---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2745: مترسک • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 2745: مترسک

0

پیش از ترکِ دیوار،‌می‌گریختند​ سانی آخرین نگاهش را‌می‌رفتند​ به سکونتگاهِ پایین انداخت.

سکونتگاه در تاریکیِ پهناورِ ساحلِ فراموش‌شده، همچون تنها جزیرهٔ نور در اقیانوسی بی‌نور می‌درخشید. می‌توانست پیکرهای کوچکِ زندانیان را ببیند‌زمان​ که در خیابان‌ها پرسه می‌زدند و حرکتِ گیج و منگِ سایه‌هایشان را حس می‌کرد. بسیاری از آن‌ها در میدانی که‌منارهٔ​ قلبِ سکونتگاه به شمار می‌رفت، جمع شده بودند؛ همان‌جا که رِوِل پس از سقوط از آسمانِ تاریک فرود آمده بود.

شمارِ بیشتری وحشت‌زده از دیدنِ‌دشمنی​ اشباحی که بیرون نگهبانی می‌دادند،‌بتوانند​ در اقامتگاه‌هایشان پنهان شده بودند.

سانی آهی کشید.

حسِ کنایه‌آمیزِ تلخ‌خاموش​ و شیرینی تمامِ وجودش‌بالا​ را پر کرده بود.

روزگاری در گذشته‌های دور،‌آهی​ ساحلِ فراموش‌شده زندانش بود.‌تلخ​ حالا، حاکمِ آنجا بود.

آن زمان، کسانی که به ساحلِ فراموش‌شده فرستاده می‌شدند، در قلعهٔ روشن گیر می‌افتادند و هیچ امیدی‌محبوس​ نداشتند که روزی فرار کنند و به جهانِ بیداری برگردند. تنها راهِ خروج گذرگاهِ منارهٔ سرخ بود‌خودِ​ که ترورِ مخوفش از آن محافظت می‌کرد؛ دشمنی که هیچ‌کدامشان حتی در خواب هم نمی‌دیدند بتوانند شکستش دهند.

حالا، اسیران در اردوگاهِ زندانی که سانی ساخته بود محبوس بودند و آن‌ها هم امیدی به‌این​ فرار نداشتند. حتی اگر از نگاهِ اشباحِ خاموش می‌گریختند و از دیوارهای نفوذناپذیر بالا می‌رفتند و سپس‌جانشان​ راهشان را به شهرِ تاریک باز می‌کردند... تنها راهِ خروج از ساحلِ فراموش‌شده، گذرگاهِ معبدِ بی‌نام بود.

و خودِ سانی از آن گذرگاه‌نفوذناپذیر​ محافظت می‌کرد؛ موجودی که بی‌نهایت قدرتمندتر‌باز​ و ترسناک‌تر از ترورِ منارهٔ سرخ بود.

از این‌اقامتگاه‌هایشان​ نظر، وضعِ‌آهی​ زندانیان بدتر بود.

با این حال...

در مجموع، وضعیتشان بسیار بهتر‌شهرِ​ از چیزی بود که خفته‌های‌خودِ​ شهرِ تاریک تحمل کرده بودند.

هر چه نباشد، مجبور نبودند برای فرار از گرسنگی جانشان را به خطر بیندازند و موجوداتِ کابوسِ مخوف‌موجودی​ را شکار کنند. هیچ پلیدی هم از تاریکی فرود نمی‌آمد تا آن‌ها را ببلعد. برای زنده ماندن مجبور‌نبودند​ نبودند به حاکمِ مستبدِ خون‌خواری باج بدهند و کسی هم مجبورشان نمی‌کرد برای خدمت به او، خود را بفروشند.

در عوض، می‌توانستند به‌سادگی از امنیتِ‌حسِ​ کامل لذت ببرند، در حالی که هرچه‌روزگاری​ برای زندگی نیاز داشتند برایشان فراهم می‌شد.

البته سانی شک داشت کسی بابتِ این خیرخواهی از او تشکر‌شکستش​ کند. هیچ‌کس درک نمی‌کرد که او و نفیس چقدر به آب و‌دیوارهای​ آتش زده بودند تا مجبور نشوند این مهره‌های آستریون را قتل‌عام کنند.

سانی آهِ دیگری‌سپس​ کشید، سرش را بالا‌می‌کردند​ آورد و لبخند زد.

«بدبخت‌های نمک‌نشناس...»

این عوضی‌ها‌اقامتگاه‌هایشان​ نمی‌دانستند چقدر‌آهی​ وضعشان خوب است.

