---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2797: محاصرهٔ آسمانی • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 2797: محاصرهٔ آسمانی

0

«چرا...»

زبانِ رین بند آمد. صحنه‌ای که پیشِ رویش رقم می‌خورد، اصلاً با عقل جور درنمی‌آمد. چرا او‌نشان​ یک استاد بود؟ چرا باغِ شب، دژِ بزرگِ قلمروِ انسان، داشت مقرِ قدرتِ فرمانروایش را محاصره می‌کرد؟‌می‌کردی​ چرا آدم‌های روی عرشه‌اش مثل مورچه در هم می‌لولیدند، انگار که آماده می‌شدند تا واردِ کشتیِ دشمن شوند؟

«رین!»

تنها وقتی بانو‌می‌آمد​ کاسیا فریاد زد،‌می‌خواست​ به خودش آمد.

درسته.

اینجا عصرِ طلسمِ کابوس بود. وقوعِ هر اتفاقِ عجیب‌وغریبی نه‌تنها‌کسی​ ممکن بود، بلکه دیر یا زود پیش می‌آمد. اگر کسی می‌خواست‌وحشتِ​ زنده بماند، باید اول واکنش نشان می‌داد و بعد فکر می‌کرد.

اگر یک وحشتِ کیهانیِ غیرقابل‌درک سعی داشت تو را بخورد، دیگر دلیلی نداشت به رازهای ماهیتش‌خون​ فکر کنی — فقط باید کاری می‌کردی که خورده نشوی. سربازان در گورِ خدا این‌گونه زنده‌سیاه​ مانده بودند، برای همین رین با موقعیت‌هایی که در اوجِ بی‌خبری نیازمندِ اقدامِ سریع بودند، بیگانه نبود.

در تصویرِ بزرگ‌تر، هیچ تفاوتی میانِ یک وحشتِ‌بماند​ کیهانی و یک دژِ بزرگ وجود نداشت، پس‌وحشتِ​ تصمیم گرفت سؤال‌هایش را برای بعد نگه دارد.

رین به سمتِ بانو کاسیا چرخید، آماده بود تا دنبالش‌زنده​ برود، اما در دم همان خونسردی‌ای را که به‌سختی به‌کیهانیِ​ دست آورده بود از دست داد. چشمانش از وحشت گشاد شد.

تازه آن موقع بود که متوجه شد ردای قدیسِ زیبا با خون به رنگِ سرخ درآمده‌واکنش​ است. قبضهٔ خنجری از درست زیرِ دنده‌هایش بیرون زده بود، و در همان لحظه، بانو کاسیا آن‌کاری​ را گرفت و با ناله‌ای آرام، تیغهٔ سیاه و مارپیچِ خنجر را به‌کندی از گوشتش بیرون کشید.

اون خنجر...

آشنا به نظر می‌رسید.

«با... بانو کاسیا؟»

او سرش را به‌بلکه​ سمتِ رین چرخاند و دستش‌اگر​ را روی زخمِ خون‌ریزی‌کرده‌اش فشرد.

«لقب‌هاتو رها کن، رین.»

رین یک تپشِ قلب به خودش‌می‌خواست​ فرصت داد تا گیج شود. می‌خواست‌نشان​ به دستورِ زنِ بزرگ‌تر اعتراض کند.

هر دو لقبی که می‌توانست اختصاص دهد، به شمشیرِ تامار داده شده بودند. او مطمئن شده بود که آن‌ها را‌کیهانیِ​ مفید بسازد، اما نه آن‌قدر قدرتمند که جوهرش را تخلیه کنند — این‌گونه می‌توانست آن‌ها را تا ابد، یا دست‌کم‌بودند​ تا روزی که تامار از کابوس برمی‌گشت، حفظ کند. رها کردنِ لقب‌ها به معنای گرفتنِ بخشی از قدرتِ دوستش بود.

اما بعد، رین تناقضِ عجیبی میانِ آنچه واقعیت باید می‌بود و آنچه بود احساس کرد.‌اول​ نمی‌توانست حس کند که آن دو لقبی که به شمشیرِ تامار داده بود، ذره‌ای از‌ماهیتش​ جوهرش را می‌مکند. در عوض، حس کرد سه لقب دارند با سرعتی حیرت‌انگیز جوهرش را می‌بلعند.

و به‌خونسردی‌ای​ بانو کاسیا اختصاص‌آورده​ داده شده بودند،

از کِی می‌تونم‌می‌آمد​ سه تا لقب‌می‌خواست​ رو هم‌زمان... آه، درسته.

رین لقب‌ها را رها کرد،‌پیش​ و لحظه‌ای بعد، بانو کاسی کمی‌بماند​ تلوتلو خورد و آهِ آسودگی کشید.

«خوبه. حالا... بیا بریم.»

