---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2511: بنگ بنگ • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2511: بنگ بنگ

0

«آآآه...»

دنیا غرق در درد بود. وارونه هم بود و چیزی روی صورتِ سانی شره می‌کرد. طعمِ آشنای‌نشد​ خون را روی زبانش حس می‌کرد... اما طعمِ چیزِ دیگری هم بود؛ چیزی چنان تلخ و روغنی‌بعد​ که حالش را به هم می‌زد. بوی تندی به مشامش می‌خورد که انگار تا عمقِ مغزش نفوذ می‌کرد.

چشمانش را که باز کرد، با گیجیِ تمام به دنیا خیره شد. انگار ترکِ روی شیشهٔ‌دندان​ جلوی پی‌تی‌وی ناپدید شده بود... نه، اصلاً خودِ شیشه سر جایش نبود و به مشتی خرده‌شیشه‌همان​ تبدیل شده بود. پی‌تی‌وی روی سقف افتاده بود و آب از شیشه‌های درهم‌شکسته به داخلش سرازیر می‌شد.

داخلِ خودروِ له‌شده کج‌وکوله و از ریخت افتاده بود.‌له‌شده​ فرمان شکسته بود، داشبورد کنده شده بود و انبوهی‌جرقه‌زن​ از سیم‌های جرقه‌زن را پشتِ پنل‌های پلاستیکیِ ازجادرآمده می‌دید.

مایعی که روی صورتش‌دید​ شره می‌کرد، مخلوطی از‌آینهٔ​ خون و بنزین بود.

سانی که با‌افی​ کمربندِ ایمنی وارونه آویزان‌این​ مانده بود، ناله‌ای کرد.

«سوخت... اون سوختِ لعنتی...»

آخه کی با‌درهم‌شکسته​ عقلِ سلیم پی‌تی‌وی‌شو با‌داخلِ​ سوختِ قابل‌اشتعال پر می‌کنه؟!

حالا تنها یک جرقه‌دید​ فاصله داشت تا به جسدی‌عقب​ سوخته و برشته تبدیل شود.

سانی سرش را کمی چرخاند و موردرتِ دیگر را دید‌شدم​ که بی‌هوش از صندلی‌اش آویزان است. اما آینهٔ عقب کنده شده‌تاکتیکی​ بود و نمی‌فهمید چه بلایی سرِ افی و قدیس آمده است.

«من دیگه...‌است​ از این‌عقب​ مزخرفات خسته شدم.»

دندان به هم سایید و سعی کرد کمربندِ ایمنی‌اش را باز کند.‌فرمان​ وقتی باز نشد، از سرِ استیصال غرید و چاقویی تاکتیکی از غلافِ پنهانِ‌صورتش​ کمربندش بیرون کشید؛ همان چاقویی که دیشب چیزی نمانده بود جانش را بگیرد.

چند لحظه بعد، سانی‌دید​ روی سقفِ پی‌تی‌ویِ واژگون افتاد‌عقب​ و فریادی خفه سر داد.

«خسته شدم...‌سرِ​ از این‌قدیس​ وضع خسته شدم...»

از جای خالیِ شیشهٔ جلو‌نمی‌فهمید​ بیرون خزید و حس کرد بارانِ‌دیگه​ سرد خون را از صورتش می‌شوید.

او یک فرمانروای لعنتی بود. یک تایتانِ مطلق بود؛ موجودی که بیشتر به ایزدان‌داشبورد​ نزدیک بود تا انسان‌ها. قرار نبود خونریزی کند، قرار نبود خرده‌شیشه‌ها دستانش را ببُرند،‌کمربندِ​ و قرار نبود دنده‌هایش با چیزی به پیش‌پاافتادگیِ تصادف با یک خودروِ تندرو ترک بردارد.

سانی برآشفته بود.

خشمش گرفته بود.

دیگر اصلاً‌است​ حوصلهٔ این‌عقب​ مسخره‌بازی‌ها را نداشت.

شدت و حجمِ دردی که می‌کشید، هر آدمِ عادی‌ای را به شوک می‌برد و فلج می‌کرد، اما سانی‌جرقه‌زن​ خیلی راحت نادیده‌اش گرفت؛ هر چه باشد، این رنجِ پیش‌پاافتاده در برابرِ عذاب‌های هولناکی که پیش‌تر بارها تاب‌لعنتی​ آورده بود، هیچ بود. هیسِ کلافه‌ای کشید، خودش را از روی آسفالتِ خیس جدا کرد و آرام ایستاد.

سانی تلوتلو خورد، سکندری رفت، اما‌صندلی‌اش​ سرپا ماند و با برقی مرگبار‌سرِ​ در چشمانِ پرخونش به اطراف چشم دوخت.

