---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3025: آرامشِ واقعی • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 3025: آرامشِ واقعی

0

در حصار، یکی از تجسم‌های سانی داشت به گفتگوی میان کاسی و قدیسِ فراموش‌شدهٔ میکتلان، اینتی، گوش می‌داد. اما دو آواتارِ دیگر از سانی هم در‌همچنان​ حصار حضور داشتند؛ یکی از آن‌ها پیشِ نفیس بود و دیگری تازه رین و دسته‌اش را به جزیرهٔ عاج رسانده بود. ذهنشان باید از ردپایِ باقی‌ماندهٔ‌آرام​ طاعون پاک می‌شد، البته اگر چیزی مانده بود، اما در حالِ حاضر نمی‌توانستند با کاسی دیدار کنند. چاره‌ای نداشتند جز اینکه جاگیر شوند و صبر کنند.

اما به این معنی نبود که سانی هم باید با آن‌ها منتظر‌درختانِ​ بماند، پس بی‌صدا دور شد و به شهرِ پایین برگشت. سرانجام راهش‌مهم​ را به خیابانِ خلوتی پیدا کرد که تجارتخانهٔ درخشان زمانی آنجا برپا بود.

کلبهٔ آجریِ دنج از بین رفته بود، اما زمینی که زمانی در آن قرار داشت‌آنجا​ همچنان خالی بود و رو به دریاچهٔ درخشان منظره داشت. مالک رسماً مرده بود، اما‌مرده​ آیکو توانسته بود سندِ زمین را با هویتی جعلی بخرد، بنابراین هنوز به سانی تعلق داشت.

از آنجا که زمینِ خالی خصوصی و دنج بود، دوست داشت هر از گاهی به آنجا بیاید تا به ذهنِ خسته‌اش استراحت بدهد‌نکند​ و آرام بگیرد. حالا هم سانی روی چمن‌ها دراز کشیده بود و شیبِ ساحل و سایهٔ درختانِ بلند او را از دید پنهان‌احساسِ​ می‌کرد. تمامِ تجسم‌های دیگرش مشغولِ گفتگو با مردم یا انجامِ وظایفِ مهم بودند، اما این یکی فرصت داشت تا کارِ واقعاً شگفت‌انگیزی بکند...

هیچ کاری نکند.

سانی با لذت بردن از حسِ فوق‌العادهٔ بی‌مصرف بودنِ مطلق، مدتی را در تنهایی گذراند. نسیمِ گرم،‌تمامِ​ صدای آب، خش‌خشِ برگ‌ها و همهمهٔ شهر در دوردست مانندِ مدّی ملایم او را در بر گرفت‌لذت​ و به او احساسِ آرامش داد. دست‌کم یک‌هفتمِ او در آرامش بود — و همین هم کافی بود.

آهسته، حسِ‌دور​ سایه‌اش را به‌برگشت​ بیرون گسترش داد،

و اجازه داد آگاهی‌اش در حرکاتِ بی‌پایانِ شهر حل شود. می‌توانست‌مردم​ افرادِ بی‌شماری را در اطرافش حس کند که همه برای گذرانِ زندگی‌شان‌نکند​ عجله داشتند — مرد و زن، عادی و بیدارشده، پیر و جوان...

سانی که غرق در زیبابینِ عظیمِ هستیِ آن‌ها شده بود، حس کرد خودش برای مدتِ کوتاهی ناپدید می‌شود. و این... این حسِ آرامشی بود‌زمینی​ که هیچ احساسِ دنیوی نمی‌توانست با آن برابری کند. این آرامشِ واقعی بود — آرامشِ عدم. این روزها، این کم‌وبیش تنها چیزی بود که باعث‌خسته‌اش​ می‌شد سانی واقعاً احساسِ آرامش کند و از تمامِ نگرانی‌ها و وظایفش دور شود. به‌عنوانِ یک نیمه‌خدا، او به نوعِ خاصی از استراحت نیاز داشت.

