---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2312: قواعدِ درگیری • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2312: قواعدِ درگیری

0

سانی نمی‌توانست حسِ سایه‌اش را تا آتشفشان‌های مجاور یا‌بینِ​ قله‌های برفیِ دوردست گسترش دهد؛ به این معنی که‌بی‌حرکت​ نمی‌توانست برای رسیدن به آن‌ها از گامِ سایه استفاده کند.

البته این به‌تنهایی نمی‌توانست جلویش را بگیرد. اگر می‌خواست، می‌توانست به‌فاصله​ کلاغی تبدیل شود یا بال‌هایی از سایه ببافد تا به کوه‌های‌آسمانِ​ تک‌افتاده پرواز کند. با این حال عجله‌ای برای امتحان کردنش نداشت...

دریای ابرِ‌درست​ پایین حسِ شومی‌برافراشته​ به او می‌داد.

«انگار قوانینِ حاکم بر این عالمِ مینیاتوری بر اساسِ‌قلاب‌سنگ​ قواعدِ بازیِ مرگ چیده شده. طبیعتاً چیزِ مهمی مثل‌غلتید​ جابه‌جا شدن بینِ قله‌ها باید یه جور محدودیتی داشته باشه.»

چند لحظه بی‌حرکت‌طبیعتاً​ ماند و بعد‌مثل​ شانه بالا انداخت.

«پس بذار‌روبه‌روی​ یه آزمایشِ‌برافراشته​ کوچیک بکنیم.»

سانی اوداچی‌اش را در زمین فرو کرد، دسته‌اش را ول کرد‌بینشان​ و چمباتمه زد. دستش در سایه‌ها فرو رفت و وقتی برخاست،‌داد​ نیزهٔ بلندی از آن‌ها شکل گرفت که راحت در دستش جا گرفت.

سانی نیزه را در دستش سبک‌سنگین کرد و قلهٔ سفیدی‌تاب​ را که درست روبه‌روی آتشفشان در دوردست قد برافراشته بود، از‌دایره‌ای​ نظر گذراند. ده‌ها کیلومتر بینشان فاصله بود و باد به‌شدت می‌وزید...

سانی یک قدم جلو رفت، بدنش‌مثل​ را مثلِ قلاب‌سنگ تاب داد و‌جور​ نیزه را به آسمانِ تاریک پرتاب کرد.

غرشِ کرکننده‌ای از دامنه‌های آتشفشان پایین غلتید و توده‌ای از خاکستر در دایره‌ای وسیع دورتادورش‌قدم​ به هوا برخاست. زیرِ پای سانی، سطحِ تاریکِ سنگِ فرسوده از زیرِ خاکستر نمایان شد —‌دایره‌ای​ اما در دم تَرک برداشت و شبکه‌ای از شکاف‌های ژرف از زیرِ پاهایش به اطراف دوید.

نیزهٔ سایه به آسمان شلیک شد، پردهٔ خاکستری را که تاریکش‌بینشان​ کرده بود شکافت و سیلابی از نورِ رنگ‌پریدهٔ مهتاب را رها‌داد​ کرد. انگار خطی نقره‌ای در پهنهٔ آسمانِ تاریک کشیده شده بود.

سانی با‌باد​ حالتی کنجکاو پروازش‌قدم​ را تماشا کرد.

اگر درست به یاد می‌آورد...

روی هر سه مربعِ سفیدی که روبه‌روی مربع‌های سیاه باقی‌مانده‌بینشان​ قرار داشتند، مهره‌های جانور به چشم می‌خورد. پس باید جانورِ برف‌داد​ روی دامنه‌های کوهِ برفی که نیزه به سمتش می‌رفت، آرمیده باشد.

سانی نمی‌توانست تا آنجا را ببیند، اما جانورِ برف به‌زودی غافلگیریِ‌بینشان​ ناخوشایندی را تجربه می‌کرد. حتی اگر نیزه هیچ‌کجای نزدیکیِ موجود فرود نمی‌آمد،‌آسمانِ​ باز هم شهاب‌سنگی سرشار از جوهرِ مطلق داشت به کوه برخورد می‌کرد.

