---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3007: معنای جدید • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 3007: معنای جدید

0

دریاچهٔ محوشونده از آب‌های متلاطم لبریز بود، بنابراین رین و همراهانش مجبور‌کنی​ شدند در ساحل منتظرِ رسیدنِ کشتی بمانند. پژواک‌هایشان را مرخص کردند و‌می‌خره​ روی زمین نشستند، چون می‌دانستند این کار ممکن است کمی طول بکشد.

رین نگاهی گذرا به بازتاب‌هایش انداخت، اما چیزی‌سفید​ آنجا نبود. حالا که درسشان تمام شده بود، پادشاهِ‌می‌رسید​ هیچ او را به حالِ خود رها کرده بود.

تامار، ری و فلور هم به دریاچه نگاه می‌کردند؛ ردی از شگفتیِ‌آرامی​ غریبی در چهره‌شان نمایان بود. هنوز داشتند با عروج‌یافته شدنشان کنار می‌آمدند،‌فقط​ پس رین ساکت ماند تا فرصت داشته باشند به واقعیتِ جدیدشان خو بگیرند.

جون هم شاید هیجان‌زده بود،‌هنوز​ اما رفتارِ بی‌تفاوتِ همیشگی‌اش را حفظ‌ساکت​ کرده بود. در این میان، تِل...

حالا که هیجانِ بازگشتشان فروکش کرده بود،‌کرد​ رفته‌رفته چهره‌اش مضطرب می‌شد. سرانجام، سرش را‌لبخندِ​ میان دست‌هایش گرفت و به پایین خیره شد.

«اوه. احتمالاً باید‌انگار​ به مادرم خبر‌خاندانِ​ بدم که برگشتم، نه؟»

انگار وارثِ جوانِ خاندانِ پرِ سفید‌به‌طرز​ از استاد شدنش خوشحال نبود. برعکس،‌آرامی​ به‌طرز عجیبی وحشت‌زده به نظر می‌رسید.

نالهٔ آرامی‌غریبی​ از لبانش‌نمایان​ خارج شد.

رین به تِل‌نالهٔ​ نگاه کرد و‌خارج​ شانه‌ای بالا انداخت.

«می‌دونی باید‌برگشتم​ چی‌کار کنی،‌وارثِ​ مگه نه؟»

لبخندِ کمرنگی زد.

«فقط پشتِ پدرت قایم‌نمایان​ شو. احتمالاً اون بدترین بخشِ‌کنار​ ضربه رو به جون می‌خره.»

تِل آهِ سنگینی‌نالهٔ​ کشید و رین با‌کرد​ لحنی دلگرم‌کننده ادامه داد:

«حداقلش اینه که پدر‌وارثِ​ و مادرت احتمالاً وقت‌سفید​ نمی‌کنن از دستت عصبانی بشن.»

لحظه‌ای مکث‌استاد​ کرد و‌خوشحال​ سپس بااحتیاط گفت:

«کلِ دنیا داره از هم می‌پاشه و هر موجودِ کابوسی که شمالِ کوه‌های سیاه بوده، راه‌واقعیتِ​ افتاده! پس بعید می‌دونم خیلی سخت مجازات بشی. هرچی باشه الان یه استادی؛ اونم یه استادِ‌چهره‌اش​ قدرتمند. این روزا هیچ‌کس نمی‌تونه یه استاد رو کنار بذاره، حتی به خاطرِ تنبیهِ پدر و مادری.»

تِل ابرویی بالا انداخت.

«دنیا داره از هم می‌پاشه؟‌جوانِ​ یعنی بیشتر از اون موقعی‌شدنش​ که رفتیم داره از هم می‌پاشه؟»

رین سر تکان داد.

