چپتر 2980: رونهای خوبِ قدیمی
0سانی که هنوز روی سنگهایدیگر سرد دراز کشیده بود، بهمسئله تاریکیِ بیکرانِ بالای سرشان خیره شد.
آنجا، در ارتفاعی بسیار بالاتر از زمین، تاروپودِ جهانآشنایشان پاره شده بود و شکافی که او و پرندهٔ دزدِشدید پست از آن وارد شده بودند، هنوز به چشم میخورد.
بدونِ نفیس نمیتوانست واردِ قلبِ مصب شودیابد و مطمئن هم نبود که تلاش برایداشت ورود به آنجا اصلاً فایدهای داشته باشد.
بنابراین، تقریباً قطعی بود که براییابد بازگشت پیشِ همراهانش، باید یک بارِنیاز دیگر واردِ هزارتوی زمانِ شکسته شود.
فقط مسئله این بود که...
آن هزارتو بهسرگرم معنای واقعیِ کلمه بینهایتشدند بود. هزارتویی از ابدیت.
سانی نمیخواست بفهمد آدماینکه تا چه مدت میتواندبتواند در ابدیت گم بماند.
ورود به شکافاینکه بدونِ هیچگونه راهنمایی،یابد فرقی با خودکشی نداشت.
چشمانش را بست.
خیلی خب... فقط یه کم استراحت میکنم.شدند بعد به یه راهی برای ادامه دادن فکراما میکنم، یا حداقل راهی برای پیدا کردنِ مسیر.
مدتِ کوتاهی بیحرکت ماند،اینکه سپس آهی کشید وبتواند دوباره چشمانش را باز کرد.
بدنش برای اینکه آنقدر التیام یابد تابتواند بتواند آزادانه حرکت کند، به زمان نیازکمی داشت، پس باید کمی بیشتر صبر میکرد.
در این حین، سانیبارِ رونهایش را احضار کردشکسته تا خودش را سرگرم کند.
رونها با سوسوزدن ظاهررونها شدند و درخششِ آشنایشاندرخششِ حسِ عجیبی به سانی داد.
حسی خفه اما در عینِآنقدر حال عمیق و شدید بودحرکت که باعث شد نفسی لرزان بکشد.
او سعی کرده بود تاالتیام جای ممکن این رونها راکند با دستبندِ کارراهانداز شبیهسازی کند، اما...
هیچچیزی جای اصلشو نمیگیره.
سانی نفسِ عمیقی کشید و به رونهایششدند نگاه کرد — رونهای واقعی، در تضادخفه با تقریبِ نزدیکی که خودش توانسته بود بسازد.
نام: سانلس.
نامِ راستین: گمشده از نور.
همانجا مجبور شد مکث کند.
فقط خواندنِ همان سه کلمه، گمشده ازفقط نور، باعث شد حسِ شدیدِ دیدنِ دوبارهٔبینهایت رونهای طلسم، ملایم و ناچیز به نظر برسد.
خودمم... دوباره خودمم.
دندانهایش را به هم سایید.
بعد از اینهمه سال...
یک دقیقهٔ تمام طول کشیدزمانِ تا سانی به خودش مسلطهزارتو شود و به خواندن ادامه دهد.
رتبه: مطلق.
طبقه: تایتان.
هستههای سایه: [۷/۷].
قطعههای سایه: [۷۰۰۰/۷۰۰۰].
خاطرهها: [زنگولهٔ نقرهای]، [سنگِ نامعمولی]، [چشمهٔ بیپایان]، [نقابِ بافنده]، [فانوسِ سایه]، [سوزنِ بافنده]، [ردایِ مهآلود].
لحظهای مکث کرد و به فهرستِحرکت رقتانگیز و کوتاه از خاطرههایی کهبیشتر هنوز در اختیار داشت، خیره شد.
آن پرندهٔزمانِ لعنتی... واقعاًفقط غارتش کرده بود.
سانی آهِ سنگینی کشید.
لعنت.
پرندهٔ دزدِ پست حتی خاطرهایآزادانه را که سانی برای کشتنشداشت گرفته بود هم دزدید. چه جسارتی!
با چهرهایزمانِ درهم به رونهایمسئله درخشان نگاه کرد.
...حداقل هنوز سنگ رو دارم.
پس اگر میخواست با کسیزمانِ حرف بزند، همیشه یک همصحبتِهزارتو عالی درونِ روحش منتظرش بود.
سانی لبخندِ کمرنگی زد،بتواند سرش را تکان داد ونیاز دوباره به رونها نگاه کرد.
روی آنها نوشته بود:
پژواکها: —
سایهها: [قدیسِ یشمی]، [مارِ روح]، [کابوس]، [دیوِ سایه]، [مقلدِ شگفتانگیز]، [—]، [پست].
نگاهِ سانیبدنش روی انتهایآنقدر فهرست ماند.
کُشنده این فرصتباید را نیافت که طلسمِزمانِ کابوس برایش نامی بگذارد.
حتی به او -نامعلوم- همسوسوزدن گفته نشد، انگار طلسم حقِحسِ داشتنِ نام را از او س
سانی میخواست چیزهای زیادی را دربارهٔ سایههایش با جزئیات بررسی کند — هرچهنیاز باشد، پس از از دست دادنِ طلسمِ کابوس، خودش جاهای خالی را پر کردهشدند بود. حتی با کمکِ کاسی، توصیفها نمیتوانستند به سطحِ بینشی برسند که طلسم داشت.
اما بعداً برای این کار وقت بود، وقتی دوباره بهکند نفیس میپیوست و آستریون دیگر بشریت را نمیبلعید. فعلاً، تنهااحضار یک نکتهٔ مهم توجهِ سانی را به خود جلب کرده بود.
