---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3167: زنگولهٔ نقره‌ای • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 3167: زنگولهٔ نقره‌ای

0

آخرین چیزی که سربازِ گمشده‌ریشه‌کن​ در زندگیِ تلخ و بی‌معنایش‌پنهان​ دید، آسمانِ سیاه و بی‌کران بود.

با این‌وجود​ حال، ماجرا به‌رؤیای​ همین‌جا ختم نمی‌شد.

مرد یکی دو دقیقهٔ دیگر هم زنده مانده بود... دست‌کم چیزی که از مرد باقی مانده بود... و سایه‌ابدیتِ​ آن دقایق را در کنارش زندگی کرده بود. اما نمی‌خواست آن لحظاتِ آخر را به یاد بیاورد؛ هرچه باشد،‌بهتر​ آن‌ها ظرفی برای تباهی بودند و سایه هیچ میلی نداشت که دوباره شکفتنِ بذرهای تاریکی را در روحش حس کند.

ریشه‌کن کردنشان حسابی دردسر داشت.

پنهان در اعماقِ غار بی‌حرکت ماند؛ یادِ روشنِ زندگیِ گذشته هنوز در ذهنش طنین‌ماند​ می‌انداخت. همه‌چیزِ آن زندگی چنان پرجنب‌وجوش، چنان تندوتیز و چنان عریان بود... که با‌آرامِ​ هستیِ آرامِ کنونی‌اش تفاوتِ بسیار داشت. سایه دیگر نمی‌خواست از تندیِ زندگی رنج ببرد.

با این‌وجود​ حال، بی‌اختیار‌مرگ​ به یاد می‌آورد.

سربازِ گمشده ایزدِ سایه را خوار شمرده بود، با این فکر که‌گذرا​ ایزدی که می‌گذارد معابدش بسوزند، شایستهٔ احترام نیست. هرچه باشد، در امپراتوریِ‌اگر​ پهناور و باشکوهِ جنگ هیچ اثری از فرقهٔ سایه باقی نمانده بود.

اما متوجه نبود که امپراتوریِ جنگ، با وجودِ عظمت‌تنها​ و شکوهش، تنها در دنیای زندگان وجود داشت... و‌زندگی‌ای​ زندگی در برابرِ مرگ چیزی جز یک رؤیای گذرا نبود.

هرچه باشد، مرگ جاودانه بود.

زندگی‌ای که تنها چند سال طول می‌کشید یا ابدیتِ مرگ... کدام‌یک ناچیز به نظر می‌رسید؟‌ناچیز​ و اگر زندگیِ آن‌ها در امپراتوری تنها توقفگاهی کوتاه در مسیرِ عالمِ سایه‌ها بود، چرا ایزدِ‌کشید​ سایه باید به این اهمیت می‌داد که خادمانِ جنگ احترام به او را از یاد برده‌اند؟

سایه آه کشید.

مرگ را بهتر از سربازِ گمشده‌وجودِ​ می‌فهمید. با این حال، هنوز نمی‌توانست‌وجود​ درخششِ گذرای زندگی را فراموش کند.

بنابراین، ناخوانده، یادِ یک زندگیِ دیگر — که بسیار شبیهِ‌پنهان​ اولی بود، اما در عین حال کاملاً تفاوت داشت —‌طنین​ از اقیانوسِ ژرفِ یادهای مبهم و تکه‌پاره‌اش به سطح آمد.

در آن زندگی، بخت با او یار نبود. تیره‌بخت‌چند​ بود چون در حاشیهٔ امپراتوری به دنیا آمده بود، در‌امپراتوری​ یکی از سرزمین‌های دوری که سپاهیانِ جنگ فتح کرده بودند.

مردمی که آنجا زندگی می‌کردند رعایای امپراتوری بودند، اما شهروندش‌مرگ​ محسوب نمی‌شدند. زرق‌وبرق و شکوهِ قلبِ امپراتوری برایشان مثلِ یک اسطوره‌ناچیز​ بود و تمامِ عمرشان را سگ‌دو می‌زدند تا از گرسنگی نمیرند.

