چپتر 2408: برای همیشه از دستت دادم
0[...دشمنی کشته شد.]
قدیسِ سنگی سر کجپایین کرد و به جسدِکشید ایزدِ سقوطکرده خیره شد.
اون صدای کی بود؟
حالا که نبرد تمام شده بود، خیلی چیزها عجیب بهتماشا نظر میرسید. مبهم حس میکرد حالا که روحِ تردید مُرده،مرگ باید چیزی احساس کند. حسِ پیروزی بود؟ یا حسِ فقدان؟
برای یک مطلق، کشتنِ موجودی نفرینشده شاهکاری نادر و باورنکردنی بود —سیاه چه رسد به یک تایرنتِ نفرینشده، آن هم به مکاریِ عروسکگردان. اماجای قدیسِ سنگی خوشحال نبود. هر چه باشد، او قهرمانِ جهانِ زیرین بود.
پیروزیاش امری بدیهی بود.
فقط از این افسوس میخورد که آن بیدِ سیاهکمانش و زیبا دیگر وجود نداشت. شجاعانه جنگیده بود وشکافت لیاقتِ احترامش را داشت. مرگِ چنین دشمنی جای خوشحالی نداشت.
اما چیزی هم نبودپشتِ که بخواهد چنین حسِایزدان عجیبی به آن داشته باشد.
پس چرا؟
انگار داشتزنِ چیزی راپایین فراموش میکرد.
آها... که اینطور.
نبرد هنوز تمام نشده بود.
قدیسِ سنگی سر بلندپیروزیاش کرد و به اژدهاییاین که نزدیک میشد نگاه کرد.
سایهٔ گرگی همان حوالی داشت جسدِ بیدِ غولپیکر را بو میکشید.مرگ سایهٔ دیگری هم در آن نزدیکی بود — گردابی تاریک که هرچهآسودگی را لمس میکرد میبلعید، و ظرفِ تازهای تقریباً داشت دورش شکل میگرفت.
و سومی. زنی باوقار کهزنِ مثلِ یک رقصنده حرکت میکرد وکشید روی پشتِ اژدها پنهان شده بود.
خادمانِ ایزدان.
همانطور که قدیسِ سنگی تماشا میکرد، سایهٔ زنِ شکارچی از پشتِ اژدهاسیاه پایین پرید. کمانش را در هوا کشید و تیری که نشانِ مرگ راخوشحالی بر خود داشت، تاروپودِ جهان را شکافت و بر قلبِ گردابِ تاریک نشست.
دارن با هم میجنگن.
قدیسِ سنگیایزدان کمی احساسِتماشا آسودگی کرد.
این کارش را راحتتر میکرد... نهپنهان اینکه از پسِ این دشمنان برآمدنشکارچی کارِ چندان دشواری به نظر برسد.
...میتوانست درجهانِ یک آنپیروزیاش جانشان را بگیرد.
آن بالا، پردهٔ سیاهی که جهان را تاریک کرده بود داشت از هم میپاشید. ابریشمی کهقلبِ سطحِ کوه را پوشانده بود هم داشت پژمرده میشد. تارهای بیشمارش شکننده و رنگپریده میشدند ودشواری درخششِ سیاه و زیبای سطحِ صافشان آرامآرام از بین میرفت. انگار کوه داشت از پیری خاکستری میشد.
و اتفاقِ دیگری هم داشت میافتاد.شکارچی انگار... انگار نیرویی نامرئی از جایی دوردست،نشانِ پنهان در میانِ دریای ابرها، ساطع میشد.
او را پسروی میزد. از اینپنهان جهان طردش میکرد.
با فرود آمدنِ اژدها در همانبدیهی نزدیکی، قدیسِ سنگی اخم کرد. صدایسیاه آهنگینِ اژدها بر فرازِ کوهِ درهمشکسته غرید:
«سانی! ما... ما بردیم!»
غولِ سنگیِ بلندقامت در سکوت بهشکارچی اژدها چشم دوخت. غبارِ یاقوتی هنوزتیری از روی یشمِ صیقلیِ زرهش پایین میریخت.
این همحرکت در نوعِپشتِ خود عجیب بود.
چرا داشت خونریزی میکرد؟
اما از طرفی...
چرا نباید خونریزی میکرد؟
باید این نبردروی رو زودتر تموم کنمخادمانِ و به زخمهام برسم.
