---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3012: مأمور آزاد • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 3012: مأمور آزاد

0

جت چند‌بیدار​ لحظه ساکت ماند،‌دوم​ بعد آه کشید.

«می‌دونم قبلاً هم گفتم، ولی واقعاً خوشحالم‌همیشه​ که هنوز هستی، سانی. وگرنه من تنها می‌موندم...‌مالِ​ و فکر کنم اون‌جوری یکم احساسِ تنهایی می‌کردم.»

سانی لبخند زد.

«منم همین‌طور. یعنی... منم‌شدن​ واقعاً خوشحالم که هنوز‌ذهن​ زنده‌ام. زنده بودن بهترین چیزه.»

جت خندید.

«کی فکرشو می‌کرد اون بچه لاغرمردنی که‌همیشه​ توی کابوسِ اولش مراقبش بودم، یه روز‌آها​ بشه فرمانروا؟ زندگی واقعاً پر از غافلگیریه.»

سانی بیسکویتش را جوید و دست برد تا دومی‌قطرهٔ​ را بردارد. با مهارتی خاص، انتهای تیوپ را محکم‌رفته​ لوله کرد تا آخرین قطرهٔ خمیرِ مصنوعی را بیرون بکشد.

«می‌دونی، واقعاً امیدوار بودم جزئیاتِ اون‌دوم​ روز یادت رفته باشه. ولی خب، حتماً‌خستگی​ باید می‌رفتی و پیشِ زیردستام آبرومو می‌بردی...»

جت که راحت‌شدن​ روی مبل نشسته‌بیشتر​ بود، شانه بالا انداخت.

«راستش خیلی چیزی یادم نمیاد. هر چی باشه تو هم فقط یکی از اون خفته‌های بی‌شماری بودی که دیدم به‌یادمه​ مصافِ کابوس رفتن. بعضیاشون بیدار شدن، بعضیاشون نه... گروهِ دوم خیلی بیشتر تو ذهن می‌موندن. تازه، من اون موقع همیشه از‌نجات​ خستگی هلاک بودم، خواب نداشتم و جوهرم هم ته‌کشیده بود. آها، ولی تو مالِ حاشیه بودی، برای همین یه چیزایی یادمه.»

با کنجکاوی نگاهش کرد.

«تو چطور؟ خوب یادته؟»

سانی سر تکان داد.

«معلومه! برای من که اصلاً فراموش‌نشدنی بود. هر چی باشه آدم که هر روز کابوسِ اول رو فتح‌همین​ نمی‌کنه... تازه، تو اولین بیدارشدهٔ واقعی بودی که دیدم. راهنماییِ اون موقعِ تو هم واقعاً جونمو نجات داد.‌بیدارشدهٔ​ نمی‌دونم اگه یه مأمورِ حکومتِ دیگه فرستاده می‌شد تا تو خواب مراقبم باشه، الان بازم زنده بودم یا نه.»

حرفی از این نزد‌تیوپ​ که خودِ جت هم‌آخرین​ حسابی تو ذهن می‌موند.

سانی نگاهش کرد و ناگهان فهمید جت تقریباً هیچ فرقی با آن روزها نکرده است. البته رسیدن به‌ته‌کشیده​ رتبهٔ متعالی، زیباییِ سردش را دوچندان کرده بود و حالا جذبهٔ بسیار قدرتمندتری داشت. اما جت همیشه همان‌آدم​ جت بود. حتی همان یونیفرمِ آبی‌تیره را به تن داشت، با همان چکمه‌های چرمیِ سیاه و سردوشی‌های نقره‌ای.

تنها تفاوت این بود که‌دوم​ حالا روی نشانِ سردوشی‌اش به‌جای سه‌همیشه​ ستاره، چهار ستاره به چشم می‌خورد.

جت نگاهش را‌ذهن​ پایین انداخت و‌موقع​ لحظه‌ای ساکت ماند.

«یه مأمورِ حکومت، آره...»

با این حرف، دست برد و‌دوم​ نشان را از آستینش جدا کرد.‌همیشه​ بعد آن را انداخت توی لیوانِ آب.

سانی با‌بیدار​ گیجی به این‌دوم​ کارش خیره شد.

«این دیگه چه کاری بود؟»

جت کمی جواب نداد،‌تیوپ​ بعد آه کشید و‌آخرین​ به پشتیِ مبل تکیه داد.

با خونسردی نگاهش کرد.

«من دارم... بازنشسته می‌شم، سانی.»

سانی خشکش زد.

جت لبخندِ کمرنگی زد.

«راستش، کار از کار گذشته. همین امروز صبح‌ذهن​ استعفا دادم، حدود یه ساعت قبل از اینکه‌نداشتم​ همدیگه رو ببینیم. پس... فکر کنم الان دیگه بیکارم.»

چون سانی هنوز نتوانسته بود‌دوم​ واکنشی نشان دهد، جت نگاهش را‌همیشه​ گرفت و چهره در هم کشید.

