---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2687: جبههٔ مه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2687: جبههٔ مه

0

ناخدای هلندی در یک آن آرایشِ سپاهِ سایه را شکافت. سایه‌های خاموش که پیش‌تر‌سرکوب​ شکست‌ناپذیر به نظر می‌رسیدند، همچون برگ‌های پاییزی به ضربِ تیغهٔ شبح‌وارش فرو افتادند. لحظه‌ای بعد،‌خودم​ اشباح به دنبالِ فرمانده‌شان واردِ شکاف شدند و باعث شدند آرایشِ تاریک در هم بشکند.

اوضاع خوب نیست...

سایه‌های معمولی در نبرد با این شبحِ شوم هیچ شانسی‌تجسم‌هام​ نداشتند. در این میان، قهرمانانِ سپاهِ سایه یا خیلی دور‌سرکوب​ بودند یا داشتند از فروپاشیِ بخش‌های دیگرِ آرایش جلوگیری می‌کردند.

جت از همه نزدیک‌تر بود.

کاسی از قبل داشت در گوشش زمزمه می‌کرد و اطلاعاتِ تازه‌ای‌تقویت​ دربارهٔ هلندی و ناخدایش می‌داد. اما عجیب‌تر این بود که هم‌زمان‌بهم​ صدای سرورِ سایه‌ها را می‌شنید که در گوشِ دیگرش طنین می‌انداخت.

گفت:

«باید برام وقت بخری.»

جت کسری از‌سرکوب​ ثانیه به ناخدای‌اونا​ هلندی نگاه کرد.

خدایان.

انگار داشت‌کنم​ مستقیم به‌یکیمون​ سمتِ او می‌آمد.

«باشه... مشکلی نیست.»

صدایش آرام بود. سرورِ‌ممکنه​ سایه‌ها با شنیدنِ لحنِ‌بشه​ بی‌تفاوتش، خنده‌ای عصبی سر داد.

«فکر کنم حداقل یکیمون آرومه. به هر حال، چهار تا از تجسم‌هام دورِ میدانِ نبرد پخش شدن؛‌اونا​ دارن جنگجوهام رو تقویت می‌کنن و دشمن رو سرکوب می‌کنن. سپاهِ سایه ممکنه بدونِ اونا نابود بشه،‌لبخندِ​ ولی اگه بهم نیاز داشتی، اونا رو به شکلِ آواتار ظاهر می‌کنم و خودم میام سراغِ اون حروم‌زاده.»

جت لبخندِ تاریکی زد.

پس داشت پیشنهادِ کمک می‌داد؟

چقدر دلسوز.

«نیازی نیست.»

لحظه‌ای مکث کرد و بعد‌آرومه​ با لحنی که تقریباً به‌میدانِ​ عجله شباهت داشت، اضافه کرد:

«یعنی، فعلاً نیازی نیست. اول ببینیم اوضاع چطور‌حال​ پیش می‌ره... اگه دیدی دارم به دستِ اون‌جنگجوهام​ موجود کاملاً نابود می‌شم، فوری بیا نجاتم بده.»

نمی‌توانست سانی را ببیند که به نظر می‌رسید صدایش‌ولی​ از درونِ سایه‌ها طنین می‌اندازد، اما حدس می‌زد در‌خودم​ آن لحظه پوزخندی روی صورتِ بی‌دلیل خوش‌قیافه‌اش نشسته است.

«قبوله.»

حرف‌های کاسی هم تمام شده‌آرومه​ بود، به این معنی که‌میدانِ​ دیگر وقتی برای تلف کردن نداشتند.

به جهنم.

جت به مه تبدیل شد.

همچون سیلابی میانِ سایه‌های خاموش جریان یافت،‌پخش​ میدانِ نبرد را در بر گرفت و‌سرکوب​ شبحِ عظیم را از هر طرف محاصره کرد.

شمشیرش در مه همچون فانوسی‌آرومه​ اثیری می‌درخشید و دنیا را‌میدانِ​ در سرمای شبح‌وارِ خود غرق می‌کرد.

