چپتر 3167: زنگولهٔ نقرهای
0آخرین چیزی که سربازِ گمشدهمیکشید در زندگیِ تلخ و بیمعنایشمیرسید دید، آسمانِ سیاه و بیکران بود.
با اینرؤیای حال، ماجرا بهزندگیای همینجا ختم نمیشد.
مرد یکی دو دقیقهٔ دیگر هم زنده مانده بود... دستکم چیزی که از مرد باقی مانده بود... و سایهمیرسید آن دقایق را در کنارش زندگی کرده بود. اما نمیخواست آن لحظاتِ آخر را به یاد بیاورد؛ هرچه باشد،گذرای آنها ظرفی برای تباهی بودند و سایه هیچ میلی نداشت که دوباره شکفتنِ بذرهای تاریکی را در روحش حس کند.
ریشهکن کردنشان حسابی دردسر داشت.
پنهان در اعماقِ غار بیحرکت ماند؛ یادِ روشنِ زندگیِ گذشته هنوز در ذهنش طنینکوتاه میانداخت. همهچیزِ آن زندگی چنان پرجنبوجوش، چنان تندوتیز و چنان عریان بود... که بادرخششِ هستیِ آرامِ کنونیاش تفاوتِ بسیار داشت. سایه دیگر نمیخواست از تندیِ زندگی رنج ببرد.
با اینرؤیای حال، بیاختیارجاودانه به یاد میآورد.
سربازِ گمشده ایزدِ سایه را خوار شمرده بود، با این فکر کهسال ایزدی که میگذارد معابدش بسوزند، شایستهٔ احترام نیست. هرچه باشد، در امپراتوریِمسیرِ پهناور و باشکوهِ جنگ هیچ اثری از فرقهٔ سایه باقی نمانده بود.
اما متوجه نبود که امپراتوریِ جنگ، با وجودِ عظمتدنیای و شکوهش، تنها در دنیای زندگان وجود داشت... وچند زندگی در برابرِ مرگ چیزی جز یک رؤیای گذرا نبود.
هرچه باشد، مرگ جاودانه بود.
زندگیای که تنها چند سال طول میکشید یا ابدیتِ مرگ... کدامیک ناچیز به نظر میرسید؟اگر و اگر زندگیِ آنها در امپراتوری تنها توقفگاهی کوتاه در مسیرِ عالمِ سایهها بود، چرا ایزدِنمیتوانست سایه باید به این اهمیت میداد که خادمانِ جنگ احترام به او را از یاد بردهاند؟
سایه آه کشید.
مرگ را بهتر از سربازِ گمشدهعظمت میفهمید. با این حال، هنوز نمیتوانستبرابرِ درخششِ گذرای زندگی را فراموش کند.
بنابراین، ناخوانده، یادِ یک زندگیِ دیگر — که بسیار شبیهِمیرسید اولی بود، اما در عین حال کاملاً تفاوت داشت —اهمیت از اقیانوسِ ژرفِ یادهای مبهم و تکهپارهاش به سطح آمد.
در آن زندگی، بخت با او یار نبود. تیرهبختمیکشید بود چون در حاشیهٔ امپراتوری به دنیا آمده بود، درمسیرِ یکی از سرزمینهای دوری که سپاهیانِ جنگ فتح کرده بودند.
مردمی که آنجا زندگی میکردند رعایای امپراتوری بودند، اما شهروندشزندگیای محسوب نمیشدند. زرقوبرق و شکوهِ قلبِ امپراتوری برایشان مثلِ یک اسطورهامپراتوری بود و تمامِ عمرشان را سگدو میزدند تا از گرسنگی نمیرند.
از خانوادهای رعیتزاده میآمد. زمینی که روی آن کار میکردند مالِ خودشان نبود و بیشترِگذرا محصولشان را فرماندارِ قلعهای در همان حوالی میبُرد. البته برده نبودند؛ مردان و زنانی آزادکوتاه بودند. فاصلهٔ میانِ آنها و کسانی که طوق بر گردن داشتند، بهاندازهٔ دریا پهناور بود.
دستکم وقتی با تحقیر به بردههاییابدیتِ نگاه میکردند که روی زمینِ ثروتمندانامپراتوری کار میکردند، این را به خودشان میگفتند.
