---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2450: پادشاهیِ خیال • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 2450: پادشاهیِ خیال

0

سقوطی کوتاه قرار نبود به قدیسی آسیب بزند، به‌خصوص به افی که توانِ بیدارش بدنش‌زمین​ را چون فولاد سخت می‌کرد. البته این سقوطِ خاص حسابی طولانی بود... اما در نهایت، هر‌پرسید​ دو صحیح و سالم به هزارتوی آینه رسیدند، هرچند کمی کوفته و غرق در خاک بودند.

افی غر‌کجاست​ زد: «لعنتی... هیچی‌ساعدِ​ نمی‌بینم. چه مکافاتی.»

اما خاطره‌ای نورانی احضار نکرد. دلیلش این بود که سانی هزارتوی آینه را‌معذبی​ عمداً در سایه‌ها غرق کرده بود؛ این روشِ مطمئن و امتحان‌پس‌داده‌اش برای محو‌ندیده​ کردنِ بازتاب‌های بی‌نهایتِ روی دیوارها بود، تا از این طریق با دیگران روبه‌رو نشوند.

سانی گفت: «گمانم راهِ اصلی — و در نتیجه امن‌ترین راه — برای‌گفت​ گشتن توی قلبِ این هزارتو، عبور از بینِ بازتاب‌ها باشه. ولی چون هیچ‌کدوممون‌بازتاب‌ها​ نمی‌دونیم چطور باید با دیگران سر و کله بزنیم، مثل آدمای عادی راه می‌ریم.»

رو به افی کرد.

«دستم رو بگیر.»

دستش را به سمت او‌شدی​ دراز کرد، اما افی آن‌دستت​ را نگرفت. سانی اخم کرد.

«مشکل چیه؟‌برای​ چی شده،‌کردنِ​ یهو خجالتی شدی؟»

افی چشم چرخاند.

«نه کله‌پوک.‌کجاست​ اصلاً نمی‌بینم‌معذبی​ دستت کجاست!»

سانی سرفهٔ معذبی کرد، ساعدِ‌شدی​ افی را گرفت و او‌دستت​ را به دلِ تاریکی کشید.

هزارتوی آینه تفاوتی با قبل نداشت و اصلاً از ویرانیِ‌دیگران​ وحشتناکِ بالا آسیبی ندیده بود. البته خاکِ بیشتری روی زمین‌گشتن​ نشسته بود، اما غیر از آن، کاملاً دست‌نخورده باقی مانده بود.

در تاریکی که پیش می‌رفتند،‌تفاوتی​ انگار افی با دقت به‌بالا​ صدای قدم‌هایشان گوش می‌داد. سرانجام پرسید:

«پس خاندانِ دلاوری‌سرفهٔ​ اصلاً روحش هم خبر‌دلِ​ نداشت همچین جایی اینجاست؟»

سانی سر تکان داد.

«نه. قبلاً اعماقِ زمین پنهان بود و در برابرِ روش‌های معمولِ ردیابی محافظت‌گفت​ می‌شد. خودم هم به‌زور پیداش کردم... برای همین، نه سرنگهبان و نه پسرش از‌باشه​ وجودِ هزارتوی آینه خبر نداشتن، با اینکه ده‌ها سال درست بالای اون زندگی کردن.»

افی لحظه‌ای‌دلِ​ ساکت ماند و‌تفاوتی​ بعد یک‌دفعه گفت:

«اما موردرت حتماً می‌دونسته.»

سانی نگاهی‌شده​ محتاطانه به‌خجالتی​ او انداخت.

بله... خودش هم دقیقاً به همین نتیجه رسیده بود. موردرت می‌توانست از درونِ آینه‌های اطرافش نگاه کند‌نتیجه​ و حتی از میانشان بگذرد؛ این‌ها توان‌های خفته و بیدارِ او بودند. پس وقتی موردرتِ جوان برای اولین‌مثل​ بار به آغوشِ سردِ خاندانِ دلاوری برگشت، قطعاً حضورِ انبوهِ آینه‌ها را زیرِ حصارِ واقعی حس کرده بود.

او حتماً می‌دانست که هزارتوی آینه‌قبل​ اینجاست... شاید حتی اولین انسانی بود‌ندیده​ که در آن کاوش کرده بود.

یعنی الان جایی در‌معذبی​ این شبکهٔ پیچیدهٔ تونل‌های‌تاریکی​ درهم‌تنیده پنهان شده بود؟

سانی این‌طور فکر نمی‌کرد...‌خجالتی​ یعنی فکر نمی‌کرد موردرت‌کله‌پوک​ در هیچ‌کدام از تونل‌ها باشد.