از خانواده‌ای رعیت‌زاده می‌آمد. زمینی که روی آن کار می‌کردند مالِ خودشان نبود و بیشترِ‌رؤیای​ محصولشان را فرماندارِ قلعه‌ای در همان حوالی می‌بُرد. البته برده نبودند؛ مردان و زنانی آزاد‌توقفگاهی​ بودند. فاصلهٔ میانِ آن‌ها و کسانی که طوق بر گردن داشتند، به‌اندازهٔ دریا پهناور بود.

دست‌کم وقتی با تحقیر به برده‌هایی‌کردنشان​ نگاه می‌کردند که روی زمینِ ثروتمندان‌غار​ کار می‌کردند، این را به خودشان می‌گفتند.

به هر حال نمی‌دانست دریا چقدر پهناور است. هرگز‌چند​ دریا را ندیده بود... در واقع، هرگز چیزی فراتر‌اگر​ از زمینِ کوچکِ خانواده‌اش و روستای مجاور ندیده بود.

با این حال، زندگیِ بدی نبود. شاید سخت و پر از کارِ طاقت‌فرسا‌جاودانه​ بود، اما به‌ندرت گرسنه می‌ماندند. شاید او و خواهر و برادرانش در یک‌توقفگاهی​ اتاقِ کوچک شریک بودند، اما دست‌کم روی زیراندازهای نرم می‌خوابیدند، نه روی کاهِ زبر.

همهٔ آن‌ها، به‌جز کوچک‌ترین‌ها، سپیده‌دم بیدار می‌شدند تا در مزرعه به پدرشان کمک کنند.‌مرگ​ مادرشان از قبل صبحانه را آماده کرده بود و بعد از اینکه شکمشان را‌اگر​ سیر می‌کردند و از او تشکر می‌کردند، از درِ سستِ خانهٔ محقرشان بیرون می‌رفتند.

در به رنگِ سرخ درآمده بود‌کردنشان​ و زنگوله‌ای نقره‌ای بالای ایوان آویزان‌غار​ بود. وقتی باد می‌وزید، صدای زیبایی می‌داد.

در لحظاتِ‌وجود​ شیرینِ فراغت، آن‌رؤیای​ صدا همراهی‌اش می‌کرد.

اما، با این حال...

بیشتر می‌خواست.

حتی نمی‌دانست که بیشتر می‌خواهد، یا اصلاً خواستنِ چیزی چه معنایی دارد، تا اینکه‌ماند​ یک روز رژهٔ سربازان را دید. زمینشان نزدیکِ جادهٔ امپراتوری بود و هر از‌آرامِ​ گاهی، لژیونرها از کنارش می‌گذشتند؛ رودخانه‌ای از پرچم‌های سرخ که بالای سرشان موج می‌زد.

او کوچک و ضعیف بود. از کار در خاک،‌چند​ غرق در گل‌ولای بود. لباس‌هایش زبر، بی‌رنگ و نخ‌نما بودند،‌امپراتوری​ در حالی که بدنش لاغر و نحیف بود. اما سربازان...

سربازانِ امپراتوری‌وجودِ​ هر چیزی بودند‌تنها​ که او نبود.

بلندقامت و قدرتمند بودند. لباس‌هایشان با رنگ‌های تند رنگ‌آمیزی شده‌دنیای​ بود و زره‌شان در آفتاب به زیبایی می‌درخشید. برای کودکِ‌سال​ رعیتی مثلِ او، آن‌ها مظهرِ شگفتی، درخشش... و غرور بودند.

مظهرِ امپراتوری.

پس از اولین باری که سربازان را دید، شیفتهٔ هر چیزی شد که به امپراتوری‌ناچیز​ ربط داشت. فرصت‌های یادگیری در آن گوشهٔ دورافتاده از ایالت بسیار کم بود، اما هنوز‌برده‌اند​ داستان‌ها و افسانه‌هایی وجود داشت. هنوز کاهنانِ سرگردانی بودند که اسطوره‌هایی دربارهٔ ارواحِ امپراتوری تعریف می‌کردند.

از همان‌جا بود که دربارهٔ روحِ دلاورِ‌زندگان​ پیروزی آموخت؛ ایزدِ نگهبانِ سربازان، که از‌زندگی‌ای​ نوادگانِ اژدها و جنگجویی با مهارتِ بی‌نظیر بود.

دربارهٔ روحِ زیبایی، دوشیزهٔ مقدس،‌نبود​ هم چیزهایی یاد گرفت؛ ایزدِ‌دنیای​ پشتکار، برداشتِ محصول و مادری.

