چپتر 2744: ترس از ناشناختهها
0حملهٔ خاندانِ سایه سریع، مخفیانه و بهطرزِ هولناکی کارآمد بود. آنها تمامِ سلولهایبیاختیار خفتهٔ پیروانِ آستریون را با یک ضربه از بین برده بودند... دستکم تمامِ سلولهاییتاریک که به گسترشِ نامِ او کمک میکردند و به همین دلیل کشف شده بودند.
تا روزِ تازهای بر جهان بتابد، شش فرقه و چندین سازمانِ حاشیهایاقیانوس بیهیچ ردی ناپدید شده بودند. کلیساها و پایگاههایشان خالی بود و با اینکهآشفته نشانههایی از درگیریِ شدید در داخلشان به چشم میخورد، هیچ جسدی پیدا نشد.
مهاجمانِ ناشناس هیچ سرنخسرنخ و مدرکی هم ازشمارِ خود به جا نگذاشته بودند.
شمارِ ناپدیدشدگان چشمگیر بود، اما در مقیاسِ کلانِ بشریت، تنهاآتشِ قطرهای در اقیانوس به حساب میآمدند. با این حال، ماهیتِخودش مرموزِ ناپدید شدنشان بود که شوکِ بزرگی به مردم وارد کرد.
مردم آشفته شدند.
هرچه باشد، هر شب پیش نمیآمد که نیرویی مرموز واردِ شهرهایشان شود و آدمها را برباید، بیآنکهماهیتِ کسی بویی ببرد. اینکه آتشبانان و نیروهای خاندانِ شعلهٔ جاودان نه تنها نتوانسته بودند جلوی این حملهٔشهرهایشان وهمانگیز را بگیرند، بلکه از کشفِ ماجرا هم عاجز مانده بودند، تنها هیزم بر آتشِ شایعاتِ ترسناک میریخت.
سانی با دیدنِ واکنشِ هراسانِ مردم، بیاختیار گذشتهٔ خودش را بهاما یاد آورد. آن زمان در ساحلِ فراموششده... مگر این همان حسیماهیتِ نبود که خفتگانِ شهرِ تاریک به هاروس، جلادِ بیرحمِ سرورِ روشن داشتند؟
هیچکس هرگز آمدنِ هاروس را برای گرفتنِ جانِ قربانیانش ندیده بود، اما هر کسی کهدیدنِ او مأمورِ کشتنش میشد، در نهایت به کامِ مرگ میرفت. اینکه حتی یک شاهد همخفتگانِ نبود تا بگوید آن گوژپشتِ منفور چطور اهدافش را میکشد، فقط او را ترسناکتر میکرد.
هرچه باشد، مردممانده بیشتر از هرشایعاتِ چیزی از ناشناختهها میترسیدند.
حالا سانی برایشمارِ بشریت به هماناما ناشناخته تبدیل شده بود.
چقدر کنایهآمیزه.
اما خودِوهمانگیز سانی... او همکشفِ کمی آشفته بود.
نه فقط به خاطرِ ماهیتِ شومِشایعاتِ کارشان، بلکه به این دلیل که همهچیزبیاختیار بیش از حد بیدردسر پیش رفته بود.
تا لحظهٔ آخر انتظار داشت یک جای کارکلانِ بلنگد. حتی خودش را آماده کرده بود تا شخصِماهیتِ آستریون را در یکی از آن مخفیگاهها پیدا کند.
قرار بود رؤیازاد روی ماه حبس شده باشد، اما کسی چهاما میدانست؟ انگار نفوذش برای گسترش یافتن هیچ مانعی نداشت. پس کاملاً منطقیمرموزِ بود که فرض کند خودِ او هم از طلسمِ حبسش گریخته است.
بردگانِ آستریون هیچ کارِ آسیبزنندهای نکرده بودند و مثلِ همیشهآتشِ به زندگیشان میرسیدند. حتی حالا هم که سانی و افرادش بهیاد پیروانِ رؤیازاد حمله کرده بودند، او هیچ مقاومتی نشان نداده بود.
انگار آستریون صلحطلبیمانده بود که هیچ نیتِترسناک شومی در سر نداشت.
...یا صرفاً آنقدر به پیروزیِ نهاییاشاما اطمینان داشت که از دست دادنِاقیانوس چند سلولِ خفته برایش هیچ اهمیتی نداشت.
در هر صورت،ناشناس سانی اصلاً ازخود این وضعیت خوشش نمیآمد.
دستگیریِ پیروانِ رؤیازاد چندان دشوار نبود. در واقع، انتقالِهیزم آنها به ساحلِ فراموششده چالشِ بزرگتری بود—با این حال،بیاختیار سانی از پسش برآمد. و حالا، دشواریِ واقعی آغاز میشد.