«...سانی؟»
همان نزدیکی، سایهٔ گرگ پوزهاش را بالا گرفتکشید و به قدیسِ سنگی خیره شد. موهایش سیخ شدگردابِ و درحالیکه غرشِ تهدیدآمیزی سرمیداد، آرام به عقب رفت.
در دوردست، تیرهای بیشتری قلبِ گردابِ تاریک را شکافتندکمانش و زنِ شکارچیِ سایه باوقار روی شیب فرود آمد. شمشیرهایقلبِ دوقلویش را بیرون کشید و به سمتِ گرداب هجوم برد.
بهتره حالاحرکت که از هماژدها جدا افتادن بکشمشون.
قدیسِ سنگی بازیرین سردی به اژدهایبدیهی شب نگاه کرد.
...اینجا همزنِ میدانِ نبردی ازپرید آن جنگ بود.
شمشیرش سریعتر از چیزی که از تیغهای به آن بزرگی انتظار میرفت،تیری به حرکت درآمد. قدیسِ سنگی ابتدا سایهٔ گرگ را هدف گرفت وکمی با یک ضربه، آن را در هم شکست و به عالمِ سایه فرستاد.
بعد اتفاقِ عجیبی افتاد... درست در لحظهای که پیکرِ جانورِتماشا تاریک به سیلابی از سایهها تبدیل شد و در نیستیمرگ حل شد، تقریباً حس کرد چیزی به او برگشته است.
قدیسِ سنگی توجهِ چندانی بهامری این موضوع نکرد، چون نفرِمیخورد بعدی که باید میمُرد، اژدها بود.
«داری چیکار میکنی؟! وایسا!»
اجباری قدرتمند در صدای اژدها موج میزد، اما درست مثل رشتههای تردید، در برابر او هیچ اثریجهان نداشت. با این حال، آن پرسش شمشیرش را کسری از ثانیه کُند کرد. همین کافی بود تاچندان جانورِ عظیم از زخمی کشنده در امان بماند... اما نه برای اینکه کاملاً از تیغهٔ سنگمانند جاخالی بدهد.
تیغه بهراحتی پولکهای نیمهشب را برید و عمیقاً درهمانطور گوشتش فرو رفت و خونِ نقرهای جاری کرد. اژدهاتیری فریادی از سرِ درد کشید و تلوتلوخوران عقب رفت.
البته قرارجهانِ نبود زیادپیروزیاش دور شود...
«دارم یکی ازشکارچی سگهای ایزدان راکمانش از پای درمیآورم.»
قدیسِ سنگی بدنش را سفت کرد وپایین آماده شد تا به جلو یورش ببردمرگ و کارِ دشمن را برای همیشه تمام کند.
«سـ... سانی، بس کن!»
موجود داشت چهزیرین کسی را صدا میزد؟فقط یکی از متحدانش را؟
شاید زنِ شکارچی را...
اگر اینطور بود، فریادهایش بیفایدهزنِ بود. زنِ شکارچی هم بهزودیهوا زیرِ شمشیرِ قدیسِ سنگی میمرد.
بیهیچ زحمتی اجبار را پساژدها زد، شمشیرش را بالا بردتماشا و به جلو هجوم برد.
اژدها تنها کسریزیرین از ثانیه بابدیهی مرگ فاصله داشت.
«نـ... نفیس، کاسی، افی!»
مکث کرد.
«این... چیه...»
«کای، رین، جت!»
قدیسِ سنگی خشکش زد؛پایین تیغهٔ شمشیرش بهآرامی گردنِکشید اژدها را لمس میکرد.
«نوکتیس، آنانکه!ایزدان یادت بیاد لامصب!زنِ آیکو، جولیوس، بث!»
«این اسما...»
چشمانش گشاد شد.
«کیم، لاستر،زنِ کوئنتین، دورن،پایین بل، سامارا، اوبل!»
اژدها هم تکان نخورد وزنِ با ترس و امید درهوا چشمانش به او نگاه کرد.
جایی در دوردست، گردابِ تاریکی محو شدخادمانِ و بیهیچ ردی از بین رفت. انگارپرید جذبِ بدنِ آبنوسیِ زنِ شکارچیِ سایه شده بود.
سپس زنِ شکارچی نگاهیپیروزیاش به آنها انداخت واین او هم ناپدید شد.
