---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2978: پرندهٔ پست، شرور، نفرت‌انگیز، پست‌فطرت و بی‌خاصیت • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2978: پرندهٔ پست، شرور، نفرت‌انگیز، پست‌فطرت و بی‌خاصیت

0

«آآآآخ...»

سانی روی زمین ولو شده بود‌سایه‌اش​ و سرش را با هر دو‌روحِ​ دست گرفته بود؛ نالهٔ دردمندانه‌ای سر داد.

«این دیگه چه وضعشه... آخه‌سایه‌اش​ این دیگه چه وضعشه... نه،‌دریای​ ولی واقعاً این چه وضعشه؟!»

انگار سانی در اشتیاقِ تب‌دارش برای پس‌گرفتنِ تقدیر و بازگشتن‌اینکه​ به یادِ دنیا، یک نکتهٔ حیاتی را از قلم انداخته‌گریخت​ بود — فراموش کرده بود [مقدّر] بودن چه معنایی دارد.

تنها چند ثانیه از بازپس‌گیریِ‌نمی‌شد​ صفتِ [مقدّر] می‌گذشت و یک ایزدِ‌دزدِ​ مجنون سانی را لخت کرده بود.

این دیگه چه مزخرفی بود؟!

سانی دوباره ناله کرد.

اما هر چقدر هم که می‌خواست واقعیت را انکار کند، نمی‌شد منکرِ این شد که رکب خورده است. انگار پرندهٔ‌گریخت​ دزدِ پست نقشه کشیده بود تا برای پاک‌کردنِ خودش از تباهی، از او استفاده کند... و پس از رسیدن به‌دردسرساز​ هدفش، آن جانورِ لعنتی در دلِ شب ناپدید شد و بخشِ بزرگی از دارایی‌های سانی را هم با خود برد.

اگر به آن فکر می‌کرد، تا حدودی هوشمندانه بود. هرچه باشد، مرگ سلاحی در‌کشیده​ برابرِ تباهی بود؛ سایهٔ کسانی که می‌مردند، پس از پاک‌شدن به عالمِ سایه می‌رفت و‌برد​ در آنجا قوانینِ بی‌رحمِ آن عالم نابودشان می‌کرد یا طعمهٔ موجوداتِ وحشتناکِ ساکنِ تاریکی می‌شدند.

تا جایی که سانی می‌دانست،‌دست‌کم​ این قانون تنها یک استثنا‌راهش​ داشت — کشته‌شدن به دستِ او.

پس پرندهٔ دزدِ پست — یا دست‌کم سایه‌اش — پس از اینکه خودش را‌موجودِ​ به دستِ او به کشتن داد، با احتیاط راهش را به دریای روحِ سانی‌می‌زد​ باز کرد. آنجا، به طریقی خودش را به موجودِ سایه تبدیل کرد... و گریخت.

سانی مات‌ومبهوت مانده بود. چنین چیزی‌کشته‌شدن​ را پیش‌بینی نکرده بود. هرچند حالا‌احتیاط​ که فکرش را می‌کرد، باید حدس می‌زد.

مسئله فقط این بود که تا به حال سایه‌های بسیار کمی برایش دردسرساز شده بودند.‌پاک‌کردنِ​ سایهٔ مکافات بود که نتوانسته بود کاملاً مهارش کند... و کُشنده هم بود که باید با‌فکر​ خون به او باج می‌داد و تازه بعدها حاضر شد مثلِ یک سایهٔ درست‌وحسابی رفتار کند.

گرگ، فراوانی، عروسک‌گردان — هیچ‌کدام از سایه‌های مقدسش پیش از‌راهش​ این نافرمانی نکرده بودند، برای همین سانی حتی احتمالش را‌چنین​ هم نمی‌داد که پرندهٔ دزدِ پست با آن‌ها فرق داشته باشد.

یا شاید هم احتمالش را داده‌اینکه​ بود، و آن موجودِ نفرت‌انگیز این‌باز​ فکر را از سرش دزدیده بود.

به‌هرحال...

«وقاحتِ اون‌واقعیت​ جونورِ لعنتی‌کند​ رو باش.»

