چپتر 2685: انتخابهای ساده
0در سواحلِ جزیرهٔ کاخ،پربازدهترین سپاهِ سایه داشت درنتیجه دریای شبحها غرق میشد.
مهی خروشان دریاچه را پوشانده بود که با نوری اثیری میدرخشید، در حالی که ناوگانی بیپایان از کشتیهای مخوف روی آبهایش میخزیدند.چندان تعدادشان چنان زیاد بود که میشد با پریدن از عرشهای به عرشهٔ دیگر، از این ساحل به آن ساحل رفت؛ هر کشتیِمهم شبحوار دهها روحِ زندانی را در انبارِ خود داشت و بهمحضِ رسیدن به جزیرهٔ کاخ، آن ارواح برای پیوستن به نبرد روانه میشدند.
مه داشت جزیره را میبلعیدخودش و سپاهِ سایه در محاصرهٔآشنا موجِ هولناکِ شبحها افتاده بود.
جت به خودش که آمد، دید در همان حالتِ آشنا و اوجگرفتهٔ تمرکزِ نبرد فرو رفته است. دنیا همزمان ساده وفکر بهشدت پیچیده شده بود؛ خالی از احساسات، اما سرشار از قصدی حسابشده. در آن دنیا نه گذشتهای بود و نه آیندهای، تنهاظرافت لحظهٔ حال وجود داشت — تنها کنش و واکنش، علت و معلول، که چنان سریع رخ میدادند که تقریباً یکی شده بودند.
مبارزه ساده بود.
در واقع، هم در اصول و هم در تعریف، سادهترین چیزِ هستی بود. چون مبارزهمبارزهای تنها دو جزء داشت: انتخاب و اجرا. اجرا مسئلهای بدیهی برای تطبیقِ عمل با قصدِانتقاد آن بود، و انتخابها با تلاشِ همیشگی برای رسیدن به بالاترین بازدهی، بهراحتی انجام میشدند.
بازدهیِ حرکت، بازدهیِ احساس، بازدهیِ فکر... پربازدهترین حرکت همیشه اقتصادیترین واوجگرفتهٔ کمهزینهترین بود و در نتیجه، همیشه سادهترین به شمار میرفت. مبارزهایخالی که از این سادهترین انتخابها ساخته شده بود، خودِ سادگی بود.
شاید چنین رویکردی چندان ظریف نبود، اما از طرفی، همانقصدِ کسانی که از جت به خاطرِ نداشتنِ ظرافت انتقاد میکردند،احساس اولین کسانی بودند که با دیدنِ تیغهاش به لرزه میافتادند.
پس چه اهمیتی داشت؟
او که قطعاً سرِ سوزنی هم اهمیت نمیداد.پربازدهترین تنها چیزی که مهم بود، کشتنِ دشمن وساخته زنده ماندن بود... خب، دستکم چیزی شبیهِ زنده ماندن.
هاا...
جت درچون آن لحظه بهشدتاجرا احساسِ سرزندگی میکرد.
چون شمشیرِ مه جانهای بیشماری را درو کرده بود — یا هر چیزی که شبحها بهجای جان داشتند — و سیلابهای خروشانِ جوهر داشت به روحِ گرسنهاشمیکردند میریخت. با نابودیِ هر شبح، قطعاتِ دندانهدارِ بیشتری هم به هستهٔ متلاشیشدهاش اضافه میشد. جت کهنهکارِ میدانهای نبردِ بیشماری بود، اما هرگز چنین محصولِ پرباری از ارواحِ قدرتمنددرو درو نکرده بود. اگر اینقدر دلهرهآور نبود، میتوانست هیجانانگیز باشد... البته اگر ظرفیتِ این را داشت که در حینِ گرفتنِ خونسردانهٔ بینهایت انتخابِ مطلوب، هیجان را حس کند.
زمان بهکندی میگذشت و هر لحظه کنشهای بیشماری را در خود جای میداد. درمیرفت این میان، جت با سرعتِ آذرخش حرکت میکرد — یا شاید با سرعتِ آخریننداشتنِ تکانهٔ الکتریکی که پیش از غرق شدن در تاریکی، در اعصابِ فردی محتضر جریان مییافت.
دورتادورش پر از شبح بود. بدنهای شبحوارشان اثیری و غیرمادی بود، اما این بدان معنا نبود که سلاحهایشان نمیتوانست او راشده زخمی کند یا از پای درآورد. بنابراین، باید از بهمنِ بیپایانِ ضرباتِ مرگبار جلوتر میماند — یا با هوشیار ماندن وبودند سریعتر بودن از مرگ، یا با کشتنِ کسانی که او را هدف گرفته بودند، پیش از آنکه بتوانند جانش را بگیرند.
