---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2425: روزِ تعطیلِ آیکو • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 2425: روزِ تعطیلِ آیکو

0

آیکو متفکرانه‌ابریشمیِ​ آسمان را‌مشکی​ برانداز کرد.

آسمان پهناور، آبی و غرق در نورِ خورشید‌مشکی​ بود. ابرهای سفید مثلِ پشمک سوار بر بادهای‌سرسختی​ گرم در پهنهٔ لاجوردی و آرامش در حرکت بودند.

راضی بود.

«آه، بالاخره!»

دیدنِ دوبارهٔ نورِ روز بعد از گذراندنِ مدت‌ها در ساحلِ فراموش‌شده، لذت‌بخش بود. خلأِ بی‌ستارهٔ‌قدم‌هایی​ آسمانِ یتیمش سیاه و سرد بود، و حتی ماهی نداشت که مونسش باشد... طفلکی! خودِ سرزمین‌تمامِ​ هم از گرما و نور بی‌بهره بود — ساکت و آرام بود، اما چندان سرزنده نبود.

پس، بازدید از حصار‌درحالی‌که​ چیزی بود که آیکو‌مشکی​ بی‌صبرانه انتظارش را می‌کشید.

یکی از مهم‌ترین دلایلش این بود که اینجا مردم واقعاً می‌توانستند قدرِ لباسِ شیکش را بدانند. درست بود که‌خیابان‌های​ اعضای خاندانِ سایه می‌توانستند در تاریکی ببینند، اما در تشخیصِ رنگ‌ها مشکل داشتند — همه‌چیز برایشان طیفی از خاکستری‌سلیقه​ بود. بیشترشان حتی فرقِ حریر و ساتن را نمی‌فهمیدند، چه رسد به اینکه ظرافت‌های مُدِ فاخر را درک کنند.

حالا که آیکو بالاخره آن‌قدر ثروتمند شده بود‌بازدید​ که از پسِ هزینه‌های چیزهای نفیسِ زندگی بربیاید،‌دلایلش​ اینکه ست‌های لباسِ بی‌نظیرش قدرنادیده بمانند، جنایتی شرم‌آور بود.

درحالی‌که در بلوزِ ابریشمیِ سفید، دامنِ مشکی، جلیقهٔ کاملاً اندازه و کتِ گلدوزی‌شدهٔ‌شکست‌ناپذیری​ باسلیقه‌اش احساسِ سرسختی و شکست‌ناپذیری می‌کرد، با قدم‌هایی مصمم در خیابان‌های قلعه راه افتاد.‌موهایش​ پاشنه‌های تیزش با برخورد به سنگ‌فرش‌ها آواز می‌خواندند و موهایش در باد تکان می‌خورد.

تمامِ اجزای لباسش سفارشی‌دوز بودند. جلیقه و کت با سلیقه با نخِ نقره‌ای تزئین شده بودند که به درخششِ‌قدم‌هایی​ نامحسوسِ دکمه‌ها و دکمه‌سردست‌های نقره‌ای می‌افزود — دکمه‌سردست‌هایی که با سنگ‌های عقیقِ سیاه تزئین شده بودند. کفش‌هایش از چرمِ‌سفارشی‌دوز​ ورنیِ مشکی ساخته شده بود و سگک‌های بزرگِ نقره‌ای‌شان تضادی چشمگیر با پاپیون‌های مشکی و ظریفِ بالایشان ایجاد می‌کرد.

آیکو تصمیم گرفته بود هیچ جواهری نیندازد، چون می‌دانست این‌کتِ​ کار فقط از ارزشِ ظاهرش کم می‌کند — خب، البته‌قلعه​ به‌جز چند آویزِ محافظ که زیرِ بلوزش پنهان کرده بود.