«اگه اینجا باشه، احتمالاً‌کردنِ​ توی تالارِ خیاله. جایی‌دیوارها​ که ما هم داریم می‌ریم.»

افی کمی‌دلِ​ خودش را‌کشید​ جمع کرد.

«دوباره یادم‌کجاست​ بیار چرا‌معذبی​ داریم می‌ریم اونجا؟»

سانی پیش از‌یهو​ صحبت کردن افکارش‌چشم​ را جمع‌وجور کرد.

«خب... تو اربابِ حصاری، پس بهتر از هر کسی می‌دونی آینهٔ بزرگ چیه. درست اعماقِ زیرِ قلعه قرار داره — منظورم نسخهٔ توهمی‌شه — توی‌بینِ​ یه تالارِ زیرزمینیِ بزرگ که تو دلِ کوه پنهان شده. در ضمن هستهٔ اصلیِ قطعهٔ دژِ تو هم هست، همون قطعه‌ای که اجازه می‌ده نسخه‌های‌یهو​ واقعی و دروغینِ حصار جاشون رو با هم عوض کنن. یکی تو واقعیت می‌مونه، در حالی که اون یکی با خیالِ راحت درونِ آینهٔ بزرگ محفوظه.»

افی لب‌هایش را جمع کرد.

«و تازه اگه کسی یادش بره‌گرفت​ روش رو بپوشونه، به دیگران اجازه‌نداشت​ می‌ده از حصارِ واقعی به واقعیت بخزن.»

سانی با سر تأیید کرد.

«اما راستش رو بخوای،‌کردنِ​ فکر می‌کنم ما هنوز قطعهٔ‌طریق​ واقعیِ حصار رو کشف نکردیم.»

افی کمی‌دلِ​ سرش را‌کشید​ کج کرد.

«ها؟»

سانی لحظه‌ای‌شده​ کلماتش را‌خجالتی​ سبک‌سنگین کرد.

«بهش فکر کن. زیرِ قلعهٔ توهمی یه تالارِ زیرزمینی با آینهٔ بزرگ هست که با گذرگاه‌های مخفی بهش وصل می‌شه. اما‌توی​ حصارِ واقعی چی؟ هیچ گذرگاهی اونجا نیست. در عوض، هزارتوی آینه وجود داره... و تالارِ زیرزمینی تو قلبش. تالارِ خیال، که‌دستش​ چیزایی رو که تصور می‌کنی واقعی می‌کنه — یا حداقل توهماتی از اون چیزا می‌سازه که ظاهراً هیچ فرقی با واقعیت ندارن.»

لحظه‌ای مکث کرد‌تاریکی​ و بعد با‌قبل​ لحنی گرفته ادامه داد:

«قبلاً جرئت نکردم تالارِ خیال رو بگردم، پس نمی‌دونم تو مرکزش چی پنهان‌ویرانیِ​ شده. اما اگه نظریه‌ام درست باشه... اون‌وقت یه آینهٔ بزرگِ دیگه اونجاست —‌مانده​ آینهٔ بزرگِ واقعی، نه توهمی از اون که زیرِ حصارِ دروغین قرار داره.»

افی در تاریکی اخم کرد؛ درست مثل اولین‌کله‌پوک​ باری که سانی این نظریه را با او‌دلِ​ در میان گذاشته بود، مبهوت به نظر می‌رسید.

اما این بار، سؤالی داشت.

«آینهٔ بزرگ... آینهٔ بزرگی که ظاهراً‌قبل​ توهمیه به حصارِ واقعی ختم می‌شه. پس‌خاکِ​ آینهٔ بزرگِ واقعی به کجا ختم می‌شه؟»

سانی لبخندِ محوی زد.

«این همون‌شده​ چیزیه که‌خجالتی​ قراره بفهمیم.»

در آن لحظه ایستاد و‌بازتاب‌های​ به پایین نگاه کرد؛ حالتی‌دیگران​ آشفته در چهره‌اش پدیدار شد.

افی نزدیک بود محکم به او‌قبل​ بخورد، و فقط چون تمامِ مدت به‌خاکِ​ صدای قدم‌هایش گوش می‌داد توانست به‌موقع بایستد.

«چی شده؟»

سانی زانو زد‌یهو​ و کفِ زمین‌چشم​ را بررسی کرد.

«توی خاک ردِ پا هست.»

انتظار داشت نشانه‌ای از عبورِ موردرت از این تونل‌ها پیدا‌بالا​ کند. اما چیزی که سانی انتظارش را نداشت... این بود که‌مانده​ دو جفت ردِ پا آنجا باشد، یکی کمی محوتر از دیگری.

