---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2346: مهارِ پیچیده • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2346: مهارِ پیچیده

0

یا... خدا...

به محضِ اینکه کرمِ برف ضربه زد، کلِ کوهستان ناله سر داد و‌برداشت​ انگار خودِ جهان از درد به لرزه افتاد. سانی پیش‌تر هم قدرت‌های واقعاً هولناکی‌جلوی​ دیده بود، اما هرگز این‌قدر به چیزی چنین مخرب و ویرانگر نزدیک نشده بود.

حتی اگر سایه‌هایش را از دست نداده‌طرزِ​ بود و قلمروِ برف ضعیفش نکرده بود،‌فروریخت​ با همین یک ضربه به‌کلی نابود می‌شد...

البته فقط در صورتی‌ساده​ که آن‌قدر حماقت می‌کرد‌سایه‌ها​ که ضربه را بخورد.

سانی بی‌آنکه حتی سعی کند آروارهٔ غول‌پیکرِ جانورِ نفرین‌شده را جاخالی بدهد،‌جلوی​ خیلی ساده کلِ پوستهٔ عظیمش را به درونِ سایه‌ها کشید و از میانشان‌شدن​ گذشت تا اوداچی‌اش را آن‌سوی کوه روی گوشتِ رنگ‌پریدهٔ کرمِ برف فرود بیاورد.

تیغهٔ صدمتری شکافِ عمیقی انداخت،‌گرفته​ اما حتی آن طولِ زیاد هم‌عجیبی​ برای دونیم کردنِ پلید کافی نبود.

لحظه‌ای بعد، بدنِ کرمِ برف تکان‌پای​ خورد، با نیرویی وحشتناک به سانی کوبید‌ثانیه​ و او را به عقب پرت کرد.

گندش بزنن.

زخمِ عمیقی که به جانورِ نفرین‌شده زده بود همان موقع‌دیواری​ محو شده و جایش را گوشتِ رنگ‌پریدهٔ تازه‌ای گرفته بود. در‌تونلی​ همین حین، برفِ زیر پای سانی به طرزِ عجیبی موج برداشت...

به عقب جهید و کسری از‌حین​ ثانیه بعد، برف فروریخت و درونِ آروارهٔ‌برداشت​ عظیمی افتاد که زیرش پدیدار شده بود.

سرِ کرمِ برف از پایین بیرون زد‌طرزِ​ و سپس، انگار دیواری رنگ‌پریده جلوی سانی بالا‌عظیمی​ رفت و قد کشید تا به آسمان برسد.

این گردنِ پلیدِ غول‌پیکر بود که تونلی‌درونِ​ در کوه کنده بود و می‌خواست با ظاهر‌روی​ شدن درست زیرِ پای سانی، او را ببلعد.

سانی بی‌آنکه وقت تلف کند، جلو دوید و اوداچی‌اش را‌دیواری​ در گوشتِ رنگ‌پریده فرو کرد؛ از شتابِ حرکتِ خودِ جانور‌غول‌پیکر​ بهره برد تا شکافی طولانی و هولناک روی تنش بیندازد.

تقریباً در همان لحظه،‌تازه‌ای​ دو تیرِ دیگر گوشتِ‌زیر​ جانورِ نفرین‌شده را سوراخ کرد.

و بعد، دو تیرِ دیگر.

انگار بدنِ غول‌پیکرش کمی‌ساده​ آب رفت... یا شاید‌سایه‌ها​ فقط این‌طور به نظر می‌رسید؟

آخ!

دو دیوار از گوشتِ رنگ‌پریده از بالا و پایینِ‌پای​ شیب به سمتِ سانی هجوم می‌آوردند؛ حلقه‌های بدنِ کرمِ برف‌زیرش​ بودند که به خود می‌پیچید تا دشمنش را له کند.

نه... به این... زودی‌ها...

سانی به‌سختی توانست به‌موقع به درونِ سایه‌ها قدم بگذارد. پوسته‌اش از جنسِ همان‌ها بود،‌کوه​ اما بیش از حد سنگین و عظیم بود؛ شیرجه‌زدن در سایه‌ها خیلی بیشتر از‌دونیم​ حالتِ انسانی‌اش طول می‌کشید که می‌توانست تقریباً در یک چشم‌به‌هم‌زدن این کار را بکند.

با این‌فروریخت​ حال، جانِ سالم‌پدیدار​ به در برد.

همین‌که سرِ کرمِ برف در هوای منجمد چرخید و‌پای​ بارِ دیگر به پایین هجوم آورد، زنبورهای ابسیدین از‌عظیمی​ آسمان شیرجه زدند تا به پلیدِ غول‌پیکر حمله کنند.

ده‌ها سایهٔ مطلق برای تقریباً هر موجودی تهدیدی مرگبار به شمار می‌رفتند، اما در برابرِ یک جانورِ نفرین‌شده‌سرِ​ بیش از حد آسیب‌پذیر بودند. گذشته از این، سایه‌ها اراده نداشتند و بدتر از آن، قلمروِ برف ضعیفشان‌ظاهر​ کرده بود. بنابراین اگر سانی بی‌مهابا از آن‌ها استفاده می‌کرد، به‌راحتی متلاشی می‌شدند و به درونِ روحش برمی‌گشتند.

خوشبختانه، با وجودِ اینکه در اینجا،‌عظیمش​ در بازیِ آریل، به‌شدت سرکوب شده‌اوداچی‌اش​ بود، یک نقطهٔ روشن هم وجود داشت.

