---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2890: درمانگرِ واقعی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2890: درمانگرِ واقعی

0

سرعتِ پیشروی‌شان کم نشد. دلیلش‌نمی‌شدند​ این بود که امروز، سانی رویکردِ‌می‌دید​ بسیار تهاجمی‌تری در پیش گرفته بود.

سایه‌هایش دیگر محتاط نبودند و هیچ تلاشی هم برای حفظِ خود نمی‌کردند. در عوض، عمداً ضرباتی را که بر‌اینکه​ سرشان می‌بارید نادیده می‌گرفتند تا در سریع‌ترین زمانِ ممکن، بیشترین آسیبِ ممکن را به دشمن وارد کنند. این بی‌توجهیِ‌سرِ​ مطلق به حفظِ خود، ناقضِ بیشترِ قوانینِ بنیادینِ نبرد بود و در برابرِ بی‌مرگ‌ها برتریِ هراس‌انگیزی به آن‌ها می‌داد...

البته بهایی‌مقدمِ​ داشت. بهایِ این‌مدام​ سرعت، نابودی بود.

با این حال، نابود نمی‌شدند.

هرگاه سایه‌ای به‌اندازهٔ کافی آسیب می‌دید، آرایشِ سپاهِ سایه در دم تغییر می‌کرد تا سایهٔ‌تغییر​ زخمی عقب بکشد و سایه‌ای دیگر جایش را بگیرد. در این میان، سایهٔ زخمی به‌سایه‌هایی​ عقبِ آرایش می‌رسید؛ جایی که نفیس میانِ سایه‌هایی که منتظرِ نوبتِ پیشروی‌شان بودند، قدم می‌زد.

دستانِ درخشانش را روی سطحِ پاره‌پاره و متلاشیِ سایهٔ‌جنوب​ بازگشته می‌گذاشت و آن را شفا می‌داد تا جنگجوی‌عهده​ خاموش بتواند خیلی زود دوباره به خطِ مقدمِ نبرد برگردد.

به این ترتیب، آرایشِ سپاهِ سایه‌می‌چرخید​ مدام می‌چرخید و سایه‌های تازه‌نفس و‌یورش​ تقریباً بی‌گزند، پی‌درپی به دشمن یورش می‌بردند.

منو باش‌برگردد​ که دارم ادای‌می‌چرخید​ ژنرال‌ها رو درمی‌آرم...

آن زمان که همراه با بقیهٔ سربازهای صفر در‌کافی​ گِل‌ولایِ قطبِ جنوب سینه‌خیز می‌رفت، چه کسی فکرش را می‌کرد‌عقب​ که روزی فرماندهیِ یک ارتشِ کامل را بر عهده بگیرد؟

سانی از اینکه می‌دید استراتژیِ جدیدش جواب‌گِل‌ولایِ​ داده، خوشحال بود. با این حال می‌دانست‌روزی​ که بعید است این وضع زیاد دوام بیاورد.

دلیلش این بود که نفیس تا وقتی داشت سایه‌ها را شفا می‌داد، دیگر نمی‌توانست از‌باش​ آسمان آتش و ویرانی بر سرِ بی‌مرگ‌ها بباراند. تمرکزِ دشمن دیگر تقسیم نمی‌شد و جنگجویانِ‌کسی​ نامرده‌ای که عقب‌تر از خطِ درگیری بودند، دیگر در آتشِ او تکه‌تکه نمی‌شدند و آسیب نمی‌دیدند.

هرچه نبرد بیشتر طول می‌کشید، فشار هم بیشتر می‌شد‌بی‌گزند​ و بهترین امیدش این بود که قدرتِ مضاعفِ سپاهِ‌درمی‌آرم​ سایه بتواند جایِ خالیِ شعله‌های سوزانِ نف را جبران کند.

اما اگر نمی‌شد...

باز هم مشکلی نبود.

هرچه باشد، نفیس همیشه می‌توانست دوباره به خطِ نبرد بپیوندد. با درهم‌شکستنِ قلمروِ اشتیاق، قدرتش فقط کم‌ادای​ شده بود، نه اینکه از بین رفته باشد. او همچنان یک تایتانِ مطلق و صاحبِ یک سرشتِ ایزدی‌کامل​ بود... همچنان از نوادگانِ ایزدِ خورشید به شمار می‌رفت. پس حتی در این وضعیتِ تضعیف‌شده هم، هراس‌انگیز بود.

فقط باید راهی پیدا می‌کردند تا از قدرت‌هایش به مؤثرترین و کارآمدترین شکلِ ممکن استفاده کنند. نفیس تقریباً همیشه‌زمان​ در خطِ مقدم جنگیده بود؛ نقشی که برای یک درمانگر چندان رایج نبود، اما بی‌سابقه هم به شمار نمی‌رفت. امشب‌جواب​ قرار بود ببینند آیا او می‌تواند با ماندن در عقبِ جبهه، همان‌قدر یا حتی بیشتر آسیب وارد کند یا نه.

هرچه باشد، او برای این کار در موقعیتِ منحصربه‌فردی قرار داشت.‌می‌دید​ معمولاً کسانی که جای او در خطِ مقدم می‌جنگیدند، انسان بودند؛ و‌میان​ انسان‌ها برخلافِ او نمی‌توانستند زخم‌های خودشان را شفا دهند. برای همین می‌مردند.

اما نه برده‌های بی‌مرگِ آزاراکس می‌مردند و نه سایه‌های‌جنوب​ سانی. از این رو، نف می‌توانست با خیالِ راحت‌عهده​ عقب بماند، بی‌آنکه مجبور باشد بهای خونینی برایش بپردازد.