روحِ هنر، که درخشش و‌ریشه‌کن​ نبوغش شکوفاییِ امپراتوری را تضمین می‌کرد،‌اعماقِ​ حامیِ تمامِ صنعتگران و پیشه‌وران بود.

و در نهایت،‌برابرِ​ روحِ شادی بود؛ ایزدِ‌جاودانه​ بی‌خیالِ جشن و سرور.

دربارهٔ مطلق‌هایی که بر امپراتوری حکومت می‌کردند نیز آموخت؛ کاهنان‌مرگ​ و کاهنه‌های اعظمِ فرقهٔ جنگ. هر یک از آن‌ها قهرمانی نامدار‌ناچیز​ بود که کارهایش از مدت‌ها پیش به افسانه تبدیل شده بود.

چقدر شگفت‌انگیز‌فرقهٔ​ بودند، چقدر‌متوجه​ خارق‌العاده... چقدر رؤیایی.

و البته، اژدها هم بود.

اژدها، که بر فرازِ برجی عظیم در قلبِ‌زندگی‌ای​ امپراتوری سکونت داشت؛ برجی چنان بلند که آسمان‌نظر​ را می‌خراشید و بر قلمروِ ایزدِ خورشید سایه می‌انداخت.

اژدها، ظرفِ زندهٔ ایزدبانوی جنگ، امپراتوری را تأسیس کرده و در سال‌های‌گذرا​ اولیه‌اش بر آن نظارت داشت. او هنوز هم از تختِ آسمانی‌اش مراقبِ رعایای‌امپراتوری​ خود بود و نگاهِ ترسناکش ایزدانِ دیگر و موجوداتِ تباهی را فراری می‌داد.

البته، ایزدبانوی جنگ دیگر شخصاً بر امپراتوری حکومت نمی‌کرد. روزگاری‌دنیای​ که ایزدان روی زمین قدم می‌زدند مدت‌ها پیش به سر‌سال​ آمده و در عصرِ اسطوره‌ایِ ایزدان و قهرمانان جا مانده بود.

این یک‌تاریکی​ دورانِ طلایی‌کند​ بود؛ عصرِ انسان‌ها.

اما، البته... با تماشای رژهٔ سربازانِ باشکوه از‌زندگی‌ای​ کنارِ مزرعهٔ کوچکشان، بی‌اختیار تصور می‌کرد که روزی...‌نظر​ فقط شاید... او هم بتواند یک قهرمان شود.

زمان گذشت و او از یک پسربچه به مردی جوان تبدیل‌رؤیای​ شد. خانهٔ کوچکِ خانواده‌اش حالا حتی کوچک‌تر به نظر می‌رسید و‌نظر​ زمینی که روی آن جان می‌کَندند، رقت‌انگیزتر از قبل شده بود.

بنابراین در نهایت، برخلافِ میلِ پدر‌وجودِ​ و مادرش، به امیدِ پیوستن به‌وجود​ لژیونِ امپراتوری آنجا را ترک کرد.

روزی که خانه را رها کرد، بادِ تندی می‌وزید. در حالی که دور می‌شد و پدر‌روشنِ​ و مادر و خواهر و برادرانش را پشتِ سر می‌گذاشت، صدای زنگولهٔ نقره‌ای مانندِ ترانه‌ای پرطنین دنبالش‌رنج​ می‌کرد... بر اساسِ یک تکانهٔ آنی، آن را از بندهایش باز کرد و در میانِ وسایلش گذاشت.

بخت با او یار بود. معمولاً برای کسی مثلِ او — جوانی آموزش‌ندیده از ایالتی‌ناچیز​ دورافتاده و مرزی — آسان نبود که به ارتشِ بزرگ و باشکوهِ امپراتوری بپیوندد. اما‌برده‌اند​ امپراتوری در حالِ آماده‌سازی برای یک لشکرکشیِ تازه بود، بنابراین لژیون‌ها به نیروهای تازه‌نفس نیاز داشتند.

رقابت برای به دست آوردنِ جایگاهی در یکی از لژیون‌ها همچنان شدید بود — چطور می‌توانست نباشد، وقتی‌می‌کشید​ سرباز شدن نه‌تنها نویدبخشِ ثروت و افتخار بود، بلکه مسیرِ مستقیمی برای شهروند شدن به شمار می‌رفت؟ —‌برده‌اند​ اما او در برابرِ مأمورانِ استخدام عملکردِ خوبی داشت. هیکلش هم درشت بود و با کارِ سخت بیگانگی نداشت.

