چپتر 2707: خطِ پایان
0نبرد با هلندیدیو و ناوگانِ اشباحشریز تقریباً تمام شده بود.
وقتی جت روحِ کاناخت را از درون درهمشهرِ شکست و اربابش را با تیغهٔ مه از پایبیتفاوت درآورد، نبرد ناگهان و بیهیچ هشداری به پایان رسید.
در آن لحظه، محصور در مهِجایش سرد و با آن کالبدِ شبحوارش،ناباوری واقعاً شبیه دروگرِ مرگ شده بود.
سانی که همچنان تمامِ ارادهاش را بهبودند کار گرفته بود تا شبگرد و سایهاشیعنی را دوباره به هم بدوزد، آرام سوت زد.
«واقعاً کارش درسته...»
راستش حسِ محشری داشت؛ برای یک بار هم که شده، شخصِدیوه دیگری یک کارِ غیرمنتظره، کاملاً باورنکردنی و تقریباً محال را عملیتعجب کرده بود. سانی از اینکه جایش را گرفته بودند، کاملاً راضی بود.
این ترکیبِ عجیبِ ناباوری واینکه ذوقزدگی... یعنی بقیه هم وقتیترکیبِ من پیششونم همین حس رو دارن؟
شاید هم همینطور بود.
«داری چی زیرِ لب میگی؟»
سانی به خاطرِ سوختگیهای وحشتناکش و فشاری که برای تسلیم کردنِ دنیا به ارادهاش تحمل میکرد،لحنِ رنگپریده و غرق در عرقِ سرد بود. شبگرد هم دقیقاً همین حال را داشت، چون روحشهمان داشت با یک سوزنِ واقعی سوراخ میشد. به همین خاطر صدایش کمی گرفته به نظر میرسید.
سانی لبخندِمحال کوتاهی بهکرده او زد.
«جته. هلندی رو کشت.»
شبگرد چند بار پلک زد.
«اون بانوی جوانِخندید دوستداشتنی؟ اون دیوآدمای رو نابود کرد؟»
سانی ریز خندید.
«آره. برای همهٔ آدمای بیروناینکه از شهرِ جاودان، اون بانویترکیبِ جوانِ دوستداشتنی خودش یه دیوه.»
هر چهدوستداشتنی نباشد، او زمانیکرد فرماندهٔ اهریمن بود.
لحنِ سانی بیتفاوت بود، اما با اینکه به اندازهٔ شبگرد شوکه نشده بود، خودش هم تعجب کرده بود. جتاندازهٔ قوی بود، بله، اما قدرتمندترین دشمنی که پیش از این شکست داده بود یک اهریمنِ اعظم بود؛ تازه همان موقعنداشت هم افی و کای کمکش کرده بودند. بنابراین، انتظار نداشت که برود و هلندی را اینطور یکتنه از پای درآورد.
جت هدیهٔمحال غیرمنتظرهای بهکرده آنها داده بود.
هنوز اشباحِ بیشماری در میدانِ نبرد باقی مانده بودند، اما حالا که تایرنتی که فرماندهیشانبقیه میکرد از بین رفته بود، به گروهی بینظم و آشفته تبدیل شدند. سپاهِ سایه ازدنیا قبل دستِ بالا را پیدا کرده بود، پس حالا نبرد داشت به یک کشتار تبدیل میشد.
جادوی دیمونِ آسودگی داشت در هم میشکست و با پدیدار شدنِبیرون سوراخهای بیشتر روی سطحِ گنبد، ویرانههای پایین دیگر خودشان را ترمیماما نمیکردند. خردایش برای آخرین بار شهرِ جاودان را نابود کرده بود.
پشتِ سرِ سانی، کاخآره آرامآرام داشت به کرهٔ عظیمیجاودان از آهنپارههای دندانهدار تبدیل میشد.
آنسوی کاخ...
اوه. لعنتی.
تمامِ گسترهٔ شرقیِ دریاچه در شعلههای سفید و سیلابهای چرخانِ غبارِ سیاه فرو رفته بود. انگارنباشد نفیس کالبدِ متعالیِ واقعیاش را آزاد کرده و به دریایی بیکران از آتشِ سوزان تبدیل شدهداده بود. گردابِ شعله و غبار با خشم میچرخید و به سمتِ مرکزِ این فاجعهٔ آتشین کشیده میشد...
طولی نکشید که گرداب در هم آمیخت و بهجاودان پیکرِ درخشان و زیبایی تبدیل شد که بهتنهایی رویاما آب شناور بود و تاریکی را با فروغش روشن میکرد.
انگار نفیس جنونِعملی کاناخت را درونِجایش خودش جذب کرده بود.
این هم... یک راهکرده برای مقابله با آنراضی پلیدِ ظاهراً فناناپذیر بود.
دقیقاً سبکِ خودشه.
چند لحظه بیحرکت ماند، بعد سرشآدمای را آهسته پایین آورد و برای لحظهایزمانی کوتاه چشمانش را با دستی لرزان پوشاند.
