---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2949: پست • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 2949: پست

0

با محو شدنِ طنینِ شفافِ زنگولهٔ نقره‌ای که دریاچهٔ مصب را بارِ دیگر در‌بعد​ سکوتی مرگبار فرو برد، هیچ پاسخی نیامد. پیکرِ هولناکِ پرندهٔ دزدِ پست از شکافِ‌مرگشه​ عمودی که پایهٔ کوه را می‌شکافت بیرون نجهید و صدای جیغِ مورمورکننده‌اش را هم نشنیدند.

برای چند لحظهٔ‌دست‌کم​ طولانی و پرالتهاب‌مردِ​ هیچ اتفاقی نیفتاد...

درست وقتی سانی آماده می‌شد تا فحش‌های بیشتری‌گیجی​ بدهد، آنانکه ناگهان دستش را بالا آورد و لب‌هایش‌نورِ​ را لمس کرد و با گیجی به پایین نگریست.

آنجا، روی انگشتانِ‌ثانیه​ باریکش، قطره‌ای خون در‌ایستاده​ نورِ آفتاب برق می‌زد.

لحظه‌ای بعد، باریکه‌ای از‌روی​ خون از بینی‌اش جاری‌خون​ شد و تلوتلو خورد.

هم‌زمان، درخششِ سفید‌دست‌کم​ و ملایمی زیرِ‌مردِ​ پوستِ نفیس شعله‌ور شد.

سانی...

چه مرگشه؟

سانی حس کرد که‌روی​ استخرِ پهناورِ جوهرِ ذاتش دارد‌نورِ​ با سرعتی وحشتناک تخلیه می‌شود.

در آن لحظه، صدای‌کسری​ جوانی را شنید که‌دریاچه​ از پشتِ سرش طنین انداخت:

«پست؟ پست...»

چرخید و‌کسری​ شمشیرش را‌مردِ​ آماده کرد.

با وجود اینکه برای هر چیزی آماده‌قطره‌ای​ بود، سانی باز هم از آنچه دید‌بعد​ جا خورد — دست‌کم برای کسری از ثانیه.

آنجا، پشتِ سرش، مردِ جوانی روی سطحِ دریاچه ایستاده بود. موهای کلاغی‌اش وحشی‌ژولیده​ و ژولیده بود، در حالی که پوستش به سیاهیِ جوهر می‌زد. چشمانش مثلِ‌بسته​ دو تکه عقیقِ گران‌بها برق می‌زد و لبخندِ محوی روی لب‌هایش نقش بسته بود.

چهرهٔ زیبایش حالتی پرنده‌مانند داشت، اما در‌کرد​ واقع... شباهتِ زیادی به سانی داشت. راستش،‌باریکش​ مردِ جوان تقریباً کپیِ برابرِ اصلِ او بود.

وقتی سانی نگاهش را برگرداند و به درونِ روحِ جوانِ غریبه‌ژولیده​ خیره شد، تنها چیزی که دید دریای بی‌کرانی از تاریکی بود. اما‌نقش​ این تاریکیِ پستِ تباهی نبود... عمقِ آشنا و آرامِ یک سایه بود.

در آن تاریکی، چهار‌روی​ هستهٔ سایه مثلِ خورشیدهایی‌خون​ ظلمانی پنهان شده بودند.

اما آن‌ها با شراره‌های تاریک و درهم‌شکسته‌ای که درونِ‌ایستاده​ سایه‌های سانی می‌سوختند فرق داشتند — در عوض، بسیار‌چشمانش​ شبیهِ هسته‌های خودش بودند؛ مثلِ کره‌هایی کاملاً گِرد و بی‌نقص.

درست مثلِ هسته‌های‌بالا​ خودش، این هسته‌های‌لمس​ سایه مطلق بودند.

نه تنها این، بلکه در آن لحظه، سیلی‌موهای​ از جوهرِ سایه داشت به درونِ روحِ جوان‌چشمانش​ سرازیر می‌شد... جوهرِ سایه‌ای که از سانی دزدیده بود.

چشمانِ سانی کمی باریک شد.

تولهٔ پست!

آن موجودِ لعنتی داشت خونِ جانشان را می‌دزدید —‌پایین​ به معنای واقعیِ کلمه داشت جانِ نفیس و آنانکه‌آفتاب​ را می‌کشید و هم‌زمان جوهرِ سایهٔ سانی را غارت می‌کرد.

