---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2428: مادرخواندهٔ پری • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2428: مادرخواندهٔ پری

0

«خاله آیکو!‌کودکی​ خاله آیکو!‌نوپایِ​ بیا پرواز کنیم!»

«نه. روی‌جلو​ دو تا پای‌نادری​ خودت راه برو.»

«نمی‌خوام! راه‌دستش​ رفتن روی دو‌قدم​ تا پا احمقانه‌ست!»

«چی؟ کجاش احمقانه‌ست؟»

«خاله آیکو... چهار‌حسابی​ دست‌وپای آدم راهِ‌سابق​ درستشه. مگه نمی‌دونی؟»

«آره، ولی گرگِ‌می‌زد​ کوچولو، تو الان‌حال​ دیگه پسرِ بزرگی شدی.»

«لینگ لینگ پسرِ‌خیابانی​ بزرگی نیست. من‌می‌زدند​ فقط شش سالمه!»

«منظورم اینه که برای چهار‌نادری​ دست‌وپا راه رفتن خیلی بزرگی.‌شش‌سالهٔ​ خیابون به اندازهٔ کافی پهن نیست.»

«آهان...»

«پس...»

«پس بیا پرواز کنیم!»

آیکو جلوی خنده‌اش را گرفت.

لینگِ کوچک شکلِ انسانی‌اش را به خود گرفته بود، برای همین آیکو دستش را گرفته‌حرف​ بود و در خیابانی آرام قدم می‌زدند. در شرایطِ عادی صحنهٔ بامزه‌ای می‌شد، اما آن‌چقدر​ دو زوجِ عجیبی ساخته بودند؛ بیشتر به این دلیل که آیکو به‌سختی از پسربچه بلندتر بود.

آیکو بسیار ریزنقش بود، در حالی که لینگِ کوچک حتی در نوپایی هم به‌طورِ غیرعادی درشت بود. حالا که دقیقاً‌جملاتِ​ شش سال داشت، قدش با کسی که دو برابرِ او سن داشت فرقی نمی‌کرد. تصورِ اینکه پسرک وقتی بزرگ شود چه‌زود​ شکلی خواهد شد کمی ترسناک بود... این وروجک احتمالاً حتی از مادرِ بی‌نهایت قدبلندش هم جلو می‌زد، که کارِ نادری بود.

با این حال، گذشته از قدش، لینگِ کوچک حالا شبیهِ یک کودکِ شش‌سالهٔ دوست‌داشتنی‌عجیبی​ بود. او کودکی حسابی بود، نه آن نوپایِ دست‌وپاچلفتیِ سابق. دیدنِ اینکه این‌طور بزرگ‌به‌طورِ​ شده، جملاتِ کامل می‌سازد و مثلِ یک آدم‌بزرگِ کوچک حرف می‌زند، بسیار عجیب بود.

وقتی به انسان تبدیل شد، آیکو حتی‌گذشته​ مجبور نشد به او یادآوری کند لباس‌هایش‌نوپایِ​ را احضار کند! سینه‌اش از غرور سپر شد.

آه، زمان چقدر زود می‌گذره.

و حالا‌جلو​ که حرفِ‌کارِ​ پرواز شد...

گلویش را صاف کرد.

«وقتی از دروازه‌می‌زد​ رد شدیم می‌تونیم‌حال​ پرواز کنیم، باشه؟»

لینگِ کوچک لبخندِ درخشانی زد.

«قبوله!»

چند لحظه‌دستش​ ساکت شد و‌قدم​ بعد متفکرانه گفت:

«ولی، خاله آیکو...»

«بله؟»

«لینگ لینگ الان شش سالشه.»

«اوهوم.»

«هفتهٔ پیش شش سالم شد.»

«خب؟»

«تولدم هم هفتهٔ پیش بود.»

«منطقیه. خب که چی؟»

«ولی خاله نیومد.»

«الان که اینجام، مگه نه؟»

«ولی! کادوی تولدم چی؟»

آیکو خندید.

«مگه خودم کادوی کافی‌ای نیستم؟»

لینگِ کوچک با چشمانی‌نوپایِ​ گشاد به او خیره ماند؛‌شده​ گیر افتاده و وحشت‌زده بود.

اخم کرد، سخت‌می‌زد​ به فکر فرو رفت‌گذشته​ و بعد لبخند زد.

«خاله آیکو‌دستش​ کادوئه! ولی... تو‌قدم​ کادوی تولد نیستی!»

آیکو نیشخند زد.

«باشه، باشه. معلومه که‌نوپایِ​ کادو آوردم. منو چی‌این‌طور​ فرض کردی، گرگِ کوچولو؟»

سرانجام به‌جلو​ دروازهٔ عمارتِ‌کارِ​ افی رسیدند.