اژدها به سانیشکارچی خیره ماند وکمانش بعد نعره زد.
«چطور یادتایزدان رفت؟! زود باشزنِ به خودت بیا!»
سانی از آنروی ارتفاعِ زیاد بهپنهان او خیره شد.
سپس، شمشیرش رازیرین پایین آورد وبدیهی سر تکان داد.
«آخه واقعاً نیازی هستپایین اینقدر بلند داد بزنی؟کشید میدونی که، کر نیستم.»
لرزشِ صدایش را پنهان کرد، با عجلهپایین کالبدِ قدیسِ سنگی را کنار گذاشت ومرگ به همان خودِ انسانیِ راحت و آشنایش برگشت.
البته، سوراخی در سینهاش بود و بازویی کهایزدان تازه تحرکش را پس گرفته بود، حالا شکسته بود.کشید اما بودن در کالبدِ خودش همچنان حسِ فوقالعادهای داشت.
سانی جلوی خونریزی را گرفت وبدیهی با به یاد آوردنِ اینکه چقدرسیاه به کشتنِ کای نزدیک شده بود، لرزید.
و به ازشکارچی دست دادنِ کاملِکمانش خودش، برای همیشه.
«خیلی... خیلی نزدیک بود.»
در نهایت، یادِ آدمهایی کهاژدها کای به او یادآوری کرده بود،زنِ او را برگرداند... آن هم بهسختی.
نامهایشان، و این واقعیت کهامری حتی در قالبِ قدیسِ سنگیمیخورد هم هنوز همان نقص را داشت.
وقتی کای از او پرسید که چطور توانسته فراموش کند، سانی هیچخود جوابی پیدا نکرد، اما حس کرد مجبور است جوابی بدهد. و وقتیکارش به دنبالِ جواب گشت، شخصیتِ تایتانِ یشمی مثل یک سراب از هم پاشید.
البته مطمئن نبود اگر زمانِ بیشتری آنپایین را به تن میکرد و عمیقتر در توهمِخود یک کالبدِ بیگانه فرو میرفت، چه اتفاقی میافتاد.
«برای اینکه جوابِ سؤالت رو بدم، باید بگم واقعاً فراموش نکرده بودم. فقط خیلی خوبکمانش خودم رو قانع کرده بودم که کسِ دیگهای هستم. میدونی، من آدمِ خیلی قانعکنندهای هستم.کمی در واقع اونقدر قانعکنندهام که یه بار خودم رو قانع کردم که وجود داشته باشم.»
اینگونه بود که ازپیروزیاش کوههای تهی عبور کرده بودافسوس بیآنکه به هیچ تبدیل شود.
کای بازنِ ناباوریِ تمام بهپرید او خیره شد.
که با توجه به اینکهزنِ هنوز در قالبِ اژدها بود،هوا کاملاً عجیب به نظر میرسید.
«خودت رو قانعروی کردی... که وجودپنهان داشته باشی. چی؟»
سانی شانه بالا انداخت.
«حقیقت داره.»
کای دگرگونیاش را رها کرد و بار دیگرپرید به انسان تبدیل شد. حالتی از بهت وتاروپودِ حیرت در چهرهٔ گودافتاده و خستهاش موج میزد.
همچنین خون از بریدگیِ عمیقی رویپنهان شانهاش جاری بود که باعث شدشکارچی سانی در دلش چهره در هم بکشد.
«...آره. واقعاً خودتی!»
در اطرافشان، پیلهٔشکارچی ابریشمِ سیاه داشتکمانش از هم میپاشید.
جسدِ عروسکگردان مثلهمانطور تپهای تاریک بالایشکارچی سرشان قد برافراشته بود.
تایرنتِ برف مرده بود.
سانی چند لحظه بهپیروزیاش آن سرِ قطعشدهٔ عظیم خیرهافسوس شد و بعد آه کشید.
«درونم به آرامش برس،پایین بیدِ شوم. کابوست طولانیکشید بود... اما حالا تموم شده.»
باید عجله میکرد. دشمنش مرده بود و اینپرید یعنی سانی زمانِ بسیار کمی برای رسیدن بهتاروپودِ هدفی داشت که بهخاطرش به اینجا آمده بود.
«بیا بریم.حرکت باید قلعهٔ برفاژدها رو پیدا کنیم!»
بازیِ مرگجهانِ داشت بهپیروزیاش پایان میرسید.