چپتر 2930: شهرِ استخوانها
0در حاشیهٔ آستانه، ساختمانهای مخروبه هنوز پابرجا بودند و تاریکیِ باستانی در درها و پنجرههای خالیشان لانه کردهتوخالیِ بود. اما کمی دورتر، شهر با خاک یکسان شده و به درهای سنگی بدل شده بود. آنجا همانمنشأ جایی بود که روزگاری کوههای گوشتِ جویندهٔ اول در آن قرار داشت — اما دیگر اثری از آنها نبود.
هیچچیز درآماده آستانه تکان نمیخورد.بار هیچچیز زنده نبود.
در عوض، سراسرِ شهر پوشیده از استخوان بود. استخوانهای بیشماری میانِ ویرانهها پراکنده بودند. برخی انگار روزگاریهیولای به انسانها تعلق داشتند، برخی دیگر به شکلی هولناک ازریختافتاده و کجومعوج بودند. برخی کوچک بودند و برخیآفریده عظیم. برخی تکافتاده میانِ آوار گیر کرده بودند و برخی در کپههایی بلند روی هم انباشته شده بودند.
لاکهای توخالیِ موجوداتِهمهشون عظیم و هیولاییکرد نیز به چشم میخورد.
بقایای اسکلتیِتعلق لوایتانهای شنیعشکلی هم وجود داشت.
اما تنها چیزیبرای که در شهرِ استخوانهاسانی یافت نمیشد، آلودگی بود.
منشأ آن ناپدید شدهآلودهها بود و خودِ آلودگیکرد نیز از بین رفته بود.
«چی میبینی؟»
نفیس در تاریکی جایی را نمیدید و نورِ شعلهاش تاتکافتاده آنجا نمیرسید. با این حال میتوانست حسش کند — غیابِهیولایی دشمنِ هولناکی که آماده شده بود برای دومین بار نابودش کند.
سانی آه کشید.
«نیست شده. جویندهٔنیست اول، آلودهها... همهشونرفتن از بین رفتن.»
در آن لحظه، حس کرد میفهمد چه فاجعهای بر سرِ رودِ بزرگ آمدهاست است. میفهمید چه هیولای توقفناپذیر و بیرحمی چنین ویرانیِ غاییای بر آن نازلجای کرده و پشتِ سرِ خود تنها سکوت و برهوت بر جای گذاشته بود.
زمان بود.
ایزدِ سایه شاید مرگ را آفریده بود، اما زمان قاتلِ نهاییهمهشون بود. در نهایت همهچیز را نابود میکرد... حتی رودِ بزرگ نیز باهیولای وجودِ اینکه رودِ زمان بود، عاقبت تسلیمِ بیرحمیِ شقاوتبارِ آن شده بود.
سانی کمی دیگرنیست ساکت ماند، سپسرفتن سر تکان داد.
«بیا بریم.»
آنها با هم واردِ آستانه شدند و با قدم گذاشتنتکافتاده روی استخوانهای باستانی، از خیابانهای خالیاش گذشتند. سپس از ویرانههایهیولایی هموار بالا رفتند و از روی آنها نیز عبور کردند.
پس از عبور از دریای استخوانها،نابودش به لبهٔ دیگرِ شهرِ سقوطکرده رسیدند ولحظه دوباره آبِ تاریک و راکد را دیدند.
نفیس مدتِ درازی بهآلودهها آن خیره ماند، سپسکرد لحظهای چشمانش را بست.
«همهچیز... همهچیز باهمهشون چیزی که تصورکرد میکردم فرق داره.»
آرام نفسش را بیرون داد.
«واقعاً فکرآماده میکردم حداقلدومین جویندهٔ اول اینجاست.»
سانی سر تکان داد.
«منم همینطور.»
سپس به تاریکی نگاه کرد...هولناک به جایی که مصب، وتکافتاده پرندهٔ دزدِ پست، انتظارشان را میکشید.
«اینجا چیزی برامون نیست.دومین بیا بریم. دیگه نبایدکشید راهِ زیادی مونده باشه.»
شهرِ استخوانهاکشید را پشتِآلودهها سر گذاشتند.
روزی روزگاری در گذشتههای دور، سانی آخرین مسیرِ رودِ بزرگ را با یک قایقِ بادبانیِهیولای کوچک پیموده بود. آن زمان با موجوداتِ کابوسِ هولناکِ بسیاری روبهرو شده بود — هرسایه چه باشد، وحشتناکترین پلیدهای رودِ بزرگ در دورترین نقاطِ گذشته و در دوردستترین آینده سکونت داشتند.
اما حتی آن موجوداتِ ترسناک همازریختافتاده هیچکجا پیدا نمیشدند. بنابراین، سانی وگیر نفیس در آرامشی نسبی سفر میکردند.
فقط هر چه بهدومین مصب نزدیکتر میشدند، آبهایکشید رودِ بزرگ رفتهرفته کمحجمتر میشد.
در نهایت...
رودِ بزرگآلودهها خیلی سادهرفتن به پایان رسید.
آنجا که آبش تمام میشد، حتی آبشارِ عظیمی هم در کار نبود؛ فقط پایانی تدریجی بود. بخشهای کمعمق وسعت یافتند ونیز سپس، همهجا را فرا گرفتند. به جای آنکه جزیرههایی از تاریکیِ تهی سطحِ آبِ راکد را مثل دملهایی قطع کنند، ایننفیس جزایرِ کوچکِ آب بودند که پهنهٔ وسیعِ تاریکیِ تهی را میشکستند و با فاصلهای بسیار زیاد از هم جدا شده بودند.
