---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2728: آیندهٔ سپری‌شده • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2728: آیندهٔ سپری‌شده

0

یادی دیگر، این‌ذوب‌شده​ یکی پر از‌خاکستریِ​ ویرانی و خرابی...

دشتِ استخوانیِ پهناور و درهم‌شکسته‌ای زیرِ آسمانِ ابری و خاکستری تا بی‌نهایت امتداد‌ویرانگر​ داشت. فلزِ مذاب بر جسدِ مردانِ بی‌شماری می‌بارید و ورطه‌ای از شعله‌های خشمگینِ‌چسبیده​ سفید، توفانی خروشان از شمشیرها را ذوب می‌کرد و به تگرگی گداخته بدل می‌ساخت.

میانِ اجساد، مردی با ردای شنگرفی و زرهِ سنگین، با زنِ جوانی غرق‌متعالی​ در شعله‌ها شمشیر به شمشیر شده بود. شمشیرِ خودش هم تسلیمِ ارادهٔ مرد شده‌جوان​ بود، پس آن را دور انداخت و تیغه‌ای از روحِ خودش برای خود ساخت.

از نورِ‌می‌سوخت​ خالص و اشتیاقی‌متعالی​ درنده و سیری‌ناپذیر.

و البته کینه.

نبرد پایه‌های جهان را زخمی کرده بود، پس‌مانندِ​ واقعیت در اطرافشان از هم می‌شکافت و اعماقِ‌استادِ​ هولناکِ قوانینِ ایزدیِ نهفته در زیرش را آشکار می‌کرد.

نیازی به گفتن نبود‌ذوب‌شده​ که آن نبرد جان‌های‌فولادینش​ بی‌شماری را هم بلعیده بود.

مرد پیش‌تر مغرور و زورگو بود، اما حالا لت‌وپاره و پوشیده از سوختگی‌های‌مانندِ​ وحشتناک بود. شمشیرش که زمانی می‌توانست مفاهیم را بِبُرد، داشت کُند می‌شد. چهره‌اش که‌ابداع​ پیش از این خوش‌قیافه بود، حالا به نقابی مخوف از مومِ ذوب‌شده شباهت داشت.

اما چشمانِ‌مومِ​ خاکستریِ فولادینش‌شباهت​ همچنان می‌سوخت.

شمشیرزنی‌اش دقیق، متعالی و والا بود. اقتدارش بر‌مانندِ​ هر چیزِ فلزی، موذیانه و سازش‌ناپذیر بود. اراده‌اش‌استادِ​ مانندِ دیوارِ آهنینِ بلندی بود؛ نفوذناپذیر و ویرانگر.

زنِ جوان نیز استادِ شمشیر بود. سبک‌های بی‌شماری را استاد شده بود و بیش‌والا​ از چند سبک هم خودش ابداع کرده بود... اما امروز، سرسختانه فقط به یکی‌نیز​ چسبیده بود. تکنیکی روان و پیش‌بینی‌ناپذیر که هم همه‌کاره بود و هم بی‌نهایت انطباق‌پذیر.

تکنیکِ پدرش، که‌شمشیرزنی‌اش​ پادشاهِ شمشیرها آن‌والا​ را خیلی خوب می‌شناخت.

با این حال، این شناخت نتوانست‌خاکستریِ​ او را از تبدیل شدن به‌متعالی​ طعمهٔ میراثِ شمشیرِ شکسته نجات دهد.

در نهایت، دیوارِ فولادین و نابودناشدنیِ اراده‌اش با آن اشتیاقِ آتشین ذوب‌نفوذناپذیر​ شد. لبهٔ هولناکِ شمشیرِ همه‌چیزبُرش را نور بلعید. و قلبِ سرد و‌سرسختانه​ بی‌احساسش با تیغه‌ای که از کینهٔ سوزان ساخته شده بود، سوراخ شد.

آنویل تلوتلو خورد و پرتوِ نورِ سفیدی را که در سینه‌اش فرو‌دقیق​ رفته بود چنگ زد — اما فایده‌ای نداشت، چون لبهٔ تیزِ نور به‌سادگی‌نفوذناپذیر​ انگشتانش را قطع کرد و باعث شد تلوتلو بخورد و به زانو بیفتد.