باکلاس و شیک به نظر می‌رسید... و از همه مهم‌تر، بی‌نهایت پولدار! هرکس که چیزی‌مهم‌ترین​ بارش بود می‌فهمید هر تکه از این ستِ لباسِ شیک چقدر سرسام‌آور گران است. در این‌ببینند​ میان، کسانی که از مُد سررشته داشتند، با تشخیصِ ارزشِ واقعیِ بُرشِ بی‌تکلفِ لباسش شگفت‌زده می‌شدند.

لباسی که آیکو پوشیده بود، صرفاً ترکیبِ تصادفیِ چند لباسِ هماهنگ نبود. در واقع بازآفرینیِ باسلیقه‌ای از‌خیابان‌های​ کت‌وشلواری بود که مورگانِ دلاوری در آخرین مجلسِ رقصِ دلاوری پوشیده بود، و به دستِ همان خیاط‌سفارشی‌دوز​ طراحی و دوخته شده بود — خیاطی که قرار بود بعد از سقوطِ قلمروِ شمشیر بازنشسته شده باشد.

به همین دلیل‌شرم‌آور​ برای آیکو ثروتی‌ابریشمیِ​ آب خورده بود.

«ارزششو داشت!»

نیشخندی زد و چیزی نمانده بود گودالِ آبِ بزرگی را که جلویش‌انتظارش​ بود نبیند. کفشِ زیبایش داشت به آبِ کثیف می‌خورد که دخترکِ ریزنقش در‌بدانند​ هوا شناور شد و با ظرافت به سمتِ سنگ‌فرش‌های خشکِ آن‌طرف سُر خورد.

نرم فرود‌ابریشمیِ​ آمد، چرخید و‌جلیقهٔ​ پیروزمندانه لبخند زد.

«امروز نه، چالهٔ آب!»

بی‌توجه به نگاهِ خیرهٔ رهگذران، چانه‌اش را‌جلیقهٔ​ بالا داد و با قدم‌هایی مطمئن —‌سرسختی​ هرچند نسبتاً کوتاه — به راهش ادامه داد.

با رسیدن به یکی از دیوارهای داخلیِ قلعه، آیکو به‌جای عبور‌بی‌صبرانه​ از دروازهٔ نزدیک، به سمتِ کنگره‌های دیوار شناور شد. آنجا ایستاد‌قدرِ​ و از منظرهٔ دریاچهٔ درخشان و شهرِ بزرگِ آن‌سوی آن لذت برد.

حصار از اولین باری که آن را دیده بود، رشدِ عظیمی کرده بود. آن زمان، وقتی آیکو جوانی بود که تازه از‌تیزش​ ساحلِ فراموش‌شده فرار کرده بود، حتی شهری در سواحلِ دریاچه وجود نداشت — همهٔ بیدارشدگانی که به دژِ بزرگ پناه آورده بودند، از‌دکمه‌سردست‌هایی​ جمله او و کای، داخلِ قلعه زندگی می‌کردند. آن‌سوی دیوارهایش هیچ‌چیز جز خاکستر و موجوداتِ کابوس که انتظارشان را می‌کشیدند، به چشم نمی‌خورد.

البته حالا اوضاع فرق می‌کرد. حصار دورتادورِ دریاچه گسترده شده بود و پایانی برایش به چشم نمی‌خورد — شهر پهناور و بی‌کران‌قلعه​ بود و نزدیک به ۱۰۰ میلیون نفر را در خود جای داده بود. برخلافِ شهرهای خفه‌کنندهٔ زمین که برای ماندن در محدودهٔ‌درخششِ​ تنگِ موانعِ دفاعی، بی‌وقفه رو به بالا رشد می‌کردند یا در زمین فرو می‌رفتند، این شهر آزادانه در همهٔ جهات کشیده شده بود.

