چپتر 2869: واکنشِ متضاد
0کاسی و شبگرد روی چمنِ زمردینِخردکننده جزیرهٔ عاج روبهروی هم قرار گرفتند؛همین فاصلهشان بیش از دوازده متر نبود.
هوای اطرافشان سرشار از انرژیِ ناپایدار بود؛ خودِ فضا خم میشد و در همدقیقی میپیچید، درست مثلِ پارچهای که در بادی وحشی تکان بخورد. با وجودِ آشوبِ مطلق وبرای ویرانیِ هولناکی که علفزارِ اطرافشان را در هم میکوبید، هیچکدام از جای خود تکان نخوردند.
با این حال، نبردی متعالی دررفتهرفته هوایی که میانشان ترقوتروق میکرد درسردی جریان بود؛ نبردی پنهان از چشم.
شبگرد به فضا فرمان میداد تا کاسی را از هم بدرد، و در مقابل، کاسی قدرتِ بهجاماندهدقیقی از دیمونِ آرزو را به کار میگرفت تا نقشهاش را خنثی کند. بدنش مدام در هم میشکست وداشته با درخششِ سفیدی که از زیرِ پوستش بیرون میزد ترمیم میشد، و موهای طلاییاش در بادِ خروشان میرقصید.
در چشمِ ذهنش، آینده و حال در هملحظه آمیختند و هزاررنگِ خونآلودی از عذاب و مرگ ساختند؛فکر احتمالاتِ بیشمار همچون شبکهٔ وسیعی از تارهای ابریشم میشکفتند.
اما همهٔ آنها ناگزیرفشارِ به یک نتیجهٔ واحدپیچیدهتر ختم میشدند: شکستِ او.
کاسی میتوانست تا مدتی درپیچیدهتر برابرِ شبگرد دوام بیاورد... اماکوچک نمیتوانست بر او غلبه کند.
ذهنش زیرِ بارِ استفاده از «فشارِ خردکننده» با دقتی که هر لحظه پیچیدهتر میشد، رفتهرفته کمکوچک میآورد. در همین حال، بخشِ کوچک و دقیقی از ذهنش با سردی به این فکر میکردبرای که چطور این دشمنِ بیرحم را از پا درآورد؛ اما افسوس که کاسی به هیچ نتیجهای نمیرسید.
اگر میخواست کمترین امیدی برایفشارِ شکست دادنِ شبگرد داشته باشد،رفتهرفته اول باید به او نزدیک میشد.
فاصلهٔ میانشان کماستفاده بود؛ بهویژه برایدقتی نبردی میانِ قدیسها.
در حالتِ عادی میتوانست این فاصلهرفتهرفته را در یک چشمبههمزدن طی کند، امافکر دشمنش این کار را غیرممکن کرده بود.
هر بار که کاسی سعی میکرد به فاصلهٔ درگیریِ تنبهتن با شبگرد برسد، اوهمین بهسادگی فضای میانشان را بسط میداد و چنان کِش میآورد که کاسی برای برداشتنِ تنهامیخواست یک قدم، مجبور میشد مسافتِ عظیمی را طی کند؛ انگار کیلومترها از هم فاصله داشتند.
قدرتِ شبگرد او را دور نگه میداشتدقتی و نمیگذاشت از خنجرش استفاده کند یا اودقیقی را وادار کند تا در چشمانش نگاه کند.
و هر بار که سعی میکرد عقبنشینی کند، شبگرد فضامیآورد را چنان در هم میپیچید که کاسی دقیقاً سرِ جای اولشافسوس برمیگشت؛ گویی میخواست بگوید هیچ راهِ فراری از دستِ او نیست.
تنها کاری که از دستش برمیآمد این بود که نگذارد هیچکدامدقیقی از آسیبهای هولناکی که بدنش را در هم میشکست، در دماگر کشنده باشد. همین هم فقط به لطفِ افسونِ مطلقش ممکن میشد.
کاسی که از دردغلبه به خود میپیچید، دندانهایشخردکننده را روی هم فشرد.
چه سرشتِ موذیانهای.
قدرتهای شبگرد حتماً باید نقطهضعفیخردکننده میداشت... سرشتی به این قدرتمندیمیآورد باید محدودیتهای سنگینی هم میداشت.
با این حال، توانمندیِ رزمیِ یک بیدارشده چیزی فراتربخشِ از قدرتِ سرشتِ او بود؛ یادگیریِ نحوهٔ استفادهٔ مؤثرتر وهیچ کارآمدتر از آن، اگر اهمیتش بیشتر نبود، کمتر هم نبود.