«حسِ عجیبی داره. من بیشترِ عمرم رو مثلِ یه مهره تو ماشینِ حکومت‌ته‌کشیده​ گذروندم... حدود بیست سال خدمت، بیشتر از مدتی که به‌عنوانِ یه آدمِ بدونِ‌تکان​ شهروندی تو حاشیه زندگی کردم. برای همین، اصلاً نمی‌دونم بدونِ این نشان کی‌ام.»

بالاخره زبانِ سانی باز شد.

«تو... تو‌بعضیاشون​ استعفا دادی؟‌شدن​ چی؟ چرا؟»

جت نگاهش را پایین انداخت و‌بیشتر​ لیوانی را که نشان درونش بود،‌خستگی​ به این‌طرف و آن‌طرف هل داد.

مدتی ساکت‌بیشتر​ ماند و بعد‌تازه​ شانه بالا انداخت.

«بدونِ پیرمرد دیگه‌انتهای​ حس‌وحالِ قبل رو‌لوله​ نداشت. ولی دلیلِ اصلیش...»

به سانی‌بعضیاشون​ نگاه کرد‌شدن​ و لبخند زد.

«خودت می‌دونی چرا.»

چهره‌اش آرام‌آرام جدی شد.

«کابوسِ چهارم در راهه... و هیچ‌کس نمی‌دونه چقدر طول می‌کشه، چه برسه به اینکه‌می‌دونی​ اصلاً ازش برمی‌گردم یا نه. برای همین، تو یک سالِ گذشته داشتم آدمایی رو‌روی​ آموزش می‌دادم تا جامو بگیرن. وقتی آموزششون تموم شد، با خودم گفتم دیگه وقتِ رفتنه.»

جت لحظه‌ای سکوت کرد.

«دلیلش اینه که‌شدن​ من برای حکومت‌بیشتر​ خیلی بزرگ شدم.»

لبخندِ تلخی زد.

«منظورم این نیست که مأمورِ حکومت بودن الان برام کسرِ‌خمیرِ​ شأنه. فقط نفوذم خیلی زیاد شده. بیش از حد سایه انداخته...‌باید​ تا جایی که اسمِ من و حکومت دارن یواش‌یواش یکی می‌شن.»

چهرهٔ جت در‌بیدار​ هم رفت و‌دوم​ سر تکان داد.

«و همچین چیزی هرگز نباید اتفاق بیفته. اقتدارِ یه نفر‌موقع​ نباید حکومت رو ببلعه، وگرنه هیچ فرقی با یه خاندانِ‌حاشیه​ بزرگ نمی‌کنه. همین الانم به‌اندازهٔ کافی از اونا دوروبرمون هست.»

رفته‌رفته اخمی‌بیشتر​ بر چهرهٔ‌می‌موندن​ سانی نشست.

«ولی حکومت اصلاً می‌تونه بدونِ تو‌لوله​ دوام بیاره؟ ردِّ ویرانی که رفته،‌بیرون​ تو هم داری می‌ری. چطور قراره...»

جت نگاهی‌بعضیاشون​ شوخ‌طبعانه به‌شدن​ سانی انداخت.

«فکر کنم تصورِ غلطی از حکومت داری، سانی. به نظرم دلیلش اینه که بیشتر با شاخهٔ نظامیِ اون و من سروکار داشتی. ولی‌چیزایی​ در واقع، شاخهٔ اداریش هم بزرگ‌تره هم مهم‌تر. آدمای بااستعدادِ زیادی هستن که حکومت رو می‌چرخونن و بیشترشون حتی بیدارشده هم نیستن. اینم‌نمی‌دونم​ یه دلیلِ دیگه‌ست که نمی‌تونم بمونم — حضورِ من تعادلِ شکنندهٔ بینِ بیدارشدگان و آدمای عادیِ در خدمتِ حکومت رو بدجوری به هم می‌زنه.»

دوباره آه کشید.

«خب، به‌هرحال دیگه تموم شده. فکر‌لوله​ کنم فقط می‌خواستم پایانِ کارم رو‌بیرون​ کنارِ کسی باشم که درکم می‌کنه.»

سانی مدتی طولانی درنگ‌شدن​ کرد، سپس بطریِ آبِ‌ذهن​ تصفیه‌شده‌اش را بالا آورد.

«پس به سلامتیِ‌شدن​ بیکاری. ایزدان می‌دونن، حقته‌ذهن​ یه تعطیلاتِ طولانی بری.»

جت پوزخندی زد‌ذهن​ و بطریِ خالی‌اش‌موقع​ را هم بالا آورد.

سانی جرعه‌ای‌خاص​ نوشید و‌تیوپ​ سر تکان داد.

«ولی حسِ عجیبی داره. یه‌جورایی... نمی‌تونم‌دوم​ تو رو به‌عنوانِ یه آدمِ آزاد‌همیشه​ تصور کنم. حالا می‌خوای چی‌کار کنی؟»

جت شانه‌ای بالا انداخت.

