِ‌نفوذ​ گورِ خدا ترسناک‌پخش​ بودند، اما پیچیده نبودند.

اما پلیدهایی که در جهانِ زیرین سکونت داشتند، باستانی بودند. آن‌ها در برابرِ امواجِ بی‌پایانِ تاریکیِ بنیادین تاب‌بازتاب​ آورده بودند و در آغوشِ سردِ آن لانه ساخته بودند. قدرت‌هایی که در دست داشتند به همان اندازه‌مسیرمون​ که ترسناک بود، موذیانه نیز بود و در نتیجه، هر روز برای سانی و نفیس مانندِ کابوسی می‌گذشت.

برخی روزها در نبردهای هولناک تکه‌پاره می‌شد. برخی روزها ساکت و‌کوتاهی​ آرام بود، اما از آنجا که خطر هر لحظه ممکن بود‌همین‌طور​ بر سرشان آوار شود، این زمان‌های سکوتِ بی‌تلاطم فقط بیشتر خسته‌شان می‌کرد.

آن دو خود را به اندازهٔ‌می‌شد​ قوی‌ترین موجوداتِ رتبه‌شان قدرتمند می‌پنداشتند، اما جهانِ‌آسمانی​ زیرین به‌سرعت به آن‌ها درسِ تواضع داد.

سانی می‌دانست که بدونِ نفیس از این سفر جانِ‌خاطر​ سالم به در نمی‌بُرد. و با اینکه نفیس قوی بود،‌مدتِ​ او نیز به‌تنهایی در برابرِ وحشت‌های جهانِ زیرین زنده نمی‌ماند.

اما در کنارِ هم...

به‌واسطهٔ پیوندِ سایه،‌نگاه​ به‌زحمت می‌توانستند رو‌پهناور​ به جلو حرکت کنند.

ناولها | novelha.net