چپتر 2745: مترسک
0پیش از ترکِ دیوار،اشباحی سانی آخرین نگاهش رااقامتگاههایشان به سکونتگاهِ پایین انداخت.
سکونتگاه در تاریکیِ پهناورِ ساحلِ فراموششده، همچون تنها جزیرهٔ نور در اقیانوسی بینور میدرخشید. میتوانست پیکرهای کوچکِ زندانیان را ببیندبدتر که در خیابانها پرسه میزدند و حرکتِ گیج و منگِ سایههایشان را حس میکرد. بسیاری از آنها در میدانی کهشکار قلبِ سکونتگاه به شمار میرفت، جمع شده بودند؛ همانجا که رِوِل پس از سقوط از آسمانِ تاریک فرود آمده بود.
شمارِ بیشتری وحشتزده از دیدنِبالا اشباحی که بیرون نگهبانی میدادند،باز در اقامتگاههایشان پنهان شده بودند.
سانی آهی کشید.
حسِ کنایهآمیزِ تلخدیدنِ و شیرینی تمامِ وجودشمیدادند را پر کرده بود.
روزگاری در گذشتههای دور،سپس ساحلِ فراموششده زندانش بود.میکردند حالا، حاکمِ آنجا بود.
آن زمان، کسانی که به ساحلِ فراموششده فرستاده میشدند، در قلعهٔ روشن گیر میافتادند و هیچ امیدیبینهایت نداشتند که روزی فرار کنند و به جهانِ بیداری برگردند. تنها راهِ خروج گذرگاهِ منارهٔ سرخ بودنبودند که ترورِ مخوفش از آن محافظت میکرد؛ دشمنی که هیچکدامشان حتی در خواب هم نمیدیدند بتوانند شکستش دهند.
حالا، اسیران در اردوگاهِ زندانی که سانی ساخته بود محبوس بودند و آنها هم امیدی بهنفوذناپذیر فرار نداشتند. حتی اگر از نگاهِ اشباحِ خاموش میگریختند و از دیوارهای نفوذناپذیر بالا میرفتند و سپسنظر راهشان را به شهرِ تاریک باز میکردند... تنها راهِ خروج از ساحلِ فراموششده، گذرگاهِ معبدِ بینام بود.
و خودِ سانی از آن گذرگاهنگهبانی محافظت میکرد؛ موجودی که بینهایت قدرتمندترحسِ و ترسناکتر از ترورِ منارهٔ سرخ بود.
از اینبالا نظر، وضعِسپس زندانیان بدتر بود.
با این حال...
در مجموع، وضعیتشان بسیار بهتراسیران از چیزی بود که خفتههایاگر شهرِ تاریک تحمل کرده بودند.
هر چه نباشد، مجبور نبودند برای فرار از گرسنگی جانشان را به خطر بیندازند و موجوداتِ کابوسِ مخوفکرده را شکار کنند. هیچ پلیدی هم از تاریکی فرود نمیآمد تا آنها را ببلعد. برای زنده ماندن مجبورنداشتند نبودند به حاکمِ مستبدِ خونخواری باج بدهند و کسی هم مجبورشان نمیکرد برای خدمت به او، خود را بفروشند.
در عوض، میتوانستند بهسادگی از امنیتِشهرِ کامل لذت ببرند، در حالی که هرچهموجودی برای زندگی نیاز داشتند برایشان فراهم میشد.
البته سانی شک داشت کسی بابتِ این خیرخواهی از او تشکرمیکردند کند. هیچکس درک نمیکرد که او و نفیس چقدر به آب وبدتر آتش زده بودند تا مجبور نشوند این مهرههای آستریون را قتلعام کنند.
سانی آهِ دیگریشکستش کشید، سرش را بالازندانی آورد و لبخند زد.
«بدبختهای نمکنشناس...»
این عوضیهابالا نمیدانستند چقدرسپس وضعشان خوب است.
هنگامِ پایین آمدن ازنفوذناپذیر دیوارهای شهرِ تاریک، توجهش راشهرِ به حصارِ دوردست معطوف کرد.
آنجا، جزیرهٔ عاج مدتها پیش از لشکرکشیاش در کمربندِ منطقهٔ مرگ و شهرِ جاودانمیگریختند بازگشته بود. بارِ دیگر در آسمانِ آبیِ فرازِ دریاچهٔ آینه شناور بود و نمادِموجودی امیدی برای میلیونها شهروندی به شمار میرفت که در آن پاییندستها به زندگیِ خود میپرداختند.
روزِ بازگشتِ جزیرهٔ عاج، خیابانهای غرق در جشن پر از مردمی بود کهکنایهآمیزِ شادی میکردند. با حیرت و شعف به آسمان اشاره میکردند و بازگشتِ حاکمِزمان پیروزشان را به خانه خوشامد میگفتند. اما امروز، حالوهوای شهر بهطرزِ عجیبی گرفته بود.
اخبارِ اتفاقاتِ دیشب آرامآرام میانِ مردم پخش میشدمیکردند و با اینکه افرادِ کمی واقعاً وحشت کردهترسناکتر بودند، بسیاری حسِ سنگینی از ناآرامی را تجربه میکردند.