و کمی هم کوچک‌تر.

مدتی ساکت‌شده​ ماند، سپس با‌شدی​ لحنی متعجب گفت:

«فکر کنم... هم موردرت‌کردنِ​ و هم مورگان قبل‌دیوارها​ از ما اینجا بودن.»

شاهزادهٔ پیشینِ دلاوری چند ماه پس از جنگ بدون هیچ ردی ناپدید شده بود. عده‌ای مطمئن بودند که برادرش او‌باقی​ را کشته است، در حالی که عده‌ای دیگر صرفاً گمان می‌کردند رفته تا زندگیِ تازه‌ای را در جایی دیگر و‌داد​ در گمنامیِ کامل آغاز کند — هر چه نباشد، آخرین وارثِ یک خاندانِ بزرگِ سقوط‌کرده و بدنام بودن، سرنوشتِ راحتی نبود.

در این میان، برخی‌معذبی​ باور داشتند که مورگان به‌کشید​ مصافِ کابوسِ چهارم رفته است.

اما ظاهراً به‌جای‌یهو​ آن، اینجا در‌چشم​ هزارتوی آینه بود.

سانی دقیقاً نمی‌دانست چه برداشتی از‌بی‌نهایتِ​ این موضوع بکند، چه رسد به‌نشوند​ اینکه بداند چه حسی به آن دارد.

«چقدر عجیب.»

با این حال،‌سرفهٔ​ خوشحال بود که‌گرفت​ مورگان هنوز زنده است.

سانی چند لحظه بی‌حرکت ماند، بعد از‌چرخاند​ جا برخاست و در حالی که افی را‌گرفت​ در تاریکی راهنمایی می‌کرد، به مسیرش ادامه داد.

«بیا. باید عجله‌محو​ کنیم و بریم‌بی‌نهایتِ​ به تالارِ خیال.»

کمی بعد، افی گفت:

«یه لحظه صبر کن...»

افی ساعدِ او‌یهو​ را چسبید و آرام‌چرخاند​ فشارش را بیشتر کرد.

«برای همین نذاشتی کلِ روز چیزی بخورم؟‌روی​ تا وقتی می‌رسیم به اون تالارِ لعنتی،‌گمانم​ نتونم به هیچ‌چیزی جز غذا فکر کنم؟!»

سانی در‌دلِ​ تاریکی لبخندِ‌کشید​ خجالت‌زده‌ای زد.

«آه، اون... خب،‌سرفهٔ​ آره. فکر کنم‌گرفت​ خیلی خوب جواب بده!»

اما در موردِ خودِ سانی، او راهِ‌چرخاند​ بسیار ساده‌تری برای رسیدن به قلبِ تالارِ خیال‌گرفت​ داشت، بی‌آنکه توهمِ تایتانی نامقدس را احضار کند.

می‌خواست مهارِ تجسمش را رها کند و‌روی​ بگذارد سایه‌اش به‌جای او وارد شود، و در‌راهِ​ آخرین لحظه دوباره مهارش را به دست بگیرد.

سایه‌هایش واقعاً ارادهٔ خودشان را داشتند — اما نسبتاً مطمئن بود تالارِ‌ندیده​ خیال جوری طراحی نشده که خیال‌پردازی‌های سایه‌ها را به حقیقت تبدیل کند. حتی‌دقت​ اگر هم می‌کرد، هرچه تصور می‌کردند عمراً به ترسناکیِ تصوراتِ خودِ سانی نمی‌رسید.

به‌خصوص این سایه...‌سرفهٔ​ سایهٔ شیطون. خیال‌پردازی‌هایش بیشترِ‌دلِ​ اوقات کاملاً مشخص بود...

البته، فقط یک‌یهو​ راه برای اطمینان از‌چرخاند​ این موضوع وجود داشت.

افی با تمامِ وجود سعی داشت ساعدش را مثلِ گیره در چنگالش خرد کند،‌گمانم​ اما سانی صرفاً نادیده‌اش گرفت — حالا که هم بافتِ استخوان و هم بافتِ‌ولی​ گوشت را داشت، پوستهٔ یشمی که جای خود، تحملِ چنین فشاری دیگر مشکلِ بزرگی نبود.

هرچند هنوز‌دلِ​ هم دردش‌کشید​ وحشتناک بود!

