چپتر 2511: بنگ بنگ
0«آآآه...»
دنیا غرق در درد بود. وارونه هم بود و چیزی روی صورتِ سانی شره میکرد. طعمِ آشنایخسته خون را روی زبانش حس میکرد... اما طعمِ چیزِ دیگری هم بود؛ چیزی چنان تلخ و روغنیکشید که حالش را به هم میزد. بوی تندی به مشامش میخورد که انگار تا عمقِ مغزش نفوذ میکرد.
چشمانش را که باز کرد، با گیجیِ تمام به دنیا خیره شد. انگار ترکِ روی شیشهٔپنهانِ جلوی پیتیوی ناپدید شده بود... نه، اصلاً خودِ شیشه سر جایش نبود و به مشتی خردهشیشهفریادی تبدیل شده بود. پیتیوی روی سقف افتاده بود و آب از شیشههای درهمشکسته به داخلش سرازیر میشد.
داخلِ خودروِ لهشده کجوکوله و از ریخت افتاده بود.داشبورد فرمان شکسته بود، داشبورد کنده شده بود و انبوهیمیدید از سیمهای جرقهزن را پشتِ پنلهای پلاستیکیِ ازجادرآمده میدید.
مایعی که روی صورتششیشههای شره میکرد، مخلوطی ازمیشد خون و بنزین بود.
سانی که بابیهوش کمربندِ ایمنی وارونه آویزانعقب مانده بود، نالهای کرد.
«سوخت... اون سوختِ لعنتی...»
آخه کی باخودروِ عقلِ سلیم پیتیویشو بافرمان سوختِ قابلاشتعال پر میکنه؟!
حالا تنها یک جرقهشیشههای فاصله داشت تا به جسدیداخلِ سوخته و برشته تبدیل شود.
سانی سرش را کمی چرخاند و موردرتِ دیگر را دیدسرِ که بیهوش از صندلیاش آویزان است. اما آینهٔ عقب کنده شدهسعی بود و نمیفهمید چه بلایی سرِ افی و قدیس آمده است.
«من دیگه...خسته از ایندندان مزخرفات خسته شدم.»
دندان به هم سایید و سعی کرد کمربندِ ایمنیاش را باز کند.سیمهای وقتی باز نشد، از سرِ استیصال غرید و چاقویی تاکتیکی از غلافِ پنهانِآویزان کمربندش بیرون کشید؛ همان چاقویی که دیشب چیزی نمانده بود جانش را بگیرد.
چند لحظه بعد، سانیشیشههای روی سقفِ پیتیویِ واژگون افتادداخلِ و فریادی خفه سر داد.
«خسته شدم...دید از اینصندلیاش وضع خسته شدم...»
از جای خالیِ شیشهٔ جلوسایید بیرون خزید و حس کرد بارانِاستیصال سرد خون را از صورتش میشوید.
او یک فرمانروای لعنتی بود. یک تایتانِ مطلق بود؛ موجودی که بیشتر به ایزدانپشتِ نزدیک بود تا انسانها. قرار نبود خونریزی کند، قرار نبود خردهشیشهها دستانش را ببُرند،سوخت و قرار نبود دندههایش با چیزی به پیشپاافتادگیِ تصادف با یک خودروِ تندرو ترک بردارد.
سانی برآشفته بود.
خشمش گرفته بود.
دیگر اصلاًخسته حوصلهٔ ایندندان مسخرهبازیها را نداشت.
شدت و حجمِ دردی که میکشید، هر آدمِ عادیای را به شوک میبرد و فلج میکرد، اما سانیمیدید خیلی راحت نادیدهاش گرفت؛ هر چه باشد، این رنجِ پیشپاافتاده در برابرِ عذابهای هولناکی که پیشتر بارها تابقابلاشتعال آورده بود، هیچ بود. هیسِ کلافهای کشید، خودش را از روی آسفالتِ خیس جدا کرد و آرام ایستاد.
سانی تلوتلو خورد، سکندری رفت، اماداخلش سرپا ماند و با برقی مرگبارکجوکوله در چشمانِ پرخونش به اطراف چشم دوخت.