خودرویی که به پی‌تی‌ویِ او کوبیده بود، ده دوازده متر آن‌طرف‌تر قرار داشت؛ له‌وپار شده بود و‌نشد​ مایعی از آن نشت می‌کرد. درهایش باز بود و مردانی سیاه‌پوش و نقاب‌دار داشتند از آن پیاده‌بعد​ می‌شدند. خودروِ دیگری همان لحظه سمتِ راستش ترمز کشید و مردانِ نقاب‌دارِ بیشتری زیرِ باران بیرون ریختند.

«یک، دو...»

چشمانِ سانی‌شیشه‌های​ تار می‌دید و‌سرازیر​ حتی نمی‌توانست بشماردشان.

«به هر حال‌دیگر​ اون‌قدر هستن که‌صندلی‌اش​ حرصمو سرشون خالی کنم.»

پشتِ سرش، درِ کج‌وکولهٔ پی‌تی‌ویِ واژگون با لگدی محکم به بیرون پرتاب‌سایید​ شد، چند بار روی آسفالت کمانه کرد و از حرکت ایستاد. افی‌کمربندش​ به‌سختی بیرون خزید و با تکیه بر بدنهٔ له‌شدهٔ خودرو روی پا ایستاد.

او هم کبود و کوفته بود، اما ظاهراً وضعِ‌قدیس​ بهتری نسبت به سانی داشت؛ چون خودروِ دشمن به‌سعی​ درِ راننده کوبیده بود، سانی شدیدترین ضربه را خورده بود.

افی با نگاهی گیج‌داخلش​ به سانی خیره شد‌خودروِ​ و لبخندِ کجی زد.

لب‌ها و دندان‌هایش از خون‌بی‌هوش​ سرخ شده بود و همین،‌نمی‌فهمید​ لبخندش را کمی ترسناک می‌کرد.

«زنده‌ای؟»

سانی ماشین را رها کرد و‌بلایی​ چند ثانیه زمان برد تا به‌این​ یاد بیاورد چطور تعادلش را حفظ کند.

«از نظرِ‌شیشه‌های​ فنی که‌داخلش​ مُرده‌م... ولی آره.»

افی لحظه‌ای به او‌دید​ خیره شد، بعد نگاهش را‌عقب​ گرفت و چشمانش را چرخاند.

«اینم از این. خدایان،‌قدیس​ چرا همیشه دور و‌مزخرفات​ برم پر از زامبیه؟»

صاف ایستاد و با‌عقب​ چهره‌ای جدی رو به دشمنانی‌قدیس​ کرد که داشتند نزدیک می‌شدند.

«فکر کنم مورگان‌درهم‌شکسته​ تا چند دقیقه‌می‌شد​ دیگه برسه اینجا.»

سانی دست بالا آورد تا خون‌صندلی‌اش​ را از چشمانش پاک کند. در‌سرِ​ آن لحظه اصلاً حال‌وروزِ خوبی نداشت.

«فکر می‌کنی‌سرِ​ بتونیم چند‌قدیس​ دقیقه زنده بمونیم؟»

افی پوزخندِ تلخی زد.

«معلومه. تو رو نمی‌دونم...‌داخلش​ ولی من با شکمِ خالی‌له‌شده​ نمی‌میرم. عمراً زیرِ بار برم.»

لبخندِ خونینش کمی پهن‌تر شد.

مردانِ نقاب‌دار‌سرِ​ داشتند به‌قدیس​ آن‌ها می‌رسیدند.

هفت نفر بودند، هر کدام مسلح به چاقو یا‌قدیس​ باتوم. در این میان، سانی و افی هر دو وضعِ‌ایمنی‌اش​ اسفناکی داشتند؛ خونریزی می‌کردند و به‌سختی روی پا بند بودند.

با این‌شیشه‌های​ حال، چندان‌داخلش​ اهمیتی نداشت.

هی، قلعه‌بان.‌موردرتِ​ اگه داری‌دید​ تماشا می‌کنی...

سانی قدمی لرزان به جلو برداشت و بعد وانمود کرد که سکندری می‌خورد. نزدیک‌ترین مهاجم‌کند​ از فرصت استفاده کرد تا پیش از آنکه دشمن تعادلش را به دست بیاورد، ضربه‌جانش​ بزند؛ مرد یورش برد، باتومش را بالا برد و با هدفِ شکافتنِ جمجمهٔ سانی فرود آورد.

اما سانی به‌جای اینکه تلوتلو بخورد و نومیدانه برای حفظِ تعادلش تقلا کند، ناگهان روی یک پا چرخید، باتوم را‌کند​ جاخالی داد، مچِ مهاجم را گرفت و چاقویش را در بازوی او فرو کرد. تیغه را به سمتِ بالا کشید‌سقفِ​ و دستِ مرد را از مچ تا آرنج شکافت، سپس او را به عقب هل داد و لگدی به شکمش کوبید.