آه... یعنی کِی‌بگیرد​ دوباره یه کم وقت‌دراز​ برای خودم پیدا می‌کنم؟

احتمالاً فقط بعد از پایانِ‌برگشت​ دنیا. سانی که روی چمن‌ها‌پیدا​ دراز کشیده بود، لبخند زد.

مدتِ زیادی را با لذت بردن از پوچیِ همه‌چیز گذراند.‌گفتگو​ با این حال، سرانجام چند سایه‌ای که در شهر حس کرد‌هیچ​ به او یادآوری کردند که هنوز کارهایی برای انجام دادن دارد.

سانی با آهی از روی‌شهرِ​ چمن‌ها برخاست، خاکِ لباسش را‌خیابانِ​ تکاند و قدم در سایه‌ها گذاشت.

در اتاقِ مطالعهٔ خصوصیِ عمارتی واقع در حلقهٔ داخلیِ دیوارهای قلعه از‌درختانِ​ آن‌ها بیرون آمد. نورِ خورشید از پنجره‌ای بلند به داخل می‌تابید و‌مهم​ زنی جلوی آن ایستاده بود که نور طرحِ کلیِ نیم‌رخش را مشخص می‌کرد.

با حس کردنِ حضورش،‌پایین​ برگشت و نگاهِ تندش‌خیابانِ​ را به او دوخت.

زن شلوارِ جین و تی‌شرتِ سفیدی به تن داشت و موهایش‌مردم​ مانندِ آبشاری از طلای مایع بود. چند لحظه او را برانداز‌کاری​ کرد و سپس با تکانِ کوتاهِ سر، حضورش را تأیید کرد.

«سانلس.»

او البته مدِ آسمان‌حالا​ بود؛ فرمانروای جزایرِ زنجیری‌کشیده​ و بزرگِ خاندانِ پرِ سفید.

سانی لحظه‌ای با چشمانِ گردشده‌برگشت​ به او خیره ماند که باعث‌کرد​ شد زن اخم کند. سرفه‌ای کرد.

«ببخشید. فقط... فکر کنم اولین باره که‌تمامِ​ شما رو با لباسِ راحتی می‌بینم، قدیس‌مهم​ تایریس. نیاز به زمان دارم تا عادت کنم.»

اخمش غلیظ‌تر‌بماند​ شد و‌دور​ پوزخند زد.

«کاملاً مطمئنم توی قطبِ جنوب منو نیمه‌جون‌دراز​ دیدی که فقط یه لباسِ بیمارستان تنم‌دید​ بود. پس نیازی به این واکنش نیست.»

سانی گلویش را صاف کرد.

«خب، آره، اونم درسته...»

تایریس یکی از معدود قدیس‌های قلمروِ انسان بود که می‌دانست‌خیابانِ​ سانی هنوز زنده است. با این حال... دلیلش این نبود‌آجریِ​ که سانی عمداً خودش را به او نشان داده بود.

یک سال پیش، مدت‌ها و عمیقاً به این فکر کرده بود که‌درختانِ​ با چه کسی تماس بگیرد. مدِ آسمان و روان در بالای این‌مهم​ فهرست بودند، اما در نهایت از نزدیک شدن به آن‌ها منصرف شد.

او قدیس‌های پرِ سفید را خیلی دوست داشت، اما... هیچ دلیلِ منطقی‌ای وجود نداشت‌زمانی​ که آن‌ها بدانند سرورِ سایه‌ها هنوز در این دنیا قدم می‌زند. می‌توانست از دور‌مالک​ به دوست داشتنشان ادامه دهد؛ حتی اگر این کار گاهی اوقات باعث می‌شد دلتنگ شود.

بنابراین، سانی حقیقتِ زنده‌دید​ بودنش را از تایریس و‌مشغولِ​ روان پنهان نگه داشته بود.

فقط مسئله این‌بی‌صدا​ بود که تایریس‌پایین​ نظرِ دیگری داشت.