«آره؛ راستش از چند جهت. موجوداتِ کابوس دارن به خاطرِ پادشاهِ هیچ مهاجرت می‌کنن و... اصلاً بی‌خیال. نکته‌بگیرند​ اینه که یه نفر بخشِ بزرگی از کوه‌های سیاه رو با خاک یکسان کرده و رودِ اشک رو‌سرش​ مجبور کرده مسیرش رو عوض کنه. برای همین الان همهٔ شهرهای دژ، از جمله پناهگاه، تحتِ فشارِ شدیدی هستن.»

مدتی زمان گذاشت تا وضعیتِ دشواری‌خارج​ را که سکونتگاه‌های انسانی در سراسرِ عالمِ‌مگه​ رؤیا با آن روبه‌رو بودند، توضیح دهد.

وضعیتِ سکونتگاه‌های انسانی در جهانِ بیداری هم بهتر از این‌شدنش​ نبود. در واقع، می‌شد گفت که حتی بدتر هم بود.‌لبانش​ در نهایت، رین توضیحاتش را تمام کرد و به تامار نگریست.

مدتِ درازی‌استاد​ ساکت ماند و‌برعکس​ سپس آهی کشید.

«متأسفم تامار.‌غریبی​ یه خبرِ بد‌هنوز​ هم برات دارم.»

تامار ابرویی‌می‌رسید​ بالا انداخت و‌لبانش​ لبخندِ تلخی زد.

«یعنی اینا‌برگشتم​ هنوز خبرِ‌وارثِ​ بد نبودن؟»

رین پیش از‌شدنش​ پاسخ دادن، لحظه‌ای‌به‌طرز​ او را برانداز کرد.

«حالا که استاد شدی، حتماً حس می‌کنی یه قدم‌کنار​ به هدفت نزدیک‌تری. می‌دونم که می‌خواستی یه روز دژِ‌بگیرند​ خاندانت رو پس بگیری... متأسفانه، این کار دیگه ممکن نیست.»

تامار اخم کرد.

«چرا؟ الان‌برگشتم​ کی بهش‌وارثِ​ حکومت می‌کنه؟»

رین سر تکان داد.

«هیچ‌کس حکومت نمی‌کنه. متأسفم تامار،‌هنوز​ اما دژ... دیگه وجود نداره.‌می‌آمدند​ توی جنگِ دومِ قلمرو نابود شد.»

تامار کمی‌می‌رسید​ ساکت ماند، بعد‌لبانش​ نگاهش را برگرداند.

«که این‌طور.»

به شبحِ دوردستِ دژِ دریاچهٔ‌برعکس​ ناپدیدشونده—ویرانه‌های سیاه‌شده‌ای که زمانی معبدی‌می‌رسید​ زیبا بود—خیره شد و لبخند زد.

«تو می‌خوای سازنده بشی، مگه نه؟ خب پس، فکر‌کنار​ کنم مجبوری یکی جدید برام بسازی. اندوه یه روزی‌بگیرند​ دوباره بر ایزدبانوی گریان حکومت می‌کنه... هر طور که شده.»

رین خندید.

«فکر کنم داری دست‌بالا می‌گیریم، تامار.‌خاندانِ​ شاید دانشجوی مهندسیِ کاربردی باشم، ولی‌برعکس​ بعید می‌دونم بتونم یه دژِ واقعی بسازم.»

تامار در حالی که‌خوشحال​ هنوز نگاهش به جای‌وحشت‌زده​ دیگری بود، شانه بالا انداخت.

«مهم نیست. این روزها دژها دیگه‌داشتند​ مثلِ گذشته اهمیت ندارن. و در‌ماند​ آینده، حتی از این هم کم‌اهمیت‌تر می‌شن.»

این بار‌می‌رسید​ نوبتِ رین بود‌لبانش​ که جا بخورد.

«می‌شن؟»

تامار سر تکان داد.

