---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2282: کاوشگرِ تاریک • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2282: کاوشگرِ تاریک

0

در دوردست، کوهی از سنگِ سیاه و خردشده همچون سنگ‌قبری عظیم بر فرازِ دریای غبار قد برافراشته‌ویرانگر​ بود. زمینِ اطرافِ سنگ‌قبر پوشیده از استخوان‌های موجوداتِ کابوسِ بی‌شماری بود که در اینجا هلاک شده بودند...‌می‌گذاشت​ استخوان‌های انسان‌ها کمی دورتر دفن شده بودند، و گورتپه‌ای از آن‌ها در برابرِ عواملِ طبیعی محافظت می‌کرد.

غولِ سنگی روی زمین زانو زده‌یکی​ بود، بی‌حرکت، و سرِ قطع‌شده‌اش را به‌آرامی‌متفکرانه​ در دو دستِ عظیمش نگه داشته بود.

اینجا ویرانه‌های منارهٔ سرخ بود.

سانی — یکی دیگر از تجسم‌هایش —‌ببرد​ درست در قلبِ ویرانه‌ها بود و با‌تغذیه​ حالتی متفکرانه بر لبهٔ چاهی عمیق نشسته بود.

در انتهای چاهِ عمیق، حوضچهٔ پهناوری از آبِ سیاه قرار داشت. سطحش کاملاً بی‌حرکت و صاف بود،‌ویرانگر​ مانندِ آینه‌ای هولناک که از تاریکیِ خالص ساخته شده باشد. هر از گاهی موج‌های نامحسوسی روی سطحِ این‌تغذیه​ اقیانوسِ تاریکیِ زندانی پخش می‌شد، گویی تقلا می‌کرد تا از لبه‌های حوضچه سرریز شود و خود را برهاند.

آن دریای تاریک بود.

زمانی، خیلی پیش از این، دریای تاریک مانند نیرویی از طبیعت به نظر می‌رسید — چیزی چنان بی‌اندازه پهناور و به‌طرزِ مقاومت‌ناپذیری ویرانگر که سانی‌نبرد​ حتی نمی‌توانست رویارویی با آن را تصور کند. او به‌سختی می‌توانست از نبرد با لاشخورهایی جان به در ببرد که از دریا پنهان می‌شدند و از‌تایتانِ​ هدایای بیمارگونه‌ای که به جا می‌گذاشت تغذیه می‌کردند، در حالی که روبه‌رو شدن با موجوداتی که واقعاً در آب‌های تاریک ساکن بودند، حکمِ مرگ را داشت.

اما حالا همه‌چیز فرق می‌کرد.

حالا، سانی می‌دانست که دریای تاریک یک تایتانِ اعظم است — موجودی‌چنان​ کفرآمیز زادهٔ تاریکی‌ای که زمانی در پیکرِ درخشانی ساکن بود که در این‌نبرد​ سرزمین سقوط کرده بود... پیش از آنکه این سرزمین ساحلِ فراموش‌شده نام بگیرد.

آن پیکرِ درخشان به احتمالِ زیاد یک نفیلیم — یا شاید یک فرشته — بود که در یکی از نبردهای‌حوضچهٔ​ جنگِ بزرگ میان ایزدان و دیمون‌ها زخمی شده بود. ساکنانِ سرزمینی که در آن سقوط کرده بود، آن موجودِ درخشان‌اقیانوسِ​ را کشتند و نفرینِ تاریکی را بر سراسرِ عالمِ خود رها کردند. آن نفرین بعدها به دریای تاریک تبدیل شد.

در هر صورت، دریای تاریک حالا‌مانند​ یک تایتانِ اعظم بود... و خودِ‌چنان​ سانی هم یک تایتانِ مطلق بود.

به‌طرزِ عجیبی...

آن‌ها با هم برابر بودند.

فکرِ عجیبی بود.

اما هرچقدر هم که برابر بودن با دریای تاریک، که‌می‌رسید​ زمانی مانند نمادی از مرگِ حتمی و گریزناپذیر بود، عجیب‌رویارویی​ به نظر می‌رسید... سانی می‌دانست که می‌تواند آن را بکشد.