مردِ نقاب‌دار به عقب پرتاب‌سرازیر​ شد، به همراهانش برخورد کرد‌کج‌وکوله​ و لحظه‌ای جلوی پیشروی‌شان را گرفت.

بذار بهت نشون‌دیگر​ بدم آدمای دنیای‌صندلی‌اش​ واقعی چطوری‌ان. احمقِ بیچاره.

در سمتِ چپش، افی از بلندیِ رشک‌برانگیزِ پاهای خوش‌تراش و مدل‌گونه‌اش بهره برد و پیش از آنکه چاقوی یکی از مهاجمان‌تاکتیکی​ به او نزدیک شود، با لگد به قفسهٔ سینه‌اش کوبید. در مبارزه میانِ آدم‌های عادی که جوهرِ روح در آن نقشِ‌وضع​ برابرکنندهٔ بزرگ را بازی نمی‌کرد، چیزهایی مثلِ وزن و بُردِ حمله بسیار مهم‌تر بود؛ بنابراین، قدِ بلندِ افی به او برتری می‌داد.

حتی بدونِ جوهر هم قدرتِ افی تقریباً هیولاوار بود. ضربه‌اش آن‌قدر قدرت داشت که مرد را‌دندان​ به عقب پرتاب کند و به‌شدت به آسفالت بکوبد، انگار که اسبی به او لگد زده‌همان​ باشد. مرد روی شانه‌اش غلتید، به‌شکلِ ناجوری تا شد و همان‌جا مچاله و نالان روی زمین ماند.

سانی لبخندِ خبیثانه‌ای زد.

هیچ‌وقت نباید‌موردرتِ​ با ما‌دید​ درمی‌افتادی، حروم‌زاده.

اما ناگهان،‌سرِ​ لبخند از روی‌آمده​ لبش محو شد.

صبر کن...

هفت نفر...‌شیشه‌های​ چرا فقط هفت‌سرازیر​ مهاجم اینجا بودند؟

هر چهار درِ هر‌دید​ دو خودروی دشمن باز‌آینهٔ​ بود. این یعنی... این یعنی...

باید هشت نفر می‌بودند!

زیرِ لب فحشی داد، چرخید و سایهٔ تاریکی را دید که خم شده‌مزخرفات​ بود تا تیغه‌ای را از پنجرهٔ سمتِ شاگردِ ماشینِ واژگون‌شده به داخل فرو‌تاکتیکی​ کند. همان‌جا که موردرت در کمربندِ ایمنی گیر افتاده و هنوز بیهوش بود.

گندش بزنن!

سانی بدنِ لت‌وپاره‌اش را به جلو‌صندلی‌اش​ پرتاب کرد، با اینکه خوب می‌دانست‌سرِ​ هرگز نمی‌تواند به‌موقع ماشین را دور بزند.

اما بعد...

صدای تَرَقِ بلندی برخاست و‌نمی‌فهمید​ سیلابِ باران برای کسری از‌آمده​ ثانیه با درخششی کورکننده روشن شد.

پشتِ سرِ هشتمین‌درهم‌شکسته​ مهاجم به شکلِ‌می‌شد​ غباری خونین بخار شد.

انگار زمان کُند شد.

هیکلِ ژولیدهٔ قدیس از پشتِ ماشینِ له‌شده نمایان شد. موهای خیسش‌دندان​ در هم گره خورده بود و لکه‌های روغن روی کتش به‌غلافِ​ چشم می‌خورد، اما غیر از این، به نظر می‌رسید مشکلِ خاصی ندارد.

هم‌زمان با افتادنِ جسدِ مهاجم روی زمین، قدیس سر‌قدیس​ به زیر انداخت و به هفت‌تیرِ دودآلودِ توی دستش‌سعی​ نگاه کرد. حالتِ غریبی در چهرهٔ زیبایش نقش بسته بود...

اما فقط برای یک لحظه.

چی...

سپس، چهرهٔ قدیس دوباره پشتِ نقابی‌دیگه​ از بی‌تفاوتیِ سرد پنهان شد و‌سایید​ دستش را به سمتِ سانی گرفت.

بنگ! بنگ!

بنگ! بنگ! بنگ!

تنها چند ثانیه زمان برد تا پنج گلولهٔ‌آینهٔ​ باقی‌مانده را شلیک کند و با دقتی ترسناک،‌دیگه​ هر پنج مهاجمِ باقی‌مانده را هدف قرار دهد.

هر شلیک،‌سرِ​ اصابتی بی‌نقص‌قدیس​ به سر بود.

...سانی با‌است​ کمی تأخیر‌عقب​ یکه خورد.

ناولها | novelha.net