---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2313: پیاده‌های خاکستر • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2313: پیاده‌های خاکستر

0

به نظر می‌رسید پاسخِ یکی از سؤال‌ها پیدا شده است. کای‌نبود​ یک قدیس بود — جانوری متعالی — بنابراین جای یکی از جانورانِ‌هرچند​ خاکستر را گرفته بود که روی صفحهٔ بازیِ مرگ باقی مانده بودند.

او همچنین بین آتشفشان‌ها سفر کرده بود، بی‌آنکه موجودِ‌فرو​ زیرِ ابرها او را از هستی ساقط کند؛ این‌بدونِ​ موضوع به سانی سرنخی دربارهٔ قوانینِ این عالمِ کوچک می‌داد.

باید بعداً با جزئیاتِ بیشتری به آن‌بدهد​ فکر می‌کرد، اما فعلاً سؤالِ فوری‌تری وجود‌بزند​ داشت که باید به آن پاسخ داده می‌شد.

کای به لطفِ توانِ بیدارش که بیناییِ بی‌نظیری به‌پاسخ​ او می‌بخشید، توانسته بود سانی را از آن فاصلهٔ دور‌فاصلهٔ​ که دو آتشفشان را از هم جدا می‌کرد ببیند. پس...

سانی به سمتِ آتشفشانِ سوم نگاه کرد‌زمین​ و در این فکر بود که چه‌لعنتی​ کسی جای جانورِ خاکسترِ دوم را گرفته است.

«می‌تونی ببینی کی اونجاست؟»

کای نگاهی به‌بدونِ​ سمتِ آتشفشانِ آن‌ها انداخت‌بدهد​ و لحظه‌ای مکث کرد.

«اون... فکر‌می‌کرد​ کنم بهتره یه‌سؤالِ​ قدم بری عقب.»

سانی اخم‌بدهد​ کرد و به‌اینکه​ حرفش گوش داد.

لحظه‌ای بعد...

تیرِ سیاهی از آسمان سقوط کرد و درست در همان‌اینکه​ جایی که ایستاده بود، در خاکستر فرو رفت. سانی چند‌نفسِ​ لحظه به تیر خیره ماند و بعد سر تکان داد.

حتی بدونِ هشدارِ کای هم می‌توانست جاخالی‌وجود​ بدهد... احتمالاً. اما قطعاً بدونِ اینکه با‌بیدارش​ بی‌ظرافتی روی زمین غلت بزند، امکان‌پذیر نبود.

اون روانیِ قاتلِ لعنتی...

نفسِ عمیقی کشید.

«انگار کُشنده هم اینجاست.»

و به نظر می‌رسید بیناییِ او هم به اندازهٔ بیناییِ‌داده​ کای استثنایی است... هرچند تواناییِ پرواز نداشت. به همین دلیل،‌دور​ حضورش را به همان روشِ وحشیانهٔ همیشگی‌اش اعلام کرده بود.

سانی به وضعیت فکر کرد.

احتمالِ کمی وجود داشت که خواهرانِ سرود هم جایی در همین حوالی باشند و‌خیره​ جای سه مهرهٔ سفید را گرفته باشند. با این حال، سانی بیشتر شک داشت‌غلت​ که آن‌ها در بازیِ آریل زندانی نشده باشند. اگر چنین بود، یک سؤال باقی می‌ماند.

تایرنتِ خاکسترِ واقعی‌بدونِ​ و دو جانورِ خاکسترِ‌بدهد​ باقی‌مانده کجا رفته بودند؟

نگاهی به کای‌اما​ انداخت، کمی تردید‌فوری‌تری​ کرد و پرسید:

«هی... فکر می‌کنی سیشان، هل و‌بی‌ظرافتی​ رِوِل همین الان دارن توی اتاقِ‌روانیِ​ اسباب‌بازی با سه پلیدِ باستانی می‌جنگن؟»

کای از این سؤال جا‌درست​ خورد. با چشمانی گشاد به‌رفت​ سانی نگاه کرد و بعد لرزید.

«من... واقعاً‌حتی​ امیدوارم که‌هشدارِ​ این‌طور نباشه.»

سانی نفسِ عمیقی کشید.

«خب، خیلی نگران نباش. سیشان‌اینکه​ خیلی کاربلده، برای همین مطمئنم‌امکان‌پذیر​ یه جوری از پسش برمیاد.»