شبگرد پیش از ناپدید شدنش هم شخصیتی افسانهای بود و روی همهٔ اینها، دههها در نبردی بیپایاندقیقی و بیامان با موجوداتی جنگیده بود که بسیار از او قدرتمندتر بودند. حتی اگر سرشتش محدودیتهای سنگینی همداشته داشت، تسلطش به احتمال زیاد بیهمتا بود؛ در نتیجه، این محدودیتها تأثیرِ چندانی بر میزانِ مرگبار بودنش نداشتند.
اگر کاسی میخواست حدسی بزند، میگفت مهارِ فضا با چنین شدتی، دارد ذخایرِ جوهرش را بهسرعت خالیفکر میکند. اما حتی در آن صورت هم زمان به نفعش نبود — هر چه باشد، پنج قدیسِ دیگراول و ارتشی کامل از بیدارشدگان پشتِ سرِ شبگرد بودند و تا جوهرش تمام میشد، آنها از راه میرسیدند.
رین بهزودی مسیر را باز میکرددقتی — اگر در آن لحظه کاسی نزدیکِکوچک طاق نبود، تمامِ امیدها بر باد میرفت.
پس...
فکر کن.
اگر نه میتوانست پیروز شود وخردکننده نه عقب بنشیند... پس باید کاریهمین میکرد که شبگرد بیخیالِ نبرد شود.
تونیکِ کاسی از خونیفشارِ که از دست دادهپیچیدهتر بود، یکدست سرخ شده بود.
نفسِ عمیقی کشیددقتی و بعد با صداییمیآورد گرفته و خشدار گفت:
«بگو ببینم... چرا اربابت یهو میخواد منو بکشه؟ اون کهلحظه قبلاً خودش رو به در و دیوار میزد تا جایی کهدشمنِ میشه قدیسهای بیشتری رو زنده نگه داره. دیگه نمیخواد منو ببلعه؟»
آستریون در رؤیای خداشدن بود، پس هر قدیسیلحظه که میتوانست برای تأمینِ نیروی عروجش به مقامِسردی خدایی ببلعد، برایش از طلا هم باارزشتر بود.
شبگرد لبخندیبارِ زد وفشارِ شانه بالا انداخت.
«من از کجا بدونم تو سرشرفتهرفته چی میگذره؟ با این حال، بهسردی نظرِ من... همهچیز فقط سرِ ارزشه.»
کاسی ابرویی بالا انداخت.
«ارزش؟»
شبگرد حملهٔ بیرحمانهٔ دیگریفشارِ به او کرد وپیچیدهتر انگار سر تکان داد.
«هر چی باشه، اینجا آخرین سنگرِ قلمروِمیآورد اشتیاقه. اون تو رو گیر انداخته... وچطور میدونی چی از یه موشِ گیرافتاده خطرناکتره؟»
صدایش تلخ و بیروح بود.
«موشِ گیرافتادهای که کنترلِ یه دژِ عظیم رو تو دست داره و میتونه با یه اشاره کلِ حصار رو با خاک یکسان کنه ونتیجهای همهٔ ساکنانش رو تو یه لحظه بکشه. هر چی باشه، آدما وقتی به سیمِ آخر میزنن دست به هر کاری میزنن... پس لابد باکرده خودش حساب کرده که ارزشِ شخصیِ تو، در برابرِ خسارتی که ممکنه از سرِ لجبازی و با یه کارِ احمقانه روی دستش بذاری، خیلی کمتره.»
مچِ دستِ کاسی شکست وخردکننده خنجرش افتاد زمین. شبگرد بامیآورد شنیدنِ نالهٔ خفهاش آهی کشید.
«تو نمیتونی ببری، سرودِ سقوطکردگان. چرا اینقدر اصرار داریبخشِ خودت رو عذاب بدی؟ منم از این کار لذتافسوس نمیبرم، پس لطفاً بیخیال شو و دیگه تسلیم شو.»
کمی آنطرفتر، دور از چشم،بارِ رین داشت نامها را هدایت میکردپیچیدهتر تا شعلهٔ ایزدی را احضار کند.
کاسی بهزور لبخندی زد.
«تسلیم بشم؟»
با این حرف،دقتی اراده کرد که جزیرهٔمیآورد عاج به حرکت درآید.
با حرکتِ جزیره در پهنهٔ آسمان، هفت زنجیرِ آسمانیاشدقتی به جرینگجرینگ افتادند. اول آرام حرکت میکرد، اما سرعتشسردی تندتند بالا میرفت و بادهای متلاطمی به پا میکرد.
این منوغلبه یادِ روزهایاستفاده خوبِ گذشته میاندازه.
مچِ شکستهاش با درخششی سفید گر گرفتلحظه و تراشههای سفیدِ استخوان به زیرِ پوستِ پارهپارهاشسردی برگشتند. در همین حین، کارِ دیگری هم کرد.
دستش را به سمتِلحظه بندی برد که او رابخشِ به برجِ عاج وصل میکرد...
و بریدش.