اما وقتی شمعِ ذوب‌شده و مخوفِ چهره‌اش‌اقتدارش​ را بالا آورد، لبخندی کج‌وکوله روی آنچه‌دیوارِ​ از لبانِ سیاه‌شده‌اش باقی مانده بود، نقش بست.

صدایِ غرغره‌مانند و‌ذوب‌شده​ وحشتناکی از اعماقِ‌خاکستریِ​ گلوی سوخته‌اش بیرون آمد:

«بی‌نقص... بالاخره بی‌نقص شدی...»

نفیس که در درخششِ بی‌نقصِ شعله‌های سفید و‌فولادینش​ بی‌رحمش بالای سر او ایستاده بود، با چهرهٔ زیبای‌فلزی​ غیرانسانی‌اش که هیچ حالتی نداشت، به پایین خیره شد.

لبانش تکان خورد، انگار می‌خواست جوابی‌والا​ بدهد، اما در نهایت، تنها چیزی‌اراده‌اش​ که نصیبِ مرد شد سکوت بود.

می‌خواستم چیزی بگم؟

آره... آره، یادش آمد که می‌خواست. می‌خواست‌اراده‌اش​ چیزی بگوید — حتی خیلی زیاد. بیشتر‌جوان​ از آنکه هرگز بشود با کلمات بیانش کرد.

آخر بیشترِ عمرش را در رؤیای این لحظه‌فولادینش​ گذرانده بود. در اشتیاقِ کشتنِ این مردِ ترسناک‌چیزِ​ و خاکستر کردنِ تمامِ چیزهایی که ساخته بود.

می‌خواست کاری کند که او پدرش را به یاد بیاورد. می‌خواست کاری کند که او را‌بلندی​ به یاد بیاورد... هر فقدان، هر قطره اشک، هر زخم، هر لحظه از ناامیدیِ تلخی که تحمل‌روان​ کرده بود. می‌خواست کاری کند که او از شکستش، از ضعفش، و از خیانتِ بی‌ثمرش خفه شود.

اما در آن لحظه،‌شباهت​ واقعاً یادش نمی‌آمد که‌همچنان​ اصلاً چرا می‌خواسته چیزی بگوید.

واقعاً برایش اهمیتی نداشت...

نه این مرد برایش‌ذوب‌شده​ مهم بود، و نه‌فولادینش​ دردی که کشیده بود.

هرچه بود، فقط درد بود.

نفیس که از بالا‌شباهت​ به آنویلِ دلاوری نگاه‌همچنان​ می‌کرد، هیچ حسی نداشت.

قلبش برهوتی زیبا و خشک‌موذیانه​ از شعله بود. از هر‌آهنینِ​ احساسی، از هر شکی پاک بود.

و همین‌طور از هر میلی.

حتی حوصله‌اش هم سر‌دقیق​ نرفته بود، چون بی‌حوصلگی‌چیزِ​ نیازمندِ میلی به هیجان بود.

خنده‌ای قل‌قل‌کنان از‌ذوب‌شده​ میانِ چهرهٔ ذوب‌شدهٔ‌خاکستریِ​ آنویل بیرون زد.

«بی‌نقص...»

نفیس با انزجار لب برچید، تیغهٔ درخشانش‌خاکستریِ​ را از سینهٔ او بیرون کشید و‌والا​ با ضربه‌ای راحت سرش را جدا کرد.

با بی‌تفاوتی که روی برگرداند، جسدِ‌والا​ بی‌سرِ پادشاهِ شمشیرهای پیشین میانِ بقیهٔ جنازه‌های‌مانندِ​ زغال‌شده افتاد و در دم گر گرفت.

تختِ پادشاهی‌اش روی همین‌شباهت​ جنازه‌ها قرار داشت؛ تختی‌همچنان​ ساخته از استخوان‌های سیاه‌شده.

...هستی‌ای که زمانی سرودِ سقوط‌کردگان بود، این یاد را کنار گذاشت و رهایش کرد تا در تاریکی سرگردان شود.‌بیش​ نیازی به این چیزِ فرسوده و بی‌فایده نداشت؛ تصویری گذرا از آینده‌ای که پیش‌تر پاک شده بود و از همین‌شناخت​ رو هرگز به حقیقت نمی‌پیوست. آینده‌ای بربادرفته که مقدّر بود تنها در یادِ او زنده بماند و دیگران فراموشش کنند.

