---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2217: میوهٔ ممنوعه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2217: میوهٔ ممنوعه

0

سانی لحظه‌ای خشکش زد؛‌می‌داد​ از این حرفِ کاملاً‌کند​ غیرمنتظره جا خورده بود.

بافنده؟ آن دیمونِ شوم؟

دیمونی مرده چه‌اعضای​ ربطی می‌توانست به قتلِ‌بودن​ شمشیرِ شکسته داشته باشد؟

دشتِ استخوان زیرِ هجومِ فاجعه‌بارِ قدرتِ‌آستریون​ مطلق ناله می‌کرد و می‌لرزید. سانی لحظه‌ای‌خطر​ درنگ کرد و سپس با ناباوری پرسید:

[آخه منظورت‌نابینا​ چیه که‌می‌داد​ به‌خاطرِ بافنده؟]

کاسی چند تپشِ قلب بعد جواب داد و صدایش بلندتر‌نداشت​ به گوش رسید؛ انگار ملکه داشت رفته‌رفته حواس‌پرت‌تر می‌شد و‌کسی​ به پیشگویِ نابینا اجازه می‌داد توان‌هایش را بهتر ابراز کند.

[شمشیرِ شکسته... بعد از مرگِ لبخندِ آسمان... تسلی‌ناپذیر بود. خودش رو قانع کرده بود که اون هنوز زنده‌ست و یه‌بکنه​ جایی توی یه کابوس گم شده. وسواسِ عجیبی پیدا کرده بود که به مصافِ بذری بره که دروازهٔ ردهٔ ۵‌استاد​ رو توی آمریکا به وجود آورده بود، و برای این کار، باید قدرت جمع می‌کرد... قدرتِ زیاد... تا جایی که می‌تونست.]

سانی اخم کرد و حرف‌هایی را که‌همه‌شون​ شنیده بود، هضم کرد. حقیقتِ سال‌های آخرِ‌همون​ عمرِ شمشیرِ شکسته به‌اندازهٔ کافی تکان‌دهنده بود...

اما بافنده‌نابینا​ چه ربطی به‌توان‌هایش​ این ماجرا داشت؟

کاسی لحظه‌ای‌بودن​ مکث کرد‌سونگ​ و سپس افزود:

[اعضای دسته‌ش... همه خاص بودن. لبخندِ آسمان، آنویل، کی سونگ، آستریون؛ همه‌شون تبارِ ایزدی داشتن. اما اون‌خطر​ نداشت. برای همین، خطر کرد تا همون کاری رو بکنه که کی سونگ کرده بود و یه‌دوردست​ خاطرهٔ تباری برای خودش پیدا کنه. تنها تباری که هنوز کسی مدعیش نشده بود: تبارِ ایزدِ سایه.]

سانی در سایهٔ رین تکانی خورد. در دوردست، سرورِ سایه‌ها‌داشتن​ کمی سرش را کج کرد. حتی استاد سانلس هم چند‌تنها​ بار پلک زد و گذاشت تعجب در چهره‌اش نمایان شود.

[...تبارِ ایزدِ سایه؟]

لحظه‌ای بعد،‌بودن​ صدای کاسی‌سونگ​ در سرش پیچید:

[آره. همه‌جا رو گشت... اما... نتونست ردی از سایه پیدا کنه. در عوض، چیزِ دیگه‌ای پیدا کرد. تکه‌ای از یه تبارِ‌خاطرهٔ​ ممنوعه که یکی از دیمون‌ها مخفیانه به جا گذاشته بود. چیزی که اصلاً نباید وجود می‌داشت، اما ظاهراً وجود داره... یا دست‌کم‌پلک​ اون موقع وجود داشت. شمشیرِ شکسته اون تبار رو به دست آورد و بخشی از بافنده، دیمونِ تقدیر رو به ارث برد.]

سانی یادش رفت نفس بکشد.

چـ... چی؟

اگر قبلاً فقط جا خورده بود،‌همه‌شون​ حالا کاملاً شوکه شده بود. انگار‌خطر​ کسی ضربه‌ای به سرش کوبیده بود.

شمشیرِ شکسته...‌افزود​ یکی از بافت‌ها‌همه​ رو... پیدا کرد؟

و کاسی این‌همه مدت‌آنویل​ صبر کرده بود تا‌تبارِ​ این را به او بگوید؟!

صبر کن...

توانِ خفتهٔ کاسی، سانی را تنها به شکلِ خلأی می‌دید. او‌همین​ هیچ‌چیز از گذشتهٔ سانی هم به یاد نمی‌آورد... پس احتمالاً حتی‌نشده​ نمی‌دانست که خونِ بافنده در رگ‌های خودِ سانی هم جریان دارد.

هیچ‌کس نمی‌دانست.

کاسی از‌خاص​ اهمیتِ این‌آنویل​ موضوع خبر نداشت.

صبر کن، شمشیرِ‌اجازه​ شکسته بخشی از‌بهتر​ تبارِ بافنده رو داشت؟!

سانی که آشفته‌آنویل​ و گیج شده‌همه‌شون​ بود، نفسِ عمیقی کشید.

[...تبارِ بافنده،‌افزود​ که این‌طور. چرا‌همه​ این موضوع مهمه؟]

کاسی چند لحظه‌بودن​ ساکت ماند و‌آستریون​ سپس آرام جواب داد:

[کاملاً مطمئن نیستم، اما همین که تونسته بود تبارِ ممنوعه رو به دست بیاره، آنویل، آستریون و کی سونگ رو قانع کرد تا بهش خیانت‌پیدا​ کنن. دلایلِ خیلی زیادِ دیگه‌ای هم وجود داشت... اما این یکی دلیلِ قطعی بود، و همونی که به نظر می‌رسید مجبورشون کرد دست به کار‌کافی​ بشن. به دلیلی، اونایی که تبارِ ایزدی داشتن، بعد از اینکه شمشیرِ شکسته وارثِ بافنده شد، نتونستن وجودش رو تحمل کنن. و برای همین، کشتنش.]