پرندهٔ دزد هیچ‌کجا به چشم نمی‌خورد، اما فرزندِ‌موهای​ شیطانی‌اش از همین حالا اینجا بود و مثلِ‌چشمانش​ کودکی که اسباب‌بازی‌های تازه‌ای پیدا کرده باشد لبخند می‌زد.

سانی خیز برداشت تا به اهریمنِ مطلق حمله کند، اما‌آفتاب​ نفیس سریع‌تر بود. او برکت را به سمتِ جوانِ موکلاغی‌هم‌زمان​ نشانه رفت و سیلابی از شعله‌های درخشانِ سفید را رها کرد.

اما درست پیش از آنکه این‌مردِ​ کار را بکند، تولهٔ پست نگاهش‌وحشی​ را چرخاند و به او نگریست.

اجزای چهره‌اش تغییر کرد و به شکلی عجیب دوجنسه شد. موهایش بلندتر شد، در‌باریکش​ حالی که قدش کشیده‌تر و هیکلش پرتر می‌شد. لحظه‌ای بعد، او... آن زن؟... شبیهِ‌هم‌زمان​ زنِ جوانی در اوجِ طراوت شده بود که چهرهٔ بی‌نقصش شباهتِ حیرت‌انگیزی به نفیس داشت.

لبخندِ تولهٔ پست پهن‌تر شد.

«پست!»

کسری از ثانیه‌دست‌کم​ بعد، در سیلابی از‌سطحِ​ شعله‌های خروشان بلعیده شد.

فقط دیگر آنجا نبود. در عوض، با گذر‌گیجی​ از میانِ سایه‌ها، در فاصلهٔ صد متری ایستاده‌خون​ بود و با کنجکاوی به نفیس نگاه می‌کرد.

سپس، پیش از آنکه سانی بتواند‌دریاچه​ واکنشی نشان دهد، تولهٔ پست سرش‌حالی​ را کاملاً شبیهِ یک پرنده کج کرد...

دستش را بالا‌آنجا​ آورد و به‌باریکش​ سمتِ آن‌ها نشانه رفت.

حسِ شومی‌دید​ در دلِ‌کسری​ سانی پا گرفت.

لعنتی!

به سمتِ آنانکه شیرجه زد،‌سطحِ​ او را گرفت و هر‌وحشی​ دویشان را به درونِ سایه‌ها کشید.

یک تپشِ قلب بعد، همه‌چیز‌انگشتانِ​ در اطرافشان توسطِ اقیانوسی نابودگر‌آفتاب​ از شعله‌های هولناکِ سیاه احاطه شد.

شعله‌های سیاه آن‌قدر داغ می‌سوختند که خودِ هوا را هم خاکستر می‌کردند و چیزی شبیهِ یک درون‌پاشیِ ویرانگر‌چشمانش​ به وجود آوردند. تودهٔ تاریکِ سایه‌های ظهوریافته‌ای که سانی برای پوشاندنِ دریاچهٔ مصب استفاده کرده بود تَرَک برداشت، آبِ‌جوان​ کف‌آلود از میانِ شکاف‌ها بالا آمد و بادِ توفان‌زایی در حالی که از میانِ حریقِ تاریک می‌گذشت، زوزه کشید.

اما از همه بدتر...

صدایی بود که‌ثانیه​ سانی شنید در‌دریاچه​ گوشش نجوا می‌کند.

صدای خودش.

[شبح نابود شد.]

[شبح نابود شد.]

[شبح نابود شد.]

[شبح نابود شد.]

[شبح نابود شد.]

[شبح نابود شد.]

[شبح نابود شد...]

نجواها در هم‌ثانیه​ آمیختند و به‌دریاچه​ کُری کرکننده تبدیل شدند.

گندش بزنن!

انفجارِ شعلهٔ سیاه درست وسطِ سپاهِ سایه رخ‌دریاچه​ داد و در دم اشباحِ بی‌شماری را بلعید.‌سیاهیِ​ اما آن‌ها صرفاً مغلوب نشدند... آن‌ها به‌کلی نابود شدند.

دست‌کم سانی امیدوار بود‌آورد​ که نابود شده باشند. حالتِ‌پایین​ جایگزین بسیار بسیار بدتر بود.

«اون موجودِ پست!»