سپس، چشمانش باعملی نوری سفید، بیرحم، خشمگینبودند و بیآلایش شعلهور شد.
سانی حسمحال کرد پژواکِ نالهایاینکه غیرانسانی را میشنود.
«فکر کنم اوندیو یکی هم مُرد.ریز آه. یهو بیحال شدم.»
سانی کاملاً مطمئن نبود نفیس چطور توانسته جنونِ کاناخت را درونِ ذهنشنباشد جذب کند و بهجای تسلیم شدن در برابرش، آن را خاکستر کند، اماقدرتمندترین از طرفی، این دقیقاً از آن کارهایی بود که فقط از او برمیآمد.
اگر سانی بود، احتمالاً باید یکی دو سالراضی از نجواهای اعصابخردکن عذاب میکشید تا راهی برای خلاصهمین شدن از شرِ این مهاجمِ دیوانهکنندهٔ ذهن پیدا کند.
«الان داریمحال درمورد چیکرده حرف میزنی؟»
شبگرد بادوستداشتنی کنجکاوی بهنابود او نگاه کرد.
سانی لبخند زد.
«آه... نفیسمحال جنونِ کاناختکرده رو کُشت.»
شبگرد سرش را کج کرد.
«نفیس؟ هموندوستداشتنی خانمِ جواننابود و خوشگل؟»
سانی نگاهیریز غضبآلود بهآره او انداخت.
«آره. و هی، حرومزاده!کرده بازم گفتی خانمِ جوان واین خوشگل؟ کلمهٔ دیگهای بلد نیستی؟!»
شبگرد با خجالت لبخند زد.
«چیه؟ فقطدوستداشتنی دارم همونطورینابود که هست میگمش.»
لحظهای مکث کرد وآره بعد با تهمایهای ازشهرِ هیجان در صدایش پرسید:
«نیو چطور؟محال اون کیکرده رو کُشت؟»
سانی بامحال حالتی مشکوک بهاینکه او خیره شد.
«یه مشت شبح رو؟»
شبگرد کمی ساکتخندید ماند، بعد نگاهش رابیرون دزدید و آه کشید.
«خب. اونمحال تمامِ تلاششکرده رو کرد...»
سانی اخم کرد وکرده سوزنِ بافنده را درراضی روحِ او فرو برد.
«آخ!»
در آن لحظه،خندید سانی فانوسِ سایهآدمای را مرخص کرد.
آخرین سایهها تازه واردِ دروازهٔ سایه شده بودند، پس دیگر نیازی نبود آن را در حالتِ تجلی نگه دارد. سانیهمینطور تا جایی که میتوانست سایه جمع کرده بود و عالمِ سایه داشت بقیه را نابود میکرد — توفانِ جوهری کهسوزنِ در نتیجهٔ این اتفاق به پا شده بود، هر لحظه مخربتر و خشمگینتر میشد و نابودیِ نهاییشان را سرعت میبخشید.
حتی آواتارهای خودِعملی سانی هم دیگرجایش آنجا در امان نبودند.
بنابراین، دستش رادیو بلند کرد وریز فانوسِ سایه را برگرداند.
فانوسِ سنگیِ کوچک طوری در دستش ظاهر شد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده...زمانی انگار نه انگار که همین چند لحظه پیش ناگهان به سیاهچالهای تبدیل شده بودپیش و هم جادوی ایزدیِ دیمونِ آسودگی و هم کلِ کاخش را نابود کرده بود.
دروازهاش باز شد و سه سایهٔ پارهپارهبودند از آن بیرون ریختند و به سهیعنی آواتارِ کتکخورده و داغونِ سانی تبدیل شدند.
«خوش برگشتین،محال بچهها. کارتونکرده عالی بود.»
پشتِ سرشان، کرهٔ فلزیِ درهموبرهمی که در ارتفاعِ زیادی بالای جزیره شناور بود، ناگهانخودش سقوط کرد و با صدای رعدآسای کرکنندهای به زمین خورد. این تمامِ چیزی بود کهقدرتمندترین از کاخ باقی مانده بود — با قطری صد برابر کوچکتر، اما با همان وزن.
به محضِ برخوردِ کره با زمین، جزیرهٔ کاخ لرزید و سطحشدیوه شکافت. سانی چشمانش را از ابرِ گردوخاک و آواری که بهتعجب هوا برخاسته بود پوشاند و با آرامش به بخیه زدن ادامه داد.
در همین حال، شبگرد به شمالجایش نگاه کرد، جایی که کوهِ عظیمی ازذوقزدگی گوشتِ هولناک داشت به ساحل نزدیکتر میشد.
رسیدنِ گوشتِ کاناخت حتمیکرده بود و سایه تازهراضی تا نیمه وصل شده بود.
«پس، فقطدوستداشتنی همین چیزِنابود زشت مونده؟»
سانی نفسِ عمیقی کشید.
«آره. ولیمحال چرا نگرانی؟ فقطاینکه یه تایتانِ اعظمه...»