فقط مطمئن نبود‌می‌توانست​ چطور باید این‌جان​ کار را بکند.

موجوداتِ کابوسِ بی‌شماری در دریای مهروموم‌شده ساکن بودند — کشتارِ‌می‌رسید​ آن‌ها ظرفیتِ سپاهِ سایه را برای شرکت در نبردهای دریایی‌رویارویی​ بسیار بالا می‌برد. اما آن پلیدها خودِ تایتانِ اعظم نبودند.

در حقیقت، سانی می‌توانست حس کند که هفت تودهٔ بزرگِ تاریکی‌ویرانه‌ها​ جایی در اعماقِ نفوذناپذیر پنهان شده‌اند. نمی‌دانست آن‌ها چه هستند، اما‌آبِ​ پیدا کردن و نابود کردنشان احتمالاً به مرگِ دریای تاریک ختم می‌شد.

داشت با خودش فکر می‌کرد که‌مانند​ آیا می‌خواهد در آبِ سیاه شیرجه‌چنان​ بزند و شانسش را امتحان کند...

با این‌به‌سختی​ حال، یک چیز‌لاشخورهایی​ جلویش را می‌گرفت.

لعنت.

مشکل خودِ دریای تاریک نبود. مشکل...‌یکی​ مهری بود که آن را زیرِ‌حالتی​ منارهٔ سرخِ ویران زندانی کرده بود.

حتی اگر سانی موفق می‌شد تایتانِ اعظم را‌طبیعت​ نابود کند، در نهایت خودش به جای آن در‌ویرانگر​ چاهِ بی‌انتها مهروموم می‌شد — دست‌کم یکی از تجسم‌هایش.

پس، پیش از آنکه برای نابود کردنِ دریای تاریک به‌می‌شدند​ اعماقش شیرجه بزند، یا باید حاضر می‌شد یکی از تجسم‌هایش‌واقعاً​ را فدا کند، یا جادوی هفت قهرمانِ ساحلِ فراموش‌شده را می‌گشود.

«آه. لعنت.»

حتی بعد از یک سال بررسیِ چاه، هنوز کوچک‌ترین ایده‌ای نداشت که مهروموم چطور ساخته شده‌عمیق​ است. نه بافندگی بود و نه جادوی رونی... و تقریباً مطمئن بود که شکل‌دهی هم نیست‌خالص​ — هرچه باشد، شکل‌دهی جادویِ لحظه بود. هرگز دوام نمی‌آورد، یا دست‌کم قرار نبود دوام بیاورد.

البته همه‌چیز استثنایی داشت. خواهرِ خودش یکی‌نیرویی​ از همین استثناها بود. اما سانی همچنان‌پهناور​ باور نداشت که هفت قهرمان شکل‌دهنده بوده باشند.

هرچه را دربارهٔ ساختِ منارهٔ‌لاشخورهایی​ سرخ می‌دانست در ذهن مرور‌می‌شدند​ کرد... که راستش، زیاد نبود.

فقط می‌دانست که قربانیِ انسانیِ عظیمی در ساختش‌طبیعت​ نقش داشته و این‌گونه خورشیدی مصنوعی متولد شده است.‌ویرانگر​ هم‌زمان، نفرینِ تاریکی هم زیرِ مناره مهروموم شده بود.

همچنین باور داشت که یکی از هفت قهرمان — سازنده — از شیفتگانِ نِتِر بوده است. در سراسرِ شهرِ تاریک نشانه‌هایی از‌آبِ​ تلاشِ او برای تقلید از دیمونِ سرنوشت به چشم می‌خورد... برای نمونه، شوالیهٔ سیاه در کلیسای جامعِ ویرانه یکی از همین تقلیدهای‌گویی​ ضعیف بود — سانی کاملاً مطمئن بود که آن اهریمنِ لعنتی نتیجهٔ تلاش‌های سازنده برای خلقِ نسخهٔ خودش از قدیس‌های سنگی است.