سانی مسیرِ رسیدن به رتبهٔ مطلق را تا حدی وارونه طی کرده بود. زمانی که یاد گرفت چطور قلمروش‌پلیدِ​ را متجلی کند، این قلمرو دیگر وسیع و قدرتمند شده و از ده‌ها هزار سایه شکل گرفته بود. در مواجهه‌شکافی​ با تعدادِ عظیمشان، همیشه برای مهارِ سپاهِ سایه‌اش مشکل داشت — دست‌کم برای اینکه با سطحی از دقت مهارشان کند.

اما اینجا، سانی از ارتشِ عظیمش محروم بود. در‌پای​ عوض، تنها می‌توانست به شمارِ نسبتاً کمی از سایه‌هایی‌عظیمی​ که داخلِ بازی به دست آورده بود، فرمان بدهد.

این امر به او اجازه‌زیر​ می‌داد تا هر کدام را‌برداشت​ با ظرافت و دقت هدایت کند.

طیِ چند روزِ گذشته، از همان زمان که اولین زنبور را به دست آورد، تمرین کرده‌گوشتِ​ بود تا زنبورهای ابسیدین را با دقت مهار کند. هدایتِ صد سایه بسیار آسان‌تر از هزاران سایه‌لحظه‌ای​ بود، به‌ویژه از آنجا که ذهنش دیگر درگیرِ مهارِ تجسم‌های دیگرش و پاییدنِ اعضای خاندانِ سایه نبود.

برای نخستین بار در چند سالِ گذشته، ذهنش‌بیرون​ ظرفیتِ خالیِ فراوانی داشت؛ از این رو، تلاش‌هایش‌برسد​ برای یادگیریِ مهارِ بهترِ سایه‌ها به‌خوبی به ثمر نشست.

در ابتدا، سانی صرفاً روی این تمرکز کرد که زنبورهای ابسیدین را در جهت‌های مختلف حرکت دهد. سپس‌عظیمی​ کاری کرد که هر کدام مسیرِ پیچیده‌ای را طی کنند. پس از تسلط بر مانورهای ساده، به سراغِ‌تونلی​ تمرینِ کارهای ظریف‌تر و پیچیده‌تر رفت و در نهایت کارش به شبیه‌سازیِ نبرد میانِ گروه‌های مختلفِ سایه‌ها کشید.

حالا دیگر زنبورهای ابسیدین دقیقاً حسِ امتدادِ بدنِ خودش‌موج​ را نداشتند... اما مطمئن بود که می‌تواند هر کدام را‌پایین​ وادار کند دقیقاً همان کاری را بکنند که او می‌خواهد.

البته این موضوع‌خیلی​ دامنهٔ ترفندهای جنگی‌اش‌عظیمش​ را بسیار گسترش داد.

در این لحظه، باید به‌پدیدار​ سایه‌هایش فرصت می‌داد تا بی‌آنکه نابود‌رنگ‌پریده​ شوند، به کرمِ برف حمله کنند.

پس... آن‌ها را دقیقاً به سمتِ نقاطی‌برفِ​ از بدنِ عظیمِ جانور فرستاد که پوستِ سختش‌کسری​ با ضربه‌های اوداچیِ غول‌پیکرِ او بریده شده بود.

زنبورهای ابسیدین از آسمان شیرجه رفتند؛ بال‌های شیشه‌مانندشان‌عجیبی​ در نورِ آفتابِ غروب با درخششی سرخ می‌سوخت.‌زیرش​ سپس به داخلِ زخم‌های بازِ کرمِ برف خزیدند.

پنهان در دلِ پیکرِ حجیمِ هیولا، جایی که جانورِ نفرین‌شده نمی‌توانست خردشان کند‌آن‌سوی​ و ببلعدشان، گوشتش را گاز گرفتند. پاها و آرواره‌هایشان ماهیچه‌های پلید را می‌درید و‌برای​ پاره می‌کرد و آن‌ها خود را هر لحظه عمیق‌تر در تنِ جانور فرو می‌بردند.

کرمِ برف غول‌پیکر بود، اما می‌شد از همین جثه‌اش همچون سلاحی علیه خودِ او استفاده‌آسمان​ کرد. فعلاً تنها ده دوازده سایه توانسته بودند به داخلِ زخم‌هایش بخزند... اما قرار بود‌تلف​ زخم‌های بیشتری ایجاد شود و زنبورهای ابسیدینِ بیشتری راهشان را به درونِ بدنِ جانور پیدا کنند.

در این میان، تیرهایی که کای و‌برفِ​ کُشنده شلیک می‌کردند، تواناییِ کرمِ برف را برای‌کسری​ منبسط کردنِ خودش هر لحظه بیشتر محدود می‌کرد.

«داره جواب می‌ده.»

با فرود آمدنِ سرِ جانورِ نفرین‌شده از آسمان روی سانی، سایه‌اش او را‌آن‌سوی​ پوشاند. اوداچی‌اش را رو به پایین چرخاند و در سایهٔ پلید فرو برد، سپس‌برای​ در آخرین ثانیهٔ ممکن درونِ سایه فرو ریخت تا از آن آروارهٔ وحشتناک بگریزد.

ضربه‌اش آسیبی به روحِ وسیع و فاسد‌شدهٔ جانور‌بیرون​ وارد کرد؛ نه آن‌قدر که جانش را به‌برسد​ خطر بیندازد، اما آن‌قدر بود که حس شود.

گوشتِ کرمِ‌شده​ برف از شدتِ‌گرفته​ درد موج برداشت.

«فکر کنم بتونم بکشمش.»

تنها سؤال این بود که...

سانی می‌توانست این‌عظیمی​ هیولای لعنتی را‌سرِ​ به‌موقع از پای درآورد؟

خورشید داشت غروب می‌کرد‌تازه‌ای​ و زمان می‌گذشت. اگر‌زیر​ به‌اندازهٔ کافی سریع نبود...

کسی که‌گرفته​ کشته می‌شد،‌برفِ​ خودش بود.

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net