چپتر 2380: جابهجاییِ کفهها
0تا صبح، استخوانهای سانی دوباره جوش خورده بود و دیگر خطرِوقتی قطعشدن بازویش را تهدید نمیکرد. با این حال، هنوز نمیتوانست آنچند را درست تکان دهد، پس بیجان کنارِ بدنش آویزان مانده بود.
مشکلِ انگشتانِ قطعشده هم در میان بود. برخلافِ خودِچهره بازو، هرگز پیدایشان نکرده بود؛ پس انگشتان باید خودبهخودمکث رشد میکردند، روندی که نه کوتاه بود و نه خوشایند.
البته اگر سانی موفق میشدچیه زودتر از بازیِ آریل بیرون بیاید،چیزی نفیس در یک چشمبرهمزدن درمانش میکرد...
مشکل اینجا بود که احتمالِنیامد اینکه هرگز از این مکانِ عجیبقبل زنده بیرون نرود، بسیار بیشتر بود.
خورشید که از پسِ افق بیرون زد، سه پیکرهٔ تازهٔ اسنو واقعاً به حرکت درآمدند تااخم قلههای اطراف را اشغال کنند. با توجه به اتفاقاتِ دفعهٔ پیش، هم سانی و هم کایهیچ از شناساییِ دشمنانشان حسِ بدی داشتند، اما چارهای نبود؛ کورکورانه واردِ نبرد شدن عاقبتِ بسیار بدتری داشت.
پس سانی شجاعتش راماند جمع کرد و ازعجیبی کای خواست نگاهی بیندازد.
این بار، دوستشخوشش خیلی بیشتر ازچند همیشه ساکت ماند.
وقتی سرانجام به سانیخوشش رو کرد، حالتِ بسیارلحظه عجیبی در چهره داشت.
سانی اخم کرد.نگاهی اصلاً از ایندوستش حالت خوشش نیامد.
«چیه؟»
کای چند لحظه مکث کرد.
«ببین، سانی... قبل از اینکهنیامد چیزی بگم... حس میکنم بایدببین اشاره کنم که من هیچ...»
سانی لبهایش را جمع کرد.
«طفره نرو. حرفتو بزن!»
کای گلویش را صافنیامد کرد و بعد بهمکث قلهٔ شمالی اشاره کرد.
«خب. جورِ دیگهایحالت نمیشه گفتش. ولی... یهچند اژدها روی اون کوهه.»
سانی چند بار پلک زد ودوستش با ناباوری به دوستش خیره ماند. پسحالتِ از چند لحظه، با لحنی یکنواخت پرسید:
«یه اژدها؟»
کای سر تکان داد.
«آره... یهاصلاً اژدهای سفیده. راستشنیامد خیلی هم قشنگه.»
سانی بازخواست هم بهبیندازد او خیره ماند.
«داری مسخرهم میکنی؟»
کای خندهٔ عصبیِ کوتاهی کرد.
«نه. آخه چراحالت باید سرِ همچینچیه چیزی شوخی کنم؟»
سانی دستِ لرزانشنگاهی را بالا آورد وخیلی موهایش را چنگ زد.
«نه، واقعاً؟ آخه اینماند دیگه چه وضعشه... چطورعجیبی ممکنه... ببین چی میگم!»
انگشتِ اتهامشحالت را بهنیامد سمتِ کای گرفت.
«بذار بهت بگم، من کلِ عالمِ رؤیا رو زیر پا گذاشتم و برگشتم! ومیکنم هرگز — حتی یه بار! — نشده بدونِ اینکه تو باشی به یه اژدها بربخورم.دیگهای آخه تو چی هستی، آهنربای اژدها؟ چطوری اینهمه اژدها رو به خودت جذب میکنی، عوضی؟!»
کای چند بار سرفه کرد.
«خواهش میکنم آروم باش. خب... درسته، مردم بهم میگن اژدهاکش، و من صفتی به همین اسم دارم. ولی اگه بهشقبل فکر کنی، از نظرِ فنی، من فقط با یه اژدها روبهرو شدم. اون یکی خودم بودم، پس اون واقعاً به حسابولی نمیاد. واسه همین... نمیتونی سرِ این اژدها منو مقصر بدونی، باشه؟ من که کنترلی ندارم اژدهاها کِی و کجا پیداشون بشه...»
سانی باحالت سوءظن بهنیامد او خیره ماند.
نمیتوانست تصادفی باشد، مگر نه؟ هر بار که سروکلهٔ اژدهایی پیداقبل میشد، کای همان حوالی بود. البته همین حرف را میشد دربارهٔبزن بیشترِ اعضای دسته هم زد، چون معمولاً همه یک جا بودند.
با این حال!
«اژدهاکشِ لعنتی...»
سانی آهِ بلندی کشید،نیامد بعد چهره در هم کشیدببین و تصمیم گرفت بیخیالش شود.
«...دو قلهٔ دیگه چی؟»
کای بهخواست قلهٔ شرقیبیندازد اشاره کرد.
