---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2871: شاهزاده و گدا • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 2871: شاهزاده و گدا

0

کوهی تنها بر فرازِ رشته‌کوهی پهناور سایه انداخته بود و آسمان را با لبه‌های دندانه‌دارش‌مردی​ می‌شکافت. ماهی درخشان دامنه‌هایش را غرق در نوری رنگ‌پریده کرده بود و بادهای شدید بارها‌ریشش​ و بارها به تودهٔ تاریک و سربه‌فلک‌کشیده‌اش می‌کوبیدند و از سرِ خشمی ناتوان زوزه می‌کشیدند.

در بلندترین نقطهٔ کوه، پهنه‌ای وسیع از سنگی مسطح زیرِ برف پنهان بود. استخوان‌های‌رؤیا​ بی‌شماری زیرِ نقابِ سردش دفن شده بودند، و با اینکه هیچ ردپایی پهنهٔ سفید و‌قله‌های​ دست‌نخورده را لکه‌دار نکرده بود، پیکری تنها در مرکزِ این میدانِ کشتارِ باستانی ایستاده بود.

مردی بود با پوستِ تیره و‌شرق​ شانه‌هایی پهن؛ هیکلِ درشت و زمختش‌قلبِ​ انگار از سنگ تراشیده شده بود.

موهای سیاه و ژولیده‌اش‌خاندانِ​ پوشیده از برف بود‌موردرت​ و ریشش پر از یخ.

مرد کمانِ بزرگ و باابهتی در دست داشت و تعدادی‌این​ تیرِ محاصره مانندِ حصاری دورش در برف فرو رفته بودند... یا‌درشت​ مانندِ جنگلی از سنگ‌قبر که از خاکِ گورستان سر برآورده باشند.

این مرد زمانی قدیس دار‌انسان​ از خاندانِ مهارانا بود. حالا، ظرفِ‌میانِ​ موردرت از ناکجا بود، پادشاهِ هیچ.

تمامِ کوه‌های‌خطِ​ سیاه در چشمانِ‌انسان​ همه‌بینش بازتاب می‌یافت.

آن کوه‌ها در خون‌ریزی‌خاندانِ​ و خشونتِ کارزارِ جنگیِ‌موردرت​ بی‌امانی غرق شده بودند.

خطِ دفاعیِ قلمروِ انسان از شرق تا غرب کشیده‌مرکزِ​ شده بود و همچون سدی میانِ قلبِ عالمِ رؤیا‌شانه‌هایی​ در جنوب و مناطقِ نسبتاً رام‌نشدهٔ گسترهٔ شمالی عمل می‌کرد.

این خط از زنجیره‌ای درهم‌تنیده از قلعه‌ها تشکیل شده بود؛ پایگاه‌های‌میانِ​ انسانی قله‌های مجاور را اشغال کرده بودند و هر کدام می‌توانستند‌می‌کرد​ با نیروی کمکی و آتشِ دوربرد از دو پایگاهِ دیگر پشتیبانی کنند.

با نابودیِ استحکاماتِ قدیمی، لایه‌های جدیدی از آن‌ها ساخته می‌شد،‌سدی​ بنابراین موردرت حتی پس از درهم‌شکستنِ چند لایهٔ متوالی از‌شمالی​ خطِ دفاعی، باز هم نتوانسته بود آن را نابود کند.

البته، می‌توانست کوه‌های سیاه را به‌کل دور بزند. توانِ عروج‌یافته‌اش به او اجازه می‌داد قلمروِ آینه‌اش‌می‌یافت​ را به بازتاب‌های بی‌شماری متصل کند و از هر بازتاب به‌عنوانِ یک در استفاده کند؛ این‌میانِ​ کار به ارتشِ او قدرتِ تحرکی بی‌سابقه می‌بخشید و جنگِ موضعی در برابرش تقریباً بی‌فایده بود.

یا دست‌کم قرار‌پهنهٔ​ بود این‌طور باشد... اما‌نکرده​ نه در این مورد.