ساختمان‌های حصار نسبتاً کوتاه بودند — نه فقط به این دلیل که ساختنِ کندوهای انسانیِ سربه‌فلک‌کشیده در عالمِ‌مصمم​ رؤیا، جایی که بیشترِ فناوریِ مدرن بی‌فایده می‌شد، تقریباً غیرممکن بود مگر اینکه پای جادو یا افرادی با‌سفارشی‌دوز​ سرشت‌های کاربردیِ قدرتمند در میان بود، بلکه به این دلیل که نیازی هم به بلند ساختنِ آن‌ها نبود.

آیکو این‌طور بیشتر دوست داشت. دوست داشت سرش را بالا بگیرد‌بی‌صبرانه​ و زیرِ فشارِ تودهٔ عظیمِ آلیاژ و بتن... یا مرجانِ سرخ...‌قدرِ​ احساسِ له‌شدگی نکند و وسعتِ آسمان را با تمامِ وجود نفس بکشد.

البته، سرپا نگه داشتنِ شهری به این بزرگی در عالمِ رؤیا کارِ آسانی نبود. در واقع، سرعتی که‌قلعه​ حصار با آن از میانِ خاکستر سر برآورده بود، دست‌کمی از غیرممکن نداشت — اگر بیدارشدگانِ بی‌شماری نبودند که‌نخِ​ شبانه‌روز کار می‌کردند تا برای پناهندگانِ قطبِ جنوب و مهاجرانِ جدید خانه بسازند، هیچ‌کدام از این‌ها اینجا وجود نداشت.

با این حال، ظرفیتِ شهر پر شده بود و داشت از هم می‌شکافت. این روزها، بیشترِ مهاجران به‌می‌کرد​ دژهای دیگر در گسترهٔ وسیعِ قلمروِ شمشیرِ سابق هدایت می‌شدند، در حالی که آن‌هایی که در غرب بودند‌اجزای​ در امتدادِ رودِ اشک سفر می‌کردند تا در یکی از پایگاه‌های انسانیِ واقع در حوضهٔ آن ساکن شوند.

مشکلاتِ بی‌شماری برای حل کردن در حصار وجود داشت.‌اندازه​ همه‌چیز در حالِ جوشش و تغییر بود، شکل می‌گرفت و‌خیابان‌های​ فرومی‌ریخت، و همیشه یک قدم تا فروپاشیِ کامل فاصله داشت...

که یعنی فرصت‌های‌آرام​ بی‌شماری هم برای‌سرزنده​ بهره‌برداری وجود داشت.

آیکو هم دیگر همان جوانِ سابق نبود. او هم تغییر کرده‌احساسِ​ بود. از ادارهٔ یک قمارخانه در قلعهٔ روشن به ادارهٔ کلِ شهرِ‌برخورد​ تاریک رسیده بود... و همین‌طور سازمانِ سایهٔ قدرتمندی که آنجا مستقر بود.

معلومه، رئیس هم هست... اما بیایم روراست باشیم. اون فاجعهٔ متحرک حتی نمی‌تونه خودش‌باسلیقه‌اش​ رو اداره کنه. آخه چطور تونست یکی از تجسم‌هاش رو گم کنه؟ کی همچین‌سنگ‌فرش‌ها​ کاری می‌کنه؟ اصلاً کی تجسم داره، و کی راه می‌افته اونا رو گم می‌کنه؟!

آیکو پوزخندی زد و‌ابریشمیِ​ آماده شد تا از‌کاملاً​ روی دیوار به پایین بلغزد.

اما در همان‌آرام​ لحظه، صدایی مؤدبانه‌سرزنده​ او را متوقف کرد:

«ببخشید، خانم...‌ابریشمیِ​ پرواز توی حلقه‌های‌جلیقهٔ​ داخلیِ شهر ممنوعه.»

آیکو سرش را چرخاند و سعی کرد به نگهبانانِ بیدارشده‌ای نگاه‌اندازه​ کند که هنگامِ گشت‌زنی روی دیوار به او نزدیک شده بودند. متأسفانه،‌راه​ برای اینکه واقعاً در چشمانشان نگاه کند مجبور شد گردنش را بکشد...