هر چه بود، او یک دهه در ساحلِ فراموش‌شده زنده مانده بود — طولانی‌تر از هر کسِ دیگری که از آنجا فرار کرده بود. در‌اینکه​ این میان، رِوِل یکی از مرگبارترین قدیس‌های موجود بود. او نه‌تنها در برابرِ سانی ایستاده و زنده مانده بود تا داستانش را تعریف کند، بلکه‌روشِ​ اقیانوسِ ستون در گورِ خدا را هم فتح کرده بود و هم‌زمان هفت قدیسِ ارتشِ شمشیر و تمامِ گروهِ اکتشافی‌شان را از بین برده بود.

و با اینکه خوانندهٔ مرگ تا حدی بی‌خطر به نظر می‌رسید، در واقع بسیار ترسناک هم‌نبود​ بود. سانی اولین باری را که او را دید فراموش نکرده بود؛ زمانی که با همان‌همین​ نگاهِ معصومانه واردِ تالارِ شورای ارتشِ سرود شد، در حالی که خون از دستانِ سرخش می‌چکید.

علاوه بر این، آن‌ها در کاخِ یشم بودند —‌پاسخ​ خانهٔ سابقشان. با در نظر گرفتنِ اینکه رِوِل چقدر‌توانسته​ خوب آن کاخِ باشکوه را می‌شناخت، برتریِ محیطیِ قاطعی داشتند.

سانی که متوجه شد‌قطعاً​ کای همچنان نگران به نظر‌بزند​ می‌رسد، دستی به شانه‌اش زد.

«کاسی حواسش به اوضاع‌سقوط​ هست. می‌دونی که همیشه‌ایستاده​ یه نقشهٔ جایگزین داره.»

کای چند لحظه‌بدونِ​ درنگ کرد و بعد‌بدهد​ آرام سر تکان داد.

«با این حال. با در نظر گرفتنِ‌وجود​ اینکه عواقبش چقدر جدیه، فکر کنم حداقل‌بیدارش​ حق دارم بدونم هدفِ کلِ این تلاش چیه.»

سانی با‌بدهد​ لبخندی محو او‌اینکه​ را برانداز کرد.

«بالاخره حاضری سؤال‌آسمان​ بپرسی، هان؟ خب،‌همان​ منصفانه‌ست. بهت می‌گم.»

به دوردست خیره شد، جایی‌می‌توانست​ که قله‌های برفی از فرازِ‌اینکه​ دریای ابرها سر برآورده بودند.

اما چه باید می‌گفت؟

هر جوابِ‌بدهد​ صادقانه‌ای که می‌توانست‌اینکه​ بدهد، فراموش می‌شد.

سرانجام، سانی‌سیاهی​ با لحنی‌سقوط​ یکنواخت گفت:

«فکر کنم‌حتی​ دارم دنبالِ کلیدِ‌می‌توانست​ طلسمِ کابوس می‌گردم.»

چشمانِ کای کمی گشاد شد.

«کلیدِ... طلسم؟»

سانی سر تکان داد.

«خیلی راحته که به‌خاطرِ تمامِ مشکلاتِ فوری که باهاشون روبه‌رو هستیم، تصویرِ بزرگ‌تر رو از یاد ببریم.‌روانیِ​ اسکانِ دوبارهٔ بشریت، تهدیدِ قریب‌الوقوعِ نابودیِ کامل... حتی مسابقه برای خداشدن. همه‌چیز خیلی بزرگه، خیلی طاقت‌فرسا، خیلی‌حضورش​ درگیرکننده. اما حتی وقتی داریم با این مسائلِ آخرالزمانی دست‌وپنجه نرم می‌کنیم، نباید هدفِ نهایی رو فراموش کنیم.»

کای آهی کشید.

«دیگه دارم از اینکه‌قطعاً​ مثل طوطی حرف بزنم‌غلت​ خسته می‌شم، اما... هدفِ نهایی؟»

سانی خندید.

«آره، هدفِ نهایی. مقامِ خدایی.»

برگشت و بدونِ هیچ‌فعلاً​ اثری از شوخی در چشمانِ‌پاسخ​ بی‌نورش، به کای نگاه کرد.

«بشریت فقط در صورتی می‌تونه زنده بمونه که ایزدانِ جدیدی ازش متولد بشن. یعنی‌لعنتی​ یک نفر باید کابوسِ ششم رو فتح کنه — کابوسِ نهایی. یک نفر باید‌دلیل​ ایزدی بشه. حتی خداشدن هم صرفاً پله‌ای در مسیرِ رسیدن به مقامِ ایزدیِ راستینه.»

سانی سرش را تکان داد.