و به این‌نمانده​ ترتیب، زندگیِ جدیدش به‌عنوان‌عظمت​ یک سرباز آغاز شد.

در ابتدا، اغلب دلتنگِ خانه می‌شد. زنگوله‌ای که در کوله‌پشتی‌اش حمل می‌کرد، روزهای گرمِ‌ماند​ کودکی‌اش را به یادش می‌آورد... نوازشِ مادرش، خندهٔ خواهر و برادرانش. یادآورِ دورانی روشن‌تر و‌کنونی‌اش​ معصومانه‌تر بود. شب‌ها آن را محکم در دست می‌گرفت و گذشته را به یاد می‌آورد.

اما با گذشتِ زمان، کمتر و کمتر سراغِ زنگوله‌چند​ رفت. صدای زنگش دیگر برای او شیرین نبود... در‌اگر​ عوض، رفته‌رفته از صدای برخوردِ فولادِ تیز لذت می‌برد.

زنده ماندن در اولین جنگش یک چالش بود. دومی... تا آن زمان‌گذرا​ دیگر پخته شده و به تیغهٔ آب‌دیدهٔ امپراتوری تبدیل شده بود. سومی‌اگر​ زمانی بود که خودش را ثابت کرد و به مقامِ سنتوریون ارتقا یافت.

ارتش چیزی را به او داد که همیشه حس می‌کرد کم‌زندگان​ دارد؛ حقِ اینکه سرش را بالا بگیرد. اینکه به خودش افتخار‌می‌کشید​ کند. اینکه بداند بخشِ مهمی از چیزی بزرگ و ترسناک است.

از چیزی باشکوه.

خانواده‌اش را رها کرده بود، اما امپراتوری جایشان را‌چند​ گرفت. ارواح پدر و مادرش بودند، و سربازانِ همرزمش خواهر‌امپراتوری​ و برادرش. آنجا در میدانِ نبرد، هرگز احساسِ تنهایی نمی‌کرد.

با این‌وجودِ​ حال، همیشه جنگ‌تنها​ در کار نبود.

هزار سال از عمرِ امپراتوری‌نبود​ می‌گذشت و کمتر جایی بود که‌زندگان​ سپاهیانش به آن پا نگذاشته باشند.

تیره‌بختانِ وحشی و پستی‌کند​ که ساکنِ آنجا بودند،‌دردسر​ جرئتِ مقاومتِ درخور نداشتند.

ساختِ مسیر به‌سوی‌برابرِ​ عالم‌های فتح‌نشده زمان‌گذرا​ و منابع می‌طلبید.

در بهترین حالت، سربازان را می‌فرستادند تا شورشی پراکنده را در یکی از استان‌های تازه‌تأسیس‌چند​ سرکوب کنند. در بدترین حالت، رهایشان می‌کردند تا در قلعه‌ها بپوسند و از بی‌حوصلگی دق‌سایه‌ها​ کنند، بی‌آنکه فرصتی برای ترفیع گرفتن در نبرد یا چشیدنِ لذت‌های بی‌شمارِ جنگ داشته باشند.

رؤیاهایش برای قهرمان شدن هم بر باد رفته بود. با وجودِ‌زندگان​ تمامِ سال‌هایی که گذشته بود، حتی ذره‌ای به بیدارشده شدن نزدیک‌می‌کشید​ نشده بود. از این رو، آیندهٔ شغلی‌اش تیره و تار شد.

هرچند سعی می‌کرد این افکارِ تاریک را پس بزند، گاهی بی‌اختیار‌اعماقِ​ کامش تلخ می‌شد. بی‌اختیار از کسانی که بهتر از او، جوان‌تر‌همه‌چیزِ​ از او... و قوی‌تر از او بودند کینه به دل می‌گرفت.

با این حال، سرسپردگی‌اش به روحِ پیروزی و‌زندگی‌ای​ به اژدها، و همین‌طور به خودِ امپراتوری، هرگز‌نظر​ متزلزل نشد. در واقع، فقط متعصبانه‌تر هم شد.

