---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2707: خطِ پایان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2707: خطِ پایان

0

نبرد با هلندی‌دیو​ و ناوگانِ اشباحش‌ریز​ تقریباً تمام شده بود.

وقتی جت روحِ کاناخت را از درون درهم‌شهرِ​ شکست و اربابش را با تیغهٔ مه از پای‌بی‌تفاوت​ درآورد، نبرد ناگهان و بی‌هیچ هشداری به پایان رسید.

در آن لحظه، محصور در مهِ‌جایش​ سرد و با آن کالبدِ شبح‌وارش،‌ناباوری​ واقعاً شبیه دروگرِ مرگ شده بود.

سانی که همچنان تمامِ اراده‌اش را به‌بودند​ کار گرفته بود تا شبگرد و سایه‌اش‌یعنی​ را دوباره به هم بدوزد، آرام سوت زد.

«واقعاً کارش درسته...»

راستش حسِ محشری داشت؛ برای یک بار هم که شده، شخصِ‌دیوه​ دیگری یک کارِ غیرمنتظره، کاملاً باورنکردنی و تقریباً محال را عملی‌تعجب​ کرده بود. سانی از اینکه جایش را گرفته بودند، کاملاً راضی بود.

این ترکیبِ عجیبِ ناباوری و‌اینکه​ ذوق‌زدگی... یعنی بقیه هم وقتی‌ترکیبِ​ من پیششونم همین حس رو دارن؟

شاید هم همین‌طور بود.

«داری چی زیرِ لب میگی؟»

سانی به خاطرِ سوختگی‌های وحشتناکش و فشاری که برای تسلیم کردنِ دنیا به اراده‌اش تحمل می‌کرد،‌لحنِ​ رنگ‌پریده و غرق در عرقِ سرد بود. شبگرد هم دقیقاً همین حال را داشت، چون روحش‌همان​ داشت با یک سوزنِ واقعی سوراخ می‌شد. به همین خاطر صدایش کمی گرفته به نظر می‌رسید.

سانی لبخندِ‌محال​ کوتاهی به‌کرده​ او زد.

«جته. هلندی رو کشت.»

شبگرد چند بار پلک زد.

«اون بانوی جوانِ‌خندید​ دوست‌داشتنی؟ اون دیو‌آدمای​ رو نابود کرد؟»

سانی ریز خندید.

«آره. برای همهٔ آدمای بیرون‌اینکه​ از شهرِ جاودان، اون بانوی‌ترکیبِ​ جوانِ دوست‌داشتنی خودش یه دیوه.»

هر چه‌دوست‌داشتنی​ نباشد، او زمانی‌کرد​ فرماندهٔ اهریمن بود.

لحنِ سانی بی‌تفاوت بود، اما با اینکه به اندازهٔ شبگرد شوکه نشده بود، خودش هم تعجب کرده بود. جت‌اندازهٔ​ قوی بود، بله، اما قدرتمندترین دشمنی که پیش از این شکست داده بود یک اهریمنِ اعظم بود؛ تازه همان موقع‌نداشت​ هم افی و کای کمکش کرده بودند. بنابراین، انتظار نداشت که برود و هلندی را این‌طور یک‌تنه از پای درآورد.

جت هدیهٔ‌محال​ غیرمنتظره‌ای به‌کرده​ آن‌ها داده بود.

هنوز اشباحِ بی‌شماری در میدانِ نبرد باقی مانده بودند، اما حالا که تایرنتی که فرماندهی‌شان‌بقیه​ می‌کرد از بین رفته بود، به گروهی بی‌نظم و آشفته تبدیل شدند. سپاهِ سایه از‌دنیا​ قبل دستِ بالا را پیدا کرده بود، پس حالا نبرد داشت به یک کشتار تبدیل می‌شد.

جادوی دیمونِ آسودگی داشت در هم می‌شکست و با پدیدار شدنِ‌بیرون​ سوراخ‌های بیشتر روی سطحِ گنبد، ویرانه‌های پایین دیگر خودشان را ترمیم‌اما​ نمی‌کردند. خردایش برای آخرین بار شهرِ جاودان را نابود کرده بود.

پشتِ سرِ سانی، کاخ‌آره​ آرام‌آرام داشت به کرهٔ عظیمی‌جاودان​ از آهن‌پاره‌های دندانه‌دار تبدیل می‌شد.

آن‌سوی کاخ...

اوه. لعنتی.

تمامِ گسترهٔ شرقیِ دریاچه در شعله‌های سفید و سیلاب‌های چرخانِ غبارِ سیاه فرو رفته بود. انگار‌نباشد​ نفیس کالبدِ متعالیِ واقعی‌اش را آزاد کرده و به دریایی بی‌کران از آتشِ سوزان تبدیل شده‌داده​ بود. گردابِ شعله و غبار با خشم می‌چرخید و به سمتِ مرکزِ این فاجعهٔ آتشین کشیده می‌شد...

طولی نکشید که گرداب در هم آمیخت و به‌جاودان​ پیکرِ درخشان و زیبایی تبدیل شد که به‌تنهایی روی‌اما​ آب شناور بود و تاریکی را با فروغش روشن می‌کرد.

انگار نفیس جنونِ‌عملی​ کاناخت را درونِ‌جایش​ خودش جذب کرده بود.

این هم... یک راه‌کرده​ برای مقابله با آن‌راضی​ پلیدِ ظاهراً فناناپذیر بود.

دقیقاً سبکِ خودشه.

چند لحظه بی‌حرکت ماند، بعد سرش‌آدمای​ را آهسته پایین آورد و برای لحظه‌ای‌زمانی​ کوتاه چشمانش را با دستی لرزان پوشاند.

سپس، چشمانش با‌عملی​ نوری سفید، بی‌رحم، خشمگین‌بودند​ و بی‌آلایش شعله‌ور شد.