افی به‌عنوانِ مباشرِ حصار — و کلِ شرق — قرار بود در برجِ اصلیِ قلعهٔ‌ساخته​ بزرگ اقامت داشته باشد. با این حال، چیزی دربارهٔ خفه‌بودنِ آنجا گفته بود و در‌درشت​ همان محلِ اقامتِ اصلی‌اش مانده بود؛ عمارتی بزرگ در جایی که زمانی حاشیهٔ شهر محسوب می‌شد.

البته حالا عمارتش درست در قلبِ شهر به حساب می‌آمد، چرا که شهر رشدِ چشمگیری کرده بود. در واقع، صرفِ این حقیقت که‌مثلِ​ خودِ پروردهٔ گرگ‌ها اینجا اقامت داشت، منطقهٔ اطراف را به یکی از معتبرترین و پرطرفدارترین محله‌ها تبدیل کرده بود. قیمتِ زمین سر به‌کرد​ فلک کشیده بود و آن وسعتِ عظیمی که افی در زمانِ برهوت‌بودنِ کلِ منطقه تصاحب کرده بود، ناگهان به‌طرزِ سرسام‌آوری ارزشمند شده بود.

البته آن برهوت مدت‌ها بود که از بین رفته بود. حالا فقط خیابان‌های مرتب و درختانِ سبز به چشم‌تبدیل​ می‌خورد و عمارت‌های باسلیقه‌ای که پشتِ پرچین‌های بلند و نرده‌های شیک پنهان شده بودند. مردمی که اینجا زندگی می‌کردند همگی‌می‌تونیم​ مرفه و قدرتمند بودند؛ بیشترشان رتبهٔ بالایی داشتند و یا از خاندان‌های میراث‌دارِ قدیمی می‌آمدند یا از خانواده‌های نوظهورِ متعالی.

دروازهٔ عمارتِ افی چهارطاق باز بود؛ از وقتی لینگِ کوچک با حس کردنِ بوی آیکو با هیجان‌دیدنِ​ به بیرون دویده بود، همان‌طور باز مانده بود. خودِ دروازه آن‌قدر عظیم بود که بیشترِ قدیس‌ها می‌توانستند در‌احضار​ کالبدهای متعالی‌شان از آن بگذرند، اما آیکو باز هم توانست با کمکِ سرشتش آن را پشت سرشان ببندد.

هرچند بعد از فشاری که‌قدم​ برای این کار به خودش آورد،‌می‌شد​ مجبور شد کمی نفس تازه کند.

«آه... باید‌جلو​ از لینگ‌کارِ​ لینگ می‌خواستم ببنددش...»

این کارِ عاقلانه‌ای بود... اما آیکو هم غرورِ خودش را داشت!‌کامل​ و با اینکه حاضر بود در صورت لزوم آبنبات از دست‌یادآوری​ بچه‌ها قاپ بزند، کمک خواستن از یک پسربچه دیگر خیلی خجالت‌آور بود.

در عوض، لینگِ کوچک را در هوا شناور کرد‌کودکِ​ و در حالی که در مسیرِ پهن قدم می‌زد،‌این‌طور​ پسربچهٔ خندان را مثل بادکنک به دنبالِ خود کشید.

عمارتِ افی واقعاً عظیم بود؛ در واقع یک پارکِ کامل بود، آن‌قدر جادار که پسرش در کالبدِ متعالی‌اش‌این​ در آن بدود یا خودش در کالبدِ متعالی‌اش روی چمن دراز بکشد و استراحت کند. این تازه بدون‌کسی​ در نظر گرفتنِ مزرعهٔ جانوران بود که در خاطره‌ای ابعادی پنهان شده بود و معمولاً دورِ گردنِ شوهرش می‌انداخت.

چند دقیقه طول کشید تا آیکو به خانه برسد. کفش‌های پاشنه‌بلندش برای مسیرِ شنی‌نوپایِ​ مناسب نبود، برای همین او هم در نهایت به پرواز درآمد؛ هر دو در‌انسان​ هوا پیش رفتند، از لابه‌لای شاخ‌وبرگِ درختان گذشتند و سرانجام نزدیکِ ایوانِ افی فرود آمدند.

آنجا، هیکلی بلندقامت و‌نوپایِ​ ورزیده منتظرشان بود که به‌شده​ تیرکی چوبی تکیه داده بود.

افی نیشخند زد.

«بَه بَه. سلام، تینکربل.»

آیکو سر بلند‌می‌زد​ کرد و چشم‌غره‌ای‌حال​ به شکارچیِ پرشور رفت.

«سلام به‌کودکی​ خودت، گارگانتوآن. ببین،‌دست‌وپاچلفتیِ​ پانتاگروئلت رو آوردم.»

