چپتر 2346: مهارِ پیچیده
0یا... خدا...
به محضِ اینکه کرمِ برف ضربه زد، کلِ کوهستان ناله سر داد وبرداشت انگار خودِ جهان از درد به لرزه افتاد. سانی پیشتر هم قدرتهای واقعاً هولناکیجلوی دیده بود، اما هرگز اینقدر به چیزی چنین مخرب و ویرانگر نزدیک نشده بود.
حتی اگر سایههایش را از دست ندادهطرزِ بود و قلمروِ برف ضعیفش نکرده بود،فروریخت با همین یک ضربه بهکلی نابود میشد...
البته فقط در صورتیساده که آنقدر حماقت میکردسایهها که ضربه را بخورد.
سانی بیآنکه حتی سعی کند آروارهٔ غولپیکرِ جانورِ نفرینشده را جاخالی بدهد،جلوی خیلی ساده کلِ پوستهٔ عظیمش را به درونِ سایهها کشید و از میانشانشدن گذشت تا اوداچیاش را آنسوی کوه روی گوشتِ رنگپریدهٔ کرمِ برف فرود بیاورد.
تیغهٔ صدمتری شکافِ عمیقی انداخت،گرفته اما حتی آن طولِ زیاد همعجیبی برای دونیم کردنِ پلید کافی نبود.
لحظهای بعد، بدنِ کرمِ برف تکانپای خورد، با نیرویی وحشتناک به سانی کوبیدثانیه و او را به عقب پرت کرد.
گندش بزنن.
زخمِ عمیقی که به جانورِ نفرینشده زده بود همان موقعدیواری محو شده و جایش را گوشتِ رنگپریدهٔ تازهای گرفته بود. درتونلی همین حین، برفِ زیر پای سانی به طرزِ عجیبی موج برداشت...
به عقب جهید و کسری ازحین ثانیه بعد، برف فروریخت و درونِ آروارهٔبرداشت عظیمی افتاد که زیرش پدیدار شده بود.
سرِ کرمِ برف از پایین بیرون زدطرزِ و سپس، انگار دیواری رنگپریده جلوی سانی بالاعظیمی رفت و قد کشید تا به آسمان برسد.
این گردنِ پلیدِ غولپیکر بود که تونلیدرونِ در کوه کنده بود و میخواست با ظاهرروی شدن درست زیرِ پای سانی، او را ببلعد.
سانی بیآنکه وقت تلف کند، جلو دوید و اوداچیاش رادیواری در گوشتِ رنگپریده فرو کرد؛ از شتابِ حرکتِ خودِ جانورغولپیکر بهره برد تا شکافی طولانی و هولناک روی تنش بیندازد.
تقریباً در همان لحظه،تازهای دو تیرِ دیگر گوشتِزیر جانورِ نفرینشده را سوراخ کرد.
و بعد، دو تیرِ دیگر.
انگار بدنِ غولپیکرش کمیساده آب رفت... یا شایدسایهها فقط اینطور به نظر میرسید؟
آخ!
دو دیوار از گوشتِ رنگپریده از بالا و پایینِپای شیب به سمتِ سانی هجوم میآوردند؛ حلقههای بدنِ کرمِ برفزیرش بودند که به خود میپیچید تا دشمنش را له کند.
نه... به این... زودیها...
سانی بهسختی توانست بهموقع به درونِ سایهها قدم بگذارد. پوستهاش از جنسِ همانها بود،کوه اما بیش از حد سنگین و عظیم بود؛ شیرجهزدن در سایهها خیلی بیشتر ازدونیم حالتِ انسانیاش طول میکشید که میتوانست تقریباً در یک چشمبههمزدن این کار را بکند.
با اینفروریخت حال، جانِ سالمپدیدار به در برد.
همینکه سرِ کرمِ برف در هوای منجمد چرخید وپای بارِ دیگر به پایین هجوم آورد، زنبورهای ابسیدین ازعظیمی آسمان شیرجه زدند تا به پلیدِ غولپیکر حمله کنند.
دهها سایهٔ مطلق برای تقریباً هر موجودی تهدیدی مرگبار به شمار میرفتند، اما در برابرِ یک جانورِ نفرینشدهسرِ بیش از حد آسیبپذیر بودند. گذشته از این، سایهها اراده نداشتند و بدتر از آن، قلمروِ برف ضعیفشانظاهر کرده بود. بنابراین اگر سانی بیمهابا از آنها استفاده میکرد، بهراحتی متلاشی میشدند و به درونِ روحش برمیگشتند.
خوشبختانه، با وجودِ اینکه در اینجا،عظیمش در بازیِ آریل، بهشدت سرکوب شدهاوداچیاش بود، یک نقطهٔ روشن هم وجود داشت.
سانی مسیرِ رسیدن به رتبهٔ مطلق را تا حدی وارونه طی کرده بود. زمانی که یاد گرفت چطور قلمروشپلیدِ را متجلی کند، این قلمرو دیگر وسیع و قدرتمند شده و از دهها هزار سایه شکل گرفته بود. در مواجههشکافی با تعدادِ عظیمشان، همیشه برای مهارِ سپاهِ سایهاش مشکل داشت — دستکم برای اینکه با سطحی از دقت مهارشان کند.
