---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3095: بهترین استراتژی • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 3095: بهترین استراتژی

0

نسخهٔ تاریکِ نفیس ضربهٔ سانی را نه دفع کرد، نه جاخالی داد‌لت‌وپاره​ و نه سد کرد. فقط کمی چرخید تا تیغهٔ سانی به جای‌حتی​ گردن، شانه‌اش را بشکافد؛ و هم‌زمان، حملهٔ خودش را هم فرود آورد.

از قبل در نظر گرفته بود که یکی از بازوهایش به‌شدت آسیب دیده، ماهیچه‌هایش پاره و استخوانش خرد شده است؛ پس تنها‌هنوز​ با یک دست شمشیرِ بلندِ سیاه را به جلو راند. در نتیجه، کسری از ثانیه پس از آنکه اوداچیِ سانی شانه‌اش را‌اساسِ​ شکافت، تیغهٔ او هم در سینهٔ سانی فرو رفت. سانی تلوتلو خورد و عقب رفت و به‌زحمت قلبش را از دریده‌شدن نجات داد.

لبخندِ تلخی‌سبکِ​ لب‌های سانی‌درآمیخته​ را کج کرد.

انگار خیلی‌نبردِ​ به ردایِ‌کرده​ یشمی عادت کرده‌م.

اگر هنوز زرهش را به تن داشت، نسخهٔ تاریکِ نفیس نمی‌توانست با یک دست‌همان​ شمشیرش را در سینه‌بندِ زره فرو کند. خب... احتمالاً در آن صورت زیرِ بغلش‌لزوماً​ را هدف می‌گرفت و همان‌قدر آسیب می‌زد — چون سانی یک قدم عقب بود.

پیش‌تر فهمیده بود که موجودِ تاریکی بر اساسِ درکِ ناقصش‌دریده‌شدن​ از نفیس، نسخه‌ای بدلی از او ساخته است، اما نفهمیده‌کرده‌م​ بود که هنرِ نبردِ نفیس را هم درک کرده است.

وقتی نفیس قدیس بود، تواناییِ ترمیمِ خودش را با سبکِ نبردش درآمیخته بود. برای همین بود که بیشترِ اصولِ نبرد در رویارویی با او فرومی‌ریخت. هر حریفِ دیگری سعی می‌کرد از خودش دفاع‌وارد​ کند و همین موضوع حرکاتش را تعیین می‌کرد؛ اما نفیس خیلی راحت انتخاب می‌کرد کدام اعضای بدنش لت‌وپاره شوند و در همان حال با تحملِ درد، ضرباتِ مرگباری وارد می‌کرد. آدم‌ها این‌طور نمی‌جنگیدند. حتی‌تجربهٔ​ موجوداتِ کابوس هم این‌طور نمی‌جنگیدند؛ با اینکه لزوماً غریزهٔ بقا نداشتند، اما میلِ جنون‌آمیزی برای نابودی و بلعیدنِ بقایای شعله وجودشان را فرا می‌گرفت و کشته‌شدنِ بی‌دلیل، با این وسواسِ مهارنشدنی در تضاد بود.

اما نفیس خودش را از نیازِ ریشه‌دارِ پرهیز از آسیب، تقریباً به‌کلی رها کرده‌بیشترِ​ بود. همین موضوع باعث می‌شد بیشترِ تجربهٔ نبردی که سانی داشت، در این مبارزه‌انتخاب​ تقریباً بی‌فایده باشد؛ در واقع نه‌تنها بی‌فایده بود، بلکه عملاً به ضررش تمام می‌شد.

باید خودش را از تمامِ پیش‌فرض‌ها‌تعیین​ رها می‌کرد و مثلِ یک صفحهٔ‌لت‌وپاره​ سفید به این نبرد قدم می‌گذاشت.

...اما واقعاً‌سینهٔ​ باید این‌رفت​ کار را می‌کرد؟

سانی درحالی‌که سینه‌اش را‌درآمیخته​ چسبیده بود، به نسخهٔ‌اصولِ​ تاریکِ نفیس نگاه کرد.

کمی آن‌طرف‌تر، نفیسِ واقعی با آرامش شمشیری را که در بدنش فرو رفته بود گرفت و به‌رویارویی​ پهلو کشید، و با بریدنِ بدنِ آتشینِ خودش، آن را بیرون کشید. هم‌زمان برکت را چرخاند، حملهٔ‌همان​ تجسمِ دومِ کلونِ تاریک را دفع کرد و موجی شعاعی از شعله‌های سوزان را به بیرون فرستاد.

