چپتر 2721: کشتیِ تسئوس
0آن وجود دراین گسترهٔ تاریکی ازمحوی خاطرههای درهمشکسته سرگردان بود.
درکی مبهم از وجودِ خودشچنگ داشت، اما نمیدانست چه بوده،جنگی چه هست، و چه خواهد شد.
ورطهٔ سردِ خاطرههای شکستهای که احاطهاش کرده بودند، بیکران به نظر میرسید. خاطرهها متعلق بهدرک موجوداتی متفاوت، عصرهایی متفاوت و دنیاهایی متفاوت بودند. برخی شیرین بودند و برخی هولناک. برخیگرداگردش محو و شکننده بودند و برخی چنان واضح و بُرنده، گویی تا ابد حک شدهاند.
آن وجود در هزارتوی آن خاطرهها گم شده بود و نمیتوانستنمیکرد خودش را به یاد بیاورد. در غیابِ آگاهی، زمان و مکانذهن بیمعنا بود... با این حال، آن وجود یقینِ محوی را حس میکرد.
پیشآگاهیِ ظریفی از نابودیاش.
اگر بهزودی خودش را پیدا نمیکرد، برای همیشه درنبردِ اقیانوسِ خاطرهها حل میشد و به چیزِ دیگری بدلنابینا میگشت. چیزی تهی از ذهن، ضعیف و محکوم به نیستی.
چقدر... روی اعصابه.
آن وجود با خود اندیشید که رنگباختنِ هستیاش دلهرهآور است. نه دستوپایی داشت — یا اصلاً بدنی — ومیگشت نه حتی درکی از داشتنشان. البته در ورطهٔ سردِ یادها چنین چیزهایی اصلاً وجود نداشت. با این حال، آنحتی وجود میخواست دستش را به خاطرهها برساند، پس ارادهاش را به شکلِ پیچکهای بلندی درآورد و نزدیکترینشان را چنگ زد.
لحظهای بعد...
آخرین نبردِ جنگی برنزدیکترینشان سرِ تاجوتختِ دنیایی روآخرین به مرگ را دید.
آن وجود اکنون زنی نابینا بود که دنیا را از دریچهٔ حواسِ دیگران درک میکرد و داشت از پلههایباستانی برجی سیاه و باستانی پایین میرفت. با هر قدم، دردِ گنگی از زیرِ چشمبندِ خونینش تیر میکشید. گرداگردش، انسانهاروبهرو و پلیدهای بیشماری آماده میشدند تا با آخرین محاصرهٔ جنگ روبهرو شوند — هرچند نتیجهاش از پیش رقم خورده بود.
تعدادشان از شمارش خارج بود، اما در کمالِ تعجب، تنها عدهٔ انگشتشماری ازهمیشه آنها فردیت داشتند. آنها همان معدود افرادِ ارزشمندی بودند که هنوز تسلیمِ طاعونچقدر نشده بودند... بقیه صرفاً ظرفهایی در اختیارِ آخرین متحدش بودند؛ قصابِ منفورِ شمال.
زنِ نابینا با بیرون آمدنیقینِ از برجِ آبنوس، با گسترهٔنابودیاش آشنای جزیرهٔ زنجیری روبهرو شد.
آن بیرون، آنسوی شکافی پهناور و امتدادِ عظیمِآخرین هفت زنجیرِ آسمانی که آنها را از جزیرهٔ معلقزنی جدا میکرد، نیروهای بشریت در برابرشان صف کشیده بودند.
بیش از صدسرِ قدیس. هزاران استاد.مرگ جنگجویانِ بیدارشدهٔ بیشمار...
سیشان و خواهرانش در میانشان بودند.ظریفی قدیسهای خاندانِ شب، مدِ آسمان، روان...برای حتی آتشبانانِ خودش هم آنجا بودند.
و البته، استادشان.
همگی آمادهٔبلندی حمله بهنزدیکترینشان برجِ آبنوس بودند.