پس در عوض، در هوا شناور‌مشکی​ شد و بالا رفت تا بتواند با‌احساسِ​ فخرفروشی از بالا به آن‌ها نگاه کند.

«خوبه که گفتین، ممنون.‌اما​ ولی کاملاً مشخصه که من‌حصار​ دارم شناور می‌شم، پرواز نمی‌کنم.»

نگهبانی که با‌دامنِ​ او صحبت کرده‌کاملاً​ بود پلک زد.

«چه فرقی داره؟»

آیکو نگاهی گیج به او انداخت و‌جلیقهٔ​ فوراً جواب نداد، انگار از این سؤال‌سرسختی​ در بهت و سکوت فرو رفته بود.

سرانجام گفت:

«سرعت. فرقش سرعته.»

او با کمکِ توانِ بیدار شناور می‌شد،‌دامنِ​ و با کمکِ توانِ خفته‌اش خودش را به‌احساسِ​ جلو می‌راند. بنابراین، سرعتش هرگز خیلی زیاد نبود.

نگهبان‌ها نگاهی به‌بلوزِ​ هم انداختند. آن یکی‌جلیقهٔ​ سرش را تکان داد.

«نه... طبقِ مقرراتِ مربوط به جابه‌جاییِ غیرمتعارفِ فضایی، پرواز عبارت است از حرکتِ هوایی با کمکِ نیروی‌این​ جهت‌دارِ خودتولیدشده، در حالی که شناور شدن و لغزیدن با فقدانِ این نیروی جهت‌دار تعریف می‌شن. شما‌مشکل​ کاملاً مشخص بود که داشتین پرواز می‌کردین، خانم. خیلی متأسفم، اما مجبوریم جریمه‌تون کنیم. واقعاً مبلغِ ناچیزیه.»

آیکو لبخندی خطرناک زد.

«اوه؟ خب، در این‌درحالی‌که​ صورت، بفرمایید... مگه اینکه از‌جلیقهٔ​ روی نعشِ من رد بشین.»

می‌خواستن جریمه‌ش کنن؟

تو خواب ببینن!

نگهبان‌ها با‌ابریشمیِ​ چهره‌هایی مبهوت به‌جلیقهٔ​ او خیره شدند.

«ببخشید؟»

آیکو با غرور دست‌به‌سینه ایستاد.

«اصلاً می‌دونین من کی‌ام؟!»

آن‌ها چند لحظه لباسِ‌مشکی​ گران‌قیمتش را برانداز کردند‌کتِ​ و بعد اخم کردند.

«نه، نمی‌دونیم. هیچ‌شرم‌آور​ ایده‌ای نداریم. اما‌ابریشمیِ​ این چه ربطی...»

آیکو لبخندی درخشان زد.

«عالیه!»

با این حرف، اجازه داد باد او را از لبهٔ دیوار عبور دهد و‌می‌کرد​ به‌سرعت به سمتِ انبوهِ جمعیتِ پایین سُر خورد. هرچه باشد، چون هیچ ایده‌ای نداشتند‌باد​ که او کیست، نمی‌توانستند او را در شهری با ۱۰۰ میلیون نفر جمعیت پیدا کنند.

نگهبان‌ها چنان جا خورده‌درحالی‌که​ بودند که یک ثانیه‌مشکی​ دیرتر واکنش نشان دادند.

«هی، یه لحظه وایسا!»

اما آیکو دیگر رفته‌اما​ بود و داشت از‌بازدید​ موهبتِ زیبای گمنامی لذت می‌برد.

نیروی جهت‌دار، نیروی جهت‌دار... اَه،‌جلیقهٔ​ چقدر احمقانه! انگار می‌ذارم سرِ‌باسلیقه‌اش​ همچین چیزی پول از دست بدم...

ناولها | novelha.net