«اما به این سادگی‌ها هم نیست، مگه نه؟ حالا که فقط انسان‌هایی عادی هستیم، می‌تونیم به خودمون اجازه بدیم که کورکورانه راهِ عروج‌انگار​ رو دنبال کنیم. اما اگه جرئت می‌کنیم ایزد بشیم، باید جرئت کنیم به‌عنوانِ برابر به ایزدان نگاه کنیم... نه اینکه صرفاً عروسکِ خیمه‌شب‌بازی‌شون‌مهرهٔ​ باشیم. باید حاضر باشیم نه تنها ارادهٔ ایزدان رو زیر سؤال ببریم، بلکه بارِ جواب‌هایی رو که پیدا می‌کنیم هم به دوش بکشیم.»

کای اخم کرد،‌اما​ از حرف‌های او‌فوری‌تری​ گیج شده بود.

«...کدوم ایزدان؟»

سانی آرام خندید.

«همه‌شون... اما یکی قبل از همه. بافنده، اون شیادِ مه‌آلود — عروسک‌گردانِ اصلیِ تمامِ این ماجرا. چرا بافنده‌قاتلِ​ طلسمِ کابوس رو ساخت؟ چطور؟ با چه هدفی؟ همهٔ ما داریم راهی رو می‌ریم که بافنده ساخته، و در‌همیشگی‌اش​ این نقطه، دیگه نمی‌تونیم رازِ اینکه چرا ساخته شده و چه چیزی در انتهای راه منتظرمونه رو نادیده بگیریم.»

کای به قله‌های برفیِ‌فعلاً​ دوردست نگاه کرد، لحظاتی‌داشت​ مکث کرد و پرسید:

«و جوابِ اون سؤال...‌قطعاً​ اینجاست؟ توی این عالمِ‌غلت​ عجیبی که آریل ساخته؟»

سانی آهی کشید.

«حداقل بخشی‌حتی​ از جواب. من‌می‌توانست​ این‌طور فکر می‌کنم.»

نگاهی به‌می‌کرد​ کای کرد و‌سؤالِ​ شانه‌ای بالا انداخت.

«پیش‌تر به تبارِ بافنده اشاره کردم. اون تبار، می‌دونی، چیزِ نفرین‌شده‌ایه که هرگز نباید توی دنیا وجود می‌داشت.‌انگار​ با این حال، بافنده اونو در تاروپودِ سرنوشت پخش کرد تا ما پیداش کنیم. اون دیمون هرگز کاری رو‌خواهرانِ​ بدونِ دلیل انجام نمی‌داد، برای همین باور دارم دلیلی وجود داره که این نفرین رو به جونِ دنیا انداخته.»

انگار هیچ دلیلی وجود نداشت که بافنده تباری نفرین‌شده از خود به جا بگذارد، مگر اینکه‌تکان​ هدفش نابودیِ دنیا بوده باشد. البته برای کسی مثلِ بافنده راه‌های آسان‌تری برای نابودیِ دنیا وجود‌روانیِ​ داشت، بنابراین سانی باور نداشت که تبارِ نفرین‌شدهٔ بافنده به این دلیل به وجود آمده باشد.

نقص‌ها نیز به‌عنوانِ نفرین دیده می‌شدند... و همین‌طور هم بودند.‌اینکه​ با این حال، نقص‌ها کسانی را که حاملشان بودند نیز‌نفسِ​ به رشد و پیشرفت وامی‌داشتند. از این نظر، آن‌ها برکت بودند.

توصیفِ صفتِ ازدست‌رفته‌اش، [مقدّر]، گفته بود کسانی هستند که برکت یافته‌اند‌می‌شد​ و کسانی هستند که نفرین شده‌اند — با این حال، به‌ندرت کسی‌ببیند​ پیدا می‌شد که هم برکت یافته باشد و هم نفرین شده باشد.

اما در واقع، هر بیدارشده هم برکت‌زمین​ یافته بود و هم نفرین شده بود،‌لعنتی​ و در حالتی از توازنِ سرنوشت‌ساز وجود داشت.

شاید بافنده هم مجبور شده بود همین توازن را حفظ‌رفت​ کند. شاید دیمونِ تقدیر می‌خواست به دنیا برکت ببخشد، اما تنها‌جاخالی​ با به جا گذاشتنِ یک نفرین می‌توانست این کار را بکند.

طلسمِ کابوس، تبارِ ممنوعه...

کدام یک‌می‌کرد​ نفرین بود؟‌فعلاً​ کدام یک برکت؟

شاید تبارِ‌بدهد​ نفرین‌شدهٔ بافنده،‌قطعاً​ نقصِ طلسم بود.

ناولها | novelha.net