خودرویی که به پیتیویِ او کوبیده بود، ده دوازده متر آنطرفتر قرار داشت؛ لهوپار شده بود وخسته مایعی از آن نشت میکرد. درهایش باز بود و مردانی سیاهپوش و نقابدار داشتند از آن پیادهکشید میشدند. خودروِ دیگری همان لحظه سمتِ راستش ترمز کشید و مردانِ نقابدارِ بیشتری زیرِ باران بیرون ریختند.
«یک، دو...»
چشمانِ سانیداخلِ تار میدید وکجوکوله حتی نمیتوانست بشماردشان.
«به هر حالافتاده اونقدر هستن کهداخلش حرصمو سرشون خالی کنم.»
پشتِ سرش، درِ کجوکولهٔ پیتیویِ واژگون با لگدی محکم به بیرون پرتابقدیس شد، چند بار روی آسفالت کمانه کرد و از حرکت ایستاد. افیوقتی بهسختی بیرون خزید و با تکیه بر بدنهٔ لهشدهٔ خودرو روی پا ایستاد.
او هم کبود و کوفته بود، اما ظاهراً وضعِوقتی بهتری نسبت به سانی داشت؛ چون خودروِ دشمن بهبیرون درِ راننده کوبیده بود، سانی شدیدترین ضربه را خورده بود.
افی با نگاهی گیجلهشده به سانی خیره شدشکسته و لبخندِ کجی زد.
لبها و دندانهایش از خوندرهمشکسته سرخ شده بود و همین،خودروِ لبخندش را کمی ترسناک میکرد.
«زندهای؟»
سانی ماشین را رها کرد وسعی چند ثانیه زمان برد تا بهغرید یاد بیاورد چطور تعادلش را حفظ کند.
«از نظرِداخلِ فنی کهلهشده مُردهم... ولی آره.»
افی لحظهای به اوشیشههای خیره شد، بعد نگاهش راداخلِ گرفت و چشمانش را چرخاند.
«اینم از این. خدایان،صندلیاش چرا همیشه دور ونمیفهمید برم پر از زامبیه؟»
صاف ایستاد و بادندان چهرهای جدی رو به دشمنانیوقتی کرد که داشتند نزدیک میشدند.
«فکر کنم مورگانخودروِ تا چند دقیقهریخت دیگه برسه اینجا.»
سانی دست بالا آورد تا خونداخلش را از چشمانش پاک کند. درکجوکوله آن لحظه اصلاً حالوروزِ خوبی نداشت.
«فکر میکنیدید بتونیم چندصندلیاش دقیقه زنده بمونیم؟»
افی پوزخندِ تلخی زد.
«معلومه. تو رو نمیدونم...لهشده ولی من با شکمِ خالیداشبورد نمیمیرم. عمراً زیرِ بار برم.»
لبخندِ خونینش کمی پهنتر شد.
مردانِ نقابداردید داشتند بهصندلیاش آنها میرسیدند.
هفت نفر بودند، هر کدام مسلح به چاقو یاوقتی باتوم. در این میان، سانی و افی هر دو وضعِکشید اسفناکی داشتند؛ خونریزی میکردند و بهسختی روی پا بند بودند.
با اینداخلِ حال، چندانلهشده اهمیتی نداشت.
هی، قلعهبان.سقف اگه داریشیشههای تماشا میکنی...
سانی قدمی لرزان به جلو برداشت و بعد وانمود کرد که سکندری میخورد. نزدیکترین مهاجماین از فرصت استفاده کرد تا پیش از آنکه دشمن تعادلش را به دست بیاورد، ضربهغلافِ بزند؛ مرد یورش برد، باتومش را بالا برد و با هدفِ شکافتنِ جمجمهٔ سانی فرود آورد.
اما سانی بهجای اینکه تلوتلو بخورد و نومیدانه برای حفظِ تعادلش تقلا کند، ناگهان روی یک پا چرخید، باتوم راهمان جاخالی داد، مچِ مهاجم را گرفت و چاقویش را در بازوی او فرو کرد. تیغه را به سمتِ بالا کشیدبارانِ و دستِ مرد را از مچ تا آرنج شکافت، سپس او را به عقب هل داد و لگدی به شکمش کوبید.