آن زمان دیگر جوان نبود و افتخاراتِ زیادی کسب کرده بود. اگر می‌خواست،‌جاودانه​ می‌توانست بازنشسته شود و به‌عنوانِ شهروند در قلبِ امپراتوری زندگیِ راحتی در پیش‌توقفگاهی​ بگیرد — در واقع، بسیاری از همرزمانش پیش‌تر همین کار را کرده بودند.

...طولی نکشید که بیشترشان رفتند.

اما فکرِ بازنشستگی از زندگیِ سربازی حتی به ذهنش هم‌پنهان​ خطور نکرده بود. حتی وقتی موهایش جوگندمی شد و بدنش رو‌می‌انداخت​ به ضعف گذاشت، در سرسپردگی‌اش برای خدمت به امپراتوری استوار ماند.

چون امپراتوری خدای او بود.

دلیلِ دیگرش این بود که چیزی جز آغوشِ خشنِ سپاهیانِ امپراتوری نمی‌شناخت. دنیای بیرون از خدمت برایش غریب و ناآشنا بود. از یک جایی به بعد،‌توقفگاهی​ همه‌چیز تغییر کرده بود... جاده‌هایی که در آن‌ها رژه می‌رفت، شهرهایی که می‌دید، مردمی که با آن‌ها روبه‌رو می‌شد. همه‌چیز جدید بود و حس می‌کرد دنیا دارد‌یادهای​ او را پشت سر می‌گذارد. انگار پیش از این تنهایش گذاشته و در غبار رهایش کرده بود. تنها ارواح و اژدها همان‌طور مانده بودند، مثلِ محورِ جهان.

به همین خاطر دوستشان داشت.

بازنشستگی؟ زندگیِ راحت در‌کند​ شهری آرام؟ تشکیلِ خانواده‌دردسر​ و بزرگ کردنِ بچه‌ها؟

هیچ میلی به چنین زندگی‌ای نداشت.‌گذرا​ نرمیِ خاک برایش جذابیتی نداشت. تنها‌می‌کشید​ چیزی که می‌خواست، سختیِ فولاد بود.

سرانجام، گذرِ عمر کارِ خودش را کرد و نوعِ دستوراتی که‌رؤیای​ می‌گرفت تغییر یافت. این‌گونه بود که در نهایت به فرماندهیِ کاروانی‌نظر​ گماشته شد که محکومانِ غل‌وزنجیرشده را اسکورت می‌کرد — پست‌ترینِ پست‌ها، تک‌تکشان.

بردگانِ حقیر...

این مأموریت برای کهنه‌کاری مثلِ او چندان دشوار نبود. غیر از مهار‌غار​ کردنِ بردگان و یاد دادن به نیروهای تازه‌کار که با آن‌ها گرم نگیرند،‌تندوتیز​ کارِ چندانی برای انجام دادن نداشت. با این حال، هوشیاری‌اش را حفظ کرد.

همیشه همین‌طور بود.

هرچه بود، یکی دو بار در سرکوبِ شورشِ بردگان شرکت کرده بود. تعدادِ این‌زندگی‌ای​ فرومایگان ده‌برابرِ او و سربازانش بود — خیلی خوب می‌دانست وقتی افکارِ شوم به‌مسیرِ​ سرهای حیوانی‌شان خطور کند چه می‌شود، و می‌دانست آن غل‌وزنجیرهای آهنی چقدر راحت باز می‌شوند.

زنجیرِ واقعی که آن‌ها را در بند می‌کشید — تنها چیزی که از پسِ‌مرگ​ این کار برمی‌آمد — از آهن نبود. از جنسِ ترس بود. از جنسِ تسلیم و‌امپراتوری​ اطاعت بود، برای همین حواسش بود نگذارد بردگان به چیزی جز شلاقِ او فکر کنند.

با این‌تاریکی​ وجود، هوشیاریِ او‌ریشه‌کن​ هم حدی داشت.

خطر از جایی غیرمنتظره سر برآورد. نه از سوی بردگانِ‌سال​ نافرمان بود، نه راهزنانِ جاده، و نه حتی بلایای طبیعی —‌کوتاه​ بلکه از ارتفاعاتِ کوهستان آمد، در قالبِ یک موجودِ تباهیِ هولناک.