هر چه باشد، این جنگی نبود که در آن یک طرف با تارومار‌عالمِ​ شدنِ سربازانش شکست بخورد. این جنگی بود که تنها با انقراضِ یک طرف پایان‌پایگاه‌های​ می‌یافت، و از این رو، موردرت در نهایت باید تمامِ این سربازان را می‌کشت.

بنابراین، در واقع از داشتنِ جنگی منظم و متعارف سود می‌برد.‌میانِ​ به‌جای حمله به قلمروِ انسان در کارزاری برق‌آسا، آهسته پیش می‌رفت‌می‌کرد​ و پیش از پیشرویِ بیشتر، با دقت پشتِ جبهه‌اش را محکم می‌کرد.

به این ترتیب، تلفاتِ میانِ ظرف‌هایش‌حالا​ مهار می‌شد و می‌توانست خود را‌کوه‌های​ برای ضدحملهٔ احتمالیِ آینده کاملاً آماده کند.

پس، کوه‌های سیاه‌پهنهٔ​ به حمامِ خون‌لکه‌دار​ تبدیل شده بود.

در حالِ حاضر داشت چند قله را محاصره می‌کرد، و هم‌زمان برای در‌عالمِ​ دست گرفتنِ کنترلِ چند گردنهٔ مهمِ کوهستانی می‌جنگید و از یکی از پایگاه‌هایی‌تشکیل​ که پیش‌تر فتح کرده بود برای ویران کردنِ دو پایگاهِ مجاور استفاده می‌کرد.

کوه‌ها می‌لرزیدند و آبشاری از بهمن‌ها به پایین سرازیر می‌شد تا میدان‌های نبرد را در ابرهای‌مناطقِ​ سردِ برف بپوشاند. خون از دامنه‌های دره‌های عمیق جاری بود و کوه‌ها را به رنگِ سرخ‌کدام​ درمی‌آورد... درنده‌خوییِ محضِ این جبههٔ عظیم چنان گسترده و هولناک بود که به‌سختی می‌شد تصورش کرد.

در یک سو، بهترین جنگجویانِ بشریت دوشادوشِ هم زیرِ پرچمِ اربابِ جدیدشان،‌کوه‌های​ مسن‌ترین مطلق، آستریون، می‌جنگیدند. قدیس‌ها، استادها و بیدارشدگان همگی گرفتارِ طلسمی واحد‌دفاعیِ​ بودند و با عزمی یکسان برای مقاومت در برابرِ دشمن متحد شده بودند.

صدها هزار نفر از آن‌ها حضور داشتند که‌پیکری​ همگی در جنگ‌های گذشته آب‌دیده شده و به‌پوستِ​ زرادخانه‌های قدرتمندی از پژواک‌ها و خاطره‌ها مسلح بودند.

در سوی دیگر موردرت بود. او‌شرق​ به‌تنهایی در برابرِ قدرتِ جمعیِ بشریت‌قلبِ​ می‌جنگید و آن‌ها را به عقب می‌راند.

نیروها تقریباً برابر بودند... فعلاً.

در حقیقت، قلمروِ انسان بر اثرِ درگیریِ داخلی میانِ آن‌پادشاهِ​ عدهٔ معدودی که هنوز به شعلهٔ جاودان وفادار بودند و‌کارزارِ​ کسانی که پیش‌تر دربندِ رؤیازاد شده بودند، ضعیف شده بود.

به‌محض اینکه آخرین جنگجویانِ وفادار طلسم می‌شدند یا‌پیکری​ از بین می‌رفتند، این درگیری به تاریخ می‌پیوست‌پوستِ​ و جای خود را به اتحادی غیرطبیعی می‌داد.

آن‌وقت، قدرتِ بشریت جهشی کیفی پیدا می‌کرد و‌کشیده​ موردرت دلتنگِ روزهایی می‌شد که تنها باید با‌مناطقِ​ تمامِ جنگجویانِ بشریت می‌جنگید و نه چیزی بیشتر.

