چپتر 3007: معنای جدید
0دریاچهٔ محوشونده از آبهای متلاطم لبریز بود، بنابراین رین و همراهانش مجبورکنی شدند در ساحل منتظرِ رسیدنِ کشتی بمانند. پژواکهایشان را مرخص کردند ومیخره روی زمین نشستند، چون میدانستند این کار ممکن است کمی طول بکشد.
رین نگاهی گذرا به بازتابهایش انداخت، اما چیزیسفید آنجا نبود. حالا که درسشان تمام شده بود، پادشاهِمیرسید هیچ او را به حالِ خود رها کرده بود.
تامار، ری و فلور هم به دریاچه نگاه میکردند؛ ردی از شگفتیِآرامی غریبی در چهرهشان نمایان بود. هنوز داشتند با عروجیافته شدنشان کنار میآمدند،فقط پس رین ساکت ماند تا فرصت داشته باشند به واقعیتِ جدیدشان خو بگیرند.
جون هم شاید هیجانزده بود،هنوز اما رفتارِ بیتفاوتِ همیشگیاش را حفظساکت کرده بود. در این میان، تِل...
حالا که هیجانِ بازگشتشان فروکش کرده بود،کرد رفتهرفته چهرهاش مضطرب میشد. سرانجام، سرش رالبخندِ میان دستهایش گرفت و به پایین خیره شد.
«اوه. احتمالاً بایدانگار به مادرم خبرخاندانِ بدم که برگشتم، نه؟»
انگار وارثِ جوانِ خاندانِ پرِ سفیدبهطرز از استاد شدنش خوشحال نبود. برعکس،آرامی بهطرز عجیبی وحشتزده به نظر میرسید.
نالهٔ آرامیغریبی از لبانشنمایان خارج شد.
رین به تِلنالهٔ نگاه کرد وخارج شانهای بالا انداخت.
«میدونی بایدبرگشتم چیکار کنی،وارثِ مگه نه؟»
لبخندِ کمرنگی زد.
«فقط پشتِ پدرت قایمنمایان شو. احتمالاً اون بدترین بخشِکنار ضربه رو به جون میخره.»
تِل آهِ سنگینینالهٔ کشید و رین باکرد لحنی دلگرمکننده ادامه داد:
«حداقلش اینه که پدروارثِ و مادرت احتمالاً وقتسفید نمیکنن از دستت عصبانی بشن.»
لحظهای مکثاستاد کرد وخوشحال سپس بااحتیاط گفت:
«کلِ دنیا داره از هم میپاشه و هر موجودِ کابوسی که شمالِ کوههای سیاه بوده، راهواقعیتِ افتاده! پس بعید میدونم خیلی سخت مجازات بشی. هرچی باشه الان یه استادی؛ اونم یه استادِچهرهاش قدرتمند. این روزا هیچکس نمیتونه یه استاد رو کنار بذاره، حتی به خاطرِ تنبیهِ پدر و مادری.»
تِل ابرویی بالا انداخت.
«دنیا داره از هم میپاشه؟جوانِ یعنی بیشتر از اون موقعیشدنش که رفتیم داره از هم میپاشه؟»
رین سر تکان داد.
«آره؛ راستش از چند جهت. موجوداتِ کابوس دارن به خاطرِ پادشاهِ هیچ مهاجرت میکنن و... اصلاً بیخیال. نکتهبگیرند اینه که یه نفر بخشِ بزرگی از کوههای سیاه رو با خاک یکسان کرده و رودِ اشک روسرش مجبور کرده مسیرش رو عوض کنه. برای همین الان همهٔ شهرهای دژ، از جمله پناهگاه، تحتِ فشارِ شدیدی هستن.»
مدتی زمان گذاشت تا وضعیتِ دشواریخارج را که سکونتگاههای انسانی در سراسرِ عالمِمگه رؤیا با آن روبهرو بودند، توضیح دهد.
وضعیتِ سکونتگاههای انسانی در جهانِ بیداری هم بهتر از اینشدنش نبود. در واقع، میشد گفت که حتی بدتر هم بود.لبانش در نهایت، رین توضیحاتش را تمام کرد و به تامار نگریست.
مدتِ درازیاستاد ساکت ماند وبرعکس سپس آهی کشید.
«متأسفم تامار.غریبی یه خبرِ بدهنوز هم برات دارم.»
تامار ابروییمیرسید بالا انداخت ولبانش لبخندِ تلخی زد.
«یعنی اینابرگشتم هنوز خبرِوارثِ بد نبودن؟»
رین پیش ازشدنش پاسخ دادن، لحظهایبهطرز او را برانداز کرد.
«حالا که استاد شدی، حتماً حس میکنی یه قدمکنار به هدفت نزدیکتری. میدونم که میخواستی یه روز دژِبگیرند خاندانت رو پس بگیری... متأسفانه، این کار دیگه ممکن نیست.»
تامار اخم کرد.
«چرا؟ الانبرگشتم کی بهشوارثِ حکومت میکنه؟»
رین سر تکان داد.