به هر حال نمیدانست دریا چقدر پهناور است. هرگزمیکشید دریا را ندیده بود... در واقع، هرگز چیزی فراترکوتاه از زمینِ کوچکِ خانوادهاش و روستای مجاور ندیده بود.
با این حال، زندگیِ بدی نبود. شاید سخت و پر از کارِ طاقتفرساطول بود، اما بهندرت گرسنه میماندند. شاید او و خواهر و برادرانش در یکسایهها اتاقِ کوچک شریک بودند، اما دستکم روی زیراندازهای نرم میخوابیدند، نه روی کاهِ زبر.
همهٔ آنها، بهجز کوچکترینها، سپیدهدم بیدار میشدند تا در مزرعه به پدرشان کمک کنند.رؤیای مادرشان از قبل صبحانه را آماده کرده بود و بعد از اینکه شکمشان راامپراتوری سیر میکردند و از او تشکر میکردند، از درِ سستِ خانهٔ محقرشان بیرون میرفتند.
در به رنگِ سرخ درآمده بودابدیتِ و زنگولهای نقرهای بالای ایوان آویزانامپراتوری بود. وقتی باد میوزید، صدای زیبایی میداد.
در لحظاتِرؤیای شیرینِ فراغت، آنزندگیای صدا همراهیاش میکرد.
اما، با این حال...
بیشتر میخواست.
حتی نمیدانست که بیشتر میخواهد، یا اصلاً خواستنِ چیزی چه معنایی دارد، تا اینکهکوتاه یک روز رژهٔ سربازان را دید. زمینشان نزدیکِ جادهٔ امپراتوری بود و هر ازدرخششِ گاهی، لژیونرها از کنارش میگذشتند؛ رودخانهای از پرچمهای سرخ که بالای سرشان موج میزد.
او کوچک و ضعیف بود. از کار در خاک،میکشید غرق در گلولای بود. لباسهایش زبر، بیرنگ و نخنما بودند،مسیرِ در حالی که بدنش لاغر و نحیف بود. اما سربازان...
سربازانِ امپراتوریدنیای هر چیزی بودندبرابرِ که او نبود.
بلندقامت و قدرتمند بودند. لباسهایشان با رنگهای تند رنگآمیزی شدهزندگان بود و زرهشان در آفتاب به زیبایی میدرخشید. برای کودکِطول رعیتی مثلِ او، آنها مظهرِ شگفتی، درخشش... و غرور بودند.
مظهرِ امپراتوری.
پس از اولین باری که سربازان را دید، شیفتهٔ هر چیزی شد که به امپراتوریاگر ربط داشت. فرصتهای یادگیری در آن گوشهٔ دورافتاده از ایالت بسیار کم بود، اما هنوزمیفهمید داستانها و افسانههایی وجود داشت. هنوز کاهنانِ سرگردانی بودند که اسطورههایی دربارهٔ ارواحِ امپراتوری تعریف میکردند.
از همانجا بود که دربارهٔ روحِ دلاورِرؤیای پیروزی آموخت؛ ایزدِ نگهبانِ سربازان، که ازمیکشید نوادگانِ اژدها و جنگجویی با مهارتِ بینظیر بود.
دربارهٔ روحِ زیبایی، دوشیزهٔ مقدس،وجودِ هم چیزهایی یاد گرفت؛ ایزدِزندگان پشتکار، برداشتِ محصول و مادری.
روحِ هنر، که درخشش ومیکشید نبوغش شکوفاییِ امپراتوری را تضمین میکرد،اگر حامیِ تمامِ صنعتگران و پیشهوران بود.
و در نهایت،گذرا روحِ شادی بود؛ ایزدِسال بیخیالِ جشن و سرور.
دربارهٔ مطلقهایی که بر امپراتوری حکومت میکردند نیز آموخت؛ کاهنانزندگیای و کاهنههای اعظمِ فرقهٔ جنگ. هر یک از آنها قهرمانی نامدارامپراتوری بود که کارهایش از مدتها پیش به افسانه تبدیل شده بود.
چقدر شگفتانگیزنمانده بودند، چقدرنبود خارقالعاده... چقدر رؤیایی.
و البته، اژدها هم بود.
اژدها، که بر فرازِ برجی عظیم در قلبِطول امپراتوری سکونت داشت؛ برجی چنان بلند که آسمانامپراتوری را میخراشید و بر قلمروِ ایزدِ خورشید سایه میانداخت.