او به رین نزدیک شد و قبضهٔ خنجرِ خونین را در دستانِ او گذاشت. رین به‌کندی‌خون​ پایین را نگاه کرد و با نگاهی تهی تیغهٔ مارپیچ را برانداز کرد. سپس، خنجر موجی‌سیاه​ برداشت و به مارِ سیاه و بزرگی تبدیل شد که به داخلِ آستینش خزید و ناپدید شد.

...بزرگ‌تر شده.

بانو کاسیا‌بلکه​ او را به‌پیش​ سمتِ در کشید.

آن‌ها در حالی اقامتگاهِ رین را ترک کردند که برجِ اشتیاق دورشان می‌لرزید و‌باید​ ناله می‌کرد. دودِ بیشتری در راهرو به چشم می‌خورد. دیوارهای باستانی ضرباتِ کرکنندهٔ گلوله‌های‌نداشت​ توپِ شارژشده را خفه می‌کردند، اما باز هم باعث می‌شدند گوش‌های رین زنگ بزند.

«بانو کاسیا، زخم‌هاتون...»

قدیسِ زیبا رین را از میانِ دود‌زنده​ راهنمایی کرد؛ با وجودِ نابینایی، آشوب را‌بعد​ بسیار بهتر از او پشت سر می‌گذاشت.

«نگرانِ من نباش. تیغه به قلبم نخورد،‌اگر​ و من... کسی‌ام که کشته نمی‌شه، مگر‌واکنش​ اینکه با یک ضربه جانش رو بگیرن.»

و واقعاً هم، به‌محضِ اینکه این کلمات را به زبان آورد،‌می‌خواست​ درخششِ ملایمی از زیرِ ردای خونینش تابید و آن زخمِ مهلک‌کیهانیِ​ را محو کرد. رین با نگاهی گیج به خون خیره ماند.

به قلبش نخورد.

آیا ممکن‌پیش​ بود قلبش را‌کسی​ نشانه گرفته باشد؟

نقصش چه؟

نه، اصلاً چرا‌ممکن​ باید به بانو‌زود​ کاسیا حمله می‌کرد؟!

سانی...

رین به خودش آمد. درست‌کسی​ است، جزیرهٔ عاج تحتِ حمله بود...‌واکنش​ اما دو مطلق اینجا زندگی می‌کردند.

چرا هیچ کاری نمی‌کردند؟

«سانی و‌نه‌تنها​ بانو نفیس‌بلکه​ کجا هستن؟»

بانو کاسیا دیوار را گرفت تا در برابرِ لرزشِ‌گشاد​ دیگری مقاومت کند، سپس خون را از صورتش پاک کرد‌درآمده​ و با قدم‌هایی آرام و مطمئن به راهش ادامه داد.

«اونا دارن توی یه‌اگر​ نبردِ دیگه می‌جنگن، جایی‌بماند​ خیلی دور از اینجا.»

با وجودِ خطرِ‌دیر​ هولناکِ وضعیتشان، صدایش‌می‌آمد​ به‌شکلِ مورمورکننده‌ای آرام بود.

رین می‌خواست چیزی بگوید، اما در آن‌پیش​ لحظه کسِ دیگری از میانِ دود ظاهر شد.‌اول​ یکی از آتش‌بانان بود، استادی به نامِ سید.

پیش از آنکه رین بتواند آهِ آسودگی‌چشمانش​ بکشد، سید ناگهان نزدیکشان بود؛ شمشیرش برقی‌قدیسِ​ زد و به‌سمتِ گردنِ بانو کاسیا فرود آمد.

همه‌چیز چنان سریع رخ داد که رین به‌سختی فرصتِ واکنش داشت...‌واکنش​ اما در واقع، همین که توانسته بود پیش از فرود آمدنِ‌دلیلی​ شمشیر حمله را درک کند و حرکت کند هم عجیب بود.

با این حال، شمشیر روی گردنِ بانو کاسیا فرود نیامد. او کوچک‌ترین قدمِ ممکن را برداشت و‌بعد​ بالاتنه‌اش را کمی چرخاند و گذاشت شمشیر بی‌خطر از کنارش بگذرد. با یک دست، مچِ آتش‌بان را گرفت.‌سربازان​ دستِ دیگرش به جلو پرید و محکم به سینهٔ زن خورد و او را تلوتلوخوران به‌سمتِ دیوار فرستاد.

پیش از آنکه سید بتواند خودش را جمع‌وجور کند، بانو کاسیا تنها‌زنده​ یک قدم با او فاصله داشت. کفِ دستش دوباره به جلو پرید و‌بخورد​ نیروی ضربه باعث شد پشتِ سرِ سید به دیوارِ برجِ عاج کوبیده شود.