سانی حس‌محال​ کرد پژواکِ ناله‌ای‌اینکه​ غیرانسانی را می‌شنود.

«فکر کنم اون‌دیو​ یکی هم مُرد.‌ریز​ آه. یهو بی‌حال شدم.»

سانی کاملاً مطمئن نبود نفیس چطور توانسته جنونِ کاناخت را درونِ ذهنش‌نباشد​ جذب کند و به‌جای تسلیم شدن در برابرش، آن را خاکستر کند، اما‌قدرتمندترین​ از طرفی، این دقیقاً از آن کارهایی بود که فقط از او برمی‌آمد.

اگر سانی بود، احتمالاً باید یکی دو سال‌راضی​ از نجواهای اعصاب‌خردکن عذاب می‌کشید تا راهی برای خلاص‌همین​ شدن از شرِ این مهاجمِ دیوانه‌کنندهٔ ذهن پیدا کند.

«الان داری‌محال​ درمورد چی‌کرده​ حرف می‌زنی؟»

شبگرد با‌دوست‌داشتنی​ کنجکاوی به‌نابود​ او نگاه کرد.

سانی لبخند زد.

«آه... نفیس‌محال​ جنونِ کاناخت‌کرده​ رو کُشت.»

شبگرد سرش را کج کرد.

«نفیس؟ همون‌دوست‌داشتنی​ خانمِ جوان‌نابود​ و خوشگل؟»

سانی نگاهی‌ریز​ غضب‌آلود به‌آره​ او انداخت.

«آره. و هی، حروم‌زاده!‌کرده​ بازم گفتی خانمِ جوان و‌این​ خوشگل؟ کلمهٔ دیگه‌ای بلد نیستی؟!»

شبگرد با خجالت لبخند زد.

«چیه؟ فقط‌دوست‌داشتنی​ دارم همون‌طوری‌نابود​ که هست می‌گمش.»

لحظه‌ای مکث کرد و‌آره​ بعد با ته‌مایه‌ای از‌شهرِ​ هیجان در صدایش پرسید:

«نیو چطور؟‌محال​ اون کی‌کرده​ رو کُشت؟»

سانی با‌محال​ حالتی مشکوک به‌اینکه​ او خیره شد.

«یه مشت شبح رو؟»

شبگرد کمی ساکت‌خندید​ ماند، بعد نگاهش را‌بیرون​ دزدید و آه کشید.

«خب. اون‌محال​ تمامِ تلاشش‌کرده​ رو کرد...»

سانی اخم کرد و‌کرده​ سوزنِ بافنده را در‌راضی​ روحِ او فرو برد.

«آخ!»

در آن لحظه،‌خندید​ سانی فانوسِ سایه‌آدمای​ را مرخص کرد.

آخرین سایه‌ها تازه واردِ دروازهٔ سایه شده بودند، پس دیگر نیازی نبود آن را در حالتِ تجلی نگه دارد. سانی‌همین‌طور​ تا جایی که می‌توانست سایه جمع کرده بود و عالمِ سایه داشت بقیه را نابود می‌کرد — توفانِ جوهری که‌سوزنِ​ در نتیجهٔ این اتفاق به پا شده بود، هر لحظه مخرب‌تر و خشمگین‌تر می‌شد و نابودیِ نهایی‌شان را سرعت می‌بخشید.

حتی آواتارهای خودِ‌عملی​ سانی هم دیگر‌جایش​ آنجا در امان نبودند.

بنابراین، دستش را‌دیو​ بلند کرد و‌ریز​ فانوسِ سایه را برگرداند.

فانوسِ سنگیِ کوچک طوری در دستش ظاهر شد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده...‌زمانی​ انگار نه انگار که همین چند لحظه پیش ناگهان به سیاه‌چاله‌ای تبدیل شده بود‌پیش​ و هم جادوی ایزدیِ دیمونِ آسودگی و هم کلِ کاخش را نابود کرده بود.

دروازه‌اش باز شد و سه سایهٔ پاره‌پاره‌بودند​ از آن بیرون ریختند و به سه‌یعنی​ آواتارِ کتک‌خورده و داغونِ سانی تبدیل شدند.

«خوش برگشتین،‌محال​ بچه‌ها. کارتون‌کرده​ عالی بود.»

پشتِ سرشان، کرهٔ فلزیِ درهم‌وبرهمی که در ارتفاعِ زیادی بالای جزیره شناور بود، ناگهان‌خودش​ سقوط کرد و با صدای رعدآسای کرکننده‌ای به زمین خورد. این تمامِ چیزی بود که‌قدرتمندترین​ از کاخ باقی مانده بود — با قطری صد برابر کوچک‌تر، اما با همان وزن.

به محضِ برخوردِ کره با زمین، جزیرهٔ کاخ لرزید و سطحش‌دیوه​ شکافت. سانی چشمانش را از ابرِ گردوخاک و آواری که به‌تعجب​ هوا برخاسته بود پوشاند و با آرامش به بخیه زدن ادامه داد.

در همین حال، شبگرد به شمال‌جایش​ نگاه کرد، جایی که کوهِ عظیمی از‌ذوق‌زدگی​ گوشتِ هولناک داشت به ساحل نزدیک‌تر می‌شد.

رسیدنِ گوشتِ کاناخت حتمی‌کرده​ بود و سایه تازه‌راضی​ تا نیمه وصل شده بود.

«پس، فقط‌دوست‌داشتنی​ همین چیزِ‌نابود​ زشت مونده؟»

سانی نفسِ عمیقی کشید.

«آره. ولی‌محال​ چرا نگرانی؟ فقط‌اینکه​ یه تایتانِ اعظمه...»

ناولها | novelha.net