آسمان زیرین برای بیشترِ افراد سدی طبیعی به شمار میرفت، اما شبگرد هم آنجا بود؛ آمادهپلههای تا فضا را در هم بپیچد و ارتشِ محاصرهکننده را به پشتِ درهای او برساند. جزیرهٔپلیدهای عاج نیز در دوردست خودنمایی میکرد و باغِ شب هم هر لحظه ممکن بود ظاهر شود.
«منظرهٔ جالبیه، نه؟»
سرش را کمی چرخاند و متوجهِ مردی شدپیشآگاهیِ که با او حرف زده بود — همان هیولایاقیانوسِ شروری که چشمانش دنیا را در خود بازتاب میداد.
زنِ نابینا لحظهایدرآورد درنگ کرد ولحظهای بعد با بیتفاوتی گفت:
«من که نمیدونم.»
مرد خندید.
باد که بازتابِ خندهاشحال را بلعید، مرد باپیشآگاهیِ لحنی تمسخرآمیز اضافه کرد:
«میدونی، اگه ولم کرده بودی میشدلحظهای جلوی همهٔ اینا رو گرفت. آه،تاجوتختِ ولی حیف. تو و اون اخلاقیاتِ بیمعنیت.»
مکثِ کوتاهیجنگی کرد وتاجوتختِ بعد پرسید:
«خب، شکست چه مزهای داره؟»
زنِ نابینابیمعنا مدتِ زیادیحال سکوت کرد.
وقتی سرانجام بهدرآورد حرف آمد، صدای تاریکشبعد لبریز از سرکشی بود:
«...من هنوز شکست نخوردهم.»
آن وجود پس کشید.
آن آدمها کهاین بودند؟ دشمنانشان که بودندمیکرد و برای چه میجنگیدند؟
نمیدانست، اما آندرآورد زن... آن زنِ نابینا...بعد به نظرش آشنا میآمد.
نامش چه بود؟
موجود به اطراف نگاه کرد و دستش رااگر به سوی قطعهٔ دیگری دراز کرد. پیچکهای ارادهاشچیزِ محکم دورِ آن پیچیدند و یادِ دیگری را دید.
در آن یاد، موجود پهناور و بیکران بود.پیشآگاهیِ ردایی مهآلود و نقابی از چوبِ صیقلی برهمیشه تن داشت و مغرورانه زیرِ آسمانی بینور ایستاده بود.
شش پیکربلندی موجود رانزدیکترینشان احاطه کرده بودند.
یکی در تاریکی و مه پیچیده شده بود و بالهای سیاه و هولناکش آسمان رادرک میپوشاند. نجوایی وحشتناک بود که در باد پنهان میشد و موذیانه در گوشهایش میپیچید. پیکری ظریفانسانها و بافتهشده از تاریکی و نور آنجا بود، چنان زیبا و خیرهکننده که میخواست گریه کند.
حضوری اثیری حس میشد که شبیهِ شیرینترینِ خیالات بود... شیرینیاش اعماقِ دوزخ راهمیشه پنهان میکرد. شبحی که بوی امواجِ دریا و نورِ ستارگان میداد، با چشمانیچقدر آبی و نافذ به وسعتِ آسمان، به تاریکی و ژرفایِ آغوشِ سردِ سایه...
و دیگری، کهاین چهرهاش در یاد نمیماندمیکرد و از ذهنش میگریخت.
اربابِ تاریکی و مه گفت: «ما خطی بر سراسرِ هستی خواهیم کشید و هرچه را که وجود دارد جدا خواهیم کرد. تنها کسانیدرک خواهند بود که زیرِ پرچمِ ما میایستند، و کسانی که در برابرِ ارادهٔ ما میایستند. کسانی که از دیمونها پیروی میکنند و کسانیروبهرو که دروغِ ایزدان را باور دارند. هیچکس دستِ رد به سینهٔ ما نخواهد زد؛ هیچکس از فراخوانِ ما نخواهد گریخت. حتی تو، بافنده.»