نفیس از بالکنِ برجِ عاجبالا به شهرش نگاه میکرد وباز اخمی روی پیشانیاش نشسته بود.
سانی از سایهٔ پشتِدهند سرش ظاهر شد، جلوساخته رفت و کنارش ایستاد.
«چطور پیش رفت؟»
نفیس نگاهِبالا کوتاهی بهسپس او انداخت.
«تقریباً همونطور که انتظار داشتیم.»
واکنشِ مردم مهم بود؛ هر چه نباشد، تضعیفِ باورشان به نفیس و قلمروِخاموش انسان، مصونیتشان را در برابرِ نفوذِ در حالِ گسترشِ رؤیازاد پایین میآورد. باخودِ این حال، در این چند روزِ اول، واکنشِ قدرتمندانِ بشریت بیشترین اهمیت را داشت.
شهروندانِ عادی میتوانستند خبرِ ناپدید شدنِ ناگهانیِ فرقهای عجیب را بشنوند، کمی آشفته شوند وشیرینی بعد طوری به زندگیشان برسند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است؛ اما کسانی که قدرتِ واقعیروشن را در دست داشتند، قطعاً کنجکاوتر بودند و بهتر میتوانستند سرنخها را به هم وصل کنند.
آنها هرگز حملهای گسترده را که همزمان در مناطقِ مختلفِ عالمِ رؤیا و جهانِبینهایت بیداری رخ داده بود بهسادگی نادیده نمیگرفتند؛ بهخصوص که خاندانِ شعلهٔ جاودان نهتنها درتحمل دفعِ آن ناکام مانده بود، بلکه به نظر میرسید درست مثلِ بقیه غافلگیر شده است.
نیروهای بسیار کمی وجود داشتند که بتوانند چنین اقدامِ خشونتآمیز و حیرتانگیزیمعبدِ انجام دهند... در واقع، اصلاً قرار نبود چنین نیرویی وجود داشته باشد.حال طبیعتاً قهرمانانِ بشریت باید شک میکردند که اتفاقی شوم در حالِ وقوع است.
یادِ هولناکِ پوستدزد هنوز در ذهنِ همه تازه بود، پساگر دستکم حواسشان جمع بود که مبادا موجودِ کابوسِ تازهای با قدرتیشهرِ مشابه ظهور کند و در سراسرِ جهان ویرانی به بار بیاورد.
اما آدمهایی که نگرانِ یک موجودِ کابوسِ ناشناخته میشدند، برای سانی و نفیس مثلِ یک موهبت بودند.وجودش مشکلِ اصلی کسانی بودند که کمی تیزبینتر به نظر میرسیدند و میتوانستند حدس بزنند تنها موجودیتی کههیچ از پسِ وارد کردنِ چنین ضربهٔ وهمآوری به قلمروِ انسان برمیآمد... خاندانِ شعلهٔ جاودان و خودِ فرمانروایش بود.
نفیس آهی کشید.
«زیردستانم زیادی باهوشان.دیوارهای واقعاً باید ازمیرفتند زیرکیشون خوشحال باشم.»
سانی دست رویشکستش شانههایش گذاشت و بهآرامیزندانی آنها را ماساژ داد.
«چیه؟ چپچپ نگات میکردن؟»
سر تکانبالا داد و سپسراهشان لبخندِ کمرنگی زد.
«آره. سیشان، شبگرد، ردِّ ویرانی... حتی مورگان. و خیلیهای دیگه. دیدنِ چهرههای آشفتهبینام و خواستههای متزلزلشون تقریباً جذاب بود. هر چی باشه، فقط میتونستن یه توضیحِوضعیتشان منطقی برای اتفاقاتِ دیشب پیدا کنن... اما پذیرفتنِ اون توضیح زیادی ترسناک بود.»
البته آن توضیح این بود که نفیس — فرمانروای بلامنازعِاگر بشر — بیهیچ دلیلِ مشخصی حملهای شرورانه علیه بشریت ترتیبراهشان داده و حالا با بیرحمی داشت روی آن سرپوش میگذاشت.
سانی آهی کشید.
«خب، چیکار کردی؟»
در واقع، میدانست چه کار کرده است...سپس خب، دستکم میدانست قرار بوده چه کارخودِ کند. از قبل در موردش حرف زده بودند.
قرار بود نفیس همهچیز را گردنِ سانی بیندازد — دستکماگر جلوی کسانی که از زنده بودنش خبر داشتند. پیشِ کسانی همشهرِ که فکر میکردند مرده است، قرار بود وانمود کند هیچچیز نمیداند.
نفیس سر چرخاند و از روینگهبانی شانه نگاهش کرد. چند لحظه مکثحسِ کرد و بعد با لحنی یکنواخت گفت:
«آه. ممکنهبالا یکم ازسپس دستم عصبانی بشی.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
این دیگربتوانند به چهدهند معنا بود؟
«چی؟ چیکار کردی؟»
برخلافِ نقشه عمل کرده بود؟
نفیس چند لحظهدیوارهای ساکت ماند ومیرفتند بعد شانهای بالا انداخت.