سپس، دو نورِ‌فکر​ آبیِ یخی در‌یکیمون​ مه روشن شد.

این جت بود که فرمِ انسانی‌اش را به خود‌ولی​ می‌گرفت. یک قدم جلو رفت، داسِ جنگی‌اش را پایین‌خودم​ آورد و مستقیم در چشمانِ سرگردانِ نفرین‌شده نگاه کرد.

لبخندِ محوی زد.

«من کاپیتانِ باغِ شب،‌یکیمون​ دروگرِ روح جت هستم.‌تجسم‌هام​ بهم گفتن متوقفت کنم.»

ناخدای روحِ کاناخت از نزدیک کاملاً شبیه یک انسان بود؛ خب، دست‌کم شبیه روحِ یک انسان. بقایای پاره‌پارهٔ ردایی فاخر را به‌بدونِ​ تن داشت و زیرِ آن زرهِ زنجیریِ شبح‌واری پوشیده بود. موهای بلندش به عقب کشیده شده و در گرهی سرسری بسته شده‌چقدر​ بود که پیشانیِ باریکش را نمایان می‌کرد. پوستش برنزی می‌بود اگر اثیری و نیمه‌شفاف نبود و درخششی رنگ‌پریده آن را فرا نگرفته بود.

با این حال، هیچ‌کس او را با‌نابود​ یک انسان اشتباه نمی‌گرفت؛ به خاطرِ جنونِ هیولاواری‌آواتار​ که در اعماقِ چشمانِ سرد و غیرانسانی‌اش می‌سوخت.

لبخندِ جت کمی پررنگ‌تر شد.

«ولی این‌طوری چه‌حداقل​ لطفی داره؟ فکر‌حال​ کنم به‌جاش فقط بکشمت.»

با این‌داد​ حرف، به‌کنم​ جلو یورش برد.

کاپیتانِ هلندی — سرگردانِ نفرین‌شده — چندان قدرتمند نبود. در واقع، او صرفاً‌داشتی​ اهریمنی فاسد‌شده بود، یا دست‌کم کاسی این‌طور گفته بود. با این حال، تایرنتِ‌کمک​ اعظم، روحِ کاناخت را مغلوب و مطیعِ خود کرده و قدرتش را دزدیده بود.

وضعیتِ عجیبی بود که‌تجسم‌هام​ در آن، زیردستِ تایرنتی قدرتمند‌دارن​ حالا بر اربابش فرمان می‌راند.

«چیزای عجیب‌تر‌کنم​ از اینم‌یکیمون​ پیش اومده...»

جت قدیسی بود که از نظرِ قدرتِ بدنی با مطلق‌ها رقابت می‌کرد، در حالی‌شدن​ که سرگردانِ نفرین‌شده اهریمنی بود که قدرتِ یک اعظم را از آنِ خود کرده‌بهم​ بود. قرار بود اگر هم برابر نیستند، دست‌کم در یک حد و اندازه باشند.

اما در عمل،‌سرکوب​ اوضاع به‌طرزِ اسفناکی‌اونا​ با تئوری فرق داشت.

به‌محضِ اینکه جت حمله کرد، حس کرد همه‌چیز به‌طرزِ ترسناکی اشتباه است. زمان‌بندی درست نبود و‌بدونِ​ فضا انگار به‌طورِ نامحسوسی پیچ‌وتاب خورده بود. بدنش آن‌طور که باید و شاید، بی‌نقص به فرمان‌هایش پاسخ‌حروم‌زاده​ نمی‌داد و نشانه‌گیری‌اش کمی خطا می‌رفت. کُندتر از چیزی که انتظار داشت حرکت می‌کرد... حمله‌اش ضعیف‌تر بود.

انگار خودِ جهان داشت‌یکیمون​ در برابرش مقاومت می‌کرد و‌دورِ​ به آن پلید یاری می‌رساند.

