چپتر 3179: بدون عنوان
0سرزمین غرق در تاریکی بود.
جهان آرام و خاموش بود،همانطور تهی از حیات. سایه به جهانِبرهم خاموش نگریست و احساسِ آرامش کرد.
آره... اینسیاهشان خوبه. اینجوریآرامبخشی بیشتر دوست دارم.
هیچ انسانی نبود تا او را با سروصدایش، با طمعش، با عباداتش...تقلید با امیالِ سوزان و مستأصلش آزار دهد. نه درختی بود، نه علفی،کند نه جانوری، نه حشرهٔ موذیای. هرجومرجی در کار نبود — فقط سایهها بودند.
سایه میخواست با جهان یکی شود و در تغییراتِ بیپایانشزندگان حل شود. اما حالا، خودش جهان بود. این نوعِ متفاوتیبیهیچ از یگانگی بود، اما یگانگیای که بیشتر به دلش مینشست.
همهچیز همانطور بود که بایدهمانطور باشد، چون هیچچیز آرامشش راآرامشش برهم نمیزد. با این حال...
جایی در اعماق، در اعماقِمیساخت وجودِ پهناور و باستانیِ سایه، ردیبیشمار از احساسی عجیب را حس کرد.
پشیمانی بود؟شهر یا عذابوجدان؟بیشمار یا شاید وحشت؟
سایه نمیدانست عذابوجدانبیشمار و پشیمانی چیست،خود برای همین مطمئن نبود.
اهمیتی هم نمیداد که بفهمد.
فقط میخواست ازملودیِ آرامشش لذت ببرد.گلهای سرانجام، سرزمین دگرگون شد.
سایهها خروشیدند و اشکالِ بیشماری از دلشان برخاستند. درختانِ سیاه در باد تکان میخوردند وتاریک خشخشِ برگهای سیاهشان ملودیِ آرامبخشی میساخت. گلهای سیاه در تاریکی بهزیبایی شکفتند. حالا شهر پر ازکشتمشون اشباحِ بیشمار بود؛ اشباح به کارِ خود مشغول بودند و کارهای روزمرهٔ زندگان را تقلید میکردند.
فقط خاموش بودند.
سایه بر این عالمِ تاریک و وهمانگیز کنترلِچون مطلق داشت. پس میتوانست بیهیچ مزاحمتی تماشایش کنداعماقِ و زمان از کنارِ جزیرهٔ کوچکِ آرامشش بگذرد.
چرا کشتمشون؟
زمانی اینشهر سؤال رابیشمار از خودش پرسید.
سایه از تصمیمش احساسِ ناراحتی نمیکرد. نابودیِ آن ملتِ نوپا تنها برایش آرامش و آسودگی آورده بود.مطلق هر چه بود، جانهای بیشماری را تجربه کرده بود... سالهای بیشماری زیسته بود. برای او، زندگیِ انسانهاتصمیمش کوتاه و گذرا بود — دهها نسل در یک چشمبههمزدن به دنیا میآمدند و میمردند، تهی از معنا.
همهٔ انسانها میمردند و بیشترشان هم خیلی زودچون میمردند. او صرفاً مرگشان را لحظهای جلو انداخته بودوجودِ و آرامشِ ابدی را جایگزینِ آشوبِ زندگیشان کرده بود.
درست همانطور که انسان از پا گذاشتنبهزیبایی روی لانهٔ مورچهها احساسِ خاصی پیدا نمیکند، سایهمشغول هم کسی نبود که نگرانِ سرنوشتِ انسانها باشد.
حداقل در گذشته اینطور نبود.
اما موجودی که زمانی بود، شهر را نابود نمیکرد. در بدترینتقلید حالت، فقط کاهنان و نیایشگرانی را که جانی برایش قربانی کرده بودندکند از بین میبرد — صرفاً برای اینکه از دردسرِ بیشتر جلوگیری کند.
اما دردلش مقطعی، چیزیهمهچیز درونش تغییر کرد.
اون چی بود؟
سایه پس از مدتی طولانی فکر کردن، به این نتیجه رسید که همهچیز به خاطرِ دوستش، تاتال بود. تاتال،داشت کسی که نشانِ انسانیت را روی او جا گذاشته بود. سایه پیش از آشنایی با او نمیدانست تنهایی چیست.نابودیِ نمیدانست محبت چیست... عشق، شادی، اعتماد، امید. به خاطرِ او بود که توانست تمامِ این احساسات را تجربه کند.
اما اینها تنهابیشمار احساساتی نبودند کهخود یاد گرفته بود.
اندوه، خشم،دلش کینه هم بود...همانطور نفرت هم بود.
نفرت همان چیزی بودآرامبخشی که در آن روزِشکفتند تاریک حس کرده بود.