تنها یک لحظه طول کشید تا بفهمد زادهٔ پست چه توان‌هایی دارد —‌لحظه‌ای​ دست‌کم تا حدودی. دلیلش این بود که آن توان‌ها بازتابی تحریف‌شده از توان‌های خودش‌شعله‌ور​ بودند، به‌علاوهٔ ویژگی‌های شرورانه‌ای که اهریمنِ جوان از پرندهٔ دزد به ارث برده بود.

سانی از قبل توانِ اصلیِ زادهٔ پست را می‌شناخت: تواناییِ دزدیدنِ نیروی حیاتِ دیگران‌حالی​ برای کشتنشان، در حالی که خودش را تقویت می‌کرد. فقط حالا که آن موجودِ مخوف‌حالتی​ یک موجودِ سایه بود، می‌توانست روی سانی هم اثر بگذارد و جوهرِ سایه‌اش را بدزدد.

دومین توانِ اهریمنِ‌بالا​ مطلق کاملاً شبیهِ‌لمس​ گامِ سایه بود.

اما در مورد توانِ سومش... به نظر می‌رسید توانِ سومش هم شبیهِ توانِ [بی‌شکلِ] مارِ روح باشد و هم شبیهِ جنبه‌ای‌لبخندِ​ از تسلطِ خودِ سانی بر رقصِ سایه. زادهٔ پست می‌توانست سایه‌به‌سایهٔ موجوداتِ دیگر شود و توان‌هایشان را مالِ خود کند؛ همین‌درونِ​ او را به دشمنی هولناک تبدیل می‌کرد، چون دقیقاً به اندازهٔ خودت قوی بود، یا دست‌کم از پسِ همان کارها برمی‌آمد.

همین الان، [شعلهٔ روحِ] نفیس را‌باریکش​ کپی کرده بود تا توفانی از‌می‌زد​ آتشِ سیاه با اثری ویرانگر احضار کند.

اون موجودِ‌دید​ لعنتی بعدش می‌خواست‌ثانیه​ چی رو بدزده؟

سانی برای گرفتنِ‌بالا​ جواب لازم نبود‌لمس​ زیاد منتظر بماند.

درست همان موقع که با آنانکه‌دریاچه​ از میانِ سایه‌ها فرار کرد، فریادی‌حالی​ از سرِ خشم و درد شنید.

زادهٔ پست داشت درجا می‌پرید و دستی را که با آن شعلهٔ‌می‌زد​ نفیس را احضار کرده بود، در هوا تکان می‌داد. حالتی خشمگین و‌زیرِ​ لرزان در چهره‌اش دیده می‌شد و چشمانِ عقیقی‌اش پر از اشک بود.

انگار آن موجودِ لعنتی نقصِ نفیس‌مردِ​ را هم قرض گرفته بود... و‌وحشی​ اصلاً از حسِ آن خوشش نیامده بود.

با این حال، لحظه‌ای بعد، چشمانِ اشک‌آلودِ‌کرد​ اهریمن از شیطنت و شرارت برق زد‌باریکش​ و فریادهای دردش به خنده تبدیل شد.

زادهٔ پست از جایی که ایستاده بود ناپدید‌موهای​ شد و لحظه‌ای بعد وسطِ دریای شعله‌های خفه‌کننده‌چشمانش​ ظاهر شد — نزدیکِ پیکرِ سوخته و درب‌وداغانِ گرگ.

گرگ غرید و قصد داشت با پنجه‌اش ضربه‌ای به آن‌آفتاب​ موجودِ شرور بزند، اما انگار ضعیف‌تر از همیشه بود؛ احتمالاً به‌درخششِ​ این دلیل که زادهٔ پست داشت جوهرِ او را هم می‌دزدید.

پیش از آنکه بتواند به موجودِ شیطانی حمله کند، پیکری که شبیهِ‌وحشی​ نفیس بود در سیلابی از تاریکی ناپدید شد و در یک چشم‌به‌هم‌زدن،‌محوی​ گرگِ سیاه و عظیمی از گردابِ بی‌نورِ سایه‌ها به جلو یورش برد.

زادهٔ پست با گرفتنِ شکلِ گرگِ سیاه و عظیم،‌پایین​ نیش‌هایش را در گردنِ گرگ فرو کرد، او را‌آفتاب​ بی‌رحمانه به زمین کشید و گلویش را پاره کرد.

سانی داشت از میانِ شعله‌ها‌سطحِ​ می‌دوید که یک بارِ دیگر‌وحشی​ نجوای دستبندِ کارراه‌انداز را شنید:

سایه نابود شد.

«لعنتی!»

