---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2236: وارثِ صلح • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2236: وارثِ صلح

0

برجِ عاج... برجِ امید... را دیمونِ آرزو ساخته بود و بعداً همان‌جا به زندانش تبدیل شد. مسلماً زندانی که‌جلوی​ بتواند یک دیمون را در خود نگه دارد، نمی‌توانست سست باشد — آن پاگودای بزرگ و جزیره‌ای که رویش‌پرنده​ ایستاده بود، هزار سال حبسِ امید، جنگِ شوم و سال‌های بی‌شمارِ ویرانیِ پس از آن را تاب آورده بودند.

پس، حتی آنویلِ‌می‌شد​ دلاوری هم آن‌قدر قدرت‌جزیره​ نداشت که نابودش کند.

و این‌افتادند​ کار را‌بگیرند​ هم نکرد.

در عوض، خودِ مفهومی را برید که جزیرهٔ‌پایین​ عاج را در هوا نگه می‌داشت، و جادویی‌بلندی​ را که باعثِ پروازش می‌شد موقتاً مختل کرد.

جزیره به پایین سقوط کرد؛ هیکلِ عظیمش کج شد و هفت زنجیرِ پاره‌شده با صدای بلندی‌سایه‌ها​ به هم خوردند. دریاچهٔ آرامی که روی سطحش آرمیده بود از لبه سرریز شد و آبشارِ‌حال​ پهناوری ساخت. استخوان‌های اژدهایی که دورِ پاگودای بزرگ حلقه زده بود تکان خورد و زمین را شکافت.

در دوردست، سربازان از‌موقتاً​ دیدنِ سقوطِ نمادِ امیدشان از‌سقوط​ آسمان به وحشت افتاده بودند.

چشمانِ سانی گرد شد.

گندش بزنن!

جزیرهٔ عظیم داشت‌افتاده​ سقوط می‌کرد... و معبدِ‌گندش​ بی‌نام دقیقاً زیرش بود.

سایه‌ها به تکاپو افتادند تا جلوی سقوطِ جزیره را بگیرند. سانی یک بار‌زنجیرِ​ کوهِ متحرکی را متوقف کرده بود... برای چند لحظه... و حالا بسیار قوی‌تر بود.‌ساخت​ با این حال، مطمئن نبود بتواند جلوی سقوطِ جرمِ عظیمِ دژِ پرنده را بگیرد.

اما جزیرهٔ‌افتادند​ عاج به معبدِ‌بار​ بی‌نام برخورد نکرد.

پیش از آن، حضوری نامرئی بر فرازِ عمارتِ تاریک برخاست و راهش‌هفت​ را سد کرد؛ کلِ جزیره لرزید و مسیرش عوض شد. کج شد، به‌آبشارِ​ پهلو چرخید و صدها متر دورتر با شدت به دشتِ استخوان برخورد کرد.

میدانِ نبرد‌وحشت​ به لرزه‌چشمانِ​ درآمد. دنیا لرزید...

استخوانِ باستانی فروریخت.

تُن‌ها استخوانِ خردشده در میانِ ابرهای متلاطمِ برف به پایین ریخت و حفرهٔ عظیمی در محلِ‌حال​ برخوردِ جزیرهٔ عاج با زمین دهان باز کرد. خودِ جزیره دشتِ تَرَک‌خورده را در هم شکست، بخشِ‌راهش​ بیشتری از میدانِ نبرد را با خود به پایین کشید و در تاریکیِ سردِ گودال‌ها فرو رفت.

طولی نکشید که از دید محو شد و شکافِ دندانه‌داری به وسعتِ چندین کیلومتر روی سطحِ‌بلندی​ گسترهٔ استخوانِ سینه بر جای گذاشت. برف همه‌چیز را پوشانده بود، اما چند لحظه بعد، جزیرهٔ پرنده‌تکان​ سقفِ جنگلِ مهیب را در هم شکست و به زمین خورد؛ ضربهٔ وحشتناکِ دیگری دنیا را لرزاند.

توده‌های برف‌وحشت​ به آسمانِ‌چشمانِ​ تاریک پاشید...

و پیکری تنها در لبهٔ‌مختل​ شکافِ پهناور نمایان شد که‌هیکلِ​ تلوتلوخوران از روی استخوان‌های خردشده برمی‌خاست.

مردِ جوان و باریک‌اندامی بود با پوستِ‌متحرکی​ چینی و چهره‌ای جذاب، که ردای سیاهی‌بسیار​ به تن داشت و گیج به نظر می‌رسید.

او استاد سانلس بود... افسونگرِ جذابی‌کرد​ که ستارهٔ دگرگون به‌عنوانِ تأمین‌کنندهٔ خاطره‌هفت​ برای آتش‌بانان به گورِ خدا آورده بود.

معشوقِ بدنامش.

آنویل با تحقیر‌می‌شد​ نگاهش کرد، سپس‌کرد​ نیم‌نگاهی به دخترخوانده‌اش انداخت.

«...این اسباب‌بازی رو هم ازت‌بار​ می‌گیرم. تا کمکت کنم از‌برای​ شرِ حواس‌پرتی‌های بی‌مورد خلاص بشی.»

پیش از آنکه نفیس حتی بتواند تکان بخورد، یکی از هفت شمشیرِ مهیبش با سرعتی هولناک به جلو پرتاب شد. چنان‌سطحش​ سریع و با قدرتِ رعب‌آوری حرکت می‌کرد که انگار فضا به دورِ تیغهٔ بُرنده و مورمورکننده‌اش می‌شکافت. شمشیر در یک چشم‌به‌هم‌زدن‌امیدشان​ به قربانی‌اش رسید، آماده بود تا استادِ ظریف را به سیخ بکشد و بدنش را به ابری از غبارِ سرخ تبدیل کند...

