---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2869: واکنشِ متضاد • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2869: واکنشِ متضاد

0

کاسی و شبگرد روی چمنِ زمردینِ‌فرمان​ جزیرهٔ عاج روبه‌روی هم قرار گرفتند؛‌دیمونِ​ فاصله‌شان بیش از دوازده متر نبود.

هوای اطرافشان سرشار از انرژیِ ناپایدار بود؛ خودِ فضا خم می‌شد و در هم‌چطور​ می‌پیچید، درست مثلِ پارچه‌ای که در بادی وحشی تکان بخورد. با وجودِ آشوبِ مطلق و‌داشته​ ویرانیِ هولناکی که علفزارِ اطرافشان را در هم می‌کوبید، هیچ‌کدام از جای خود تکان نخوردند.

با این حال، نبردی متعالی در‌شکستِ​ هوایی که میانشان ترق‌وتروق می‌کرد در‌نمی‌توانست​ جریان بود؛ نبردی پنهان از چشم.

شبگرد به فضا فرمان می‌داد تا کاسی را از هم بدرد، و در مقابل، کاسی قدرتِ به‌جامانده‌بی‌رحم​ از دیمونِ آرزو را به کار می‌گرفت تا نقشه‌اش را خنثی کند. بدنش مدام در هم می‌شکست و‌فاصلهٔ​ با درخششِ سفیدی که از زیرِ پوستش بیرون می‌زد ترمیم می‌شد، و موهای طلایی‌اش در بادِ خروشان می‌رقصید.

در چشمِ ذهنش، آینده و حال در هم‌بدرد​ آمیختند و هزاررنگِ خون‌آلودی از عذاب و مرگ ساختند؛‌خنثی​ احتمالاتِ بی‌شمار همچون شبکهٔ وسیعی از تارهای ابریشم می‌شکفتند.

اما همهٔ آن‌ها ناگزیر‌لحظه​ به یک نتیجهٔ واحد‌همین​ ختم می‌شدند: شکستِ او.

کاسی می‌توانست تا مدتی در‌می‌شدند​ برابرِ شبگرد دوام بیاورد... اما‌دوام​ نمی‌توانست بر او غلبه کند.

ذهنش زیرِ بارِ استفاده از «فشارِ خردکننده» با دقتی که هر لحظه پیچیده‌تر می‌شد، رفته‌رفته کم‌دشمنِ​ می‌آورد. در همین حال، بخشِ کوچک و دقیقی از ذهنش با سردی به این فکر می‌کرد‌اول​ که چطور این دشمنِ بی‌رحم را از پا درآورد؛ اما افسوس که کاسی به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسید.

اگر می‌خواست کمترین امیدی برای‌چشم​ شکست دادنِ شبگرد داشته باشد،‌قدرتِ​ اول باید به او نزدیک می‌شد.

فاصلهٔ میانشان کم‌دقتی​ بود؛ به‌ویژه برای‌رفته‌رفته​ نبردی میانِ قدیس‌ها.

در حالتِ عادی می‌توانست این فاصله‌شکستِ​ را در یک چشم‌به‌هم‌زدن طی کند، اما‌غلبه​ دشمنش این کار را غیرممکن کرده بود.

هر بار که کاسی سعی می‌کرد به فاصلهٔ درگیریِ تن‌به‌تن با شبگرد برسد، او‌فکر​ به‌سادگی فضای میانشان را بسط می‌داد و چنان کِش می‌آورد که کاسی برای برداشتنِ تنها‌دادنِ​ یک قدم، مجبور می‌شد مسافتِ عظیمی را طی کند؛ انگار کیلومترها از هم فاصله داشتند.

قدرتِ شبگرد او را دور نگه می‌داشت‌می‌داد​ و نمی‌گذاشت از خنجرش استفاده کند یا او‌می‌گرفت​ را وادار کند تا در چشمانش نگاه کند.

و هر بار که سعی می‌کرد عقب‌نشینی کند، شبگرد فضا‌کوچک​ را چنان در هم می‌پیچید که کاسی دقیقاً سرِ جای اولش‌نمی‌رسید​ برمی‌گشت؛ گویی می‌خواست بگوید هیچ راهِ فراری از دستِ او نیست.

تنها کاری که از دستش برمی‌آمد این بود که نگذارد هیچ‌کدام‌بیاورد​ از آسیب‌های هولناکی که بدنش را در هم می‌شکست، در دم‌می‌آورد​ کشنده باشد. همین هم فقط به لطفِ افسونِ مطلقش ممکن می‌شد.

کاسی که از درد‌دقتی​ به خود می‌پیچید، دندان‌هایش‌می‌آورد​ را روی هم فشرد.

چه سرشتِ موذیانه‌ای.

قدرت‌های شبگرد حتماً باید نقطه‌ضعفی‌پیچیده‌تر​ می‌داشت... سرشتی به این قدرتمندی‌کوچک​ باید محدودیت‌های سنگینی هم می‌داشت.

با این حال، توانمندیِ رزمیِ یک بیدارشده چیزی فراتر‌برابرِ​ از قدرتِ سرشتِ او بود؛ یادگیریِ نحوهٔ استفادهٔ مؤثرتر و‌لحظه​ کارآمدتر از آن، اگر اهمیتش بیشتر نبود، کمتر هم نبود.