سانی لرزید.

شنیدنِ این خبر... دلهره‌آور بود.

مگر او خیلی بیشتر از شمشیرِ شکسته‌همه‌شون​ وارثِ بافنده نبود؟ او تا الان نه یک،‌کاری​ بلکه سه بخش از تبارِ بافنده را داشت.

یعنی کسانی که تبارِ ایزدان را‌بهتر​ به ارث برده بودند، روزی به دلیلی‌خودش​ نامعلوم او را هم هدف قرار می‌دادند؟

سانی نفسِ عمیقی کشید.

ناگهان، حسی‌افزود​ شوم وجودش‌دسته‌ش​ را فرا گرفت...

دقیقاً پیش‌آگاهی نبود، چون از وقتی اتصالش با تقدیر قطع شده بود،‌همین​ شهودش جنبهٔ عرفانی‌اش را از دست داده بود. با این حال، سانی دیگر‌سایه​ آن‌قدر تجربه و دانش داشت که حسِ ششمِ خودش را پیدا کرده باشد.

فهمیدنِ اینکه فرمانروایان به خاطرِ تبارِ بافنده‌ابراز​ به شمشیرِ شکسته پشت کرده بودند، قطعاً‌قانع​ زنگِ خطر را در ذهنش به صدا درمی‌آورد.

عالی شد. محشره.

سانی می‌خواست سؤالِ دیگری بپرسد، اما‌خاص​ در آن لحظه، صدای شکستنِ کرکننده‌ای در‌ایزدی​ ارتشِ سرود... و همین‌طور ارتشِ شمشیر پیچید.

زمین بارِ دیگر لرزید، این بار شدیدتر از همیشه. رین بالاخره تعادلش را از دست داد و‌خاطرهٔ​ افتاد، و با فریادی از سرِ غافلگیری به زمین خورد. در سمتِ مقابلِ میدانِ نبرد، سرورِ سایه‌ها‌سرش​ غُرولُندی کرد و تلوتلو خورد، و سرانجام صاف ایستاد و اوداچی‌اش را بالا برد تا روی شانه‌اش بگذارد.

سربازانِ اطرافش همه روی زمین افتاده بودند‌ابراز​ و با گیجی و سردرگمی به اطراف نگاه‌کرده​ می‌کردند. رفته‌رفته، چهره‌شان از ترس در هم رفت.

صدای سردش از پشتِ‌سونگ​ نقابِ بافنده بیرون آمد،‌ایزدی​ پر از بی‌اعتناییِ مطلق:

«...نترسین. جای نگرانی نیست.»

در برابرِ دو‌بودن​ ارتش که از‌آستریون​ ترس به خود می‌لرزیدند...

نبردِ هولناکِ میانِ دو فرمانروا واردِ مرحلهٔ جدید و کاملاً غیرقابل‌تصوری شده بود. نیروهای رهاشده‌کرده​ از رویاروییِ آن‌ها چنان مهیب بود که استخوانِ سینهٔ خودِ ایزدِ مرده هم به‌سختی در‌ردهٔ​ برابرشان مقاومت می‌کرد. ترک‌های تازه‌ای روی سطحِ دشتِ استخوانی شکل گرفت و ترک‌های قبلی عمیق‌تر شد.

سپس، پس از ضربه‌ای به‌شدت فاجعه‌بار، ترک‌ها به‌طرزِ مهارناپذیری پهن و بزرگ شدند، گویی از نقطهٔ‌خاطرهٔ​ بی‌بازگشت عبور کرده بودند. صدای اولیهٔ شکستنِ میدانِ نبرد در غرشِ رعدآسای برخورد گم شده بود،‌کمی​ اما حالا، همه می‌توانستند جابه‌جا شدنِ زمینِ زیرِ پایشان را هم بشنوند و هم حس کنند.

ترکی که نزدیکِ سپاهِ سلطنتیِ هفتم بود در یک آن‌آستریون​ امتداد یافت و تا لبهٔ گسترهٔ استخوانِ سینه را برید. ترک‌خاطرهٔ​ پهن‌تر هم شد و چند سربازِ بخت‌برگشته به پایین سقوط کردند....

به درونِ تاریکی.

لعنت.

بیشترِ مردم نمی‌توانستند آن را حس کنند،‌تبارِ​ اما سانی می‌توانست. حسِ سایه‌اش تا دوردست‌ها‌کاری​ امتداد داشت و به اعماق نیز نفوذ می‌کرد.

مهم‌تر از آن، از جزیرهٔ عاج دیدی هوایی‌آنویل​ به میدانِ نبرد داشت. بنابراین، می‌توانست تارِ عنکبوتِ ترک‌های‌خطر​ عمیق را ببیند که در سراسرِ دشت پخش می‌شد.

که تا‌خاص​ اعماقِ گودال‌ها‌آنویل​ کشیده می‌شد.

وقتی رین غلت زد و روی‌بهتر​ یک زانو بلند شد و به‌تسلی‌ناپذیر​ شکافِ تاریکِ ترکِ دندانه‌دار نگاه کرد...

دید که تاکی ضخیم و‌آستریون​ سرخ از تاریکی بالا آمد‌نداشت​ و به استخوانِ خردشده چسبید.

ناولها | novelha.net