پرندهٔ دزدِ پست نه‌تنها از یک کابوس گریخته و خودش را‌دریای​ به زندگی برگردانده بود، بلکه بلافاصله با مُردن از چنگِ تباهی‌پیش‌بینی​ هم فرار کرد — و در نهایت از مرگ هم گریخت.

اگر استادِ فرارِ قهارتر‌دست‌کم​ از او در دنیا پیدا‌راهش​ می‌شد، سانی او را نمی‌شناخت.

و حالا، یک ترورِ مقدسِ مجنون جایی آن بیرون، در عالمِ رؤیا ول می‌گشت. سانی شکی نداشت که پرندهٔ دزدِ‌گریخت​ پست به طریقی از مقبرهٔ آریل جانِ سالم به در می‌برد، و حتی اگر نمی‌دانست کدام عصر این بدشانسی را‌دردسرساز​ می‌آورد که دوباره میزبانِ آن جانورِ پست‌فطرت شود... حس می‌کرد دیر یا زود موجوداتِ قدرتمندِ بسیاری دچارِ سردردِ وحشتناکی می‌شوند.

از جمله خودش. در واقع، سانی حسِ شومی داشت که بیشتر‌دزدِ​ از بقیه دچارِ این سردردها می‌شود... چون انگار سلیقهٔ پرندهٔ دزدِ‌لعنتی​ پست از وقتی به موجودِ سایه تبدیل شده بود، تغییر کرده بود.

وگرنه چرا باید این‌همه‌دستِ​ از دارایی‌های تاریک و‌کشتن​ ماتِ او را می‌دزدید؟

سانی با به یاد آوردنِ‌سایه‌اش​ تمامِ چیزهایی که از دست‌دریای​ داده بود، بی‌اختیار دوباره ناله کرد.

خسارت... سنگین بود.

واقعاً غم‌انگیز بود.

اولین چیزی که سانی با شیرجه زدن در دریای روحش دید، این بود که‌طریقی​ تعدادِ سایه‌های آنجا کمتر از چیزی بود که به یاد داشت. پرندهٔ دزدِ پست‌حدس​ همهٔ آن‌ها را نبرده بود، بلکه آن‌هایی را که دوست داشت گلچین کرده بود...

اما سلیقه‌اش گران‌قیمت بود.

سایه‌های بی‌شماری که سانی طیِ سال‌های طولانیِ خونریزی در میدان‌های‌اینکه​ نبردِ متعدد جمع کرده بود، ناپدید شده بودند. شاهِ موش‌ها، جویندهٔ‌مات‌ومبهوت​ حقیقتِ آلوده... و خیلی‌های دیگر. هزاران، و شاید ده‌ها هزار سایه.

همچنین محو به یاد آورد که‌منکرِ​ شنیده بود یکی از سایه‌هایش نابود‌پست​ شده است، نه اینکه گم شود.

پس... انگار پرندهٔ‌کشته‌شدن​ دزدِ پست فراوانی‌سایه‌اش​ را خورده بود.

حتماً از پیدا کردنِ چنین‌سایه‌اش​ کرمِ چاق و لذیذی در‌دریای​ روحِ او حسابی کیف کرده بود...

دزدِ لعنتی!

سانی دندان به هم سایید.

سایه‌ها تنها چیزی نبودند که آن‌سایه‌اش​ ترورِ نفرت‌انگیز برای خودش برداشته بود. شماری‌باز​ از خاطره‌های سانی هم گم شده بودند.

[دستبندِ کارآمد]، [مرواریدِ جوهرِ ناب]، [قطعاً‌اینکه​ من نیستم]... حتی به دلیلی نامعلوم،‌باز​ زینِ گران‌قیمتِ کابوس را هم دزدیده بود!

اما چیزی که بیشتر از همه درد داشت، این بود‌اینکه​ که پرندهٔ لعنتی صندلیِ سانی را برده بود. [صندلیِ سایه]‌گریخت​ ناپدید شده بود و این اتفاق ضربهٔ سنگینی به سانی زد.

نوکتیس اون‌واقعیت​ صندلی رو بهم‌نمی‌شد​ داده بود، لعنتی...

خب، راستش بیشتر این‌طور بود که سانی‌اینکه​ یکی از صندلی‌های مجللِ آن جادوگرِ عجیب‌وغریب‌طریقی​ را بی‌اجازه برداشته بود. اما با این حال...