اما در عوض، اتفاقی افتاد که حتی‌گندش​ پادشاهِ شمشیرها هم انتظارش را نداشت و‌دقیقاً​ هر دو فرمانروا را سرِ جایشان میخکوب کرد.

افسونگرِ گیج با حالتی‌موقتاً​ که انگار هیچ عجله‌ای‌پایین​ نداشت، دستش را بالا آورد...

و تیغهٔ‌افتادند​ مهیب را با‌بار​ دستِ خالی گرفت.

برفِ پشتِ سرش بر اثرِ موجِ ضربه‌ایِ ویرانگری از هم شکافت و به هر‌پاره‌شده​ سو پرتاب شد، و لبه‌های ردایش در هوا به رقص درآمد. با این حال،‌استخوان‌های​ خودِ مردِ جوان حتی تکان هم نخورد و بی‌حرکت مانندِ مجسمه‌ای بی‌نقص آنجا ایستاده بود.

با فرونشستنِ بادِ توفانی، به شمشیرِ گرفتار‌گندش​ در دستِ به‌ظاهر ضعیفش نگاه کرد و‌دقیقاً​ ناگهان لبخندی محو بر چهرهٔ زیبایش نقش بست.

«...آخ.»

با محکم کردنِ مشتش، ترک‌هایی‌بار​ روی تیغهٔ مهیب افتاد و سپس‌چند​ به هزاران جرقهٔ سرخ خرد شد.

افسونگرِ جذاب با آرامش قدمی به‌کرد​ جلو برداشت و زیرِ نگاهِ بهت‌زدهٔ‌هفت​ آنویل، دستش را در هوا تکان داد.

«پادشاهِ شمشیرها، انگار اسباب‌بازی‌های اون‌سانی​ کیفیتشون خیلی بهتر از مالِ‌داشت​ توئه... البته تعریف از خود نباشه.»

با این‌پروازش​ حرف، وقیحانه‌موقتاً​ پوزخندی زد.

لحظه‌ای بعد،‌افتادند​ اتفاقِ حیرت‌انگیزتری‌بگیرند​ رخ داد.

سرورِ سایه‌های هولناک — قدیسِ شومی که قدرتِ تاریک و مهیبش تنها با‌زنجیرِ​ رازِ مورمورکنندهٔ هویتِ راستینش برابری می‌کرد — ناگهان به سایه‌ای سریع تبدیل شد که‌ساخت​ روی سطحِ استخوانِ خردشده سُر خورد و با خوشحالی دورِ بدنِ افسونگرِ جذاب پیچید.

ناگهان، دیگر ضعیف به نظر نمی‌رسید. لبخندِ‌گندش​ دلپذیرش محو شد و جای خود را‌دقیقاً​ به حالتی تاریک و به‌شدت سرد داد.

«با همهٔ این حرف‌ها...»

قدمِ بعدی را که برداشت، زرهِ عقیقیِ ترسناکی‌متوقف​ بدنش را پوشاند و نقابِ سیاه و هولناکی‌حال​ از یک دیوِ غران، چهرهٔ زیبایش را پنهان کرد.

«...الان یکم عصبانیم.»

ناگهان اوداچیِ تاریکی در‌چشمانِ​ دستش ظاهر شد و نوکش‌عظیم​ را به سمتِ آنویل گرفت.

«چطوره با‌پروازش​ شمشیر حلش‌موقتاً​ کنیم، وارثِ جنگ؟»

آنویل لحظه‌ای درنگ کرد، سپس‌بار​ کلاه‌خودش را مرخص کرد و‌برای​ با رضایتی تاریک لبخند زد.

«هرطور که می‌خوای، وارثِ صلح.»

لحظه‌ای بعد،‌وحشت​ به سانی‌چشمانِ​ رسیده بود.

تقریباً در همان زمان،‌موقتاً​ گولمِ گوشتیِ تایتان‌وار به‌پایین​ سمتِ نفیس یورش برد.

حالا که جزیرهٔ عاج زیرِ‌بار​ زمین ناپدید شده بود، خردشدگی‌برای​ دیگر سرعتشان را کم نمی‌کرد.

و دیگر مانعِ سپاهِ‌موقتاً​ عروسک‌های مرده و توفانِ‌پایین​ شمشیرهای پرنده هم نمی‌شد.

میدانِ نبرد که برای چند دقیقهٔ‌گرد​ کوتاه آرام گرفته بود، بارِ دیگر‌معبدِ​ غرق در حرکت و خشونت شد.

اما پیش از آنکه عروسک‌های‌مختل​ ملکه و شمشیرهای پادشاه بر‌هیکلِ​ سرِ سانی و نفیس فرود بیایند...

چیزی در تاریکیِ‌جلوی​ پشتِ دروازه‌های بازِ‌کوهِ​ معبدِ بی‌نام تکان خورد.

لحظه‌ای بعد، زنجیره‌ای از غرش‌های‌مختل​ دلخراش ناگهان پهنهٔ وسیعِ میدانِ نبردِ‌عظیمش​ شکافته را در خود غرق کرد.

تاریکی به خروش آمد و نخستین پلیدِ اعظمی که کابوس به‌می‌کرد​ خواب فرو برده بود، در گردابی از چنگال‌ها و نیش‌های ترسناک از‌متحرکی​ دلِ آن بیرون جهید و به دنبالش یکی دیگر، و یکی دیگر...

دستهٔ موجوداتِ کابوسِ مهیب به عروسک‌ها برخورد کردند‌پایین​ و ضیافتی از کشتار که سانی هرگز شبیهش را‌خوردند​ ندیده بود، ناگهان روی سطحِ دشتِ خردشده برپا شد.

ناولها | novelha.net