افی به پایین‌می‌زد​ نگاه کرد... و‌حال​ بعد کمی پایین‌تر.

«دستت درد‌دستش​ نکنه، بندانگشتیِ عزیز.‌قدم​ چقدر تو مهربونی.»

آیکو پوزخندی زد.

«لازم نیست‌کودکی​ تشکر کنی، مادام‌دست‌وپاچلفتیِ​ گالیور. باعثِ افتخارمه!»

لینگِ کوچک با گیجی‌کارِ​ به هر دو نگاه کرد‌کودکِ​ و بعد با تردید گفت:

«مامان... این‌دستش​ خاله آیکوئه. چرا‌قدم​ روش اسم می‌ذاری؟»

افی خندید، سپس از ایوان‌نادری​ پایین آمد و خم شد‌شش‌سالهٔ​ تا آیکو را بغل کند.

«خودش مقصره! کی بهت‌نوپایِ​ گفته این‌قدر ریزه‌میزه و‌این‌طور​ بانمک باشی، هان، آیکو؟»

آیکو به جای‌می‌زد​ جواب، مشتش را‌حال​ به دنده‌های افی کوبید.

«داری بلوزم رو‌خیابانی​ چروک می‌کنی! ولم‌می‌زدند​ کن، دردسرِ گنده!»

اما افی در‌می‌زد​ عوض او را‌حال​ کمی محکم‌تر فشار داد.

«من گنده نیستم... من‌نوپایِ​ خوش‌برورو، خوش‌فرم و خوش‌هیکلم.‌این‌طور​ چیه، خیلی حسودیت می‌شه؟»

سرانجام، آیکو رها شد. چند قدم‌حال​ در هوا عقب رفت، کتش را‌کودکی​ مرتب کرد و چشم‌غره‌ای به افی رفت.

«عمراً!»

لینگِ کوچک ریز خندید.

نگاهی به آن دو زن انداخت؛‌سابق​ یکی بسیار بلندقامت و دیگری بسیار ریزنقش.‌مثلِ​ دستش را بالا آورد و تکان داد.

«خاله! با‌جلو​ مامان خداحافظی کن.‌نادری​ مامان باید بره.»

آیکو روی زمین‌خیابانی​ فرود آمد و‌می‌زدند​ چند بار پلک زد.

«ها؟»

در آن‌کودکی​ لحظه، افی‌نوپایِ​ سرفه کرد.

«اوه. درسته.‌جلو​ من دیگه‌کارِ​ باید برم.»

آیکو با گیجی اخم کرد.

«نه، یه لحظه صبر‌کارِ​ کن. منظورت چیه که باید‌کودکِ​ بری؟ من تازه رسیدم اینجا.»

افی عقب رفت.

«خب، می‌دونی که اوضاع چطوره. باید به امورِ شرق‌کودکِ​ برسم و از این حرف‌ها. توی قلعه بهم نیاز‌این‌طور​ دارن... بابای لینگ هم رفته تا به کشتزارهای شهر برسه...»

«چی؟»

ناگهان، شکِ وحشتناکی به جانِ آیکو‌حال​ افتاد. چنان از این فکر آشفته‌کودکی​ شد که پاهایش از زمین جدا شد.

«تو... تو من‌حسابی​ رو کشوندی اینجا...‌سابق​ که پرستارِ بچه باشم؟»

افی از‌جلو​ قبل چند قدم‌نادری​ دور شده بود.

«شرمنده!»

آیکو خشکش زد.

پاک بهت‌زده شده بود.

«هی، اصلاً می‌دونی من کی‌ام؟»

افی رویش‌دستش​ را برگرداند‌آرام​ و نیشخند زد.

«معلومه که‌جلو​ می‌دونم! تو بهترینی!‌نادری​ عاشقتم، خوش بگذره!»

لحظه‌ای بعد ناپدید شد‌نوپایِ​ و آیکو را با‌این‌طور​ لینگِ کوچک تنها گذاشت.

آیکو سر چرخاند‌می‌زد​ و با بهتِ تمام‌گذشته​ به پسربچه نگاه کرد.

لینگِ کوچک لبخند زد‌آرام​ و کفِ دستِ بازش‌عادی​ را به سمت او گرفت.

صدایش بسیار جدی بود.

«بیا خوش‌کودکی​ بگذرونیم، خاله. راستی...‌دست‌وپاچلفتیِ​ کادوی من؟ کجاست؟»

آیکو نفس عمیقی‌می‌زد​ کشید، سپس به‌حال​ زور لبخندِ کمرنگی زد.

«فکر کنم... آخرش می‌کشمش...»

ناولها | novelha.net