سانی صدایش را نمی‌شنید، اما لب‌هایش‌تعیین​ تکان می‌خورد و بی‌شک نام‌های آتش‌لت‌وپاره​ و ویرانی را به زبان می‌آورد.

تجسمی که از روبه‌رو به او یورش برده بود، توانست به‌موقع فرار کند. اما آن‌یکی که شمشیر را‌یشمی​ در بدنش فرو کرده بود، یک لحظه دیر جنبید؛ هرچه باشد، شمشیرش هنوز در چنگِ نفیس بود و او‌می‌زد​ هم قصدِ رهاکردنش را نداشت. شعله‌ها او را در بر گرفتند و فریادی خفه در غرشِ حریصانه‌شان غرق شد.

سانی با چهره‌ای‌نبردش​ مصمم رو در روی‌بیشترِ​ نسخهٔ تاریکِ نفیس ایستاد.

هم‌زمان با خودش فکر کرد:

...لعنت بهش!

جنگیدن با نسخه‌ای از نفیس فقط با‌عقب​ یه تجسم؟ آره، ایدهٔ هیجان‌انگیزی بود. خیلی‌لب‌های​ کنجکاو بود ببینه نبردشون چطور پیش می‌ره.

ولی دیوونه که‌نبردش​ نبود... خب، اون‌قدرها‌همین​ هم دیوونه نبود.

پس سانی بی‌درنگ‌درک​ چرخید و پا‌قدیس​ به فرار گذاشت.

مهار و کنترلِ نفیس؟ استراتژیِ‌حرکاتش​ خوبی بود. اما بهترین استراتژی این‌بدنش​ بود که اصلاً با او نجنگد!

پیش از آنکه همزادِ تاریکِ نفیس او را همان‌طور بسوزاند که‌نجات​ نفیسِ واقعی تازه همزادِ او را سوزانده بود، سانی در سایه‌ها شیرجه‌زرهش​ زد و نزدیکِ او بیرون آمد — یعنی نزدیکِ ستارهٔ دگرگونِ واقعی.

لحظه‌ای گرمایی تحمل‌ناپذیر او را در بر گرفت. سپس سانی به سایه تبدیل شد و خود را‌موضوع​ دورِ نفیس پیچید؛ او را تقویت کرد و دو ارادهٔ عظیمشان را در هم آمیخت. قدرتِ سایه‌ها‌آدم‌ها​ با قدرتِ شعله‌های تطهیرکننده گره خورد و تشدیدِ میان این دو، قدرتِ نفیس را به‌شکلی انفجاری بالا برد.

[اون موجود فقط می‌تونه از قدرت‌هایی‌قدیس​ استفاده کنه که توی جهانِ زیرین‌برای​ نشون دادیم. انگار تواناییِ شکل‌دهی هم نداره.]

نفیس گاردِ دفاعی گرفت و محتاطانه اطراف را پایید. تجسمِ‌اعضای​ باقی‌مانده از همزادِ تاریک هنوز خود را نشان نداده بود؛‌وارد​ پس حمله ممکن بود از هر سمتی از راه برسد.

[فهمیدم.]

در این میان، همزادِ خودش جفت بالِ سیاه‌اصولِ​ و باشکوهی احضار کرد و همچون دنباله‌داری تاریک‌دفاع​ از خلأِ پهناورِ بالا به پایین سرازیر شد.

[آماده باش!]

برکتِ تاریک به حرکت درآمد و پرتویی نابودگر از تاریکیِ خالص از بالا شلیک شد. هم‌زمان، پرتویی از نورِ کورکننده از‌آدم‌ها​ زمین تابید. این دو در میانِ هوا به هم خوردند و تاروپودِ واقعیت انگار از هم شکافت؛ فضا و زمان موج‌این​ برداشت و موجی از ویرانیِ درک‌ناپذیر بر جهان رها شد. همه‌چیز در تاریکی فرورفت. سپس، همه‌چیز در نوری کورکننده غرق شد.

جهان لرزید و غرشی کرکننده هر نشانی از‌به‌زحمت​ سکوت را محو کرد — خودِ مفهومِ سکوت‌خیلی​ بی‌معنا شد و از یادِ سانی پاک گشت.