به‌محضِ دیدنِ جانور،‌عظمت​ فهمید که مرگش‌دنیای​ همین‌جا رقم می‌خورد.

البته سپاهیانِ امپراتوری با جنگیدن در برابرِ فاسدشدگان بیگانه نبودند، و او هم به‌نوبهٔ خود در نبردهای زیادی‌زندگی‌ای​ علیه این دشمنانِ موذی شرکت کرده بود. از این رو، بی‌درنگ فهمید که جانور از طبقهٔ بالایی است...‌باید​ او و سربازانِ عادی‌اش شاید می‌توانستند از پسِ یکی دو جانور، یا حتی یک هیولا بربیایند. اما این موجود؟

خودِ مرگ بود.

با این حال،‌برابرِ​ قصد نداشت بدونِ‌گذرا​ مبارزه تسلیم شود.

اگر قرار بود بمیرد، در‌تنها​ حالی می‌مرد که شمشیری در‌مرگ​ دست داشت، درست مثلِ تمامِ عمرش.

می‌خواست با‌فرقهٔ​ شنیدنِ طنینِ‌متوجه​ برخوردِ فولاد بمیرد.

نبرد کوتاه بود.

در پایانِ کار، به خودش که آمد، دید‌زندگی‌ای​ روی برف‌ها افتاده است. یادش نمی‌آمد چطور به‌نظر​ آنجا رسیده، یا چه بلایی سرِ سربازانش آمده است.

توانی در‌وجودِ​ بدنش نمانده بود.‌تنها​ نمی‌توانست تکان بخورد.

خیلی سردش بود.

سردش بود و تنها، غرق در سکوت. تنها‌دردسر​ چیزی که می‌دید آسمانِ شب بود، و دانه‌های‌روشنِ​ برفی که آرام از تاریکیِ بی‌کرانِ بالا پایین می‌ریختند.

داشت می‌مرد.

چرخاندنِ سرش تمامِ توانِ باقی‌مانده‌اش را گرفت. آن‌وجود​ بیرون، روی برف‌ها، چشمش به قبضهٔ شمشیرش افتاد.‌سال​ تیغه‌اش شکسته بود، اما هنوز شمشیر بود... شمشیرِ او...

شمشیرِ امپراتوری‌فرقهٔ​ بود، درست‌متوجه​ مثلِ خودش.

سعی کرد دستش‌روحش​ را به آن برساند،‌حسابی​ اما دستش تکان نخورد.

باید... باید...

باید آن را برمی‌داشت. باید... دلش‌دنیای​ می‌خواست... در حالی بمیرد که آن‌گذرا​ قبضهٔ آشنا را در دست دارد.

اما فایده‌ای نداشت.

درمانده شد.‌تاریکی​ ضعف بر‌کند​ او غلبه کرد.

افکارش کُند و‌برابرِ​ سرد شد، درست‌گذرا​ مثلِ این دنیای خون‌آلود.

با تلاشی بیشتر از‌شکوهش​ هر زمانِ دیگری، دستش‌وجود​ را به‌سوی شمشیر دراز کرد...

اما باز‌فرقهٔ​ هم دستش‌متوجه​ تکان نخورد.

اشکِ خشم چشمانش را‌کند​ خیس کرد و در‌دردسر​ هوای یخبندان سرد شد.

سپس، سایه‌ای رویش افتاد.

چشمانش را چرخاند و پسرِ لاغراندامی را دید که بالای سرش‌رؤیای​ ایستاده بود؛ با چهره‌ای رنگ‌پریده و بی‌حالت. زیرِ نورِ رنگ‌پریدهٔ مهتاب، پوستش‌می‌رسید​ مثلِ مرمرِ خالص بود و چشمانِ تاریکش به دو تکه ابسیدین می‌مانست.

برای لحظه‌ای ترسید که نکند مرگ باشد. ترسید که ایزدِ سایه آمده باشد‌برابرِ​ تا او را درهم‌شکسته و بی‌سلاح به عالمِ بی‌نور ببرد... بی‌هیچ تفاوتی با‌نظر​ بردگانِ تیره‌بختی که حینِ فرار از جانور، روی دامنهٔ کوه جان داده بودند.

نه، نه...

پسر فقط‌وجود​ یکی از‌مرگ​ همان بردگان بود.