تا اینجا که خیلی خوب جواب داده بود. حتی می‌شد گفت عالی بود — آن‌قدر‌باش​ که سانی بی‌اختیار به این فکر می‌کرد که اگر هنوز با نفیس پیوند داشت و در‌فکرش​ نتیجه می‌توانست در قدرتِ شعله‌های روحِ او شریک شود، سپاهِ سایه تا چه حد ترسناک‌تر می‌شد.

شاید به‌زودی،‌برگردد​ روزی این‌مدام​ را می‌فهمید.

ارتشِ کوچکشان در میانِ توفانِ ویرانگری از خشونت پیش می‌رفت. درست مثلِ تمامِ شب‌های‌سایه​ پیشین، بیابانِ کابوس داشت در این توفان ویران می‌شد و در سکوت، آشوبِ کرکنندهٔ‌نفیس​ نبرد و خشمِ باورنکردنیِ نیروهایی را که با هر برخورد آزاد می‌شدند تاب می‌آورد.

قدیس در جناحِ چپِ آرایشِ جنگی می‌جنگید و کُشنده‌جنوب​ در جناحِ راست. اولی مثلِ همیشه دقیق و شکست‌ناپذیر‌عهده​ بود و دومی به همان اندازه بدذات و شرور.

نه، راستش... کُشنده‌برگردد​ حتی از همیشه‌می‌چرخید​ هم بی‌رحم‌تر شده بود.

از زمانی که سانی اربابش شده بود، خیلی تغییر‌بی‌گزند​ کرده بود، اما در طولِ این هفته‌ها در بیابانِ‌درمی‌آرم​ کابوس، رفته‌رفته داشت به همان حالتِ وحشیِ سابقش برمی‌گشت.

شاید دوزخِ آریل او را به یادِ روزهایش در عالمِ سایه می‌انداخت. یکی برهوتی متروک از تپه‌های‌سایهٔ​ شنیِ ابسیدین بود و دیگری بیابانی بی‌کران از شن‌های سفید. یکی پر از سایه‌های مردگان بود و‌قدم​ دیگری پر از اسکلت‌های نامیرا. تصورِ اینکه کُشنده اینجا در دوزخ کاملاً احساسِ راحتی می‌کرد، کارِ سختی نبود.

البته تفاوت در این بود که حالا رتبهٔ بالاتری داشت‌سینه‌خیز​ و سرشتش را پس گرفته بود. بنابراین، کُشنده به جای‌استراتژیِ​ کمین کردن و شکارِ طعمه‌اش، خیلی ساده آن را تکه‌پاره می‌کرد.

در صورتِ نیاز، از تیر و کمانش استفاده می‌کرد. اما بیشترِ اوقات با درآوردنِ خود‌باش​ به شکلِ جانورانی که پیش‌تر کشته بود می‌جنگید — و انگار می‌توانست به شکل‌های بی‌شماری‌کسی​ دربیاید و بسته به موقعیت و دشمنانی که با آن‌ها روبه‌رو می‌شد، مرگبارترینِ آن‌ها را برمی‌گزید.

سانی که در تشخیصِ حیواناتِ منقرض‌شده به‌شدت افتضاح بود، در این‌یورش​ چند هفتهٔ اخیر انواع و اقسامِ جانورانِ ترسناک را دید. البته‌سربازهای​ بیشترشان موجوداتِ قدرتمند و افسانه‌ایِ گذشته‌های دور بودند، اما باز هم...

تقریباً خوشحال بود که در دورانی به دنیا آمده که بیشترِ سیاره بیابانی‌سپاهِ​ بی‌جان بود. اصلاً در کتش نمی‌رفت که چطور انسان‌ها زنده مانده بودند، آن‌می‌رسید​ هم وقتی تمامِ این موجوداتِ عجیب و ترسناک خیلی راحت برای خودشان پرسه می‌زدند.

مثلاً خدنگ‌زمان​ را در‌بقیهٔ​ نظر بگیرید...

«هی، سایه.»

آزاراکس تازه جمجمهٔ یک جانورِ بی‌مرگِ اسکلتی را با‌بی‌گزند​ تبر خرد کرده و بقایایش را زیرِ پا پودر‌درمی‌آرم​ کرده بود. حالا با چهره‌ای عبوس به روبه‌رو نگاه می‌کرد.

«فکر کنم‌نابودی​ قراره یکم‌نابود​ درد بکشیم.»

سانی نیازی به‌همراه​ هشدار نداشت، چون خودش‌گِل‌ولایِ​ هم حسش کرده بود.

آنجا در روبه‌رویشان، تپه‌های شنی تکان می‌خوردند؛ چیزی‌تازه‌نفس​ داشت از زیرشان بیرون می‌آمد و رودهایی از‌دارم​ شن از پیکرِ عظیمش به پایین سرازیر می‌شد.

اما چیزی که‌ترتیب​ او را مضطرب‌سایه‌های​ می‌کرد این نبود.

بلکه این بود که خودِ جهان داشت تغییر‌به‌اندازهٔ​ می‌کرد. جریان‌های اراده در هم می‌پیچیدند، انگار گردابی پهناور‌سایهٔ​ داشت در اقیانوسِ بی‌کران و خفقان‌آورِ آن شکل می‌گرفت.

«حتماً باید دهنت‌همراه​ رو باز می‌کردی و‌گِل‌ولایِ​ اینو می‌گفتی، مگه نه...»

صدای سانی‌مقدمِ​ پر از‌ترتیب​ حرص بود.

هشدارِ تایرنتِ‌برگردد​ باستانی داشت‌مدام​ به حقیقت می‌پیوست.

انگار آخرِ سر‌حال​ گذرشان به دشمنی‌هرگاه​ مقدس افتاده بود.

ناولها | novelha.net