شبگرد پیش از ناپدید شدنش هم شخصیتی افسانه‌ای بود و روی همهٔ این‌ها، دهه‌ها در نبردی بی‌پایان‌بی‌رحم​ و بی‌امان با موجوداتی جنگیده بود که بسیار از او قدرتمندتر بودند. حتی اگر سرشتش محدودیت‌های سنگینی هم‌فاصلهٔ​ داشت، تسلطش به احتمال زیاد بی‌همتا بود؛ در نتیجه، این محدودیت‌ها تأثیرِ چندانی بر میزانِ مرگبار بودنش نداشتند.

اگر کاسی می‌خواست حدسی بزند، می‌گفت مهارِ فضا با چنین شدتی، دارد ذخایرِ جوهرش را به‌سرعت خالی‌خنثی​ می‌کند. اما حتی در آن صورت هم زمان به نفعش نبود — هر چه باشد، پنج قدیسِ دیگر‌ذهنش​ و ارتشی کامل از بیدارشدگان پشتِ سرِ شبگرد بودند و تا جوهرش تمام می‌شد، آن‌ها از راه می‌رسیدند.

رین به‌زودی مسیر را باز می‌کرد‌رفته‌رفته​ — اگر در آن لحظه کاسی نزدیکِ‌فکر​ طاق نبود، تمامِ امیدها بر باد می‌رفت.

پس...

فکر کن.

اگر نه می‌توانست پیروز شود و‌فرمان​ نه عقب بنشیند... پس باید کاری‌دیمونِ​ می‌کرد که شبگرد بی‌خیالِ نبرد شود.

تونیکِ کاسی از خونی‌لحظه​ که از دست داده‌همین​ بود، یکدست سرخ شده بود.

نفسِ عمیقی کشید‌واحد​ و بعد با صدایی‌می‌توانست​ گرفته و خش‌دار گفت:

«بگو ببینم... چرا اربابت یهو می‌خواد منو بکشه؟ اون که‌بخشِ​ قبلاً خودش رو به در و دیوار می‌زد تا جایی که‌نتیجه‌ای​ می‌شه قدیس‌های بیشتری رو زنده نگه داره. دیگه نمی‌خواد منو ببلعه؟»

آستریون در رؤیای خداشدن بود، پس هر قدیسی‌بدرد​ که می‌توانست برای تأمینِ نیروی عروجش به مقامِ‌نقشه‌اش​ خدایی ببلعد، برایش از طلا هم باارزش‌تر بود.

شبگرد لبخندی‌خردکننده​ زد و‌لحظه​ شانه بالا انداخت.

«من از کجا بدونم تو سرش‌شکستِ​ چی می‌گذره؟ با این حال، به‌نمی‌توانست​ نظرِ من... همه‌چیز فقط سرِ ارزشه.»

کاسی ابرویی بالا انداخت.

«ارزش؟»

شبگرد حملهٔ بی‌رحمانهٔ دیگری‌لحظه​ به او کرد و‌همین​ انگار سر تکان داد.

«هر چی باشه، اینجا آخرین سنگرِ قلمروِ‌می‌توانست​ اشتیاقه. اون تو رو گیر انداخته... و‌بارِ​ می‌دونی چی از یه موشِ گیرافتاده خطرناک‌تره؟»

صدایش تلخ و بی‌روح بود.

«موشِ گیرافتاده‌ای که کنترلِ یه دژِ عظیم رو تو دست داره و می‌تونه با یه اشاره کلِ حصار رو با خاک یکسان کنه و‌زیرِ​ همهٔ ساکنانش رو تو یه لحظه بکشه. هر چی باشه، آدما وقتی به سیمِ آخر می‌زنن دست به هر کاری می‌زنن... پس لابد با‌تارهای​ خودش حساب کرده که ارزشِ شخصیِ تو، در برابرِ خسارتی که ممکنه از سرِ لجبازی و با یه کارِ احمقانه روی دستش بذاری، خیلی کمتره.»

مچِ دستِ کاسی شکست و‌پیچیده‌تر​ خنجرش افتاد زمین. شبگرد با‌کوچک​ شنیدنِ نالهٔ خفه‌اش آهی کشید.

«تو نمی‌تونی ببری، سرودِ سقوط‌کردگان. چرا این‌قدر اصرار داری‌برابرِ​ خودت رو عذاب بدی؟ منم از این کار لذت‌دقتی​ نمی‌برم، پس لطفاً بی‌خیال شو و دیگه تسلیم شو.»

کمی آن‌طرف‌تر، دور از چشم،‌لحظه​ رین داشت نام‌ها را هدایت می‌کرد‌کوچک​ تا شعلهٔ ایزدی را احضار کند.

کاسی به‌زور لبخندی زد.

«تسلیم بشم؟»

با این حرف،‌واحد​ اراده کرد که جزیرهٔ‌می‌توانست​ عاج به حرکت درآید.

با حرکتِ جزیره در پهنهٔ آسمان، هفت زنجیرِ آسمانی‌اش‌همین​ به جرینگ‌جرینگ افتادند. اول آرام حرکت می‌کرد، اما سرعتش‌درآورد​ تندتند بالا می‌رفت و بادهای متلاطمی به پا می‌کرد.

این منو‌می‌کرد​ یادِ روزهای‌پنهان​ خوبِ گذشته می‌اندازه.

مچِ شکسته‌اش با درخششی سفید گر گرفت‌می‌آورد​ و تراشه‌های سفیدِ استخوان به زیرِ پوستِ پاره‌پاره‌اش‌دشمنِ​ برگشتند. در همین حین، کارِ دیگری هم کرد.

دستش را به سمتِ‌ختم​ بندی برد که او را‌برابرِ​ به برجِ عاج وصل می‌کرد...

و بریدش.

ناولها | novelha.net