«از قرارِ معلوم، فقط چند سال فرصت داریم تا اوضاع واقعاً‌نداشتم​ خراب بشه. پس، فرصتِ زیادی برای فتحِ کابوسِ چهارم نداریم. تا‌نگاهش​ جایی که بتونم آماده می‌شم و بعدش... خب، می‌بینیم چی می‌شه.»

سانی چند لحظه براندازش کرد.

«پس، تصمیمت رو گرفتی؟»

لبخند زد.

«تصمیمِ زیادی برای گرفتن نمونده، مگه نه؟ از همون لحظه‌ای که برای سرنگونیِ فرمانروایان نقشه کشیدیم،‌حاشیه​ دیگه راهِ برگشتی نبود — دست‌کم برای ما. تو و نفیس قراره به مصافِ کابوسِ پنجم‌اول​ برین و یکی باید وقتی نیستین مراقبِ اوضاع باشه. قدیس بودن برای این کار جواب نمی‌ده.»

سانی با‌خاص​ چهره‌ای درهم‌کشیده‌تیوپ​ سر تکان داد.

حق با او بود. دنیا‌گروهِ​ به مطلق‌های بیشتری نیاز داشت‌تازه​ و باید زودتر ظهور می‌کردند. پس...

درست همان‌طور که رین چندی پیش مقابلِ بذرِ کابوس‌تازه​ با دوستانش وداع کرده بود، بی‌آنکه بتواند همراهیشان کند‌آها​ یا یاری‌شان دهد، او نیز به‌زودی با دوستانش وداع می‌کرد.

تامار و دسته‌اش زنده برگشته بودند... اما هیچ معلوم‌هلاک​ نبود جت و کسانی که قرار بود با او‌همین​ به مصافِ کابوسِ چهارم بروند هم زنده برمی‌گردند یا نه.

هر چه بود، کابوس‌تیوپ​ کابوس بود. در اعماقِ هولناکش‌قطرهٔ​ هر اتفاقی ممکن بود بیفتد.

جت با‌بعضیاشون​ دیدنِ چهرهٔ‌شدن​ پریشانش لبخند زد.

«آها، راستی...»

سانی که با پرسشی‌می‌موندن​ خاموش در چشمانش به او‌هلاک​ نگریست، گلویش را صاف کرد.

«می‌دونی، من الان فقط بیکار نیستم.‌لوله​ آپارتمانم یه خونهٔ سازمانی بود، پس...‌بیرون​ فکر کنم الان بی‌خانمان هم هستم.»

به اطراف نگاه کرد.

«چه تصادفی! یکی از‌گروهِ​ همکارای جوان و مهربونم تازه‌تازه​ خونه‌دار شده... واو، تبریک می‌گم...»

حالتِ چهرهٔ‌بیشتر​ سانی رفته‌رفته‌می‌موندن​ تغییر کرد.

«صبر کن... این حرکتِ احساسی‌ت، که خونه‌م رو به‌قطرهٔ​ خودم هدیه دادی. همهٔ اینا رو جور نکردی که‌رفته​ فقط یه جا برای تلپ شدن داشته باشی، مگه نه؟»

جت به او‌بیدار​ نگاه کرد و‌دوم​ معصومانه پلک زد.

«چی گفتی؟ فکر می‌کنی باید یه مدت‌ذهن​ اینجا تلپ بشم؟ اوه، نه، نمی‌تونم، دلم‌خواب​ نمی‌خواد مزاحم بشم. ولی واقعاً ممنون بابتِ پیشنهادت...»

گوشهٔ چشمِ سانی پرید.

«من هیچ پیشنهادی ندادم!»

جت پوزخند زد.

«خودت نگفتی اینجا رو خونهٔ خودم‌بیشتر​ بدونم؟ خب، حالا که اصرار می‌کنی،‌خستگی​ فکر کنم بتونم چند روزی بمونم...»

سانی با‌بیشتر​ چشمانی گشادشده به‌تازه​ او خیره ماند.

«باورنکردنیه...»

چطور هر بار که برای خودش خانه‌ای‌بیشتر​ دست‌وپا می‌کرد، یک نفر فوراً خودش را‌هلاک​ دعوت می‌کرد تا با او زندگی کند؟

نه اینکه حالا که‌گروهِ​ یک مطلق شده بود، می‌توانست‌تازه​ در جهانِ بیداری زندگی کند.

«پس اون قراره تو‌می‌موندن​ خونهٔ من زندگی کنه...‌خستگی​ در حالی که خودم نمی‌تونم؟!»

این دیگر... این‌انتهای​ واقعاً سطحِ جدیدی‌لوله​ از وقاحت بود!

جت واقعاً اهلِ حاشیه بود.

سانی دندان قروچه‌شدن​ کرد و سپس‌بیشتر​ آهِ سنگینی کشید.

«باشه... خیلی خب! منظورم از اینکه اینجا‌همیشه​ رو خونهٔ خودت بدونی دقیقاً این نبود،‌آها​ ولی... فکر کنم بتونم یه استثنا قائل بشم.»

و به همین‌انتهای​ سادگی، یادِ تازه‌ای در‌کرد​ روزِ یادبود رقم خورد.

ناولها | novelha.net