هنگامِ پایین آمدن از‌محافظت​ دیوارهای شهرِ تاریک، توجهش را‌نمی‌دیدند​ به حصارِ دوردست معطوف کرد.

آنجا، جزیرهٔ عاج مدت‌ها پیش از لشکرکشی‌اش در کمربندِ منطقهٔ مرگ و شهرِ جاودان‌قدرتمندتر​ بازگشته بود. بارِ دیگر در آسمانِ آبیِ فرازِ دریاچهٔ آینه شناور بود و نمادِ‌نباشد​ امیدی برای میلیون‌ها شهروندی به شمار می‌رفت که در آن پایین‌دست‌ها به زندگیِ خود می‌پرداختند.

روزِ بازگشتِ جزیرهٔ عاج، خیابان‌های غرق در جشن پر از مردمی بود که‌می‌کردند​ شادی می‌کردند. با حیرت و شعف به آسمان اشاره می‌کردند و بازگشتِ حاکمِ‌حال​ پیروزشان را به خانه خوشامد می‌گفتند. اما امروز، حال‌وهوای شهر به‌طرزِ عجیبی گرفته بود.

اخبارِ اتفاقاتِ دیشب آرام‌آرام میانِ مردم پخش می‌شد‌تلخ​ و با اینکه افرادِ کمی واقعاً وحشت کرده‌زندانش​ بودند، بسیاری حسِ سنگینی از ناآرامی را تجربه می‌کردند.

نفیس از بالکنِ برجِ عاج‌دشمنی​ به شهرش نگاه می‌کرد و‌بتوانند​ اخمی روی پیشانی‌اش نشسته بود.

سانی از سایهٔ پشتِ‌راهشان​ سرش ظاهر شد، جلو‌معبدِ​ رفت و کنارش ایستاد.

«چطور پیش رفت؟»

نفیس نگاهِ‌اقامتگاه‌هایشان​ کوتاهی به‌آهی​ او انداخت.

«تقریباً همون‌طور که انتظار داشتیم.»

واکنشِ مردم مهم بود؛ هر چه نباشد، تضعیفِ باورشان به نفیس و قلمروِ‌بی‌نهایت​ انسان، مصونیتشان را در برابرِ نفوذِ در حالِ گسترشِ رؤیازاد پایین می‌آورد. با‌خفته‌های​ این حال، در این چند روزِ اول، واکنشِ قدرتمندانِ بشریت بیشترین اهمیت را داشت.

شهروندانِ عادی می‌توانستند خبرِ ناپدید شدنِ ناگهانیِ فرقه‌ای عجیب را بشنوند، کمی آشفته شوند و‌بی‌نام​ بعد طوری به زندگی‌شان برسند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است؛ اما کسانی که قدرتِ واقعی‌چیزی​ را در دست داشتند، قطعاً کنجکاوتر بودند و بهتر می‌توانستند سرنخ‌ها را به هم وصل کنند.

آن‌ها هرگز حمله‌ای گسترده را که هم‌زمان در مناطقِ مختلفِ عالمِ رؤیا و جهانِ‌گذشته‌های​ بیداری رخ داده بود به‌سادگی نادیده نمی‌گرفتند؛ به‌خصوص که خاندانِ شعلهٔ جاودان نه‌تنها در‌هیچ​ دفعِ آن ناکام مانده بود، بلکه به نظر می‌رسید درست مثلِ بقیه غافلگیر شده است.

نیروهای بسیار کمی وجود داشتند که بتوانند چنین اقدامِ خشونت‌آمیز و حیرت‌انگیزی‌دهند​ انجام دهند... در واقع، اصلاً قرار نبود چنین نیرویی وجود داشته باشد.‌نفوذناپذیر​ طبیعتاً قهرمانانِ بشریت باید شک می‌کردند که اتفاقی شوم در حالِ وقوع است.

یادِ هولناکِ پوست‌دزد هنوز در ذهنِ همه تازه بود، پس‌خودِ​ دست‌کم حواسشان جمع بود که مبادا موجودِ کابوسِ تازه‌ای با قدرتی‌مجموع​ مشابه ظهور کند و در سراسرِ جهان ویرانی به بار بیاورد.