آتش‌بان روی زمین سُر خورد و ردِّ‌چشمانش​ خونی روی سنگِ سفید بر جا گذاشت.‌قدیسِ​ هنوز زنده بود، اما کاملاً بی‌هوش شده بود.

بیرون، برقی نقره‌ای‌می‌آمد​ و عجیب عرشهٔ باغِ‌زنده​ شب را روشن کرد.

«بیا!»

حالا حسِ اضطراری‌ممکن​ در صدای بانو‌زود​ کاسیا موج می‌زد.

آن‌ها در راهرو دویدند و به اتاقی رسیدند که نفیس در آن برای زنِ‌قدیسِ​ مرموز گل گذاشته بود. زن هنوز آنجا بود و با حالتی آرام به پنجره خیره‌ناله‌ای​ شده بود. به نظر می‌رسید آشوبِ این محاصرهٔ فاجعه‌بار اصلاً روی او اثری نگذاشته است...

گلدانی که روی میزِ کنارِ‌کسی​ تختش قرار داشت واژگون شده و‌واکنش​ گل‌ها روی زمین پخش شده بودند.

تنها حالا که رین زنِ زیبا را از‌کسی​ نزدیک می‌دید، متوجهِ حقیقتِ مورمورکننده شد. او خونسرد،‌می‌داد​ بی‌خیال یا آرام نبود... در عوض، تهی بود.

شباهتش به‌نه‌تنها​ نفیس هم‌بلکه​ غیرقابلِ‌انکار بود.

بنابراین، رین‌خونسردی‌ای​ ناگهان حدس زد‌آورده​ که او کیست.

«رین، ویلچر رو هول بده.‌کسی​ به پله‌ها که رسیدیم، از سرشتت‌واکنش​ استفاده کن تا ثابت نگه‌ش داری.»

رین مطیعانه دسته‌های‌دیر​ ویلچر را گرفت،‌می‌آمد​ اما لحظه‌ای تردید کرد.

«ولی کجا داریم می‌ریم؟»

جزیرهٔ عاج تحتِ حمله بود و هر دو مطلقی که قرار بود از آن محافظت کنند،‌خون​ به‌طرزِ غیرقابلِ‌توضیحی غیبشان زده بود. باغِ شب کشتیِ عظیمی بود با بی‌شمار جنگجوی بیدارشده بر عرشه‌اش...‌سیاه​ اگر حتی به آتش‌بانان هم نمی‌شد اعتماد کرد، پس بانو کاسیا چطور می‌خواست حمله را دفع کند؟

مگر اینکه، البته...

رین ناگهان‌بلکه​ رنگ‌پریده و‌زود​ بی‌جان شد.

اگر بانو کاسیا کنترلِ دژِ اعظم را‌پیش​ به دست می‌گرفت، می‌توانست به اجزای آن‌باید​ فرمان دهد. و اگر خردایش را فعال می‌کرد...

«شـ... شما...‌خونسردی‌ای​ می‌خواین باغِ شب‌آورده​ رو نابود کنین؟»

خردایش نیرویی عرفانی بود که می‌توانست مناطقِ کاملی از عالمِ رؤیا را با خاک یکسان کند — یا صدها‌سعی​ جزیرهٔ عظیم را برای هزاران سال در هوا شناور نگه دارد. با این حال، نیروی یکسانی به هر چیزی که‌همین​ در دسترسش بود وارد نمی‌کرد. در عوض، هرچه کسی به منبعِ آن نزدیک‌تر می‌شد، قدرتِ خردایش به‌طورِ تصاعدی افزایش می‌یافت.

می‌توانست ساختمانی را به تلی از آوار تبدیل کند، در حالی که جزیرهٔ عاج کیلومترها بالاتر از سطحِ زمین پرواز می‌کرد.‌غیرقابل‌درک​ با این حال، باغِ شب تنها چند صد متر با سواحلِ جزیرهٔ پرنده فاصله داشت و با کشیده‌شدنِ زنجیرهای متصل به‌همین​ قلاب‌های لنگراندازی‌اش، هر ثانیه نزدیک‌تر می‌شد. در این فاصله، خردایش آن‌قدر هولناک بود که می‌توانست بدنِ یک ایزد را در هم بشکند.

آیا می‌توانست باغِ شب را هم‌زود​ در هم بشکند و آن را به‌بماند​ ابرِ عظیمی از تراشه‌های چوب تبدیل کند؟

اما... انسان‌های بی‌شماری‌به‌سختی​ روی این کشتیِ‌داد​ زنده زندگی می‌کردند...

بانو کاسیا لبخندِ تلخی زد.

«داری به چی فکر‌زود​ می‌کنی؟ نه، معلومه که نه.‌می‌خواست​ ما فقط قراره فرار کنیم.»

ناولها | novelha.net