پس از آنکه دخترش به همراه دسته‌ای از بیدارشدگانِ خارج از خاندانِ پرِ سفید در یک دروازهٔ کابوس ناپدید‌مشغولِ​ شد، تایریس طبیعتاً می‌خواست بیشتر بداند که این افراد چه کسانی هستند. یک بررسیِ سابقهٔ معمولی چیزی را فاش نمی‌کرد،‌بودنِ​ چون هویت‌های عمومیِ آن‌ها کاملاً بی‌نقص جعل شده بود... اما معلوم شد که مدِ آسمان از آن هم دقیق‌تر است.

او کاری کرد که هنوز‌برگشت​ هیچ‌کسِ دیگری نتوانسته بود انجام دهد:‌کرد​ به وجودِ خاندانِ سایه پی برد.

بنابراین، یک روز سانی مجبور شد با عجله به کوچهٔ تاریکی در پایتختِ محاصرهٔ‌مهم​ ربعِ شمالی برود؛ جایی که مدِ آسمان یکی از مأمورانش را با یک دست در‌بودنِ​ هوا نگه داشته بود و همان‌طور که خفه‌اش می‌کرد، با آرامش از او سؤال می‌پرسید.

نیازی به گفتن نبود که تجدیدِ دیدارش با‌سرانجام​ قدیس تایریس آن‌قدرها که تصور می‌کرد احساسی نشد.‌زمانی​ اما با این حال بسیار به یاد ماندنی بود.

در نتیجه، خاندانِ سایه‌حالا​ مجبور شد تمامِ رویه‌های مخفیانه‌اش‌شیبِ​ را از نو بازبینی کند.

تایریس مدتی سانی را‌پایین​ برانداز کرد و نگاهِ از‌خلوتی​ قبل جدی‌اش لحظه‌به‌لحظه سردتر می‌شد.

در نهایت پرسید:

«خب، این بار چیه؟ کسی یه تایتانِ خفته رو نزدیکِ جزایرِ زنجیری بیدار کرده؟‌تجارتخانهٔ​ همین الان که داریم حرف می‌زنیم دسته‌ای از جانورانِ نفرین‌شده دارن به سمتِ حصار‌دریاچهٔ​ هجوم میارن؟ بازگشتِ طاعون داره پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی رو به نابودی تهدید می‌کنه؟»

سانی چند بار پلک زد.

«چی؟ چی باعث شده فکر کنی... اصلاً بی‌خیال. ولی باید‌پیدا​ بگم یه کم بهم برخورد. انگار داری کنایه می‌زنی که من‌رفته​ فقط وقتی میام دیدنت که یه فاجعهٔ وحشتناک رخ داده باشه.»

تایریس نگاهِ تردیدآمیزی به او‌پنهان​ انداخت. سانی زیرِ نگاهش معذب‌گفتگو​ جابه‌جا شد و بعد لبخند زد.

«خب، این بار این‌طوری نیست! در عوض خبرهای خوبی آوردم. تبریک می‌گم؛‌پیدا​ یه استادِ جدید تو خاندانِ پرِ سفید هست. تله صحیح و سالم‌زمینی​ از کابوس برگشته. بازگشتش بعد از اینکه کاسی رو ببینه، رسماً اعلام می‌شه.»

تایریس چند لحظه به او‌روی​ خیره ماند، بعد نگاهش را‌ساحل​ پایین انداخت و آهِ آرامی کشید.

پس از آن،‌شهرِ​ صاف ایستاد و‌سرانجام​ به سمتِ در رفت.

«می‌رم روان رو بیارم.»

درست قبل از خروج از‌شهرِ​ اتاق، لحظه‌ای مکث کرد و بعد‌خلوتی​ به کمدی پشتِ میزش اشاره کرد.

«تو لیوان‌ها‌آرام​ و بطری‌حالا​ رو بیار.»

سانی نیشخند زد.

این پیشنهاد‌درختانِ​ کاملاً وسوسه‌انگیز‌دید​ به نظر می‌رسید...

ناولها | novelha.net