«آره. چرا مردم اینجا توی عالمِ رؤیا تو شهرهای دژ زندگی می‌کنن؟ چون جنگجوهای بیدارشده و عروج‌یافته‌ای که از‌جون​ این شهرها محافظت می‌کنن، برای سفر بین عالمِ رؤیا و جهانِ بیداری به گذرگاه نیاز دارن. برای همینه که‌گرفت​ دژها شدن اولین سکونتگاه‌های انسانی توی عالمِ رؤیا، و برای همینه که شهرها هم دورشون شکل گرفتن. با این حال...»

نگاهِ نافذی به رین انداخت.

«مگه نگفتی دنیا داره از هم می‌پاشه؟ عالمِ رؤیا داره آروم‌آروم دنیا رو می‌بلعه،‌عجیبی​ و وقتی کاملاً قورتش بده... بیدارشدگان و استادها دیگه نیازی ندارن بین دو دنیا‌مگه​ سفر کنن. گذرگاه‌ها معناشون رو از دست می‌دن و شهرهای دژ دیگه ضرورتی ندارن.»

تامار سر تکان داد.

«درسته که هر دژ موهبتِ منحصربه‌فردی داره، اما خیلی چیزها هستن که به اندازهٔ جادوی باستانی‌واقعیتِ​ مهمن. اینکه دسترسی به یه سنگر چقدر آسونه، چقدر طول می‌کشه تا از یه سکونتگاه به سکونتگاهِ‌مضطرب​ بعدی سفر کنی—و چیزایی از این قبیل. این چیزها بیشتر از اجزای اکثرِ دژها اهمیت پیدا می‌کنن.»

به رین‌می‌رسید​ نگاه کرد‌آرامی​ و لبخند زد.

«دژِ قدیمیِ خاندانِ من به‌شدت قابلِ‌دفاع بود، و در موردِ اینکه‌خوشحال​ رفت‌وآمد بهش چقدر آسونه... اون دژ در سرچشمهٔ دریاچهٔ اشک قرار داشت.‌شانه‌ای​ پس طبیعتاً به تمامِ دژهای دیگه توی حوضهٔ رودِ اشک متصل بود.»

تامار خندید.

«پس دیر یا زود یه سکونتگاهِ انسانی تو‌شدنشان​ دریاچهٔ اشک شکل می‌گیره، حتی اگه یه دژ‌واقعیتِ​ نباشه. تنها سؤال اینه که کی بهش حکومت می‌کنه.»

لبخندش کمی پهن‌تر شد.

«من. اون شخص قراره من‌جوانِ​ باشم، و امیدوارم تو هم‌شدنش​ کمکم کنی تا عملیش کنم.»

رین مدتِ طولانی‌شدنش​ ساکت ماند، بعد با‌عجیبی​ جدیت سر تکان داد.

«این‌طوری بهش فکر نکرده بودم، ولی حق با توئه.‌کنار​ باشه... اگه در آینده دریاچهٔ اشک رو پس بگیری،‌بگیرند​ کمکت می‌کنم اونجا یه سنگر بسازی—حتی بهتر از قبلی!»

لبخند زد.

رین واقعاً به این فکر نکرده بود که بعد از بی‌فایده شدنِ‌برعکس​ کارکردِ اصلیِ دژها چه بر سرشان می‌آید. وقتی گذرگاه‌ها قدرتشان را از‌بالا​ دست می‌دادند، انسان‌ها می‌توانستند هر جای عالمِ رؤیا که بخواهند ساکن شوند.

و البته هر جایی که می‌توانستند زنده بمانند. پس، کسی چه می‌دانست؟ شاید‌لبانش​ خودش در ساختِ یکی دو تا از این سکونتگاه‌ها کمک می‌کرد و روی‌پدرت​ دستِ دژهای عظیمی که مردمِ باستانیِ عالمِ رؤیا به جا گذاشته بودند، بلند می‌شد.

رین لبخند زد.

«انگار قایقمون رسید.»

در دوردست، قایقِ کوچکی روی دریاچه‌خاندانِ​ در حرکت بود. وقتش رسیده بود‌برعکس​ که بالاخره گورِ خدا را ترک کنند.

ناولها | novelha.net