افی در تاریکی غرید:

«هی، پسرِ سایه! اگه‌خجالتی​ همین الان بهم غذا‌کله‌پوک​ ندی، به‌جاش... تو رو می‌خورم؟»

صدایش رفته‌رفته ضعیف شد و بعد‌بی‌نهایتِ​ به سکوت انجامید، چون در آن‌نشوند​ لحظه، به مرزِ تالارِ خیال رسیدند.

دیوارهای تونل از هم فاصله گرفتند و به فضای بازِ‌بالا​ وسیعی رسیدند. آنجا غرق در تاریکی بود و نه بیناییِ‌باقی​ سانی و نه حسِ سایه‌اش نمی‌توانستند در آن نفوذ کنند.

مدتی خشکشان زد و‌معذبی​ با احتیاط خود را برای‌کشید​ آزمونِ تالارِ خیال آماده کردند.

در نهایت، آهی‌یهو​ کشید و افی‌چشم​ را به جلو کشاند.

«بیا بریم. هرچی زودتر بریم... زودتر می‌تونیم بیفتیم تو‌طریق​ یه دردسرِ دیوانه‌وار، به‌زور جونِ سالم به در ببریم و‌راه​ پیروزمندانه برگردیم تا داستان‌های ترسناک برای تعریف کردن داشته باشیم.»

افی چند بار پلک زد.

«چی؟ این‌کجاست​ قرار بود‌معذبی​ آرومم کنه؟»

سانی آهی کشید.

«آره. ممکنه ندونی، اما من‌بازتاب‌های​ سابقهٔ اثبات‌شده‌ای تو همین کار‌دیگران​ دارم. هنوز زنده‌ام، مگه نه؟»

دهانِ افی باز ماند.

«نه، نیستی! تو رسماً مرده‌ای! دو‌گرفت​ تا ارتشِ کامل دیدن که خودتو‌نداشت​ کشتی، و بلافاصله بعدش نفیس کشتت!»

سانی پوزخند زد.

«چیه، قرار‌برای​ بود فقط‌کردنِ​ با همین بمیرم؟»

با این‌دلِ​ حرف، یک قدم‌تفاوتی​ به جلو برداشت.

پیش‌تر دربارهٔ نقشه حرف‌معذبی​ زده بودند، پس حرفِ‌تاریکی​ زیادی برای گفتن نمانده بود.

سانی خودش را وسطِ ورودیِ تالارِ خیال مستقر کرد، بعد تمرکز کرد و‌معذبی​ قدیس را احضار کرد — اینکه حداقل یک سایه مراقبشان باشد احتمالاً کارِ‌ندیده​ عاقلانه‌ای بود، و قدیس بهترین انتخاب برای این آزمونِ خاص به شمار می‌رفت.

شوالیهٔ کم‌حرف از تاریکی‌کردنِ​ بیرون آمد و با بی‌تفاوتیِ‌طریق​ همیشگی‌اش نگاهی به او انداخت.

اما این بار، نگاهِ قدیس کمی بیشتر روی او‌وحشتناکِ​ ماند، انگار که آثارِ باقی‌مانده از شخصیتِ تایتانِ یشمی را‌دست‌نخورده​ که در بازیِ مرگ به خود گرفته بود، حس می‌کرد.

در نهایت، قدیس در سمتِ‌ساعدِ​ چپ او جای گرفت، در حالی‌قبل​ که افی در سمتِ راستش ایستاد.

«آه. از این خوشم نمیاد...»

دستش را بالا‌محو​ آورد تا شانهٔ‌بی‌نهایتِ​ سانی را بگیرد،

سانی آماده شد تا موقتاً مهارِ تجسمش‌نداشت​ را رها کند، چون می‌دانست افی و‌بیشتری​ قدیس او را به جایی که باید، می‌رسانند.

«فقط به غذای موردعلاقه‌ت فکر کن. راستش، اخیراً یه چیز‌تفاوتی​ خیلی خوشمزه امتحان کردم! تا حالا... موشِ نفرین‌شدهٔ کبابی خوردی؟‌زمین​ اگه نخوردی، کباب کردنش روی موادِ مذاب رو به‌شدت توصیه می‌کنم...»

افی آهِ عمیقی کشید،‌خجالتی​ بعد زیرلب ناسزایی زمزمه کرد‌اصلاً​ و او را هل داد.

هر سه‌برای​ با هم واردِ‌بازتاب‌های​ تالارِ خیال شدند.

سانی دقیقاً‌دلِ​ یادش نمی‌آمد بعدش‌تفاوتی​ چه اتفاقی افتاد.

به خودش‌کجاست​ که آمد،‌معذبی​ جای دیگری بود...

کسِ دیگری بود.

ناولها | novelha.net