حسِ خفه‌کننده‌ای بود. جت فقط می‌توانست آن را با زمانی مقایسه کند‌میدانِ​ که بیدارشده‌ای بیش نبود و در حضورِ قدیس‌های قدرتمند قرار می‌گرفت. حضورِ‌نابود​ رازآلودشان مانندِ فشاری فیزیکی بود که می‌رفت او را به زمین بیندازد.

به‌همین‌ترتیب، شبحِ عظیمِ‌سرکوب​ روبه‌رویش هم داشت‌اونا​ فشار وارد می‌کرد.

خوب می‌دانست آن فشار چیست.

اراده بود؛ همان نیروی مرموز‌آرومه​ اما ملموس که رتبه‌های بالاتر‌میدانِ​ می‌دانستند چطور به کارش بگیرند.

متأسفانه، هرچند جت به‌اندازهٔ یک مطلق قوی بود، اما فرمانروا نبود. حتی‌میدانِ​ نمی‌توانست تصور کند چطور باید ارادهٔ نوپای خودش را مهار کند، چه‌نابود​ رسد به اینکه از آن برای سرکوبِ نفوذِ وحشتی بسیار باستانی‌تر بهره ببرد.

اما اشکالی نداشت.

«تباهی حتماً مغزشو پوسونده.»

داشتنِ اراده چیزِ جالبی بود، اما‌حال​ کاپیتانِ هلندی انگار حقیقتی ساده را فراموش‌دارن​ کرده بود؛ در واقع، ساده‌ترین حقیقت را.

در نبردِ میانِ دو جنگجوی‌حداقل​ ماهر، معمولاً کسی پیروز می‌شد‌تجسم‌هام​ که سلاحِ بلندتری در دست داشت.

«آخه کی بهت گفت‌ممکنه​ روحِ کاناخت رو تبدیل‌بشه​ به شمشیرِ کوتاه کنی، احمق؟»

با وجود اینکه خودِ جهان علیه جت کار‌شدن​ می‌کرد، داسِ جنگی‌اش خیلی پیش از آنکه شمشیرِ شبحِ‌اونا​ شوم بتواند به او نزدیک شود، به آن رسید.

درست است که کُندتر از چیزی بود که امید داشت‌میدانِ​ و نشانه‌گیری‌اش کمی خطا رفت. اما همین هم سرگردانِ نفرین‌شده را‌اونا​ وادار کرد تا جلوی ضربه‌اش را با تیغهٔ شمشیرِ اثیری‌اش بگیرد.

جت دیده بود که آن تیغهٔ مخوف چقدر راحت سایه‌ها را از پای درمی‌آورد و بدن‌های سیاه و‌می‌کنن​ جوهری‌شان را طوری قطع می‌کرد که انگار با هیچ مقاومتی روبه‌رو نمی‌شود. هر چه باشد، آن روحِ کاناخت‌میام​ بود؛ موجودی بسیار باستانی‌تر و قدرتمندتر از آن‌ها. بقایای دیوی هولناک که تقریباً به‌اندازهٔ خودِ هستی قدمت داشت.

اما وقتی روحِ‌سرکوب​ کاناخت با تیغهٔ‌اونا​ مه برخورد کرد...

ترکی روی سطحش پدیدار‌تجسم‌هام​ شد و سرگردانِ نفرین‌شده‌شدن​ به عقب تلوتلو خورد.

سرانجام، نقابِ کینه‌توزیِ بی‌تفاوتش کنار‌آرومه​ رفت و لحظهٔ نادری از‌میدانِ​ سردرگمی و شوک را نمایان کرد.

جت پوزخند زد.

هر چه باشد، او دروگرِ روح‌اونا​ بود. سرشتش به او اجازه می‌داد‌نیاز​ ضرباتِ ملموسی به ارواحِ ناملموس وارد کند.

پس چرا کسی باید‌تجسم‌هام​ سعی می‌کرد جلوی حملاتش‌شدن​ را... با روحِ کاناخت بگیرد؟

ناولها | novelha.net