در آن جهنمِ خروشان، نفیس به حرکت درآمد و‌نبرد​ شمشیرش را بالا برد. لحظه‌ای بعد، تیغه‌ای سیاه بر سطحِ‌تعیین​ درخشانِ آن نشست و نفیس را به عقب پرتاب کرد.

روی سنگ‌های خردشده سُر‌کرده​ خورد و با چهره‌ای‌ترمیمِ​ درهم به روبه‌رو خیره شد.

آنجا، روحِ بالداری از تاریکی با ظرافت فرود آمد و قدمی به جلو برداشت. پیکری تاریک‌تحملِ​ از میانِ شعله‌ها برخاست و با او در هم آمیخت — در دم، فشارِ مورمورکننده‌ای که‌میلِ​ از او ساطع می‌شد چند برابر شد و همچون موجی ویرانگر بر سرِ نفیس آوار گشت.

لب‌هایش را‌سینهٔ​ روی هم‌رفت​ فشرد، آمادهٔ حمله.

اما بعد،‌سبکِ​ چیزی در‌درآمیخته​ نفیس تغییر کرد.

سانی حسش کرد — لحظه‌ای کوتاه از گیجی، رگه‌ای از‌نبردش​ تردید. جرقه‌ای از شناخت. و بعد، ترسی ژرف و فلج‌کننده‌دیگری​ از اعماقِ وجودش جوشید و چنگش را بر شمشیر سست کرد.

نفیس آن ترس را پس زد، اما چنگال‌هایش‌انتخاب​ همچنان ردِ خود را بر عزمِ او جا‌تحملِ​ گذاشتند و صدایش را لرزان و بم کردند.

«من... من تو رو می‌شناسم.»

همزادِ تاریکِ نفیس همان‌طور که‌برای​ جلو می‌آمد لبخند می‌زد؛ سطحِ‌رویارویی​ سیاه شمشیرش تمامِ نور را می‌بلعید.

نفیس دندان غروچه کرد.

«می‌شناسمت، مگه‌می‌کرد​ نه؟ ما‌موضوع​ قبلاً همو دیدیم.»

نفسِ عمیقی‌سینهٔ​ کشید و بعد‌تلوتلو​ آهسته بیرونش داد.

«توی اعماقِ کابوسم.»

سانی که از‌درک​ واکنشِ او گیج و‌تواناییِ​ جاخورده بود، ناگهان فهمید.

آن موجود — آن وحشتِ مغاکی که شاخک‌هایش را از تاریکیِ بی‌کران بیرون می‌کشید — همان‌تحملِ​ موجودی بود که نفیس در کابوسِ دومش با آن روبه‌رو شده بود. دست‌کم نفیس این‌طور فکر می‌کرد.‌جنون‌آمیزی​ همان وحشتی بود که سکونتگاهِ ساختهٔ دستِ او را نابود کرد و او را به زانو درآورد.

رفته‌رفته ترسِ نفیس فروکش کرد‌تلوتلو​ و جایش را داد به...‌دریده‌شدن​ لذتی تاریک، هراس‌انگیز و سوزان.

لبخندِ سردی‌سبکِ​ آهسته بر‌درآمیخته​ لبانِ بی‌خونش نشست.

«اون موقع‌نبردِ​ برای بخشش‌کرده​ بهت التماس کردم.»

قبضهٔ برکت را دو دستی‌حرکاتش​ چسبید و آن را به‌اعضای​ سمتِ شبحِ تاریک نشانه رفت.

«خیلی، خیلی وقت بود‌رفت​ که می‌خواستم دوباره ببینمت. ولی‌قلبش​ امروز قرار نیست التماس کنم.»

لحظه‌ای بعد، با سرعتی چنان مهیب به جلو یورش‌نبرد​ برد که انگار در یک چشم‌به‌هم‌زدن از هستی محو‌حرکاتش​ شد و در همان دم کنارِ همزادش پدیدار گشت.

دو شمشیر — یکی آب‌دیده از نورِ خالص و‌سبکِ​ دیگری از تاریکیِ خالص — به هم خوردند و‌فرومی‌ریخت​ موجی از شوک را در سراسرِ جهانِ زیرین پخش کردند.

ناولها | novelha.net