«هیچکس حکومت نمیکنه. متأسفم تامار،هنوز اما دژ... دیگه وجود نداره.میآمدند توی جنگِ دومِ قلمرو نابود شد.»
تامار کمیمیرسید ساکت ماند، بعدلبانش نگاهش را برگرداند.
«که اینطور.»
به شبحِ دوردستِ دژِ دریاچهٔبرعکس ناپدیدشونده—ویرانههای سیاهشدهای که زمانی معبدیمیرسید زیبا بود—خیره شد و لبخند زد.
«تو میخوای سازنده بشی، مگه نه؟ خب پس، فکرکنار کنم مجبوری یکی جدید برام بسازی. اندوه یه روزیبگیرند دوباره بر ایزدبانوی گریان حکومت میکنه... هر طور که شده.»
رین خندید.
«فکر کنم داری دستبالا میگیریم، تامار.خاندانِ شاید دانشجوی مهندسیِ کاربردی باشم، ولیبرعکس بعید میدونم بتونم یه دژِ واقعی بسازم.»
تامار در حالی کهخوشحال هنوز نگاهش به جایوحشتزده دیگری بود، شانه بالا انداخت.
«مهم نیست. این روزها دژها دیگهداشتند مثلِ گذشته اهمیت ندارن. و درماند آینده، حتی از این هم کماهمیتتر میشن.»
این بارمیرسید نوبتِ رین بودلبانش که جا بخورد.
«میشن؟»
تامار سر تکان داد.
«آره. چرا مردم اینجا توی عالمِ رؤیا تو شهرهای دژ زندگی میکنن؟ چون جنگجوهای بیدارشده و عروجیافتهای که ازجون این شهرها محافظت میکنن، برای سفر بین عالمِ رؤیا و جهانِ بیداری به گذرگاه نیاز دارن. برای همینه کهگرفت دژها شدن اولین سکونتگاههای انسانی توی عالمِ رؤیا، و برای همینه که شهرها هم دورشون شکل گرفتن. با این حال...»
نگاهِ نافذی به رین انداخت.
«مگه نگفتی دنیا داره از هم میپاشه؟ عالمِ رؤیا داره آرومآروم دنیا رو میبلعه،عجیبی و وقتی کاملاً قورتش بده... بیدارشدگان و استادها دیگه نیازی ندارن بین دو دنیامگه سفر کنن. گذرگاهها معناشون رو از دست میدن و شهرهای دژ دیگه ضرورتی ندارن.»
تامار سر تکان داد.
«درسته که هر دژ موهبتِ منحصربهفردی داره، اما خیلی چیزها هستن که به اندازهٔ جادوی باستانیواقعیتِ مهمن. اینکه دسترسی به یه سنگر چقدر آسونه، چقدر طول میکشه تا از یه سکونتگاه به سکونتگاهِمضطرب بعدی سفر کنی—و چیزایی از این قبیل. این چیزها بیشتر از اجزای اکثرِ دژها اهمیت پیدا میکنن.»
به رینمیرسید نگاه کردآرامی و لبخند زد.
«دژِ قدیمیِ خاندانِ من بهشدت قابلِدفاع بود، و در موردِ اینکهخوشحال رفتوآمد بهش چقدر آسونه... اون دژ در سرچشمهٔ دریاچهٔ اشک قرار داشت.شانهای پس طبیعتاً به تمامِ دژهای دیگه توی حوضهٔ رودِ اشک متصل بود.»
تامار خندید.
«پس دیر یا زود یه سکونتگاهِ انسانی توشدنشان دریاچهٔ اشک شکل میگیره، حتی اگه یه دژواقعیتِ نباشه. تنها سؤال اینه که کی بهش حکومت میکنه.»
لبخندش کمی پهنتر شد.
«من. اون شخص قراره منجوانِ باشم، و امیدوارم تو همشدنش کمکم کنی تا عملیش کنم.»
رین مدتِ طولانیشدنش ساکت ماند، بعد باعجیبی جدیت سر تکان داد.
«اینطوری بهش فکر نکرده بودم، ولی حق با توئه.کنار باشه... اگه در آینده دریاچهٔ اشک رو پس بگیری،بگیرند کمکت میکنم اونجا یه سنگر بسازی—حتی بهتر از قبلی!»
لبخند زد.
رین واقعاً به این فکر نکرده بود که بعد از بیفایده شدنِبرعکس کارکردِ اصلیِ دژها چه بر سرشان میآید. وقتی گذرگاهها قدرتشان را ازبالا دست میدادند، انسانها میتوانستند هر جای عالمِ رؤیا که بخواهند ساکن شوند.
و البته هر جایی که میتوانستند زنده بمانند. پس، کسی چه میدانست؟ شایدلبانش خودش در ساختِ یکی دو تا از این سکونتگاهها کمک میکرد و رویپدرت دستِ دژهای عظیمی که مردمِ باستانیِ عالمِ رؤیا به جا گذاشته بودند، بلند میشد.
رین لبخند زد.
«انگار قایقمون رسید.»
در دوردست، قایقِ کوچکی روی دریاچهخاندانِ در حرکت بود. وقتش رسیده بودبرعکس که بالاخره گورِ خدا را ترک کنند.