اژدها، ظرفِ زندهٔ ایزدبانوی جنگ، امپراتوری را تأسیس کرده و در سالهایسال اولیهاش بر آن نظارت داشت. او هنوز هم از تختِ آسمانیاش مراقبِ رعایایعالمِ خود بود و نگاهِ ترسناکش ایزدانِ دیگر و موجوداتِ تباهی را فراری میداد.
البته، ایزدبانوی جنگ دیگر شخصاً بر امپراتوری حکومت نمیکرد. روزگاریزندگان که ایزدان روی زمین قدم میزدند مدتها پیش به سرطول آمده و در عصرِ اسطورهایِ ایزدان و قهرمانان جا مانده بود.
این یکچند دورانِ طلاییطول بود؛ عصرِ انسانها.
اما، البته... با تماشای رژهٔ سربازانِ باشکوه ازطول کنارِ مزرعهٔ کوچکشان، بیاختیار تصور میکرد که روزی...امپراتوری فقط شاید... او هم بتواند یک قهرمان شود.
زمان گذشت و او از یک پسربچه به مردی جوان تبدیلچند شد. خانهٔ کوچکِ خانوادهاش حالا حتی کوچکتر به نظر میرسید وتوقفگاهی زمینی که روی آن جان میکَندند، رقتانگیزتر از قبل شده بود.
بنابراین در نهایت، برخلافِ میلِ پدرعظمت و مادرش، به امیدِ پیوستن بهبرابرِ لژیونِ امپراتوری آنجا را ترک کرد.
روزی که خانه را رها کرد، بادِ تندی میوزید. در حالی که دور میشد و پدرعالمِ و مادر و خواهر و برادرانش را پشتِ سر میگذاشت، صدای زنگولهٔ نقرهای مانندِ ترانهای پرطنین دنبالششبیهِ میکرد... بر اساسِ یک تکانهٔ آنی، آن را از بندهایش باز کرد و در میانِ وسایلش گذاشت.
بخت با او یار بود. معمولاً برای کسی مثلِ او — جوانی آموزشندیده از ایالتیاگر دورافتاده و مرزی — آسان نبود که به ارتشِ بزرگ و باشکوهِ امپراتوری بپیوندد. امامیفهمید امپراتوری در حالِ آمادهسازی برای یک لشکرکشیِ تازه بود، بنابراین لژیونها به نیروهای تازهنفس نیاز داشتند.
رقابت برای به دست آوردنِ جایگاهی در یکی از لژیونها همچنان شدید بود — چطور میتوانست نباشد، وقتینظر سرباز شدن نهتنها نویدبخشِ ثروت و افتخار بود، بلکه مسیرِ مستقیمی برای شهروند شدن به شمار میرفت؟ —نمیتوانست اما او در برابرِ مأمورانِ استخدام عملکردِ خوبی داشت. هیکلش هم درشت بود و با کارِ سخت بیگانگی نداشت.
و به اینمتوجه ترتیب، زندگیِ جدیدش بهعنوانشکوهش یک سرباز آغاز شد.
در ابتدا، اغلب دلتنگِ خانه میشد. زنگولهای که در کولهپشتیاش حمل میکرد، روزهای گرمِکوتاه کودکیاش را به یادش میآورد... نوازشِ مادرش، خندهٔ خواهر و برادرانش. یادآورِ دورانی روشنتر وگذرای معصومانهتر بود. شبها آن را محکم در دست میگرفت و گذشته را به یاد میآورد.
اما با گذشتِ زمان، کمتر و کمتر سراغِ زنگولهمیکشید رفت. صدای زنگش دیگر برای او شیرین نبود... درکوتاه عوض، رفتهرفته از صدای برخوردِ فولادِ تیز لذت میبرد.
زنده ماندن در اولین جنگش یک چالش بود. دومی... تا آن زمانسال دیگر پخته شده و به تیغهٔ آبدیدهٔ امپراتوری تبدیل شده بود. سومیمسیرِ زمانی بود که خودش را ثابت کرد و به مقامِ سنتوریون ارتقا یافت.
ارتش چیزی را به او داد که همیشه حس میکرد کموجود دارد؛ حقِ اینکه سرش را بالا بگیرد. اینکه به خودش افتخارابدیتِ کند. اینکه بداند بخشِ مهمی از چیزی بزرگ و ترسناک است.
از چیزی باشکوه.