پس، به طعنهٔ روزگار، سایه این مردم را به اینروزمرهٔ دلیل که همچون ایزدی بود نابود نکرده بود. آنها رامیتوانست نابود کرده بود چون خشم بر او چیره شده بود...
که انسانیترین کاریبیشمار بود که تاخود به حال کرده بود.
رسیدن به این نتیجه سایه راباید بیحوصله کرد. با تماشای پادشاهیِ بیجانش، بارِحال دیگر سؤالی قدیمی را از خودش پرسید.
من چیام؟
سایه کاملاً فانی نبود. اما ایزدکارِ هم نبود... فقط موجودی درمانده بودتقلید که جایی این میان گیر افتاده بود.
سایه که در پادشاهیِ خاموشش تنهاخود مانده بود و همچون ایزدی بر آنعالمِ فرمان میراند، به ذرهای آرامش دست یافت.
اما آرامش دیگر آنقدرها هم لذتبخش نبود.باشد و اینگونه، به هر دلیلی، سایه یکیجایی از زندگیهای گذشتهاش را به یاد آورد.
در آن زندگی، شاهزاده به دنیا آمده بود. ملتی که پدرش بر آنکارِ فرمان میراند کوچک اما مرفه بود... حداقل زمانی اینطور بود. تا زمانی کهداشت او به دنیا بیاید، پادشاهی رو به زوال رفته بود و مردمش رنج میکشیدند.
دلیلش این بود که روزهای اوجش خیلی وقت پیش سپری شده بود. زمانی در گذشتههای دور، قهرمانانِ شجاعِ متعالیداشت موجوداتِ تباهی را که بر سرزمین فرمان میراندند شکست دادند و به مردم اجازه دادند شکوفا شوند. اما آننابودیِ قهرمانان مرده بودند، یا رفته بودند تا در عوالمِ دوردست به دنبالِ افتخار بگردند. حالا فقط نوادگانشان باقی مانده بودند.
و نوادگانشان، با اینکه آنقدرها قدرتمند نبودند، بارها تشنهترِ قدرت بودند. شاید دقیقاًعالمِ همین ضعفشان بود که آنها را تا این حد متزلزل میکرد، در حالیجزیرهٔ که بزرگ شدن در سایهٔ اجدادِ بزرگشان آنها را حریص و جاهطلب کرده بود.
اشراف در تجمل زندگی میکردند، از مردمِ عادی بهرهکشیهیچچیز میکردند و آزارشان میدادند. خانوادهٔ سلطنتی از همه بدتر بود،باستانیِ و پادشاه — پدرش — ستمگری بیرحم و شرور بود.
اما او...سیاهشان او میخواستآرامبخشی قهرمان باشد.
میخواست کسی باشد که به مردم کمک میکند، مثلِ قهرمانانِ بزرگِ گذشته. با این حال، کارِ چندانی ازمطلق دستش برنمیآمد. به هر حال شاهزادهها انواعِ مختلفی داشتند و او ضعیفترینشان بود. مادرش نه ملکه بود وناراحتی نه یکی از سوگلیها؛ در عوض، ندیمهای حقیر بود که از قضا چشمِ ستمگر او را گرفته بود.
کودکیاش نه پرزرقوبرق بود و نه شاد. شاهزادههای دیگر همه از یکدیگر بیزار بودند و مدام برای جلبِ رضایتِ پدرشانبیهیچ رقابت میکردند. حتی اگر او را تهدید نمیدیدند، نمیتوانستند از فرصتِ تحقیر و آزارِ او برای بالا کشیدنِ خودشان بگذرند. هیچبرایش خاندانِ قدرتمندی هم پشتیبانش نبود و خودش هم نحیف بود. بنابراین هر بار سعی میکرد از خودش دفاع کند، شکست میخورد.
اما همچنان مقاومت میکرد.
در واقع، هرچه بیشتر سعی میکردندگلهای او را در هم بشکنند، با سرسختیِکارِ بیشتری برای حقِ بالا گرفتنِ سرش میجنگید.
با این حال،اشباحِ در خلوتِ تنهایی،کارِ بیاختیار اشکِ تلخ میریخت.
چرا، آخه چرا؟ چرا پدرکارِ هیچ کاری نمیکنه تا جلوشونوزندگان بگیره؟ مگه من پسرش نیستم؟
اگر ایزدان تنها یک موهبت به او داده بودند، آنآرامشش ذهنی تیز بود... یا شاید هم چون هیچ زوری برای محافظتاحساسی از خود نداشت، چارهای جز پرورش دادنِ ذهنش برایش نمانده بود.