خندید؛ صدایجنگی گریزپایش شبیهِ هزاراندنیایی دعای ناامیدانه بود.
«تو که هستی که ما را فرابخوانی، برادر؟ تو که هستینمیکرد که تقدیر را به چالش بکشی؟ ما فراخوانت را شنیدیم وذهن ردش میکنیم. ما بخشی از جنگی که به راه انداختهای نخواهیم بود.»
دیمونِ انتخاب لحظهای ساکت ماند، سپس با صدایی که وزنِ بینهایتِ ورطهٔ بیکران را در خودهمیشه داشت گفت: «خط کشیده شده است و راهِ گریزی از قضاوتِ آن نیست. حتی با انتخابِخود بیحرکت ماندن، داری انتخابی میکنی. انتخابِ رها کردنِ خواهران و برادرانت و ایستادن در کنارِ ایزدان.»
صدایش از اشارهدرآورد به خیانت، لبریز ازبعد سرما و خشم شد.
«عاقلانه انتخاب کن، همخونِ من. تو تنهاییدید و محاصره شدهای. اگر انتخاب کنی که بهدرک ما خیانت کنی، فکر میکنی میگذارم فرار کنی؟»
از زیرِ نقابِ ترسناکش به اربابِ تاریکینابودیاش و مه نگاه کرد، سپس چانهاش رااقیانوسِ مغرورانه بالا گرفت و مثلِ همیشه دروغ گفت.
«ما بافندهایم، دیمونِ تقدیر.حال ما بزرگترینِ این هفتپیشآگاهیِ یتیم هستیم، و وحشتناکترینشان.»
هر چه بود،درآورد بافنده اربابِ دانشلحظهای و دروغ بود.
«از انتخابها گفتی، برادر، اما چرا به نظر میرسدزنی که تو از قبل انتخابت را کردهای؟ فکر میکنی میتوانیباستانی ما را شکست دهی؟ نه... تو همین حالا هم باختهای.»
صدای گریزپایش سرد ومیکرد نافذ شد و تاریکیاگر را به لرزه انداخت.
«ما تنهاییم چون ارادهمان این بود، و محاصره شدهایم چون خودمان میخواستیم اینجا باشیم. هر قدمی کهاقیانوسِ برداشتی، هر کلمهای که گفتی و هر فکری که در سر پروراندی، تقدیر شکل داده، پیشبینی کردهرنگباختنِ و دیکته کرده است. و هر چه باشد، ما اربابِ تقدیریم. پس، ما اربابِ تو نیز هستیم.»
از زیرِ نقابِ چوبینزدیکترینشان به برادرش نگاه کردآخرین و با سردی پرسید:
«پس به من بگو،تاجوتختِ دیمونِ انتخاب... چه کسی استزنی که باید عاقلانه انتخاب کند؟»
...موجود تلوتلوخوران عقب رفت و به نفسنفسنابودیاش افتاد، با اینکه ریه نداشت و دراقیانوسِ فضایی بیگانه با مفهومِ هوا وجود داشت.
نه، آن یاد بیش از حد عظیم، بیش از حدنابودیاش ترسناک و بیش از حد غیرممکن بود. آن یاد بهدیگری نوعی در اختیارش بود، اما به شخصِ دیگری تعلق داشت.
به شخصی ترسناک.
وقتم داره تموم میشه.
موجود که هنوز از پسلرزههای تماشای آن رویاروییِ هولناک رنج میبرد، ناامیدانه پیچکهایهمیشه ارادهاش را به سوی یادِ دیگری دراز کرد؛ یادی که تازه و اثرگذارچقدر بود و با رنگهایی از درد، ترس و بینشی ژرف نقاشی شده بود.
دوباره بهبیمعنا همان زنِحال نابینا تعلق داشت.
آره، اینبلندی حسِ درستینزدیکترینشان داره. انگار... خودمه...