جانور باید واکنشی نشان می‌داد. همان‌جلو​ واکنش به‌تنهایی کافی بود تا سانی‌آسمانِ​ چیزهای بیشتری از اوضاع دستگیرش شود.

با این حال، وقتی نیزه حدود‌مثل​ نیمی از فاصله تا قلهٔ برفی‌جور​ را طی کرد، رنگش کمی پرید.

«ای... وای.»

این روزها دستپاچه کردنِ سانی کارِ سختی بود،‌گذراند​ اما باید اعتراف می‌کرد که درست در همان لحظه،‌جلو​ لرزِ سرمایی را در ستونِ فقراتش حس کرده بود.

دلیلش این بود که وقتی نیزه از دلِ ابرهای خاکستر بیرون‌داد​ زد، شاخکی خاکستری و غول‌پیکر از دریای ابرِ پایین برخاست، تا بالاتر‌دورتادورش​ از کوه‌ها و آتشفشان‌ها قد کشید و نیزه را به‌راحتی پس زد.

سپس شاخکِ عظیم‌الجثه تابِ آرامی خورد‌مثل​ و به عقب افتاد؛ و دوازده ثانیه‌محدودیتی​ بعد در ابرهای سفیدِ شیری‌رنگ ناپدید شد.

جثهٔ درک‌ناپذیرش برای چند لحظه شکافی در پردهٔ دوارِ‌کیلومتر​ ابرها ایجاد کرد، اما سانی عاقلانه تصمیم گرفت که‌مثلِ​ برای سرک کشیدن به آنچه زیرش پنهان بود، تلاشی نکند.

دیدنِ برخی چیزها سهمِ فانیانِ‌برافراشته​ ساده نبود، و برخی دیگر را‌بینشان​ حتی نیمه‌ایزدانِ مطلق هم نباید می‌دیدند.

مدتی بی‌حرکت ماند، سپس‌می‌وزید​ آهی کشید، اوداچی‌اش را‌مثلِ​ برداشت و روی شانه گذاشت.

«فکر کنم بهتره‌طبیعتاً​ نقشهٔ گشتن توی ریشه‌های‌جابه‌جا​ آتشفشان رو خط بزنم.»

سانی کاملاً خوشحال بود که تصمیم گرفته‌گذراند​ بود پیش از آنکه شخصاً به سمتِ قلهٔ‌قدم​ سفیدِ دوردست پرواز کند، اول نیزه‌ای پرتاب کند.

انگار حق با او بود که فرض می‌کرد قوانینی‌ده‌ها​ بر حرکتِ میانِ کوه‌ها حاکم است. نه‌تنها این، بلکه‌بدنش​ موجودی هم وجود داشت که وظیفه‌اش اجرای این قوانین بود.

نگاهِ دلخراشی را به یاد آورد که زمانی در قلبِ مصبِ رودِ بزرگ بر او افتاده‌کرکننده‌ای​ بود و روحش را قضاوت می‌کرد. اجسادِ بی‌شمارِ موجوداتِ کابوسِ اعظم که نتوانسته بودند از قضاوت سربلند‌تَرک​ بیرون بیایند، در آبِ تاریک شناور بودند... اما سانی اجازه یافته بود صحیح و سالم عبور کند.

آن ناظرِ هولناک در زمانِ استاد بودنش، به‌طورِ درک‌ناپذیری قدرتمند به‌باید​ نظر رسیده بود... و حالا که مطلق بود، سانی باز هم هیچ‌انداخت​ تمایلی نداشت با موجودِ دیگری که به دیمونِ هراس خدمت می‌کرد بجنگد.

حتی نمی‌خواست‌روبه‌روی​ بداند آن‌برافراشته​ موجود چیست.

با این حال...

اما باید راهِ مجازی‌می‌وزید​ برای حرکت بینِ کوه‌ها‌مثلِ​ باشه. فقط باید پیداش کنم.