«فقط نمیخواستم بدنامت کنم. حیف بود،اردوگاهِ مخصوصاً وقتی یه سپرِ بلای عالیاشباحِ داریم که میتونیم ازش استفاده کنیم.»
صدایش یکنواخت بود و حالتِ چهرهاش خنثی. با اینپنهان حال، سانی میتوانست برندگیِ آرام اما سردی را درکرده صدایش حس کند — چیزی که پیشتر وجود نداشت.
لحظهای او را برانداز کرد.
«اولاً... منظورت از بدنامنفوذناپذیر کردن چیه؟ من واقعاًراهشان اون آدما رو دزدیدم!»
سانی مکثبتوانند کرد ودهند بعد سرفهای کرد.
«آه، ولیوحشتزده ممنون. قدرِ اینبیرون توجهت رو میدونم.»
لبخندی زد.
دوستانی پیدا میشدند که در پنهان کردنِ یک جسدشهرِ کمکت کنند. اما ظاهراً دوستدختری هم پیدا میشد که برایترسناکتر سرپوش گذاشتن روی آدمرباییِ هزاران نفر به او کمک کند.
زیادی شیرین نبود؟
آره... شیرینوحشتزده کلمهٔ درستیاشباحی برای توصیفش بود...
سانی سرش رامیرفتند تکان داد وشهرِ سعی کرد تمرکز کند.
«دوماً، کدوممیگریختند سپرِ بلاینفوذناپذیر عالی رو داری...»
چشمانش کمی گشاد شد.
«این کار رو که نکردی.»
نفیس پیش ازمیرفتند آنکه جواب بدهد، مدتیباز در سکوت نگاهش کرد.
«کردم. چرا نکنم؟ اینهمه آدم بیهیچ ردی از وسطِ قلمروِ انسانمیکردند ناپدید شدن، و همهٔ متحدانمون دارن از خودشون میپرسن کی ازوضعِ پسِ چنین کاری برمیومده. گزینههای زیادی در کار نیست، و برای همین...»
با بالابتوانند انداختنِ شانهایدهند نگاهش را دزدید.
«همهچیز رو گردنِ موردرت انداختم.»
سانی بابالا ناباوری بهسپس او خیره شد.
«عجب!»
نفیس که نگاهِ اودهند را حس کرده بود،ساخته با لحنی شمرده گفت:
«پادشاهِ هیچ اونقدر قدرتمند هست که بتونه چنین حملهای رو ترتیب بده، و اونقدرتلخ هم شرور هست که بشه تقصیر رو گردنش انداخت. شهرتش اونقدر خرابه که فقطفرستاده کافی بود چند تا اشارهٔ ظریف بکنم تا همه فرض کنن اون پشتِ همهچیزه.»
نفیس با نگاهمیرفتند به منظرهٔ سرزندهٔشهرِ حصار لبخند زد.
«تقصیرِ خودشه که چنین مهرهٔ شرور و غیرقابلِ پیشبینیایه. بهعلاوه... شاید دلش بخواد تو کوههای تهی قایم بشه و کاملاًاین از این درگیری دوری کنه، اما من هیچوقت قول ندادم که اونو تو جنگ با رؤیازاد قاطی نکنم. اون بهموجوداتِ هر طریقی که شده باید درگیر بشه. کاملاً منصفانهست که سهمش رو با قرض دادنِ اسمش به من شروع کنه.»
سانی آهِ سنگینی کشید.
استفاده از موردرتدیدنِ بهعنوانِ سپرِ بلا!نگهبانی این... این خیلی...
مکارانه بود.
چرا خودشمیگریختند به ایننفوذناپذیر فکر نیفتاده بود؟
ناگهان، سانی موجیشکستش از لذتِ انتقامجویانهاردوگاهِ را احساس کرد.
«البته شک دارمدیدنِ که خودش ازنگهبانی این بابت خوشحال بشه.»
نفیس نگاهش کرد، چند لحظهراهشان مکث کرد و بعد بابینام گیجیِ صادقانهای ابرو بالا انداخت.
پاسخش یکنواخت بود.
«چرا بایدبتوانند برام مهم باشهاسیران که ناراحت میشه؟»
سانی چند بار پلک زد.
پربیراه نمیگفت.
نمیتوانست با منطق بحث کند.
«واقعاً دلیلِ خوبی نداره.»
آنها باید روحیهٔ قلمروِ انسان را تقویت میکردند و هیچچیز بهتر از یک دشمنِ مشترکشیرینی مردم را متحد نمیکرد. آستریون همان دشمن بود، اما به دلایلِ واضح، سانی و نفیس نمیتوانستندروشن از او بهعنوانِ مترسک استفاده کنند — هرچه باشد، صرفِ بردنِ نامش به قدرتِ او میافزود.
پس، کمترین کاری که موردرت میتوانستشهرِ بکند این بود که بهجای اوگذرگاه نقشِ مترسک را برایشان بازی کند.
در درون، سانی داشت میخندید.
یک خندهٔبتوانند شرورانهٔ تمامعیار بود،اسیران نه چیزی کمتر.
«آه، چطور ورق برگشته...»