خانوادهاش را رها کرده بود، اما امپراتوری جایشان رامیکشید گرفت. ارواح پدر و مادرش بودند، و سربازانِ همرزمش خواهرمسیرِ و برادرش. آنجا در میدانِ نبرد، هرگز احساسِ تنهایی نمیکرد.
با ایندنیای حال، همیشه جنگبرابرِ در کار نبود.
هزار سال از عمرِ امپراتوریوجودِ میگذشت و کمتر جایی بود کهوجود سپاهیانش به آن پا نگذاشته باشند.
تیرهبختانِ وحشی و پستیطول که ساکنِ آنجا بودند،ناچیز جرئتِ مقاومتِ درخور نداشتند.
ساختِ مسیر بهسویگذرا عالمهای فتحنشده زمانچند و منابع میطلبید.
در بهترین حالت، سربازان را میفرستادند تا شورشی پراکنده را در یکی از استانهای تازهتأسیسابدیتِ سرکوب کنند. در بدترین حالت، رهایشان میکردند تا در قلعهها بپوسند و از بیحوصلگی دقمیداد کنند، بیآنکه فرصتی برای ترفیع گرفتن در نبرد یا چشیدنِ لذتهای بیشمارِ جنگ داشته باشند.
رؤیاهایش برای قهرمان شدن هم بر باد رفته بود. با وجودِوجود تمامِ سالهایی که گذشته بود، حتی ذرهای به بیدارشده شدن نزدیکابدیتِ نشده بود. از این رو، آیندهٔ شغلیاش تیره و تار شد.
هرچند سعی میکرد این افکارِ تاریک را پس بزند، گاهی بیاختیاراگر کامش تلخ میشد. بیاختیار از کسانی که بهتر از او، جوانترخادمانِ از او... و قویتر از او بودند کینه به دل میگرفت.
با این حال، سرسپردگیاش به روحِ پیروزی وطول به اژدها، و همینطور به خودِ امپراتوری، هرگزامپراتوری متزلزل نشد. در واقع، فقط متعصبانهتر هم شد.
آن زمان دیگر جوان نبود و افتخاراتِ زیادی کسب کرده بود. اگر میخواست،طول میتوانست بازنشسته شود و بهعنوانِ شهروند در قلبِ امپراتوری زندگیِ راحتی در پیشسایهها بگیرد — در واقع، بسیاری از همرزمانش پیشتر همین کار را کرده بودند.
...طولی نکشید که بیشترشان رفتند.
اما فکرِ بازنشستگی از زندگیِ سربازی حتی به ذهنش هممیرسید خطور نکرده بود. حتی وقتی موهایش جوگندمی شد و بدنش رومیداد به ضعف گذاشت، در سرسپردگیاش برای خدمت به امپراتوری استوار ماند.
چون امپراتوری خدای او بود.
دلیلِ دیگرش این بود که چیزی جز آغوشِ خشنِ سپاهیانِ امپراتوری نمیشناخت. دنیای بیرون از خدمت برایش غریب و ناآشنا بود. از یک جایی به بعد،سایهها همهچیز تغییر کرده بود... جادههایی که در آنها رژه میرفت، شهرهایی که میدید، مردمی که با آنها روبهرو میشد. همهچیز جدید بود و حس میکرد دنیا داردآمد او را پشت سر میگذارد. انگار پیش از این تنهایش گذاشته و در غبار رهایش کرده بود. تنها ارواح و اژدها همانطور مانده بودند، مثلِ محورِ جهان.
به همین خاطر دوستشان داشت.
بازنشستگی؟ زندگیِ راحت درطول شهری آرام؟ تشکیلِ خانوادهناچیز و بزرگ کردنِ بچهها؟
هیچ میلی به چنین زندگیای نداشت.چند نرمیِ خاک برایش جذابیتی نداشت. تنهاناچیز چیزی که میخواست، سختیِ فولاد بود.
سرانجام، گذرِ عمر کارِ خودش را کرد و نوعِ دستوراتی کهچند میگرفت تغییر یافت. اینگونه بود که در نهایت به فرماندهیِ کاروانیتوقفگاهی گماشته شد که محکومانِ غلوزنجیرشده را اسکورت میکرد — پستترینِ پستها، تکتکشان.
بردگانِ حقیر...