اما فعلاً سانی می‌خواست روی چیزِ دیگری‌جابه‌جا​ تمرکز کند. می‌خواست آتشفشان را بگردد، به‌ویژه‌داشته​ قلعهٔ مخروبه‌ای که وسطِ دهانه‌اش ایستاده بود.

اما درست‌روبه‌روی​ وقتی برگشت،‌برافراشته​ اتفاقِ غیرمنتظره‌ای افتاد.

حس کرد سایهٔ‌روبه‌روی​ تازه‌ای روی دامنه‌های‌بود​ تاریک ظاهر شده است.

ها؟

و چند لحظه‌طبیعتاً​ بعد، پیکری آشنا نزدیکش‌جابه‌جا​ روی زمین فرود آمد.

زرهِ عاجی، موهای‌آتشفشان​ شرابی، چشمانِ سبزِ برقی...‌گذراند​ چهره‌ای به‌طرزِ اعصاب‌خردکنی جذاب.

سانی چند بار پلک زد.

«کای؟»

در واقع، کسی نبود جز بلبلِ متعالی، اژدهاکش. آن قدیسِ جذاب هیچ تفاوتی با زمانی که در‌لحظه​ اتاقِ اسباب‌بازی بود نداشت، و وقتی سانی نگاهش را چرخاند تا به روحِ کسی که گمان می‌رفت کای‌سایه‌ها​ باشد خیره شود، روحش پاک و درخشان بود و هیچ اثری از تباهی در اعماقش پنهان نشده بود.

به نظر نمی‌رسید همزادی‌برافراشته​ شیطانی یا سازه‌ای خیالی‌ده‌ها​ باشد، بلکه خودِ جنس بود.

«تو هم‌درست​ کشیده شدی‌آتشفشان​ توی بازیِ مرگ؟»

کای ابرویی بالا انداخت.

«اوه؟ پس‌شده​ اتفاقی که‌چیزِ​ افتاد این بود؟»

سانی فقط خیره ماند.

«آره، تقریباً مطمئنم‌روبه‌روی​ که همینه. چرا،‌بود​ فکر می‌کردی چی شده؟»

کای لحظه‌ای‌باد​ تردید کرد،‌می‌وزید​ بعد لبخند زد.

«خب... مطمئن نیستم. تو بهمون گفتی بریم‌جابه‌جا​ عقب، و بعدش فقط یادمه که روی‌داشته​ یه آتشفشان ایستاده بودم. همون که اونجاست.»

به یکی از آن‌برافراشته​ سه آتشفشان اشاره کرد‌ده‌ها​ و با لحنی خنثی افزود:

«راستش یکم گیج شده بودم. ولی بعد دیدم ابرهای‌ده‌ها​ خاکستر شکافته شدن، انگار یه چیزی بریدشون، و بالاخره‌بدنش​ تو رو اینجا دیدم. برای همین پرواز کردم اومدم این‌ور.»

سانی لرزید.

«...پرواز کردی اومدی این‌ور؟»

کای سرفه‌ای کرد.

«آره. وقتی اون... اون چیز از توی ابرها اومد بیرون، من تو هوا بودم.‌به‌شدت​ فکر کنم اون موقع می‌تونستم دور بزنم، ولی برای دور زدن باید سرعتم رو کم‌غلتید​ می‌کردم. و راستش، دیدنِ اون شاخک باعث شد بخوام سریع‌تر از تمامِ عمرم پرواز کنم.»

سانی با بهت تک‌خنده‌ای کرد.

«حق داشتی.»

چند لحظه‌روبه‌روی​ ساکت ماند و‌بود​ سپس لبخند زد.

«خب، به آتشفشانِ من خوش اومدی.‌بود​ نمی‌دونی چقدر از دیدنت خوشحالم، مهره...‌فاصله​ یعنی، رفیق! چقدر از دیدنت خوشحالم، رفیق...»

ناولها | novelha.net