و سرانجام، سانی و نفیس به تکهای از آبِ کمعمق رسیدندهمهشون که به نظر میرسید آخرینِ آنها باشد — دستکم از آنجا هیچهیولای تکهٔ دیگری دیده نمیشد. چیزی نمانده بود جز گسترهای بیپایان و تاریک.
مغاکی عظیم از نیستیِ تاریک...
و جایی در دوردست، آنقدر دورکرد که دیده نمیشد، ردّی از چیزیآمده پنهان در تاریکی به چشم میخورد.
سانی لایهای نازک از سایهها روی آبکجومعوج تجلی داد، تا لبهٔ آن رفت وبلند با چهرهای متفکر به پایین نگاه کرد.
چند لحظه درنگبرای کرد و بعدنابودش با لحنی گرفته پرسید:
«حالا چی؟»
نفیس به جای جوابرفتن دادن، دستش را بالا آوردسرِ و به دوردست اشاره کرد.
«سانی، نگاه کن.»
او نمیتوانست درونِ تاریکی را ببیند،نابودش برای همین بعید بود چیزی رارفتن متوجه شده باشد که سانی ندیده بود.
اما دقیقاً همین اتفاق افتاده بود.رفتن چون وقتی سانی به جایی که اشارهبزرگ میکرد نگاه کرد، بیدرنگ منظورش را فهمید.
در تاریکی نوری بود.
در دوردست، مشتی جرقهٔشکلی ریز داشتند آرام حرکتکوچک میکردند... و کمی روشنتر میشدند.
انگار داشتندآماده به سمتِدومین آنها میآمدند.
آن دو بیحرکت ماندندآلودهها و نزدیک شدنِ نورهایکرد دوردست را تماشا کردند.
خیلی زود، آن را دیدند...
کشتیای داشت در پهنهٔ نیستی پیش میرفت. شبحی عجیب و باستانی داشت، متفاوت با کشتیهایی که درلاکهای جهانِ بیداری و عالمِ رؤیا ساخته میشدند — اما بسیار شبیه به کشتیهایی بود که مردمِ رود میساختند.آلودگی بدنه کاملاً پوشیده از حکاکیهای پیچیده بود و بادبانهای سیاه به زیبایی با نخِ نقرهای گلدوزی شده بودند.
آن جرقهها، فانوسهاییبرای بودند که روینابودش دکلهای کشتی میدرخشیدند.
به چشمِ سانی، شبیه قایقیهمهشون بود که قرار است ارواحِفاجعهای مردگان را به جهانِ زیرین ببرد.
«حواست باشه.»
خیلی زود، کشتی به جزیرهٔ آبی کهکجومعوج روی آن ایستاده بودند نزدیک شد، ازبلند حرکت ایستاد و روی آن پهلو گرفت.
سانی و نفیس نگاهی بهبار هم انداختند، بعد بالا پریدندآلودهها تا روی عرشهاش فرود بیایند.
آنجا، خشکشان زد.
امکان... امکان نداره. چطور؟
نفسِ سانیتعلق در سینهاششکلی حبس شد.
چون کسیآماده روی کشتیِدومین مرموز منتظرشان بود.
زنِ جوانی بود با زیباییِ خیرهکننده که ردایی سیاه به تن داشت. با جثهٔ کوچکاست و موهای آبنوسیِ درخشان، پوستِ تیره و چشمانِ آبیِ نافذش، شبیه به روحِ مسحورکنندهٔ رودخانهزمان بود. چهرهٔ دوستداشتنیاش سرزنده و گیرا بود و چشمانش میدرخشید و شعلهٔ نفیس را بازتاب میداد.
زنِ جوان چند لحظهرفتن آنها را برانداز کردفاجعهای و بعد تعظیمِ بلندی کرد.
صدایش روشن و آهنگین بود.
«درود برآماده بافنده، دیمونِدومین تقدیر... نخستزادهٔ ناشناخته.»
زنِ جوان راست ایستاد،آلودهها به آنها نگاه کردکرد و بعد لبخندِ گرمی زد.
لبخندِ خلعسلاحکنندهاش چنانهمهشون روشن بود که میتوانستمیفهمد دنیا را روشن کند.
«آنانکه بهتعلق فرزندانِ بافندهشکلی درود میفرستد.»
سانی فقطآماده همانجا خشکشدومین زده بود.
در همین حال، نفیسآلودهها انگار که مسحور شدهکرد باشد، قدمی به جلو برداشت.
«آنانکه... تو زندهای؟»
زنِ جوان باداشتند کمی گیجی بهازریختافتاده آنها نگاه کرد.
«خب، اینطور به نظردومین میرسه. مگه شبیه زندههاکشید نیستم، بانوی من؟ این...»
پیش از آنکه جملهاش تمامهمهشون شود، نفیس دست انداخت وفاجعهای او را محکم در آغوش گرفت.
سانی همآلودهها سرانجام توانسترفتن تکان بخورد.
لحظهای درنگتعلق کرد، بعد باهولناک صدایی گرفته گفت:
«فرزندانِ بافندهآماده به آنانکه ازبار بافت درود میفرستند...»