عاشقِ آن صندلی بود!

لعنت به اون پرندهٔ پست!

سانی از‌واقعیت​ شدتِ خشم دندان‌نمی‌شد​ به هم سایید.

و بعد، ماجرای‌کشته‌شدن​ ناپدید شدنِ دژش‌سایه‌اش​ در میان بود.

او بر دو دژ فرمان می‌راند. پرندهٔ دزدِ پست به معبدِ بی‌نام دست نزده بود‌تبدیل​ — شاید نگهبان فراری‌اش داده بود — اما دژی را که سانی در جنگلِ سوخته فتح‌حال​ کرده بود، با خود برد. حالا نسخهٔ بدلیِ آن از دریای روحِ سانی پاک شده بود.

در واقع، همه‌چیزِ آن از بین رفته بود. سانی حتی‌اینکه​ نمی‌توانست به یاد بیاورد که دژ چه شکلی بود یا کجا‌مات‌ومبهوت​ قرار داشت. انگار جنگ با هزارپاهای سیاه اصلاً اتفاق نیفتاده بود.

نمی‌دانست چطور چنین چیزی ممکن است، اما حدس‌خورده​ می‌زد که دژِ عزیزش در همین لحظه دارد‌خودش​ به یکی از لانه‌های پرندهٔ دزدِ پست تبدیل می‌شود.

باشه، ببرش! اصلاً‌کشته‌شدن​ من هیچ نیازی‌سایه‌اش​ به اون دژ نداشتم!

انگار نه انگار که قرار‌سایه‌اش​ بود آنجا پایگاهی برای ادامهٔ فتحِ‌روحِ​ جنگلِ سوخته باشد... اصلاً و ابداً!

پس الان کی ابله بود؟!

سانی با آهی‌انکار​ از سرِ کلافگی‌منکرِ​ چشمانش را بست.

چیزی که‌داشت​ بیشتر از‌دستِ​ همه کلافه‌اش می‌کرد...

این بود که پرندهٔ‌دست‌کم​ دزدِ پست چیزِ دیگری‌احتیاط​ هم از او دزدیده بود.

لحظهٔ پراحساسِ بازپس‌گیریِ سرنوشتش را دزدیده بود. سانی مدت‌ها منتظر مانده بود تا آنچه را از دست داده بود،‌تبدیل​ پس بگیرد. او به دلِ بیابانِ کابوس و مقبرهٔ آریل زده بود، در نبردی به مصافِ یک ترورِ نفرین‌شده‌کمی​ رفته بود، همه و همه برای اینکه دوباره حقِ این را پیدا کند که خودش را گمشده از نور بنامد.

و درست وقتی که داشت از احساسِ تلخ‌وشیرینِ دوباره خود شدن‌دزدِ​ لذت می‌برد، درست وقتی که به خودش اجازه داد تصور کند‌لعنتی​ اینکه عزیزانش او را به یاد بیاورند چه حسی خواهد داشت...

بحرانِ اعصاب‌خردکنِ دستبرد زدنِ‌دستِ​ یک ایزدِ مرده به روحش،‌احتیاط​ مثلِ سیلی به صورتش خورد.

حالا، هربار که لحظهٔ دوباره مقدّر شدنش‌کشتن​ را به یاد می‌آورد، مجبور بود دستبردِ‌موجودِ​ یک پرندهٔ نفرت‌انگیز را هم به خاطر بیاورد.

سانی بی‌اختیار‌می‌دانست​ غرشِ آرامی‌استثنا​ سر داد.

«اون پرندهٔ منفورِ نفرت‌انگیزِ پست!»

در پاسخ، صدای خش‌خشِ‌دستِ​ پارچه آمد و صدایی دوستانه‌احتیاط​ از بالای سرش طنین انداخت:

«پست!»

سانی چشمانش را‌قانون​ باز کرد و‌کشته‌شدن​ بالا را نگاه کرد.

آهان... آن یکی هم بود.

سایهٔ جدیدش — بچه‌دستِ​ اهریمنی که مادرِ بی‌مسئولیتش او‌احتیاط​ را به سانی سپرده بود.

او تولهٔ پست بود.

ناولها | novelha.net