آن موجودِ حقیر هنوز‌شکوهش​ زنده بود و آمده‌وجود​ بود تا شماتت کند.

دندان‌قروچه‌ای کرد؛ می‌خواست خشمگین‌متوجه​ شود. می‌خواست به آن‌شکوهش​ کرمِ رقت‌انگیز ناسزا بگوید.

اما بیش از حد‌کند​ خسته بود. آن‌قدر سردش بود‌داشت​ که نمی‌توانست چیزی حس کند.

حتی ناامیدی‌اش هم رنگ باخته بود. تنها چیزی که‌چند​ برایش مانده بود، حسِ ضعف و تسلیم بود. جانش مثلِ‌امپراتوری​ شعلهٔ شمعی بود که هر آن ممکن بود خاموش شود.

به پسر خیره‌عظمت​ شد و پسر‌دنیای​ در سکوت براندازش کرد.

سپس، پسر کنارش‌نمانده​ زانو زد و‌وجودِ​ شمشیرِ شکسته را برداشت.

پسر دستش را پایین برد، یکی از دستانِ‌دردسر​ بی‌حسِ او را بلند کرد، قبضه را در‌روشنِ​ آن گذاشت و دست را روی سینه‌اش قرار داد.

توانی در خود یافت تا قبضه‌گذرا​ را محکم بگیرد و با تعجب‌می‌کشید​ به پسر نگاه کرد. و با قدردانی.

پسر بی‌هیچ حالتی دستِ او را‌دنیای​ رها کرد و ایستاد. سپس رو‌گذرا​ برگرداند و در دلِ تاریکی ناپدید شد.

سپس سکوت حاکم شد.

روی برف‌ها افتاده بود،‌کند​ شمشیرش را محکم گرفته بود‌داشت​ و نفس‌های آخرش را می‌کشید.

مرگ در راه بود.

شمشیر... شمشیرِ... من...

شمشیرش بالاخره در دستش بود، اما‌وجودِ​ در آن لحظه، بی‌هیچ دلیلی حس‌وجود​ نمی‌کرد که دلتنگِ لمسِ آن بوده است.

در عوض، وزنِ دیگری را به‌کردنشان​ یاد آورد. وزنِ ناچیزِ زنگوله‌ای نقره‌ای که‌بی‌حرکت​ مدت‌ها پیش، بارها در دست گرفته بود.

آره... زنگوله...

کِی گمش کرده بود؟

یادش نمی‌آمد.

سال‌ها بود که به آن فکر‌کردنشان​ نکرده بود، اما حالا که دیگر‌غار​ نبود، ناگهان جای خالی‌اش را حس کرد.

انگار می‌توانست‌وجود​ صدای زنگش‌مرگ​ را بشنود.

صدای زنگِ شیرینش...

همان‌طور که در باد روی‌نبود​ ایوانی آفتاب‌گیر تاب می‌خورد. حالا،‌دنیای​ تنها سکوت باقی مانده بود.

تنها تاریکی.

شمشیر از‌وجود​ دستِ بی‌حرکتش‌مرگ​ رها شد.

...سایه از سیلِ یادها بیرون‌تنها​ آمد، با این حس که انگار‌رؤیای​ در حالِ غرق شدن بوده است.

از یک جایی به بعد،‌نبود​ بی‌آنکه به آن فکر کند، شکل‌زندگان​ و شمایلی به خود گرفته بود.

این شکل زمخت و‌کند​ مبهم بود، اما همچنان‌دردسر​ به انسان شباهت داشت.

صدای زنگِ‌وجود​ واضحِ زنگولهٔ نقره‌ای‌رؤیای​ در ذهنش پیچید.

حس می‌کرد‌وجودِ​ که انگار‌شکوهش​ می‌تواند لمسش کند...

سایه با نگاه به پایین و به دستِ سیاهش، از‌دنیای​ دیدنِ زنگولهٔ نقره‌ایِ کوچکی که در کفِ دستش افتاده بود‌سال​ جا خورد؛ زنگوله‌ای که انگار با جادو آنجا ظاهر شده بود.

از کجا...

با گیجی اخم کرد، سپس زنگولهٔ نقره‌ایِ کوچک را‌چند​ بالا آورد و با دقت براندازش کرد. سپس، در‌اگر​ پیِ کششی عجیب، سایه آن را به صدا درآورد.

ناولها | novelha.net