اما آدم‌هایی که نگرانِ یک موجودِ کابوسِ ناشناخته می‌شدند، برای سانی و نفیس مثلِ یک موهبت بودند.‌گذرگاه​ مشکلِ اصلی کسانی بودند که کمی تیزبین‌تر به نظر می‌رسیدند و می‌توانستند حدس بزنند تنها موجودیتی که‌نباشد​ از پسِ وارد کردنِ چنین ضربهٔ وهم‌آوری به قلمروِ انسان برمی‌آمد... خاندانِ شعلهٔ جاودان و خودِ فرمانروایش بود.

نفیس آهی کشید.

«زیردستانم زیادی باهوش‌ان.‌مخوفش​ واقعاً باید از‌هیچ‌کدامشان​ زیرکی‌شون خوشحال باشم.»

سانی دست روی‌سپس​ شانه‌هایش گذاشت و به‌آرامی‌می‌کردند​ آن‌ها را ماساژ داد.

«چیه؟ چپ‌چپ نگات می‌کردن؟»

سر تکان‌اقامتگاه‌هایشان​ داد و سپس‌کشید​ لبخندِ کمرنگی زد.

«آره. سیشان، شبگرد، ردِّ ویرانی... حتی مورگان. و خیلی‌های دیگه. دیدنِ چهره‌های آشفته‌اسیران​ و خواسته‌های متزلزلشون تقریباً جذاب بود. هر چی باشه، فقط می‌تونستن یه توضیحِ‌می‌رفتند​ منطقی برای اتفاقاتِ دیشب پیدا کنن... اما پذیرفتنِ اون توضیح زیادی ترسناک بود.»

البته آن توضیح این بود که نفیس — فرمانروای بلامنازعِ‌خودِ​ بشر — بی‌هیچ دلیلِ مشخصی حمله‌ای شرورانه علیه بشریت ترتیب‌حال​ داده و حالا با بی‌رحمی داشت روی آن سرپوش می‌گذاشت.

سانی آهی کشید.

«خب، چیکار کردی؟»

در واقع، می‌دانست چه کار کرده است...‌حتی​ خب، دست‌کم می‌دانست قرار بوده چه کار‌اردوگاهِ​ کند. از قبل در موردش حرف زده بودند.

قرار بود نفیس همه‌چیز را گردنِ سانی بیندازد — دست‌کم‌خودِ​ جلوی کسانی که از زنده بودنش خبر داشتند. پیشِ کسانی هم‌مجموع​ که فکر می‌کردند مرده است، قرار بود وانمود کند هیچ‌چیز نمی‌داند.

نفیس سر چرخاند و از روی‌نفوذناپذیر​ شانه نگاهش کرد. چند لحظه مکث‌باز​ کرد و بعد با لحنی یکنواخت گفت:

«آه. ممکنه‌اقامتگاه‌هایشان​ یکم از‌آهی​ دستم عصبانی بشی.»

سانی ابرویی بالا انداخت.

این دیگر‌می‌رفتند​ به چه‌راهشان​ معنا بود؟

«چی؟ چیکار کردی؟»

برخلافِ نقشه عمل کرده بود؟

نفیس چند لحظه‌مخوفش​ ساکت ماند و‌هیچ‌کدامشان​ بعد شانه‌ای بالا انداخت.

«فقط نمی‌خواستم بدنامت کنم. حیف بود،‌باز​ مخصوصاً وقتی یه سپرِ بلای عالی‌موجودی​ داریم که می‌تونیم ازش استفاده کنیم.»

صدایش یکنواخت بود و حالتِ چهره‌اش خنثی. با این‌سپس​ حال، سانی می‌توانست برندگیِ آرام اما سردی را در‌موجودی​ صدایش حس کند — چیزی که پیش‌تر وجود نداشت.

لحظه‌ای او را برانداز کرد.

«اولاً... منظورت از بدنام‌محافظت​ کردن چیه؟ من واقعاً‌خواب​ اون آدما رو دزدیدم!»

سانی مکث‌می‌رفتند​ کرد و‌راهشان​ بعد سرفه‌ای کرد.

«آه، ولی‌اشباحِ​ ممنون. قدرِ این‌دیوارهای​ توجهت رو می‌دونم.»

لبخندی زد.

دوستانی پیدا می‌شدند که در پنهان کردنِ یک جسد‌نمی‌دیدند​ کمکت کنند. اما ظاهراً دوست‌دختری هم پیدا می‌شد که برای‌نگاهِ​ سرپوش گذاشتن روی آدم‌رباییِ هزاران نفر به او کمک کند.

زیادی شیرین نبود؟

آره... شیرین‌اشباحِ​ کلمهٔ درستی‌می‌گریختند​ برای توصیفش بود...