بیشترِ سایههایش حالا مطلق بودند، و طلسم... طلسم دیگر راههای سرراستی برای ارتقای آنها به رتبهای بالاتر ارائه نمیداد.نمیخواست شاید خلقِ ایزدان حتی از توانِ آن هم خارج بود، یا شاید صرفاً داشت منابعش را جیرهبندی میکرد —ادامه هرچه باشد، احضارِ یک کابوسِ پنجم و پرورشِ یک موجودِ مقدس باید برایش بیشتر از میلیونها بیدارشده آب میخورد.
در هر صورت، به نظر نمیرسید بتواند هیچیک از سایههایش را ازداد رتبهٔ مطلق و خداشدن فراتر ببرد... دستکم فعلاً. بهاستثنای مار — اگرسعی سانی واقعاً بر گامِ ششمِ رقصِ سایه تسلط مییافت، مار حتماً مقدس میشد.
و حالاکرد که حرف ازآنقدر رقصِ سایه شد...
چشمانِ سانی به رشتهرونهایآنقدر مربوطه پرید و بارِآزادانه دیگر دندان قروچه کرد.
اونِ لعنتی...
دیگر از بس بهرونها پرندهٔ دزد ناسزا گفتهدرخششِ بود، خسته شده بود.
ظاهراً هنوز بر گامِ ششم تسلط نیافته بود. باآزادانه این حال، بر گامِ پنجم مسلط شده بود... ومیکرد یادگارِ میراثی که قرار بود دریافت کند، غیبش زده بود!
رونهایی که آن را توصیف میکردند میگفتند که دریافت شدهکند است، و هیچ اثری از آن هیچکجا نبود. پرندهٔ نفرتانگیزاحضار آن را با بقیهٔ گنجینههایی که دزدیده بود، برده بود.
ناگهان، سانی خوشحال شدبارِ که هنوز بر گامِشکسته ششم مسلط نشده است.
نگاهی به پستسرگرم انداخت، سپس زیرِظاهر لب ناسزا گفت.
اگه دستمکرد به اوناینکه دزدِ لعنتی برسه...
با برگرداندنِ تمرکزشاینکه به رونها، حواسِیابد خودش را پرت کرد.
رونها میگفتند:
قلمرو: [سایه].
رعایای قلمروِ سایه: [رقصندهٔ تاریک]، [نویدِ آسمانِ دور]، [آیکو]، [کیم]، [لاستر]، [کوئنتین]، [تامارِ اندوه]...
نامِ تمامِ اعضای خاندانِ سایه آنجا فهرست شده بود، و اگر سانی روی نامی تمرکز میکرد، میتوانست رونهایشانعمیق را بخواند که هیچ تفاوتی با رونهای خودش نداشت. این اطلاعات بسیار بیشتر از چیزی بود که سانی میتوانسترونهای با سر زدن به دریای روحِ مأمورانش یا شریک شدن در ادراکشان به دست آورد، که کاملاً کارآمد بود.
پایینِ اعضای خاندانِ سایه، فهرستیآنقدر متفاوت — و بسیار بزرگترحرکت — در تاریکی سوسو میزد.
سایهروان: [لاروِ شاهِ کوه]، [بردهدارِ امپراتوری]، [شاهِ کوه]، [لاشخورِ زرهپوش]...
اگر روی فهرست تمرکز میکرد، تمامِ سربازانِ سپاهِ سایه —حسِ که بیشمار بودند — آنجا ردیف میشدند، و اگر رویباعث هر کدام بهطورِ خاص تمرکز میکرد، توصیفِ کوتاهی نیز ظاهر میشد.
البته، فهرستِ سایهروانش آنقدر طولانی بود که نمیشد مثلِ بقیه نشانشان داد. بنابراین، طلسم بهنوعی آن را هم فشرده ورونهایش هم تقریباً بینهایت نشان میداد، و همزمان در هر دو حالت وجود داشت. کمی طول کشید تا سانی به اینباعث منظرهٔ عجیب عادت کند، اما خیلی زود یاد گرفت که چطور تنها با یک فکر در میدانِ وسیعِ رونها بگردد.
احتمالاً میتوانست یک سال... یا چند سال... را صرفاً بهکند مطالعهٔ توصیفِ هر سایهروان بگذراند. انگار ناگهان به توصیفِ صدهزار پژواکخودش دسترسی پیدا کرده بود که هر کدام حاویِ اطلاعاتی جذاب بود.
همین حالا هم دستانشبارِ برای شروعِ کار رویشکسته یک گزارشِ اکتشافیِ جدید میخارید...
اما فعلاً، سانی صرفاًرونها نگاهش را برگرداند ودرخششِ به خواندنِ رونها ادامه داد.
صفتها: [سرورِ سایهها]، [شعلهٔ ایزدی]، [بافتِ خون]، [بافتِ استخوان]، [بافتِ گوشت]، [بافتِ روح]، [بافتِ ذهن]، [بافتِ ذات]، [پوستهٔ یشمی]، [نفرین]، [مقدّر].
صفتِ [مقدّر]همراهانش برگشته بود... چهدیگر خوب، چه بد.
...یا هرخودش دو. به احتمالِسوسوزدن زیاد هر دو.
سانی به خواندن ادامه داد:
سرشت: [بردهٔ سایه].
رتبهٔ سرشت: ایزدی.
توانِ ذاتی: [پیوندِ سایه].
مدتِ زیادی مکثسرگرم کرد و سرانجامظاهر رشتهرونهای بعدی را خواند.
رونها میگفتند:
...ارباب: ستارهٔ دگرگون.