«اون قله... به نظر میاد پر از موش باشه.چهره نمیتونم بشمرم چندتا هستن، چون خیلی زیادن. کلِ کوهمکث پر از اونهاست و انگار دارن... کوه رو میخورن.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«آخه چطوری...اصلاً اصلاً بیخیال.خوشش و آخری؟»
کای مکث کرد، اما ترجیح داددوستش به قلهٔ جنوبی اشاره نکند. درسرانجام واقع، حتی دیگر نگاهش هم نکرد.
«روی کوهِ سمتِ جنوب کسی هست که قبلاًعجیبی دیدیمش. همون اهریمنِ روی درخته... همونی که شبیهِ انسانه،لحظه یا حداقل شکلِ انسان داره. میدونه داریم نگاهش میکنیم.»
لحظهای مکثحالت کرد ونیامد بعد افزود:
«به نظر میاد اژدها هم یه اهریمنچند باشه. موشها یه جانورِ نفرینشدهن... کلِ دستهشونمیکنم شبیهِ یه موجودِ واحد به نظر میرسه.»
سانی ساکتخواست ماند و بهبار فکر فرو رفت.
یک اهریمنِ نفرینشده در شمال،وقتی یک اهریمنِ نفرینشده در جنوب،اخم و یک جانورِ نفرینشده در شرق.
اوضاع کاملاًحالت ناامیدکننده بهنیامد نظر میرسید.
خودش اصلاً در وضعیتی نبود که بجنگد، و بیشترِ سایههایش هم هنوز قابلاحضار نبودند. کُشندهاشاره هم حال و روزِ خوشی نداشت... راستش، وضعیتِ او از سانی هم بدتر بود. درستنمیشه مثلِ سانی، نمیتوانست یکی از بازوهایش را تکان دهد، که یعنی نمیتوانست کمانش را بکشد.
یک روز فرصت داشتند تا آن سهخیلی پلیدِ نفرینشده بر معبدِ حقیقت فرود بیایند.عجیبی فردا هم شانسِ پیروزیشان بیشتر از این نمیشد.
کای باهمیشه نگرانی بهماند او نگاه کرد.
«چطوری قرارهحالت این حملهنیامد رو دفع کنیم؟»
سانی کمیاصلاً مکث کرد ونیامد بعد لبخند زد.
«خب، جوابش سادهست.»
نگاهی به کای انداخت و شانهایسرانجام بالا انداخت، و با تکان خوردنِ بازویخوشش لهوپارهاش از درد چهره در هم کشید.
«دفعش نمیکنیم.»
کای در سکوتحالت نگاهش میکرد وچیه سانی سر تکان داد.
«من قرار نیست با دوتا اهریمنِدوستش نفرینشده و یه جانورِ نفرینشده بجنگم. پس،حالتِ بهجای اینکه منتظر بمونیم تا اونا بیان...»
نگاهی به شرق انداخت.
«بهجاش، ما حمله میکنیم.»
به معبدِ حقیقت آمده بود تا جنگجویانش را قویتر کند. و دقیقاً همین کار را هم کردههیچ بود — با پیکرههای یشمیای که در دست داشت، کُشنده و کای سومین تقویتِ خاکستر را دریافتروی میکردند. تا زمانی که ارادهٔ او به آنها قدرت میبخشید، به اندازهٔ هر موجودِ کابوسِ اعظمی مرگبار میشدند.
مهمتر از آن، ارتشش — به شرطی که برای ترمیمِ خودش زمان داشت — حالا از دواصلاً سایهٔ مقدس و دو گروه سایهٔ اعظم تشکیل میشد. در همین حال، تایرنتِ برف تنها دو اهریمنطفره و یک جانور برایش باقی مانده بود. در واقع، از نظرِ برتریِ عددی در موضعِ ضعف قرار داشت.
با توجه به برتریِماند عددیِ خردکنندهاش در ابتدا،عجیبی چه تغییرِ وضعیتِ حیرتانگیزی بود.
مهمتر از همه، تایرنتِ برف مجبورچند شده بود تمامِ پیکرههایی را که ازمیکنم او محافظت میکردند به میدانِ نبرد بفرستد.
که یعنیاصلاً تقریباً بیدفاعخوشش مانده بود.
پس دیگر ماندن در معبدِ حقیقتدوستش فایدهای نداشت. سانی دشمن را بهسرانجام همان جایی کشانده بود که میخواست.
نفسِ عمیقی کشید، چند زنبورِ ابسیدین را که تا الاناخم خودشان را ترمیم کرده بودند احضار کرد و فرستادشان تاقبل خردههای روح را از میانِ بقایای هیولای نفرینشدهٔ مرده بیرون بکشند.
سپس رو به کای کرد.
«خودت رو آمادهحالت کن. عصر باچیه یه ایزدِ دیگه میجنگیم.»
وقتش بودخواست کمی موشبیندازد شکار کنند.
«ایزدان رو شکر!»
...بالاخره چیزیحالت برای خوردننیامد پیدا میکرد.