تیغهٔ مه همچون شکارچیِ بیرحم و بیقراری بود؛ گاهی مثل نیش میگزید، گاهی مثل تیغِ جراحی میبرید، و گاهی به کرهای درخشان ازهمیشه فولادِ کُشنده در اطرافش تبدیل میشد. دهها شبح تا همینجا با تیغهٔ او از پا درآمده بودند و دهها شبحِ دیگر هم بهزودیاولین به سرنوشتِ آنها دچار میشدند... کشتاری حیرتانگیز حتی با معیارهای خودش، بهخصوص با در نظر گرفتنِ اینکه این اشباحِ شوم چقدر قدرتمند بودند.
با این حال،فکر این فقط قطرهایاقتصادیترین در اقیانوس بود.
قهرمانانِ سپاهِ سایه — مجسمهٔ زنده، دیوِ فولادی و سایهٔ مارمانند — نیزشمار در وضعیتِ مشابهی قرار داشتند. سایههای خاموش در برابرِ سیلِ ارواح مقاومت میکردند،کسانی اما تعدادشان رفتهرفته کم میشد، در حالی که ارتشِ هلندی بیپایان به نظر میرسید.
کماندارِ مرگبار هنوز از روی دیوارهای قلعهٔ تاریک، مرگ و ویرانی بر سرشان میریخت. نیو هنوز زنده بود و حتی وضعِ خوبی داشت.احساسات به خودش که آمد، دید دوشادوشِ سایهٔ جنگجوی بلندقامتی میجنگد که زرهی باشکوه بر تن و نیزهای هولناک در دست داشت و قدرتیتعریف شایستهٔ یک مطلق از خود نشان میداد. آنها زوجی مرگبار و بهطرزِ عجیبی هماهنگ تشکیل داده بودند که در دلِ هرجومرجِ نبرد جولان میدادند.
اما تعدادِ دشمنان آنقدرانتخاب زیاد بود که نمیتوانستندتطبیقِ همه را از پای درآورند.
آخه نفوذِ هلندی چقدر عمیقه؟
اون هیولا تو اینبازدهیِ همه سال چندتا روح روهمیشه بلعیده و مطیعِ خودش کرده؟
و اصلاًموجِ از کجاافتاده پیداش شده؟
جت داستانِ ناخدایِ عاشقپیشه و آن گنجِ نفرینشدهای را که پیدا کرده بود، چندان باور نداشت. دیمونِ آسودگی کسیحرکت نبود که عشق برانگیزد؛ او فقط وحشت به جانها میانداخت. او تجسمِ عینیِ این جمله بود که چیزهایی بدترنبود از مرگ هم وجود دارد. به همین ترتیب، ناخدای هلندی هم به کسی نمیخورد که عشق کورش کرده باشد.
بیشتر شبیه کسی بود که عطشی بیرحمانه و شوم برایمیرفت قدرت، چشمانش را کور کرده است. کسی که روحش رانبود در راهِ رسیدن به هدفی روشن و شوم قربانی کرده بود.
جت آدمها را خوب میشناخت — راستش را بخواهید، بیش از حد خوب — و بهویژهساخته کسانی را میشناخت که تشنهٔ قدرتِ تباهکننده بودند. فقط یک بار در چشمانِ ناخدای هلندی نگاهاولین کرده بود، اما همان یک بار کافی بود تا بفهمد با چه جور موجودی طرف است.
اون حرومزاده آخه داره چیکارخودش میکنه؟ تا الان باید نصفِآشنا دریاچه رو رد کرده باشه...
جت یک قدم به عقب جهید تابدیهی برای لحظهای کوتاه بین خودش و نزدیکترینبالاترین اشباح فاصله بیندازد، سپس به دوردست خیره شد.
آنجا، پنهان در میانِ مه...
چشمانش ریز شد.
درست در همان لحظه، سایهٔ شومِ هلندی ناپدیدهمان شد. نه... ناپدید نشد. در عوض، به شمشیرِدنیا کمریِ وهمانگیزی تبدیل شد و در دستِ ناخدایش افتاد.
جت این را از آنجا فهمید که ناخدای هلندی باقصدِ جهشی خیرهکننده به هوا پرید، فاصلهٔ باقیمانده تا جزیرهٔ کاخ رافکر طی کرد و در میانِ گردبادی از درخششِ سبزِآبی فرود آمد.
لحظهای بعد در آبهای کمعمق فرود آمد، ستونی از آبِمیرفت کفآلود به هوا برخاست، و نگاهِ بیتفاوتِ چشمانِ هولناک ونبود دریارنگش را به سایههایی دوخت که در حالِ تقلا بودند.
جت لبهایشبهراحتی را رویبازدهیِ هم فشرد.
لعنتی...