مجسمهٔ عظیمِ سازنده که حالا پشتِ‌مانند​ سرش زانو زده بود، تلاشِ دیگری‌چنان​ به شمار می‌رفت، هرچند بسیار جاه‌طلبانه‌تر.

به همین دلیل بود که قدیس هم‌ببرد​ به شوالیهٔ سیاه و هم به آن‌تغذیه​ غولِ متحرک به چشمِ حقارت نگاه می‌کرد.

«پس... از چه‌زمانی​ جور جادویی برای‌مانند​ ساختنِ مهروموم استفاده کردن؟»

فعلاً جوابی در کار نبود.

یعنی سانی‌تاریک​ فعلاً نمی‌توانست دریای‌پیش​ تاریک را بکشد.

«چقدر کلافه‌کننده‌ست.»

آخه چرا کشتنِ یک تایتانِ اعظمِ ناقابل این‌قدر سخت‌نظر​ بود؟ اگر سانی هنوز [مقدّر] بود، احتمالاً پایش گیر‌حتی​ می‌کرد و با سر مستقیم در راه‌حلِ معما می‌افتاد.

حتی نمی‌توانست از کاسی کمک‌سانی​ بخواهد، چون رونی در کار‌قلبِ​ نبود که او بررسی‌اش کند.

سانی سر تکان داد،‌خیلی​ آخرین نگاه را به‌طبیعت​ اعماقِ چاه انداخت و برخاست.

«شانس آوردی.‌به‌سختی​ یه روز‌نبرد​ میام سراغت.»

دریای تاریک جوابی نداد.

سانی پوزخندی زد،‌منارهٔ​ قدمی به عقب‌یکی​ برداشت... و ناپدید شد.

لحظه‌ای بعد، جایی بسیار دورتر بود. اگر دقیق‌تر‌طبیعت​ بگوییم، در دوردست‌های شرق، درست در قلبِ دهانهٔ عظیمی‌ویرانگر​ که میان شهرِ تاریک و گورتپهٔ خاکستری قرار داشت.

در این میان، ویرانه‌های منارهٔ سرخ در غربِ شهرِ تاریک قرار داشت. آن زمان که ارتشِ رؤیابین‌روبه‌رو​ برای محاصره‌اش راه افتاده بود، یک هفتهٔ تمام طول کشید تا به آن برجِ شوم برسند —‌کفرآمیز​ اما حالا، می‌توانست این فاصله را در یک چشم‌به‌هم‌زدن و بی‌آنکه جوهرِ چندانی خرج کند، پشت سر بگذارد.

«خیلی خب. برنامهٔ بعدی...»

این گوشه و آن گوشه از کفِ آن دهانهٔ غول‌پیکر، استخوانِ جانورانِ دریاییِ هیولاوار همچون‌چاهی​ کوه‌هایی از عاجِ کثیف افتاده بود. اما نزدیک‌تر به مرکزِ دهانه، زمین به شیشه‌ای سیاه بدل‌تاریکیِ​ شده بود و درست در قلبِ آن، حفرهٔ گرد و شومی به اعماقِ زمین راه می‌برد.

این همان جایی بود که دریای تاریک زمانی شب‌ها از آن بیرون می‌جوشید‌بی‌اندازه​ و سپیده‌دم به آن پس می‌نشست — زیرِ ساحلِ فراموش‌شده غارهای پهناوری بود‌لاشخورهایی​ که از طریقِ چند زخمِ دهان‌بازِ مشابه بر سطحش، راه به بیرون داشتند.

سانی نظریه‌ای داشت که دست‌کم‌لاشخورهایی​ یک ورودی به جهانِ زیرین‌می‌شدند​ جایی در این غارها پنهان است.

برای همین، این‌زمانی​ اواخر سرِ فرصت در‌نیرویی​ حالِ کاوشِ آن‌ها بود.

سانی به سایه‌منارهٔ​ بدل شد و در‌دیگر​ دلِ تاریکی سقوط کرد.

ناولها | novelha.net