پس از کشتنِ گرگ، زادهٔ پست‌دریاچه​ رو به سانی کرد و یک بارِ‌پوستش​ دیگر شکلِ او را به خود گرفت.

سپس لبخند زد.

همان‌طور که لبخندِ‌دست‌کم​ شادمانه لبانِ اهریمن‌مردِ​ را کج می‌کرد...

چیزی در سایه‌اش تکان خورد.

چیزی تکان خورد و‌مردِ​ سپس متورم شد. بعد، بدترین‌کلاغی‌اش​ انتظاراتِ سانی به حقیقت پیوست.

سایهٔ مقدسِ گرگ از سایهٔ زادهٔ پست برخاست. بقیهٔ سایه‌هایی هم‌برق​ که در شعله‌های سیاه نابود شده بودند — هزاران سایه —‌سفید​ از سایه‌اش برخاستند و اهریمن را همچون ارتشی خاموش احاطه کردند.

آن جوجهٔ نفرت‌انگیز...‌دست‌کم​ تازه سربازانِ سانی‌مردِ​ را دزدیده بود.

سانی که خنده‌های شادمانه و شرورانهٔ زادهٔ پست تعقیبش‌پایین​ می‌کرد، شمشیرش را بالا برد تا سایه‌های خودش را از‌برق​ پای درآورد — دست‌کم سایه‌هایی که قبلاً مالِ او بودند.

سیلی از آن‌ها راهش را بست و برای اولین‌کلاغی‌اش​ بار، سانی فهمید روبه‌رو شدن با کینهٔ خاموش و‌تکه​ مورمورکنندهٔ لشکری ظاهراً بی‌پایان از جنگجویانِ مرده چه حسی دارد.

سایه‌ها از درد نمی‌ترسیدند، خسته نمی‌شدند و هیچ تردیدی‌نورِ​ نمی‌شناختند. طبیعتاً از مرگ هم ترسی نداشتند؛ همهٔ این‌ها‌تلوتلو​ آن‌ها را به دشمنی هولناک برای رویارویی تبدیل می‌کرد.

با اینکه سانی در این زمینه کمی در‌دریاچه​ شهرِ جاودان و دوزخِ آریل آموزش دیده بود،‌سیاهیِ​ باز هم بی‌اختیار از روی ناراحتی دندان‌قروچه کرد.

«اونا... اونا‌دستش​ مالِ منن،‌آورد​ دزدِ کوچولوی شرور!»

یک زنبورِ ابسیدین را از پای درآورد،‌ایستاده​ جمجمهٔ جانورِ عجیب‌وغریبِ گورِ خدا را خرد کرد،‌جوهر​ زرهِ هزارپای سیاه را با چکمه‌اش له کرد...

در آن لحظه بود که بال‌های پروانه‌های کابوس‌خون​ نورِ خورشیدهای دزدیده‌شده را پوشاند و گرگ با‌بینی‌اش​ تمامِ خشمِ بدوی‌اش بر سرِ او فرود آمد.

«لعنت به همه‌چیز!»

زادهٔ پست از قبل دور شده بود و با گام برداشتن در‌روی​ میانِ سایه‌ها، در میانِ سایه‌هایی که هنوز به سانی وفادار بودند ظاهر‌بینی‌اش​ شد. در لحظهٔ بعد، گوش‌های سانی از همهمه‌ای از نجواها پر شد:

سایه نابود شد.

سایه نابود شد.

سایه‌ای به دست آمد.

سایه نابود شد.

سایه...

«آخه این دیگه چه وضعشه؟!»

وقتی زادهٔ پست سایه‌ای را می‌کشت، آن را از سانی می‌دزدید.‌آنجا​ وقتی سانی یک سایهٔ دزدیده‌شده را از پای درمی‌آورد، آن را‌بعد​ پس می‌گرفت — انگار آن دو داشتند یک بازیِ هولناکِ طناب‌کشی می‌کردند...

و به‌نوعی،‌کسری​ آن موجودِ‌مردِ​ لعنتی داشت می‌برد.

زادهٔ پست تا الان بخش‌های وسیعی از سپاهِ سایه را‌آفتاب​ غصب کرده بود — و هرچه سایه‌های بیشتری را فرماندهی‌هم‌زمان​ می‌کرد، سانی و همراهانش فشارِ بیشتری را روی خود احساس می‌کردند.

سانی غرید.

«ای... عوضیِ... پست!»

ناولها | novelha.net