تکه‌های بسیاری شبیه به آن در اطرافش بود؛ پر‌همچنان​ از صحنه‌هایی که محکوم بودند برای همیشه نادیده بمانند.‌موذیانه​ اما فعلاً به این یادگارهای آینده‌ای ویران، علاقه‌ای نداشت.

در عوض، یادِ دیگری‌دقیق​ را جلو کشید و‌چیزِ​ به اعماقِ تاریکش خیره شد.

در آن یاد،‌ذوب‌شده​ بار دیگر موجودی‌خاکستریِ​ هولناک و بی‌کران بود.

دوباره ردایِ مه‌آلود‌چیزِ​ و نقابِ چوبیِ سیاه‌اراده‌اش​ را به تن داشت.

داشت در میانِ سایه‌ها قدم می‌زد و به سوسویِ نوری تنها‌شمشیرزنی‌اش​ نزدیک می‌شد. شبی ژرف جهان را در خود پوشانده بود و ماهِ‌آهنینِ​ کاملی از پهنهٔ مخملینِ آسمانِ پرستاره بالا می‌رفت. اما آنجا، کمی دورتر...

نوری سفید و لرزان در تاریکی می‌رقصید؛ درست وسطِ درهٔ کوچکی که میانِ چند تپه شکل گرفته بود. پیکرِ تنهای انسانی آنجا جلویِ‌استاد​ آتشی کوچک نشسته بود. سرش پایین بود و موهای آویخته‌اش چهره‌اش را می‌پوشاند. از کمر به بالا برهنه بود و خونِ خشک روی پوستِ‌شدن​ رنگ‌پریده‌اش را پوشانده بود. با این حال، انگار هیچ زخمی روی بدنِ غریبه نبود... در واقع، حتی یک جای زخم هم رویش دیده نمی‌شد.

روی سنگی جلویِ او، داسی‌چشمانِ​ الماسی قرار داشت که تیغه‌اش‌شمشیرزنی‌اش​ به رنگِ خون درآمده بود.

مرد که چیزی حس‌فلزی​ کرده بود، آهسته نفس کشید‌دیوارِ​ و سرش را بلند کرد.

چهره‌اش جوان و زیبا بود؛ با پوستی صاف‌فولادینش​ و ابریشمین، گونه‌های برجسته و اجزایی بی‌نقص. عجیب آنکه‌فلزی​ نمادی از هلالِ ماه روی پیشانی‌اش نقش بسته بود.

بی‌آنکه خودش را از نگاهِ او پنهان کند، از سایه‌ها‌موذیانه​ بیرون آمد و بالای سرش قد علم کرد. نگاهش همچون‌نیز​ فالِ شومی فرود آمد و بادها را از ترس ساکت کرد.

با این حال، ناگهان‌شباهت​ لبخندی دلنشین و بی‌خیال‌همچنان​ روی لب‌های مرد نشست.

دستش را که تا پیش از آن در تاریکی پنهان بود،‌بلندی​ بالا آورد. قلبِ خون‌چکانِ انسانی را محکم در مشت می‌فشرد؛ قلبی‌ابداع​ که هنوز از زمانِ بیرون کشیدنش از سینهٔ خودِ مرد گرم بود.

مردِ زیبا با‌مومِ​ صدایی رسا و‌چشمانِ​ خوش‌آهنگ به حرف آمد.

گفت:

«درود بر‌مومِ​ بافنده، دیمونِ تقدیر.‌چشمانِ​ نخست‌زادهٔ ایزدِ فراموش‌شده!»

او کمی سر کج کرد.

پاسخش آرام و بی‌احساس بود:

«جانورِ گرگ‌ومیش...‌می‌سوخت​ از دیدارِ دوباره‌ات‌متعالی​ هیچ خرسند نیستم.»

مردِ زیبا‌مومِ​ با گیجی به‌چشمانِ​ او نگاه کرد.

«اوه؟ مگه قبلاً این افتخارِ‌موذیانه​ مشکوک نصیبم شده که بافندهٔ‌آهنینِ​ بزرگ و مخوف رو ببینم؟»

لحظه‌ای ساکت‌مخوف​ ماند و‌ذوب‌شده​ بعد نیشخند زد.

«خب، جای تعجب هم نداره!‌متعالی​ هرچی باشه من خوش‌برخوردترین و‌موذیانه​ خون‌گرم‌ترین مردِ تمامِ پادشاهیِ امیدم...»

ناولها | novelha.net