بر فرازِ قلهٔ سیاهِ سر‌به‌فلک‌کشیده ایستاد، نفسِ عمیقی کشید و تیری از برف‌عالمِ​ بیرون کشید. آن را در چلهٔ کمانِ بزرگ و مهیبش گذاشت، رو به‌تشکیل​ آسمان بالا برد و با تمامِ توانِ کالبدِ متعالیِ دزدیده‌شده‌اش، زه را کشید.

با رها کردنِ زه، توفانِ‌مهارانا​ کوچکی به پا شد تا‌پادشاهِ​ تیرِ کشنده را به پرواز درآورد.

جایی در دوردست، زنجیره‌ای از کشتی‌ها پهنهٔ وسیعِ رودِ اشک را بسته بود. ارتشی که‌مردی​ تنها اندکی از ارتشِ محافظِ کوه‌های سیاه ضعیف‌تر بود، میانِ هزاران شناورِ زره‌پوش و افسون‌شده‌ریشش​ پراکنده شده بود و با حالتی عبوس انتظار می‌کشید تا دشمن خود را نشان دهد.

بسیار پایین‌تر از سطحِ آب، موجودی غیرعادی به‌آرامی کفِ رودخانه می‌خزید. موجودی غول‌پیکر و هولناک بود با بدنی دراز و رنگ‌پریده‌عمل​ و ده‌ها اندامِ انعطاف‌پذیر، که هر کدام به دستی وحشتناک و انسان‌گونه ختم می‌شد. چند باله مثلِ بادبان‌هایی نیمه‌شفاف به دنبالش کشیده‌استحکاماتِ​ می‌شد و در انتهای گردنِ درازش، نقابی غول‌پیکر که به شکلِ چهرهٔ یک انسان تراشیده شده بود، صورتِ هیولاوارِ خودش را می‌پوشاند.

جانورِ وهم‌انگیز در آب‌های عمیق پنهان شده بود و‌همچون​ به کفِ کشتی‌ها در آن بالا نگاه می‌کرد. دورتادورش،‌رام‌نشدهٔ​ پلیدهای کوچک‌تر از لای‌ولجن بیرون می‌آمدند، آماده برای آغازِ حمله.

آن هم موردرت بود.

در دوردست‌های شمال، جنگجویی عروج‌یافته به صخره‌های لبهٔ دهانهٔ آتشفشانیِ دودکنی‌میدانِ​ تکیه داده بود و در ابرهای غلیظِ دود پنهان شده بود.‌زمختش​ پیش رویش، در افق، قلبِ زاغ زیرِ آسمانِ خاکسترگون گسترده بود.

او هم موردرت بود.

در سوی دیگرِ عالمِ رؤیا، قایق‌رانی داشت شیفتش‌کشیده​ را تمام می‌کرد؛ عرق از پیشانی پاک می‌کرد‌مناطقِ​ و انعکاسِ قلعه روی سطحِ دریاچهٔ آینه موج برمی‌داشت.

البته که او‌دار​ هم ظرفِ دیگری‌حالا​ از موردرت بود.

میلیون‌ها تجسم از او در سراسرِ عالمِ رؤیا پراکنده بودند؛ در جبهه‌های متعدد با قلمروِ انسان می‌جنگیدند و هم‌زمان‌پهن​ از تمامِ دژهای بشریت جاسوسی می‌کردند. آگاهیِ او مانند اقیانوسی پهناور بود که میانِ ظرف‌های بی‌شمار تقسیم شده بود؛‌تیرِ​ هر تکه از روحش که به آن‌ها جان می‌بخشید، در گسترهٔ شکسته و پاره‌پارهٔ خودِ درهم‌شکسته‌اش برای برتری می‌جنگید.

تنها ارادهٔ موردرت بود که آگاهی‌اش را مثلِ چسب یکپارچه نگه می‌داشت. بدونِ آن، مدت‌ها پیش به موجوداتِ مستقلِ‌گسترهٔ​ بی‌شماری تجزیه شده بود که هر کدام تنها کسری از قدرت و هویتش را داشتند. با اعمالِ اقتدار بر تجسم‌های‌دیگر​ پرشمارش برای اینکه آن‌ها را به‌زور در قالبِ یک فرد نگه دارد، داشت آن‌ها را به یک قلمرو تبدیل می‌کرد.