مردِ نقابدار به عقب پرتابکجوکوله شد، به همراهانش برخورد کردکنده و لحظهای جلوی پیشرویشان را گرفت.
بذار بهت نشونافتاده بدم آدمای دنیایداخلش واقعی چطوریان. احمقِ بیچاره.
در سمتِ چپش، افی از بلندیِ رشکبرانگیزِ پاهای خوشتراش و مدلگونهاش بهره برد و پیش از آنکه چاقوی یکی از مهاجمانسعی به او نزدیک شود، با لگد به قفسهٔ سینهاش کوبید. در مبارزه میانِ آدمهای عادی که جوهرِ روح در آن نقشِبعد برابرکنندهٔ بزرگ را بازی نمیکرد، چیزهایی مثلِ وزن و بُردِ حمله بسیار مهمتر بود؛ بنابراین، قدِ بلندِ افی به او برتری میداد.
حتی بدونِ جوهر هم قدرتِ افی تقریباً هیولاوار بود. ضربهاش آنقدر قدرت داشت که مرد راپنهانِ به عقب پرتاب کند و بهشدت به آسفالت بکوبد، انگار که اسبی به او لگد زدهفریادی باشد. مرد روی شانهاش غلتید، بهشکلِ ناجوری تا شد و همانجا مچاله و نالان روی زمین ماند.
سانی لبخندِ خبیثانهای زد.
هیچوقت نبایدسقف با ماشیشههای درمیافتادی، حرومزاده.
اما ناگهان،دید لبخند از رویاست لبش محو شد.
صبر کن...
هفت نفر...داخلِ چرا فقط هفتکجوکوله مهاجم اینجا بودند؟
هر چهار درِ هرشیشههای دو خودروی دشمن بازمیشد بود. این یعنی... این یعنی...
باید هشت نفر میبودند!
زیرِ لب فحشی داد، چرخید و سایهٔ تاریکی را دید که خم شدهچاقویی بود تا تیغهای را از پنجرهٔ سمتِ شاگردِ ماشینِ واژگونشده به داخل فرولحظه کند. همانجا که موردرت در کمربندِ ایمنی گیر افتاده و هنوز بیهوش بود.
گندش بزنن!
سانی بدنِ لتوپارهاش را به جلوداخلش پرتاب کرد، با اینکه خوب میدانستکجوکوله هرگز نمیتواند بهموقع ماشین را دور بزند.
اما بعد...
صدای تَرَقِ بلندی برخاست وسایید سیلابِ باران برای کسری ازنشد ثانیه با درخششی کورکننده روشن شد.
پشتِ سرِ هشتمینخودروِ مهاجم به شکلِریخت غباری خونین بخار شد.
انگار زمان کُند شد.
هیکلِ ژولیدهٔ قدیس از پشتِ ماشینِ لهشده نمایان شد. موهای خیسشافی در هم گره خورده بود و لکههای روغن روی کتش بهایمنیاش چشم میخورد، اما غیر از این، به نظر میرسید مشکلِ خاصی ندارد.
همزمان با افتادنِ جسدِ مهاجم روی زمین، قدیس سروقتی به زیر انداخت و به هفتتیرِ دودآلودِ توی دستشبیرون نگاه کرد. حالتِ غریبی در چهرهٔ زیبایش نقش بسته بود...
اما فقط برای یک لحظه.
چی...
سپس، چهرهٔ قدیس دوباره پشتِ نقابیآینهٔ از بیتفاوتیِ سرد پنهان شد وقدیس دستش را به سمتِ سانی گرفت.
بنگ! بنگ!
بنگ! بنگ! بنگ!
تنها چند ثانیه زمان برد تا پنج گلولهٔمیشد باقیمانده را شلیک کند و با دقتی ترسناک،داشبورد هر پنج مهاجمِ باقیمانده را هدف قرار دهد.
هر شلیک،دید اصابتی بینقصصندلیاش به سر بود.
...سانی باخسته کمی تأخیردندان یکه خورد.