این مأموریت برای کهنهکاری مثلِ او چندان دشوار نبود. غیر از مهارامپراتوری کردنِ بردگان و یاد دادن به نیروهای تازهکار که با آنها گرم نگیرند،بهتر کارِ چندانی برای انجام دادن نداشت. با این حال، هوشیاریاش را حفظ کرد.
همیشه همینطور بود.
هرچه بود، یکی دو بار در سرکوبِ شورشِ بردگان شرکت کرده بود. تعدادِ اینمیکشید فرومایگان دهبرابرِ او و سربازانش بود — خیلی خوب میدانست وقتی افکارِ شوم بهباید سرهای حیوانیشان خطور کند چه میشود، و میدانست آن غلوزنجیرهای آهنی چقدر راحت باز میشوند.
زنجیرِ واقعی که آنها را در بند میکشید — تنها چیزی که از پسِرؤیای این کار برمیآمد — از آهن نبود. از جنسِ ترس بود. از جنسِ تسلیم وتوقفگاهی اطاعت بود، برای همین حواسش بود نگذارد بردگان به چیزی جز شلاقِ او فکر کنند.
با اینچند وجود، هوشیاریِ اومیکشید هم حدی داشت.
خطر از جایی غیرمنتظره سر برآورد. نه از سوی بردگانِابدیتِ نافرمان بود، نه راهزنانِ جاده، و نه حتی بلایای طبیعی —سایهها بلکه از ارتفاعاتِ کوهستان آمد، در قالبِ یک موجودِ تباهیِ هولناک.
بهمحضِ دیدنِ جانور،زندگان فهمید که مرگشمرگ همینجا رقم میخورد.
البته سپاهیانِ امپراتوری با جنگیدن در برابرِ فاسدشدگان بیگانه نبودند، و او هم بهنوبهٔ خود در نبردهای زیادیچند علیه این دشمنانِ موذی شرکت کرده بود. از این رو، بیدرنگ فهمید که جانور از طبقهٔ بالایی است...اهمیت او و سربازانِ عادیاش شاید میتوانستند از پسِ یکی دو جانور، یا حتی یک هیولا بربیایند. اما این موجود؟
خودِ مرگ بود.
با این حال،گذرا قصد نداشت بدونِچند مبارزه تسلیم شود.
اگر قرار بود بمیرد، دربرابرِ حالی میمرد که شمشیری درزندگیای دست داشت، درست مثلِ تمامِ عمرش.
میخواست بانمانده شنیدنِ طنینِنبود برخوردِ فولاد بمیرد.
نبرد کوتاه بود.
در پایانِ کار، به خودش که آمد، دیدطول روی برفها افتاده است. یادش نمیآمد چطور بهامپراتوری آنجا رسیده، یا چه بلایی سرِ سربازانش آمده است.
توانی دردنیای بدنش نمانده بود.برابرِ نمیتوانست تکان بخورد.
خیلی سردش بود.
سردش بود و تنها، غرق در سکوت. تنهاناچیز چیزی که میدید آسمانِ شب بود، و دانههایعالمِ برفی که آرام از تاریکیِ بیکرانِ بالا پایین میریختند.
داشت میمرد.
چرخاندنِ سرش تمامِ توانِ باقیماندهاش را گرفت. آنگذرا بیرون، روی برفها، چشمش به قبضهٔ شمشیرش افتاد.کدامیک تیغهاش شکسته بود، اما هنوز شمشیر بود... شمشیرِ او...
شمشیرِ امپراتورینمانده بود، درستنبود مثلِ خودش.
سعی کرد دستشسال را به آن برساند،کدامیک اما دستش تکان نخورد.
باید... باید...
باید آن را برمیداشت. باید... دلشمرگ میخواست... در حالی بمیرد که آنسال قبضهٔ آشنا را در دست دارد.
اما فایدهای نداشت.
درمانده شد.چند ضعف برطول او غلبه کرد.
افکارش کُند وگذرا سرد شد، درستچند مثلِ این دنیای خونآلود.
با تلاشی بیشتر ازوجود هر زمانِ دیگری، دستشگذرا را بهسوی شمشیر دراز کرد...
اما بازنمانده هم دستشنبود تکان نخورد.
اشکِ خشم چشمانش راطول خیس کرد و درناچیز هوای یخبندان سرد شد.
سپس، سایهای رویش افتاد.