اما اینجا، سانی از ارتشِ عظیمش محروم بود. درپای عوض، تنها میتوانست به شمارِ نسبتاً کمی از سایههاییعظیمی که داخلِ بازی به دست آورده بود، فرمان بدهد.
این امر به او اجازهزیر میداد تا هر کدام رابرداشت با ظرافت و دقت هدایت کند.
طیِ چند روزِ گذشته، از همان زمان که اولین زنبور را به دست آورد، تمرین کردهگوشتِ بود تا زنبورهای ابسیدین را با دقت مهار کند. هدایتِ صد سایه بسیار آسانتر از هزاران سایهلحظهای بود، بهویژه از آنجا که ذهنش دیگر درگیرِ مهارِ تجسمهای دیگرش و پاییدنِ اعضای خاندانِ سایه نبود.
برای نخستین بار در چند سالِ گذشته، ذهنشبیرون ظرفیتِ خالیِ فراوانی داشت؛ از این رو، تلاشهایشبرسد برای یادگیریِ مهارِ بهترِ سایهها بهخوبی به ثمر نشست.
در ابتدا، سانی صرفاً روی این تمرکز کرد که زنبورهای ابسیدین را در جهتهای مختلف حرکت دهد. سپسعظیمی کاری کرد که هر کدام مسیرِ پیچیدهای را طی کنند. پس از تسلط بر مانورهای ساده، به سراغِتونلی تمرینِ کارهای ظریفتر و پیچیدهتر رفت و در نهایت کارش به شبیهسازیِ نبرد میانِ گروههای مختلفِ سایهها کشید.
حالا دیگر زنبورهای ابسیدین دقیقاً حسِ امتدادِ بدنِ خودشموج را نداشتند... اما مطمئن بود که میتواند هر کدام راپایین وادار کند دقیقاً همان کاری را بکنند که او میخواهد.
البته این موضوعخیلی دامنهٔ ترفندهای جنگیاشعظیمش را بسیار گسترش داد.
در این لحظه، باید بهپدیدار سایههایش فرصت میداد تا بیآنکه نابودرنگپریده شوند، به کرمِ برف حمله کنند.
پس... آنها را دقیقاً به سمتِ نقاطیبرفِ از بدنِ عظیمِ جانور فرستاد که پوستِ سختشکسری با ضربههای اوداچیِ غولپیکرِ او بریده شده بود.
زنبورهای ابسیدین از آسمان شیرجه رفتند؛ بالهای شیشهمانندشانعجیبی در نورِ آفتابِ غروب با درخششی سرخ میسوخت.زیرش سپس به داخلِ زخمهای بازِ کرمِ برف خزیدند.
پنهان در دلِ پیکرِ حجیمِ هیولا، جایی که جانورِ نفرینشده نمیتوانست خردشان کندآنسوی و ببلعدشان، گوشتش را گاز گرفتند. پاها و آروارههایشان ماهیچههای پلید را میدرید وبرای پاره میکرد و آنها خود را هر لحظه عمیقتر در تنِ جانور فرو میبردند.
کرمِ برف غولپیکر بود، اما میشد از همین جثهاش همچون سلاحی علیه خودِ او استفادهآسمان کرد. فعلاً تنها ده دوازده سایه توانسته بودند به داخلِ زخمهایش بخزند... اما قرار بودتلف زخمهای بیشتری ایجاد شود و زنبورهای ابسیدینِ بیشتری راهشان را به درونِ بدنِ جانور پیدا کنند.
در این میان، تیرهایی که کای وبرفِ کُشنده شلیک میکردند، تواناییِ کرمِ برف را برایکسری منبسط کردنِ خودش هر لحظه بیشتر محدود میکرد.
«داره جواب میده.»
با فرود آمدنِ سرِ جانورِ نفرینشده از آسمان روی سانی، سایهاش او راآنسوی پوشاند. اوداچیاش را رو به پایین چرخاند و در سایهٔ پلید فرو برد، سپسبرای در آخرین ثانیهٔ ممکن درونِ سایه فرو ریخت تا از آن آروارهٔ وحشتناک بگریزد.
ضربهاش آسیبی به روحِ وسیع و فاسدشدهٔ جانوربیرون وارد کرد؛ نه آنقدر که جانش را بهبرسد خطر بیندازد، اما آنقدر بود که حس شود.
گوشتِ کرمِشده برف از شدتِگرفته درد موج برداشت.
«فکر کنم بتونم بکشمش.»
تنها سؤال این بود که...
سانی میتوانست اینعظیمی هیولای لعنتی راسرِ بهموقع از پای درآورد؟
خورشید داشت غروب میکردتازهای و زمان میگذشت. اگرزیر بهاندازهٔ کافی سریع نبود...
کسی کهگرفته کشته میشد،برفِ خودش بود.
قبلی
بعدی