به همین دلیل، داشتنِ‌قلمروِ​ دست‌کم یک نمادِ ظاهری از‌همچون​ خودِ واقعی‌اش برایش اهمیت داشت.

نخستین ظرفِ او — بدنی که طلسمِ کابوس به شکلِ پوستهٔ فانیِ اصلی‌اش برایش ساخته بود — در برجِ آبنوس‌کارزارِ​ لم داده بود، بسیار دور از خونریزی و درگیریِ جنگ علیه قلمروِ انسان. داشت رون‌های پیچ‌درپیچی را مطالعه می‌کرد که‌گسترهٔ​ دیمونِ سرنوشت روی دیوارهای بتکدهٔ باستانی حک کرده بود، و از فشاری که بر ذهنش می‌آوردند چهره در هم می‌کشید.

اما در آن لحظه، تغییری‌دست‌نخورده​ نامحسوس وادارش کرد نگاهش را بالا‌میدانِ​ بیاورد و ابروهایش را بالا بیندازد.

پا درونِ یک انعکاس گذاشت، به بالاترین طبقهٔ برجِ آبنوس‌سدی​ رفت و تماشا کرد که چطور سه زن از طاقِ سنگی‌عمل​ بیرون آمدند و با خود بوی دود، خون و شکست آوردند.

یکی از زنان تهی‌قلمروِ​ بود، در حالی که‌کشیده​ آن دو نفرِ دیگر...

«عجب، عجب، عجب.»

یکی ساحره‌ای‌ردپایی​ نابینا بود، و‌دست‌نخورده​ دیگری شاهزادهٔ سایه‌ها.

چه مهمونای عالی‌مقام و باشکوهی.

موردرت چند لحظه‌دفاعیِ​ ساکت ماند، بعد‌شرق​ با لحنی دلپذیر پرسید:

«چرا این‌قدر طولش دادین؟»

به سرودِ سقوط‌کردگان خیره شد و منتظرِ جواب ماند. واقعاً وضعیتِ ترحم‌انگیزی داشت؛‌باستانی​ غرق در خون بود و لباسِ چندانی به تن نداشت، تونیکِ قرمزش... نه،‌موهای​ قبلاً سفید بود؟... در جاهایی بیشتر از آنکه به شمارش بیاید پاره شده بود.

اوه، نه.‌خطِ​ حالا باید کفِ‌انسان​ زمینو پاک کنم.

پادشاهیِ یک‌نفره بودن مزایای خودش را داشت، اما باعث می‌شد هیچ ملازم یا خدمتکاری نداشته باشد. در عوض، موردرت‌گسترهٔ​ هم پادشاه بود و هم خدمتکار — هم کسی که تاج بر سر می‌گذاشت و هم کسی که تاج‌پایگاهِ​ را برق می‌انداخت، و البته کسی که کفِ زمین را پاک می‌کرد تا پادشاهِ تاج‌دار روی آن قدم بگذارد.

سرودِ سقوط‌کردگان رو به او‌مهارانا​ کرد و دهانش را باز‌پادشاهِ​ کرد، انگار که بخواهد چیزی بگوید.

اما در عوض،‌پهنهٔ​ فقط تلوتلو خورد و‌نکرده​ بی‌هوش روی زمین افتاد.

از حال رفته بود.

موردرت که جا خورده بود، چند لحظه‌غرب​ مکث کرد و بعد رو به زنِ‌رؤیا​ جوانی کرد که با چشمانی محتاط نگاهش می‌کرد.

لبخند زد.

«ای وایِ من. جسارتاً باید بگم که تا‌پیکری​ حالا پیش نیومده بود یه بانوی جوان فقط‌پوستِ​ با نگاه کردن به من از حال بره.»

موردرت آهی کشید.

«موندم باید‌خطِ​ به خودم ببالم‌انسان​ یا نگران بشم؟»

ناولها | novelha.net