و به این ترتیب، خیلی زودگلهای فهمید که شاهزادههای شرور دقیقاً بااشباح نقشهٔ پدرش به این روز افتادهاند.
به هر حال یک ستمگر از خیلیخود چیزها میترسید... اما پدرِ قدرتمند و بیرحمشعالمِ بیش از همه از پسرانش وحشت داشت.
پدرش به حمایتِ خاندانهای اشرافی نیاز داشت، پس دخترانشان را به همسری و صیغگیتاریک میگرفت. اما بهمحضِ اینکه وارثی به دنیا میآمد، تا سرحدِ مرگ میترسید که اشرافبگذرد سوءقصدی به جانش کنند و در عوض شاهزادهٔ همخونِ خودشان را بر تخت بنشانند.
پس شاهزادهها را به جانِ هم میانداخت و شرارتشان را پرورش میداد، و از طریقِ درگیریِ داخلی خاندانهای اشرافی را سرکوباحساسی میکرد. اگر شاهزادهها میتوانستند پیش از آنکه بیش از حد قدرتمند شوند یکدیگر را بکشند، که چه بهتر — آنوقت میتوانستدلشان این چرخه را با نوههایش تکرار کند و زمانی را که سلطنتِ خونینش ناگزیر با کودتایی به پایان میرسید، به تعویق بیندازد.
شاهزادهٔ درمانده، تنها بازماندهآرامبخشی در میانِ کسانی کهشکفتند پشتیبانی نداشتند، لبخندِ تلخی زد.
خب، پس...
مگر این اوبیشمار را به ابزاریخود بینقص تبدیل نمیکرد؟
او تنها شاهزادهای بود که پدرش میتوانست بدونِ ترس ازآرامشش قدرتِ خاندانهای اشرافی از او استفاده کند. میتوانست به سلاحیردی در دستِ پادشاه تبدیل شود تا وارثانِ دیگر را مهار کند.
فقط باید به پدرش نشان میداد که چقدر به کارشاشباحِ میآید — البته بدونِ اینکه بیش از حد توانا به نظرعالمِ برسد، که فقط باعث میشد پادشاه از او احساسِ خطر کند.
اما چراشهر باید اینبیشمار کار را میکرد؟
به هر حال، برخلافِ برادرانش، قدرت نمیخواست. نمیخواست پادشاهروزمرهٔ شود. فقط میخواست زنده بماند... میخواست با سطحی ازداشت کرامت زندگی کند که باور داشت حقِ همهٔ انسانهاست.
البته این فقط تا زمانی ادامه داشت که از قضا بهبرهم بیرون از قلعه سفر کرد و دید مردمِ پادشاهی چگونه زندگی میکنند.پشیمانی وضعیتِ اسفبارشان، رنجشان، ظلمهای غیرانسانیِ اشراف و مردانِ پادشاه در حقِ آنها...
همهٔ اینها او راآرامبخشی به یادِ زندگیِ کوتاهشکفتند و غمانگیزِ مادرش میانداخت.
این موضوع او را آشفته کرد...کارِ خشمگینش کرد — خشمگینتر از چیزیتقلید که فکر میکرد روزی بتواند باشد.
و به این ترتیب، هدفِ تازهای برای خودش تعیین کرد. به این نتیجه رسید که فقط او سزاوارِ زندهمیتوانست ماندن و زندگی با کرامت نیست — بلکه تمامِ مردمِ پادشاهی این حق را دارند. مردمِ خودش. تصمیم گرفتملتِ آنها را آزاد کند. و بنابراین، با استفاده از ذهنِ تیز و فقدانِ زورش، آرامآرام توجهِ پدرش را جلب کرد.
او ولیعهد شد وهمهچیز وظیفهٔ سرکوبِ وارثانِ دیگرچون را بر عهده گرفت.
اما البته،سیاهشان این تازهآرامبخشی شروعِ کار بود...
چون در تمامِ این مدت، خستگیناپذیر برای رسیدن به هدفش تلاش میکرد.تقلید ذهنش را پرورش داد، بهدنبالِ متحدانِ قابلاعتماد گشت و وفاداریِ کسانی راکند به دست آورد که درست مثلِ خودش میخواستند پادشاهی را نجات دهند.
مدتها پیش، قهرمانانِ شجاع مردم را از چنگالِ موجوداتِروزمرهٔ تباهی نجات داده بودند. حالا، او بهدنبالِ قهرمانانی میگشتداشت که مردم را از چنگالِ ستمگریِ انسانها نجات دهند.
سعی کرد خودش را همهمانطور به یک قهرمان تبدیل کند.آرامشش میخواست برای همه رستگاری بیاورد.
...هیچ شکیسیاهشان در ذهنش نبودمیساخت که موفق میشود.