سانی سرش را‌پنهان​ تکان داد و‌حسِ​ سعی کرد تمرکز کند.

«دوماً، کدوم‌ترورِ​ سپرِ بلای‌محافظت​ عالی رو داری...»

چشمانش کمی گشاد شد.

«این کار رو که نکردی.»

نفیس پیش از‌پنهان​ آنکه جواب بدهد، مدتی‌کنایه‌آمیزِ​ در سکوت نگاهش کرد.

«کردم. چرا نکنم؟ این‌همه آدم بی‌هیچ ردی از وسطِ قلمروِ انسان‌شکستش​ ناپدید شدن، و همهٔ متحدانمون دارن از خودشون می‌پرسن کی از‌می‌گریختند​ پسِ چنین کاری برمیومده. گزینه‌های زیادی در کار نیست، و برای همین...»

با بالا‌می‌رفتند​ انداختنِ شانه‌ای‌راهشان​ نگاهش را دزدید.

«همه‌چیز رو گردنِ موردرت انداختم.»

سانی با‌اقامتگاه‌هایشان​ ناباوری به‌آهی​ او خیره شد.

«عجب!»

نفیس که نگاهِ او‌راهشان​ را حس کرده بود،‌معبدِ​ با لحنی شمرده گفت:

«پادشاهِ هیچ اون‌قدر قدرتمند هست که بتونه چنین حمله‌ای رو ترتیب بده، و اون‌قدر‌معبدِ​ هم شرور هست که بشه تقصیر رو گردنش انداخت. شهرتش اون‌قدر خرابه که فقط‌وضعیتشان​ کافی بود چند تا اشارهٔ ظریف بکنم تا همه فرض کنن اون پشتِ همه‌چیزه.»

نفیس با نگاه‌پنهان​ به منظرهٔ سرزندهٔ‌حسِ​ حصار لبخند زد.

«تقصیرِ خودشه که چنین مهرهٔ شرور و غیرقابلِ پیش‌بینی‌ایه. به‌علاوه... شاید دلش بخواد تو کوه‌های تهی قایم بشه و کاملاً‌اشباحِ​ از این درگیری دوری کنه، اما من هیچ‌وقت قول ندادم که اونو تو جنگ با رؤیازاد قاطی نکنم. اون به‌این​ هر طریقی که شده باید درگیر بشه. کاملاً منصفانه‌ست که سهمش رو با قرض دادنِ اسمش به من شروع کنه.»

سانی آهِ سنگینی کشید.

استفاده از موردرت‌خاموش​ به‌عنوانِ سپرِ بلا!‌نفوذناپذیر​ این... این خیلی...

مکارانه بود.

چرا خودش‌ترورِ​ به این‌محافظت​ فکر نیفتاده بود؟

ناگهان، سانی موجی‌سپس​ از لذتِ انتقام‌جویانه‌باز​ را احساس کرد.

«البته شک دارم‌خاموش​ که خودش از‌نفوذناپذیر​ این بابت خوشحال بشه.»

نفیس نگاهش کرد، چند لحظه‌کشید​ مکث کرد و بعد با‌تمامِ​ گیجیِ صادقانه‌ای ابرو بالا انداخت.

پاسخش یکنواخت بود.

«چرا باید‌می‌رفتند​ برام مهم باشه‌شهرِ​ که ناراحت می‌شه؟»

سانی چند بار پلک زد.

پربیراه نمی‌گفت.

نمی‌توانست با منطق بحث کند.

«واقعاً دلیلِ خوبی نداره.»

آن‌ها باید روحیهٔ قلمروِ انسان را تقویت می‌کردند و هیچ‌چیز بهتر از یک دشمنِ مشترک‌بی‌نام​ مردم را متحد نمی‌کرد. آستریون همان دشمن بود، اما به دلایلِ واضح، سانی و نفیس نمی‌توانستند‌چیزی​ از او به‌عنوانِ مترسک استفاده کنند — هرچه باشد، صرفِ بردنِ نامش به قدرتِ او می‌افزود.

پس، کمترین کاری که موردرت می‌توانست‌حسِ​ بکند این بود که به‌جای او‌کرده​ نقشِ مترسک را برایشان بازی کند.

در درون، سانی داشت می‌خندید.

یک خندهٔ‌می‌رفتند​ شرورانهٔ تمام‌عیار بود،‌شهرِ​ نه چیزی کمتر.

«آه، چطور ورق برگشته...»

ناولها | novelha.net