وظیفهاش این بود که تمامِ این افراد را دور از جمعیتِ انسانی در امان و حبس نگه دارد و در عین حال به آنهانبود رسیدگی کند. باید به زندانیان آب و غذا میدادند، لباس میپوشاندند و مراقبشان میبودند. برخی به کمکِ پزشکی نیاز داشتند... دربندان باید از متعصبانِمیرفت عادی جدا میشدند و به تأسیساتِ قرنطینه در پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی انتقال مییافتند، تا شاید کاسی بتواند ذهنشان را از نفوذِ آستریون پاک کند.
سانی آهِنگذاشته سنگینی راناپدیدشدگان فرو خورد.
«آه... چقدر کار ریخته سرم.»
خوب شد که یک پادوی جدید...ماجرا اِهم، ستوانِ جدیدی داشت تا درترسناک رسیدگی به تمامِ کارهای دشوار کمکش کند.
«این خیلی بیرحمانه نیست؟»
رِوِل داشت به سکونتگاهِ سیاهی که با نورهای افسونشدهبشریت روشن شده بود، نگاه میکرد. آنجا، برخی از زندانیان داشتندشدنشان بیدار میشدند و تلوتلوخوران از اقامتگاههای تعیینشدهشان به خیابان میآمدند.
هیچ نگهبانِ زندهای در اردوگاهِ زندانیان نبود، و خدمهٔ زندهایچشمگیر هم وجود نداشت. در عوض، سایههایش تمامِ کارها را انجاماین میدادند—تنها انسانِ مجاز برای تعامل با اسرا، خودِ رِوِل بود.
سانی شانه بالا انداخت.
«هی، من همین الان خوشقیافهترین سایههامو انتخاب کردم تا به زندانیها برسن.هراسانِ آره، شاید سایهٔ آدمای مرده باشن، اما بیشترِ اون آدما یه زمانی نامیراهایخفتگانِ زیبای شهرِ جاودان بودن! میدونستی که میتونستم موجوداتِ کابوسِ مرده رو انتخاب کنم.»
کاری در این باره از دستش برنمیآمد. البته، گزینهٔ انسانیتر این بود که دستکم چند تن از اعضایمرموزِ خاندانِ سایه را برای مراقبت از اسرا تعیین کند... اما رعایای قلمروِ او نیز در برابرِ قدرتهای آستریون مصونبرباید نبودند. اگر رؤیازاد میتوانست قلبِ کسانی را که پیروِ نفیس بودند بدزدد، میتوانست افرادِ قلمروِ سانی را هم بدزدد.
بنابراین، اعضای خاندانِ سایه نبایدمدرکی بیشتر از حدِ نیاز درچشمگیر معرضِ دربندانِ آستریون قرار میگرفتند.
رِوِل آهی کشیدبگیرند و صورتش راماجرا با دست پوشاند.
«فکر میکنن مردنمانده و رفتن بهشایعاتِ دنیای پس از مرگ...»
سانی به اطراف نگاه کرد.
خلأِ سیاه و خالی به جای آسمان، ساختمانهای عجیب ساختهشدهچشمگیر از موادِ سیاه و صیقلی، و دیوارِ تاریک و عظیمیاین که مانندِ سدِ هستی بر فرازِ سکونتگاهها قد برافراشته بود.
«حق... با اونه.»
اگر کسی در دلِ شب به سانی حمله میکردسانی و بعد او در این مکان به هوش میآمد،زمان او هم پیشِ خودش خیال میکرد در جهنم است.
سانی لبخندِنگذاشته دلنشینی بهناپدیدشدگان او زد.
«پس منتظرِ چی هستی؟ برو و بهشون توضیح بدهناپدیدشدگان چرا اینجان، و قراره چه اتفاقی براشون بیفته. میدونی، اینکهمیآمدند چطور باهاشون خوب رفتار میشه و جای هیچ ترسی نیست.»
رِوِل ازوهمانگیز میانِ انگشتانش بهکشفِ او نگاه کرد.
«میدونی چه شکلیام، مگه نه؟»
سانی به او خیره شد.
پوستِ مرمری، موهای کلاغی...سرنخ بالِ چرمی، دو شاخِ ابسیدین،ناپدیدشدگان چشمانی که کاملاً سیاه بودند...
اگر یک چنین کسی بهکشفِ او میگفت که قطعاً درآتشِ جهنم نیست، چه واکنشی نشان میداد؟
سانی سرفهای کرد.
«خب. شاید بهترشمارِ باشه اول کالبدِاما متعالیت رو مرخص کنی...»
رِوِل سر تکان داد،سرنخ بالهایش را گشود وشمارِ از روی جانپناه پایین پرید.
در سکوت به او که بهماجرا سمتِ سکونتگاه در هوا سُر میخوردترسناک نگاه کرد، سپس رویش را برگرداند.
کارهای زیادیعاجز برای انجامهیزم دادن داشت...