چشمانش را چرخاند و پسرِ لاغراندامی را دید که بالای سرشچند ایستاده بود؛ با چهرهای رنگپریده و بیحالت. زیرِ نورِ رنگپریدهٔ مهتاب، پوستشکوتاه مثلِ مرمرِ خالص بود و چشمانِ تاریکش به دو تکه ابسیدین میمانست.
برای لحظهای ترسید که نکند مرگ باشد. ترسید که ایزدِ سایه آمده باشدمرگ تا او را درهمشکسته و بیسلاح به عالمِ بینور ببرد... بیهیچ تفاوتی بامیرسید بردگانِ تیرهبختی که حینِ فرار از جانور، روی دامنهٔ کوه جان داده بودند.
نه، نه...
پسر فقطرؤیای یکی ازجاودانه همان بردگان بود.
آن موجودِ حقیر هنوزوجود زنده بود و آمدهگذرا بود تا شماتت کند.
دندانقروچهای کرد؛ میخواست خشمگیننبود شود. میخواست به آنتنها کرمِ رقتانگیز ناسزا بگوید.
اما بیش از حدطول خسته بود. آنقدر سردش بودنظر که نمیتوانست چیزی حس کند.
حتی ناامیدیاش هم رنگ باخته بود. تنها چیزی کهمیکشید برایش مانده بود، حسِ ضعف و تسلیم بود. جانش مثلِمسیرِ شعلهٔ شمعی بود که هر آن ممکن بود خاموش شود.
به پسر خیرهزندگان شد و پسرمرگ در سکوت براندازش کرد.
سپس، پسر کنارشمتوجه زانو زد وعظمت شمشیرِ شکسته را برداشت.
پسر دستش را پایین برد، یکی از دستانِناچیز بیحسِ او را بلند کرد، قبضه را درعالمِ آن گذاشت و دست را روی سینهاش قرار داد.
توانی در خود یافت تا قبضهچند را محکم بگیرد و با تعجبناچیز به پسر نگاه کرد. و با قدردانی.
پسر بیهیچ حالتی دستِ او رامرگ رها کرد و ایستاد. سپس روسال برگرداند و در دلِ تاریکی ناپدید شد.
سپس سکوت حاکم شد.
روی برفها افتاده بود،طول شمشیرش را محکم گرفته بودنظر و نفسهای آخرش را میکشید.
مرگ در راه بود.
شمشیر... شمشیرِ... من...
شمشیرش بالاخره در دستش بود، اماعظمت در آن لحظه، بیهیچ دلیلی حسبرابرِ نمیکرد که دلتنگِ لمسِ آن بوده است.
در عوض، وزنِ دیگری را بهابدیتِ یاد آورد. وزنِ ناچیزِ زنگولهای نقرهای کهتوقفگاهی مدتها پیش، بارها در دست گرفته بود.
آره... زنگوله...
کِی گمش کرده بود؟
یادش نمیآمد.
سالها بود که به آن فکرابدیتِ نکرده بود، اما حالا که دیگرامپراتوری نبود، ناگهان جای خالیاش را حس کرد.
انگار میتوانسترؤیای صدای زنگشجاودانه را بشنود.
صدای زنگِ شیرینش...
همانطور که در باد رویوجودِ ایوانی آفتابگیر تاب میخورد. حالا،زندگان تنها سکوت باقی مانده بود.
تنها تاریکی.
شمشیر ازرؤیای دستِ بیحرکتشجاودانه رها شد.
...سایه از سیلِ یادها بیرونبرابرِ آمد، با این حس که انگارچند در حالِ غرق شدن بوده است.
از یک جایی به بعد،وجودِ بیآنکه به آن فکر کند، شکلوجود و شمایلی به خود گرفته بود.
این شکل زمخت وطول مبهم بود، اما همچنانناچیز به انسان شباهت داشت.
صدای زنگِرؤیای واضحِ زنگولهٔ نقرهایزندگیای در ذهنش پیچید.
حس میکرددنیای که انگاروجود میتواند لمسش کند...
سایه با نگاه به پایین و به دستِ سیاهش، اززندگان دیدنِ زنگولهٔ نقرهایِ کوچکی که در کفِ دستش افتاده بودطول جا خورد؛ زنگولهای که انگار با جادو آنجا ظاهر شده بود.
از کجا...
با گیجی اخم کرد، سپس زنگولهٔ نقرهایِ کوچک رامیکشید بالا آورد و با دقت براندازش کرد. سپس، درکوتاه پیِ کششی عجیب، سایه آن را به صدا درآورد.